نازک صادق الملائکه مشهور به نازک الملائکه (زاده درگذشته در قاهره ۲۰ ژوئن ۲۰۰۷) شاعر عراقی است. معمولاً وی را در کنار “بدر شاکر السیاب” و “عبدالوهاب البیاتی” یکی از بنیانگذاران شعر نو عربی می‌دانند. برخی شعر مشهور وی «کولیرا» (وبا) را نخستین شعر آزاد در ادبیات عربی می‌دانند. اگر چه وی خود بعدها در یکی از کتاب‌های خویش این مسئله را رد کرده‌است. معمولاً نازک الملائکه را در ایران از لحاظ ابداع شعر نو در برابر افرادی همچون نیما یوشیج و از لحاظ مضامین و احساسات شاعرانه در برابر فروغ فرخزاد می‌دانند.
او در خانواده فرهیخته و ادیب، شیعی در ۲۳ اوت ۱۹۲۳ / محرم ۱۳۴۲ در بغداد به دنیا آمد. پدرش به شعر و زبان عربی عشق می‌ورزید. پدرش آثار زیادی از خود به جا گذاشت که دایره‌المعارف «الناس» در بیست جلد از مهم‌ترین آن‌هاست. مادرش “سلمی عبدالرزاق” شیفته شعر عاشقانه بود و دفتر شعری با عنوان انشوده المجد (سرود سرفرازی) از او به چاپ رسیده است. همچنین دو دائی‌اش “جمال” و “عبدالصاحب” شاعر بودند. گفته می‌شود که نام «نازک» را پدربزرگ وی به علت علاقه‌اش به “نازک العباد” شخصیت زن انقلابی سوری برگزید. «ملائکه» لقبی است که همسایه‌های این خانواده به علت آرامش و سکون موجود در آن به آنها داده بودند. این لقب بعداً فراگیر گشت و با نام نازک، باقی ماند. نازک کودکی گندمگون، لاغر اندام با چشم و گیسی مشکین و از همان اوان کودکی، فردی جدی، با وفا، علاقمند به مطالعه و بسیار شکیبا بود. دختری منزوی و خجالتی که نشانه‌های رومانتیسم، خیال پردازی و شاعرانگی در او آشکار بود.
نازک الملائکه در سال ۱۹۷۰ پس از به قدرت رسیدن حزب بعث، عراق را با شوهر خود “عبدالهادی محبوبه” ترک کرد و به کویت رفت. وی تا سال ۱۹۹۰ که صدام به کویت حمله نمود، در این کشور ساکن بود. پس از این سال، وی با خانواده خویش راهی قاهره گردید و تا پایان عمر نیز در آنجا ماند.
وی در سال ۲۰۰۷ در سن ۸۵ سالگی پس از یک دوره ابتلا به بیماری‌های مختلف از جمله پارکینسون، در قاهره درگذشت و همان‌جا نیز به خاک سپرده شد.

– شعر کولیرا (وبا):
نازک الملائکه این شعر را در سال ۱۹۴۷ در هنگامی که در قاهره بیماری وبا بسیار گسترش پیدا کرده و افراد زیادی قربانی گرفته بود، سرود. وی در این شعر که به گفته خویش در زمان کوتاهی، شاید به اندازه یک ساعت آن را سروده، اندوه عمیق خویش را از این ماجرا به تصویر کشیده است. این شعر بسیار تلخ و دارای مضمونی تاریک و سرد می‌باشد. شعر با عبارت «سکن اللیل | أصغِ إلی وَقْع صَدَی الأنَّا» (ترجمه: شب آرام گشت | گوش به ضربآهنگ صدای ناله‌ها سپار) آغاز می‌شود. شعر کولیرا در تاریخ ۱ دسامبر ۱۹۴۷ در مجله العروبه چاپ بیروت منتشر شد. پس از چاپ این شعر، مجادله‌های زیادی بین طرفداران شعر سنتی و کسانی صورت گرفت که به سرودن شعر آزاد و نو عربی دعوت می‌کردند.

– کتاب‌ها:
– دیوان «عاشقه اللیل» (۱۹۴۷): این دیوان نخستین مجموعه اشعار چاپ شده نازک الملائکه می‌باشد.
– دیوان «شظایا و رماد» (۱۹۴۹)
– دیوان «قرار الموجه» (۱۹۵۶)
– کتاب «قضایا الشعر المعاصر» (۱۹۶۲): این کتاب در موضوع نقد ادبی نگاشته شده‌است و نازک الملائکه در آن از شعر نو عربی دفاع کرده و شعر نو سرودن شعر عربی را به عنوان یک روش خارجی و بیرونی نمی‌داند. بلکه در پندار وی، این روش سرودن شعر عربی، تلاشی از درون برای پیشرفت شعر عربی است که تغییرات تاریخی و مسائل دوران جدید، اقتضا می‌کند. در چاپ‌های نخستین این کتاب، نازک الملائکه ادعا می‌نمود که وی نخستین شاعر شعر جدید عربی است ولی از چاپ پنچم به بعد از این نظر بازگشت و عراق را نخستین محل سرودن شعر آزاد عربی دانست. وی همچنین در این چاپ از این کتاب بیان داشت که شعر کولیرا(وبا) نخستین شعر آزاد عربی نیست بلکه سابقه آن به سال ۱۹۳۲ باز می‌گردد.
– دیوان «شجره القمر» (۱۹۶۵)
– کتاب «التجزیئیه فی المجتمع العربی» (۱۹۷۴): با موضوع مطالعه جامعه شناختی جوامع عربی.
– دیوان «مأساه الحیاه و أغنیه للإنسان» (۱۹۷۷)
– دیوان «للصلاه و الثوره یغیر ألوانه البحر» (۱۹۷۸)
– کتاب «سیکولوجیه الشعر» (۱۹۷۹) با موضوع نقد ادبی.
– مجموعه داستان «شمس التی وراء القِمّه» (۱۹۹۷)
– کتاب «الصومعه و الشرفه الحمراء» با موضوع نقد ادبی، تاریخ نامشخص.

– نمونه شعر:
(۱)
أنا

اللیلُ یسألُ من أنا
أنا سرُّهُ القلقُ العمیقُ الأسودُ  
أنا سرُّهُ القلقُ العمیقُ الأسودُ 
قنّعتُ کنهی بالسکونْ 
ولفقتُ قلبی بالظنونْ 
وبقیتُ ساهمهً هنا ولفقتُ قلبی بالظنونْ 
أرنو وتسألنی القرونْ 
أنا من أکون؟ 
والریحُ تسأل من أنا 
أنا روحُها الحیران أنکرنی الزمانْ 
أنا مثلها فی لا مکان  
نبقى نسیرُ ولا انتهاءْ 
نبقى نمرُّ ولا بقاءْ 
فإذا بلغنا المُنْحَنى 
خلناهُ خاتمهَ الشقاءْ 
فإِذا فضاءْ! 
والدهرُ یسألُ من أنا 
أنا مثلهُ جبّارهٌ أطوی عُصورْ  
وأعودُ أمنحُها النشورْ 
أنا أخلقُ الماضی البعیدْ 
من فتنهِ الأمل الرغیدْ
وأعودُ أدفنُهُ أنا 
لأصوغَ لی أمسًا جدیدْ
غَدُهُ جلید 
والذاتُ تسألُ من أنا 
أنا مثلها حیرَى أحدّقُ فی ظلام 
لا شیءَ یمنحُنی السلامْ 
أبقى أسائلُ والجوابْ 
سیظَل یحجُبُه سراب 
وأظلّ أحسبُهُ دنا
فإذا وصلتُ إلیه ذابْ 
وخبا وغابْ

♥ برگردان:

من

شب می پرسد، کیستم من؟  
من راز تنهایی، ژرف و سیاه اویم 
و سکوت طغیانگرش 
درونم را به عدم، نقاب زده‌ام 
و دلم را با گمان گره بسته‌ام
و در این جهان سرگردانم 
مات مانده‌ام و قرن‌ها از من می‌پرسند 
کیستم من؟ 
و باد می‌پرسد کیستم من؟ 
من آن روح سرگردان اویم در فراموشی زمان 
من همچو او، بی‌مکانم 
مدام پیش می‌رویم و پایانی نیست 
می‌گذریم و ماندنی نیست 
چون به سراشیبی برسیم 
فکر می‌کنیم که پایان رنج‌هاست 
آن فضا! 
روزگار نیز می‌پرسد کیستم من؟ 
من چو او به سختی در گره قرن‌ها  
و در بازگشت رستاخیز زمان‌ها 
گذشته دور را می‌آفرینم 
در زیبایی دلنشین آرزوها 
و دیگر بار آن را در گور می‌نهم  
تا دیروزم را از نو بسازم 
دیروزی که فردایی سخت را در پیش دارد 
خود نیز می‌پرسم کیستم من؟ 
من همانند او غرق در حیر ت و خیره در تاریکی  
چیزی نیست که به من آرامش را هدیه دهد 
و مدام در پرسش و پاسخم  
پاسخی که در زیر پوشش سراب  
به گمان آنکه نزدیک است 
اما وقتی که به آن می‌رسیم، آب می‌شود.
پنهان و نا پیدا.

ترجمه شعر از: مژده پاک سر شت

(۲)
سکَن اللیلُ
أصغِ إلى وَقْع صَدَى الأنَّاتْ
فی عُمْق الظلمهِ, تحتَ الصمتِ, على الأمواتْ
صَرخَاتٌ تعلو, تضطربُ
حزنٌ یتدفقُ, یلتهبُ
یتعثَّر فیه صَدى الآهاتْ
فی کل فؤادٍ غلیانُ
فی الکوخِ الساکنِ أحزانُ
فی کل مکانٍ روحٌ تصرخُ فی الظُلُماتْ
فی کلِّ مکانٍ یبکی صوتْ
هذا ما قد مَزّقَهُ الموتْ
الموتُ الموتُ الموتْ
یا حُزْنَ النیلِ الصارخِ مما فعلَ الموتْ

 ♥ برگردان:

شب آرام شد‏
به طنین ناله گوش فراده
در ژرفای سیاهی، در زیر سکوت، بر فراز مردگان
فریادها بلند می‌شود، می‌لرزد
اندوه می‌جهد، شرر می‌گیرد
طنین آه‌ها در میان اندوه، باز می‌ماند
هر قلب می‌جوشد ‏
در لانه‌ی خاموش، اندوه جا گرفته‏
در هر سو روحی است که در تاریکی فریاد می‌کشد‏
در هر سو، صدایی می‌گرید:‏
این را مرگ پاره کرده است
مرگ، مرگ، مرگ‏
چه اندوهی جانسوزی، مرگ برای نیل آورده است.

(۳)
و قرن ها از من می‌پرسند
تو کیستی ای زن
و باد از من می‌پرسد
تو کجایی ای زن
من
روح ناآرام توام ای باد
زمان مرا انکار کرده است
از این رو
من نیز مانند تو
هیچ کجا نیستم…

(۴)
روزهای خاموش گذشت
یکدیگر را ندیدیم
حتی رویای سراب‌گونه
ما را باهم جمع نکرد
من تنهاییم و خود را
با گام نهادن در تاریکی سرگرم می‌کنم

در پشت شیشه‌ی ضخیم و در پشت در
در تنهایی من روزها گذشت
روزهایی سرد و گذران
که ملال شک‌آلودم را با خود بردند
و در پشت در به کُندی می‌گذشتند

آیا زمان بر ما گذشت؟
نه ، ما در بی‌زمانی فرو رفتیم
و در پهنه‌ی اوهام غرق شدیم

جمع‌آوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رهـا)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)