به تازگی روابط ایران و جمهوری آذربایجان پرتنش شده است. انتشاراخباری چون رژه نیروهای نظامی ایران در مرزکشورآذربایجان و یا «باکو دفترنمایندگی مقام معظم رهبری را پلمب و تعطیل کرد»، یا مانورمشترک سه کشور( آذربایجان، ترکیه و گرجستان) در پاسخ متقابل به مانورایران و با اقدامات سیاسی و دیدارهای دیپلماتیکی که این روزها حول آن در جریان است، بیانگراهمیت این بحران و ضرورت درنگی برعلل و ریشه های آن را ناگزیر می سازد.

تنش روابط ایران و جمهوری آذربایجان البته امرتازه ای نیست. و در واقع از مدت ها پیش با توجه تحولات و رقابت های منطقه ای و نیز در قفقازجنوبی بخصوص پس از پیروزی آذربایجان با حمایت نظامی ترکیه در جنگ اخیر با ارمنستان از یکسو و تقویت روابط آن باترکیه از سوی دیگر در حال افزایش بوده است. آنچه که بطورمشخص آتش اختلافات را برافروخت و به سطح بحران کنونی رساند، عکس العمل تند و تهدیدآمیز رژیم ایران در پی دستگیری چندراننده کامیون بود که همراه شد با برگزاری مانورتهدیدآمیز در نزدیک مرزهای آذربایجان و سخنان تهدیدآمیز و بعضا اولتیماتوم گونه فرماندهان نظامی و مسئولان سیاسی و رسانه ها که نهایتا با ورودمستقیم خامنه ای به صحنه و تهدید به سیلی زدن به اوج تازه ای رسید. بستن دفتراو در باکو در واکنش به همین تهدید ها بود. اقدام متقابل به مانورسه کشورترکیه و آذربایجان و گرجستان نیز پاسخی به آن تهدیدها محسوب می شود.

مسآله اصلی بر می گردد به رقابت های کشورهای منطقه و از جمله بین ایران و ترکیه در حوزه قفقاز. البته رژیم ایران در جنگ رسانه ای خود پای اسرائیل را نیز به میان کشید و با عمده کردن رابطه آن با جمهوری آذربایجان که نه مسأله تازه ای است و نه اساسا مسأله اصلی و عمده این چالش، خواست که به منازعات خود جنبه باصطلاح ایدئولوژیک و تحریک کننده بدهد و حتی در مقابل درخواست سند از سوی آذربایجان در باره حضوراسرائیل، شاهدیم که همان ادعاهای قبلی خود و از جمله حملات پهبادی به تأسیسات هسته ای ایران از خاک کشورهمسایه استنادکرده است. پرسشی که در اینجا مطرح است این است که اگر این تنش ها و رابطه جمهوری آذربایجان با اسرائیل امرتازه ای نیست، و در تحولات اخیر از قضا نقش ترکیه و تاحدکمتری پاکستان برجسته تراست، پس دلیل شدت گرفتن بحران در این مقطع زمانی چیست؟ بنظر می رسد که تحولات اخیرمنطقه در پی کاهش حضورمستقیم آمریکا در منطقه، و قطب بندی ها و تشدیدرقابتهای قدرت ها منطقه ای و تحولات مربوط به افغانستان و راهبردتهاجم آمیزسیاست خارجی رژیم ایران در این دوره از عوامل عمده آن باشند. ضمن آن که با وجودآن که هیچ کدام از دو همسایه بزرگ و رقیب به دلایل متعددی تمایلی به افزایش کنترل نشده این تخاصم و علنی و رسمی کردن منازعات خود ندارند و دوست دارند که خود را در پشت وقایع و قدرت های نیابتی دیگر پنهان سازند. اما با گذشت زمان بیش از پیش معلوم می شود که در پشت این ماجرا رقابت اخص ایران و ترکیه نقش بیشتری داشته باشد. در حقیقت رقابت های منطقه ای در فضای ژئوپلتیک پسا شکست جنگ افغانستان و کلا خلأنسبی بوجودآمده در منطقه به دلیل تغییرراهبرددولت آمریکا، به شکل بلوک بندی های گوناگونی در حال شکل گیری است. بلوک اسرائیل و اعراب، ترکیه و حامیانش، ایران و نیروهای نیابی اش. دردوره قبلی که ترکیه چندان فضائی برای نقش آفرینی مثبت نداشت، به نوعی در رقابت فی مابین قطب ها در مجموع همسوئی بیشتری با ایران و درگیری با اعراب و اسرائیل (عربستان و امارات و مصر) داشت، اما در فضای کنونی برعکس این همسوئی ها به رقابت در حوزه های نفوذ تبدیل شده است. در این میان بویژه دولت ترکیه که مثل روسیه ایجادرابطه با همه قطب ها را دنبال می کند، و از نظرتوان اقتصادی و نظامی نیز دارای مزیت های بهتری است، برخلاف دولت ایران، واجدقدرت مانوربیشتری بین قطب ها و بهره برداری از آن برای گسترش نفوذمنطقه ای خویش است.

تضادراهبردتهاجمی با افول واقعی توان رژیم!

در موردشیوه برخورد تهدید و تحریک آمیز ایران با این چالش، بیان دونکته حائز اهمیت است: الف- رژیم ایران مدت هاست که خود را برنده اصلی منازعات منطقه بویژه پس از تصمیم آمریکا به کاستن از دامنه حضور و مداخله گسترده سیاسی و نظامی در منطقه می داند. شعاررژیم ایران هم با توجه به تغییرراهبردمنطقه ای دولت آمریکا بسود اولویت شرق آسیا و با سوار شدن به این موج، از مدتها پیش با شعار اخراج آمریکا از منطقه همراه بوده است، از عراق تا افغانستان و تا سوریه و… . از سوی دیگر این خروج که فقط به معنی عدم حضور به شکل مستقیم نظامی و گسترده بوده است و طبعا جای خود را به اعمال نفوذ و حضور از طریق بلوک بندی های منطقه ای- نیابتی، با همراهی اسرائیل و کشورهای عربی و البته در معیت گشت های دریائی و پایگاه هایش و از طریق حمایت ار دولت ها و قدرت های نیابتی اش؛ رژیم ایران را به ورطه توهم بزرگ پیروزی و قدرت برترمنطقه انداخته است ( در حدی که واقعا هم امر برخودش مشتبه شده است). و این در حالی است که پرکردن این خلأ حضورگسترده و مستقیم و تجدیدسازماندهی آن از طریق ایجادبلوک بندی مطلوب نظرخود، موجب تشدید رقابت بین قدرت های منطقه ای برای پرکردن آن خلأ و ایفاء نقش فعال تر در ایجادنظم و مناسبات جایگزین و ایزوله کردن متقابل یکدیگر شده است.

در این رابطه و کلا در سایه بحران داخلی آمریکا و کشورهای غربی است که رژیم ایران خود را ( که اکنون عضوی از پیمان شانگهای هم می داند) در موقعیت تهاجمی احساس می کند که به نظر گرچه در کوتاه مدت ممکن است رنگی از واقعیت داشته باشد، اما بیش از آن که واقعا جوشیده از توان واقعی رژیم باشد محصول خلآ و سیاست زین عوض کردن دولت آمریکا بوده است یعنی نه ناشی از قوت واقعی خود بلکه ناشی از تخلیه سربازان و ضعف دیگران بوده است و ما در نظام های به ویژه استبدادی، با این نوع سرمستی ها و اغواگری قدرت، پدیده توهم قدرت و قدرت توهم، آشنائیم که خود داستان بلندی دارد خارج از حوصله این نوشته. این واقعیت دارد که رژیم دچارتوهم یک قدرت واقعی شده است و حتی می توان گفت که «درجه عقلانیت» بخشی از تصمیمات وی را با وفورو نقش این عنصر می توان تبیین کرد. و این درحالی است که مولفه های و اقعی قدرت در رژیم ایران آشکارا و چه بسا حتی روزمره همچنان در حال نزول و آب رفتن هستند (که ورودبه آن هم خارج از حوصله این یادداشت است). اما حتی اگر با این راهبرددست آوردهای کوتاه مدتی هم وجود داشته باشد، تغییری در این واقعیت رخ نمی دهد یک تهاجم فاقدپشتوانه لحستیکی دورنمای اطمینان بخشی ندارد و چه بسا به معنای خالی کردن زیرپای خود باشد. و این در شرایطی است که رقبائی مثل اسرائیل و ترکیه و حتی عربستان وضع بهتری دارند و با گام های مطمئن تری حرکت می کنند. بخصوص ترکیه در همسایگی ایران، که رژیم هم قادرنیست آن را هم چون اسرائیل به دوگانه دشمن و خودی تبدیل کند، توانسته است در طی این سال ها، بویژه قدرت و توان اقتصادی و تاحدی نظامی اش را چندین برابرایران ارتقاء دهد!. نگاه رژیم ایران، علیرغم اهمیت ژئوپلتیکی ایران و توان های بالقوه اش، به قدرت سخت افزاری است ( آن هم با تکنیک های عقب مانده و دست چندم و مونتاژی و کلا سرقت و اقتباس شده. مثل قدرت یک تزار) و حال آن که قدرت واقعی امروزه از دهانه تفنگ«نرم افزاری»، یعنی اقتصادی و فرهنگی و دیپلماسی، بیرون می آید و ایفاء نقش مستقیم تهدید و زور و کاربردنطامی در رده آخر قرار می گیرد،‌ شاخصی که رژیم ایران را در قعرجدول و تصویری در کنارامثال طالبان ها قرار می دهد. در حقیقت نفوذمنطقه ای رژیم و نیروهای نیابتی اش بیش از همه مدیون رشوه و پول و اسلحه دادن است و نه چیزی بیشتر. بنابراین فاقدمعیارهای اولیه یک قدرت هژمونیک است و حتی امروزه کفگیراستفاده ابزاری اش از شیعه گری یا حوزه تمدنی ایران بزرگ و فرهنگی و… به ته دیگ خورده و نخ نماشده است. در حقیقت پاشنه آشیل واقعی اقتدارنمایشی و کاذب رژیم را باید در داخل در شکاف بزرگ و هردم فزاینده بین مردم و نظام جستجوکرد. اگر عقلی در کار می بود طبعا بجای این نوع فرافکنی ها برای پریدن از روی معضلات و پرتگاه های واقعی، می بایست قاچ زین را می چسبید و به ترمیم شکنندگی های داخلی می پرداخت، اما «مستی قدرت» را نمی توان با عقل و تدبیر در یک جا جمع کرد.

تاکتیک و پیام اصلی رژیم ایران از طریق تهدیدهای تندوتیز فرماندهانش و رسانه ها و انجام مانورهایش، بیشتر آن بوده است که کشورآذربایجان را از دادن امتیازهای بیشتر به ترکیه و اسرائیل و یا سودای حذف مرزکوچک و محدودباقی مانده کنونی بین ایران و ارمنستان منصرف کند. مرزی که در حفظ رابطه اش با ارمنستان ( هم اقتصادی و هم سیاسی) و در مسیر پیوند خلیج فارس و دریای سیاه برایش اهمیت استراتژیکی داشته و بقول خودش خط فرمزمحسوب می شود. در حال حاضر بحران تشدید می شود ولی بعیداست که رژیم ایران آمادگی عملیاتی کردن تهدیدها و پی آمدهایش را داشته باشد. بهمین دلیل به سیاست توأمان تهدید و نشان دادن درباغ سبز گفتگو و اهمیت دپیلماسی روی آورده و پای می فشرد. ولی کلا همانطور که اشاره کردم قدرت نمائی رژیم با واقعیت های زمینی و توانائی واقعی اش اگر نه در کوتاه مدت که در میان مدت خوانائی ندارد و رقبا نیز به این نقطه ضعفش آگاهی دارند.

عامل دخیل و مهم دیگر در این تحولات نقش و رویکرد روسیه به عنوان یک قدرت منطقه ای و جهانی است که از قضا با همه طرف ها رابطه حسنه و گسترده ای دارد و تاکنون هم در رابطه با این منازعات موضع مشخصی نگرفته است. روسیه طبعا اجازه نخواهد که در کنارمرزهایش اوضاع از کنترل خارج شود و سعی خواهد که بین آن ها به نحوی میانجی گری کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. چنان که وزیرامورخارجه ایران را به دیدار و گفتگو در مسکو دعوت کرد و غلیرغم خواست ایران که موضع صریح بگیرد، همان سیاست نه سیخ و نه کباب را پیش گرفته است، سیاستی که رژیم ایران هم راهی جز تمکین به آن ندارد. بیانیه انتشاریافته از هردو طرف نیز همین واقعیت را بازتاب می دهند. با این همه سوای سیاست کنترل تنش ها و آرام سازی، اما در اصل به دلیل تداوم ریشه های بحران، یعنی تداوم رقابت های قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای و صف آرائی آن ها در برابرهم، که خود در بستربزرگترقطب بندی های جهانی صورت می گیرد، نمی توان از حل قاطع بحران سخن گفت.

هم چنین باید افزود که این سیاست بحران آفرینی در این منطقه بدون بازتاب ها و پی آمدهای منفی در داخل ایران بویژه با توجه به نارضایتی موجود در آذربایجان ایران و با توجه به حضور و جمعیت گسترده آذری ها در جای جای ایران، و حتی حضوربرخی لایه های آن در بخش هائی از حاکمیت و روحانیت و بازار و … بی پی آمدنخواهد بود و این خود عاملی است که رژیم را وادار می کند که در مواجهه با آن بی گدار به آب نزند و خواست های خود را به شکل محتاطانه تری پیش برد.

گرچه حاکمیت در حاشیه رویکرداصلی و مبتنی بر ایدئولوژی اسلام و شیعه گری، بر وفق تاکتیک استفاده هم از توبره هم از آخور در سخن و تبلیغ تا حدمعینی سعی می کند که از احساسات ناسیونالیستی و ایران بزرگ و حوزه تمدن ایرانی که شامل جمهوری آذربایجان هم می شود بهره برداری کند و باصطلاح برای خود چترحمایتی دست و پاکند، چنان که برخی ها در داخل و یا خارج که همواره مستعدغش کردن و فروغلطیدن به این نوع سیاه چاله ها هستند، با این رویکرد که رژیم باید زودتر می جنبید به دامش می افتند!. با این همه از آن جا که کل این تحولات مرتبط با تنش پر بسامد نیست و به دلیل کل علمکردرژیم و ابعادنارضایتی ها و ناکارآمدی ها و شکاف پرنشدنی سیستم و جامعه، کم جان است و می توان گفت که حتی خود رژیم هم واقف هست که حنایش رنگی ندارد و اگر بر آتش بحران بدمد خود از تیررس ترکش های آن در امان نخواهد بود و از ِقبل آن طرفی نخواهد بست.

بطورکلی شکاف بین رویکردتعرضی در عرصه های مختلف که رژیم اتخاذکرده است، از جمله سیاست حمله های نظامی به اقلیم کردستان که بی ربط با این بحران رقابت منطقه ای نیست، و علی الخصوص در حوزه بحران هسته ای با رقص پیرامون نقطه طغیان هسته ای و تمرد از بازگشت به توافق های برجام، می توان آن را با «نمایش قدرت در وضعیت تدافعی روبه افول با روکشی از رنگ و لعاب تعرض ناشی از خلا جابجائی موقعیت ها» صورت بندی کرد که خود یک پارادوکس واقعی است. بطوری که اگر استراتژی و تاکتیکش در تناسب با وارفتگی و زوال مؤلفه های اصلی تولیدقدرت و با توش و توانش تنظیم نشود و اگر که به موقع تنظیم نشود و با همین فرمان حرکت کند، بلاتردید نفس کم آورده و در یک نقطه ای که نمی دانیم کجا قراردارد، سیستم دچار قفل شدگی و گیرپاچ شده و چه بسا با بحرانی تمام عیار مواجه گردد.

تقی روزبه ۲۰۲۱.۱۰.۰۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)