نویسنده: بادصباسرابی – سه‌شنبه ۴ تیر ،۱۳٩٢

به گام های استوار تو نیازمندم ! ای چابک سوار  !

چکاچک شمشیر تو را می ستایم ای سامورایی 

برق شمشیرت را رهنمون باش بر اعماق روحم.

بتاز بر من!!

 ای قوس و قزح فراخ ترین دشت ها

دیگر این شکوفه های زیبای حریر گونه  لرزان را نمی خواهم

سرشار گشته درونم از حریرهای  همه  باغها و گلزارها

جانم بسوخت و توانم تاق شد !

از این همه اشک و حسرت و ناله و درد

دیگر نمی خواهم این همه نرمی و ناز را

برقی بزن که  از پس آنها شاخه های تنومند پدیدار گردد

تا جانی بگیرد این دلم و توانی یابد زانوانم

برای پیمودن این سراشیبی

******

زایش حاصل  حرکت است و پوسیدگی اثر سکون

زایش و پویایی حاصل منطق است .

حاصل احساس اما چیست اگر بگویم حمافت گزافه نیست!

عقب ماندگی و رکود و فروماندن و فرورفتن.

زیباترین احساسات به زیرت می کشند روزی.

می رسی به هیچ به ناچیزی.

چه باید کرد با احساس؟

گویی باید چنان سربازی که می جنگد  بادشمنی ، می کشد در حالی که اشک می ریزد با این دیو درونی جنگید

باید روبرو شد و ایستاد و جنگید

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)