سخن گفتن از اسلام بی‌معنی است زیرا آنچه سخن را به آن دسترس است و آنچه سخن می‌تواند چیزی را بر ما عرضه دارد و پدیدار کند، آنچیزی است که از آن به بیان درمی‌آید و منظور از بیان اسلام در اینجا آموزه‌های اسلام است. در نتیجه می‌توان از اسلام به مثابه آموزه‌های آن سخن گفت زیرا بیان را دسترسی دیگری نیست و به بیانی دیگر، اسلام خود را در بیان بر ما آشکار می‌کند و معروض ما می‌دارد. موضوع اما این است که هر بیانی صورتی از آگاهی است که خود را به مثابه تاریخ امری متافیزیکی آشکار می‌کند و اسلامگرایان علاقه شدیدی دارند تا چنین امر متافیزیکی را هویتی قلمداد کنند که بی‌حجاب خود را در اکنون و اینجا به شهادت «بیان» حاضر کرده است. البته آنها چیز مهمی را وارونه می‌کنند. این ایدئولوژی قدرت است که تاریخ آموزه‌های اسلامی را برمی‌سازد، قدرتی که خود را هم در جهان طبیعی و هم در جامعه بسط می‌دهد. به عبارت دیگر، قدرت است که مولد آموزه‌های اسلامی است که خود را در صورت‌های آگاهی بیان می‌کند تا مستمسکی فراهم کند که ادعا نماید «امر مقدس» صاحب «وجود» است و به سبب این وجود خود را در صورت‌های آگاهی بر ما عرضه می‌کند. در نتیجه برای اسلامگرایان در اشکال تاریخی آن اعم از اسلامگرایان جدید که سیاست به مثابه امری مدرن را داخل ایدئولوژی قدرت خود کرده‌اند، چه زهاد و روحانیون زمان حافظ و سعدی و مدعیان مرجعیت دینی که انسان‌ها را پایبند شریعت محمدی می‌خواهند همه به گونه‌ای در این گفتمان قدرت شریکند. با انتساب «وجود» به امر مقدس ذیل آنچه اصلیت وجود می‌نامند- نه صرفا بیان فلسفی آن در برخی از مکاتب فلاسفه اسلامی- می‌توانند آموزه‌های اسلامی را به مثابه آشکارگی آن امر در اینجا و اکنون جا بزنند و واجد خصیصه قدسی کنند. چنین است که قدرت، خود را پشت هر آموزه‌ای از اسلام پنهان می‌کند و با برساخت امر مقدسی که «وجود» دارد و وجود خود را به میانجی آموزه‌های خود آشکار می‌کند، آموزه‌هایی که نهایت تلاش می‌شود تا از خصیصه تاریخی خود تهی شود – حلال محمد حلال أبدا إلى یوم القیامه، وحرامه حرام أبدا إلى یوم القیامه، لا یکون غیره ولا یجئ غیره- خود را قدسی نماید. به این ترتیب است که «قدرت» جای امر مقدس می‌نشیند و خود را به مثابه امری استعلایی صاحب وجود می‌کند. گفتنی است که قدرت نقطه اتصال کشش درونی هر «بیانی» است که در پی آشکارگی خود است- شاهدی که تاب مستوری ندارد- و هم وضعیتی است که «سلطه» را در اشکال متنوع خود مانند سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممکن می‌کند. قبلا نوشتم چگونه «امر مقدس» به لحاظ تاریخی همسان نظم اجتماعی، «نظمی» که گویی هر صورتی از زندگی اجتماعی را ممکن می‌کند و در غیاب آن زندگی اجتماعی به ورطه هولناک آشوب یا تیامات سقوط می‌کند، تلقی می‌شده است. سپس این مفهوم نظم به وجه گیهانی خود گسترش یافته و در نتیجه امر مقدس در «بن» هر چیز فرض شده است و آنگاه امکان همین فرضیت نیز، یعنی این فرض که امر مقدسی در بن هر چیزی قرار دارد، خود نیز مشمول آن امر مقدس قرار گرفت و به این ترتیب امر مقدس کلا از دسترس بیان خارج شد. به این ترتیب بود که هر آشکارگی آن امری که خود را فراسوی هر بیان گسترش داده، نوعی معجزه پنداشته می‌شده که توسط عواملی که «صاحبان» یا میراث‌بران بیان مقدس شناخته می‌شدند، ممکن می‌شده است. در نتیجه چنین گسترشی از «قدرت» که خود را به مثابه امر مقدس در اول بار آشکار کرده و سپس در حجاب غیبت رفته، انسان اولین قربانی می‌گردد زیرا حتی امکان فرضیت خود به مثابه خود از او سلب می‌شود تا امر مقدس در حجاب و در پرده غیب، در بن هر چیز از جمله «خود» قرار گیرد که امکان خودیت او را ممکن می‌کند. آئین قربانی در ادیان ابراهیمی از اساس دارای چنین وجهی بوده است و بعدا خود را به شکل مراسم آئینی تثبیت کرده است که انجام هرساله آن یادآور قربانی فرد برای امر مقدس است، امر مقدسی که صحنه‌گردان اصلی آن «قدرت» است، قدرتی که خود را هم در طبیعت و هم در جامعه در پس پشت ایده امر مقدس پنهان کرده است.

مخالفت بزرگانی چون حافظ و سعدی و عبید و دیگران به غلط آنچه تصور می‌شود صرفا با زهد ریایی نیست گویی آنان به «چیزی» به عنوان «ایده اسلام» که از حیثیت «وجود» برخوردار است باورمندند و آموزه‌های روحانیون زمانه خود را انحرافی از آن حقیقت غیرتاریخی می‌دانند. مخالفت آنان اگرچه با «آموزه‌های» اسلامی است که در زمان خود وجه مسلط داشته است، اما این مخالفت با هر نوع آموزه‌ای از اسلام، هر بیان یا آشکارگی از آن است که صحنه‌گردان پشت آن ایده قدرت است. جالب است توجه کنیم که محمد عمدتا طی ده سال حضور خود در مدینه‌ای که جمعیت آن علی‌الاصول باید از یک روستای کنونی ایران کمتر بوده باشد، بنیان‌های شریعت خود را به صورت جسته و گریخته پی‌ریخته است. چنین شریعتی سپس در فرایند گسترش خود به دستگاه عظیم معرفتی تبدیل شده که خواهان بلعیدن همه چیز و مطلقا همه چیز است. چنین گسترشی بدون دخالت و فعالیت ایده قدرت، ایده‌ای که نقطه اتصال وجه گفتمانی این آموزه‌ها و تصرف قدرت سیاسی است، یعنی دینامیک درونی گفتمان و وجه بیرونی آن به مثابه حصور امر مقدس در اینجا و اکنون،‌ ممکن نیست. در نتیجه این بزرگان و به ویژه حافظ به درستی با هر نوع آشکارگی امر مقدس که خود را به مثابه آموزه اسلامی بیان می‌کنند در مخالفت هستند. این درسی است که اکنون نیز باید مورد توجه قرار گیرد. گفتمان محوری خمینی، «اسلام» بوده است اسلامی که در پس حجاب مکنون است و به میانجی قدرت، خود را در بیان آموزه‌های اسلامی عیان می‌کند، آشکارگی که متولی و دارنده امرش خود اوست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)