سربند گیسو بسته را باد از سرم وا می کند
برشانه های هایم خرمن آشفته را جا می کند
سرپنجه های نرم آن لغزد میان موی من
گویی که درد کهنه را دارد مداوا می کند
با هر نسیمی تارها گردد پریشان چون دلم
دستم برای سِتر آن این پا و آن پا می کند
تا با سرانگشتان خود جان می دَمَد بر پیکرم
چَرخَش نمی گردد زمان با ما مدارا می کند
شورم زحد بیرون شده ؛ ای باد بنوازی مرا
غم بهر رفتن از دلم امروز و فردا می کند
در وادی گمگشتگان ماییم و سد(صد) تیر بلا
خون می چِکَد از زخم ما دشمن تماشا می کند
بَس سالها رفتند و ما اندر خَم یک کوچه ایم
این کاروان عمر هم با ما چه سودا می کند
۱۳۹۰/۱۰/۲۵

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.