اول
جمعه، بیست و نهم خرداد ماه 1388 حوالی ساعت هفت بعدازظهر من در خانه ی خودم بازداشت شدم. صدای زنگ در را که شنیدم شستم خبردار شد که آمده اند دنبالم. چه کس دیگری می توانست باشد؟ شیوا نظرآهاری و ضیا نبوی را چند روز پیش گرفته بودند. قاعدتاً باید دنبال من هم می‌آمدند. می دانستم که دیر یا زود نوبت من هم می رسد. ولی نمی دانم چرا نمی خواستم به آن فکر کنم. هنوز باورم نشده بود قرار است همه را درو کنند و با خود ببرند. لحظه ای در اینکه در را باز کنم یا نه تردید کردم. اما می دانستم که نهایتاً چاره ای ندارم. فرشیده تازه از خواب بیدار شده بود و سراسیمه و هراسان از من می پرسید که چه شده است. من هم که ترسیده بودم فقط تونستم بگم «نگران نباش». خودم اما نگران بودم. آیفون را برداشتم. صدای مردی را شنیدم که اسم کوچکم را صدا می زد و از من میخواست در را باز کنم. میگفت از اهالی محل است و دارد از همه بابت مسئله ای امضا جمع میکند. برای لحظه ای، فقط برای لحظه ای، درست به اندازه ی لحظه ای ترسم پرید اما خیلی زود فهمیدم که خودش است. آیفون را زدم. در را باز کردم. مرد میانسالی به سرعت خودش را به در ورودی رساند و پایش را لای در گذاشت. کاغذی را که مثلاً حکم بازداشت و تفتیش خانه بود در دستش گرفته بود و بی آنکه بازش کند جلوی صورتم گرفت. چهار نفر دیگر هم به سرعت سر رسیدند.

منتظر تعارف من نشدند. من را عقب راندند و آمدند تو. مقاومتی نکردم. بی فایده بود. سریع شروع کردند به گشتن خانه. فرشیده رو به من پرسید «اینا کین؟ اینجا چیکار دارن؟». ترسیده بود اما به رویش نمی آورد. رفتارشان مؤدبانه بود. پنج نفر آدم با قیافه های مختلف. یکی ‌شان که معلوم بود رئیس است مرا نشاند و چند تا سئوال پرسید. خواست کولر را بزنم. گرمش شده بود. گشتن خانه که تمام شد گفت لباس بپوشم. لپ تاپ و مقداری کاغذ و یادداشت را جمع کردند که با خودشان ببرند. لباسم را پوشیدم. سعی کردم خونسرد باشم. از صورتم چیزی پیدا نبود. فرشیده را بغل کردم و گفتم «قوی باش، زود برمیگردم». میدونستم که آمادگی چنین لحظه ای را نداشته. من هم نداشتم. ولی کاری نمیشد کرد. بوسیدمش. «رئیس» که دکتر صدام میکرد از ما جدا شد. سوار ماشین شدیم. خیابونا خلوت بود. ده دقیقه بعد رسیدیم. تابلوی «بازداشتگاه اوین» را که دیدم باور کردم که قضیه راستی راستی جدیه. ماشین جلوی 209 ایستاد. وقتی خواستیم وارد شیم بهم چشم بند زدن. بعد از «طی مراحل اداری» منو فرستادن «اتاقم». انفرادی 72.

دوم
نمیدونستم کجام. اون موقع نمیدونستم توی 209ام. تا یک هفته بعدش هم نفهمیدم. منتظر بودم برام پتو بیارن. خوابم میومد. همونجا دراز کشیدم. نگهبان برام غذا آورد. اشتها نداشتم. فقط ناخنک زدم. دوباره دراز کشیدم. خوابم برد. در باز شد. دو تا پتو بهم دادن. یه پتو رو پهن کردمو یه پتوی دیگه رو تا کردم و گذاشتم زیر سرم جای بالش. هوا خوب بود. روانداز لازم نبود. پنج دقیقه که گذشت حس کردم یه چیزی توی موهام داره ول میخوره. سرمو تکون دادم. سوسکه افتاد. داشت در میرفت که با دمپایی زدم توی ملاجش. تو اون یه هفته ای که اونجا بودم مورچه ها تقریباً محوش کردن. هر تکه ایش رو بردن یه طرف. خوب که گوشامو تیز کردم مطمئن شدم که دارن الله اکبر میگن. کلی حال کردم. فهمیدم که ساعت دهه. تا مدتها این تنها ساعتم بود. هر شب منتظر میشدم که الله اکبر رو بشنوم. بعدش میگرفتم میخوابیدم.
سوم
مسئله ی اصلی توی انفرادی اینه که چه جوری با «خود»ت کنار بیای؟ چه جوری یه دنیای تک نفره بسازی و توش زندگی کنی؟ چه جوری در زمانِ درونیِ دنیای خودت زندگی کنی و از توش بیرون نیای؟ مسئله اما به‌هیچ‌وجه ربطی به سرکردن با تخیل یا فانتزی نداره. اتفاقاً تا اونجایی که من تجربه کردم خیال پردازی توی انفرادی دهن آدمو سرویس می کنه چون تو خیلی زود دوباره برمی گردی به چاردیواری انفرادی و واقعیت بُتونی و سردش مثل پتک میخوره توی ملاجت و فانتزیتو دود میکنه و به هوا میفرسته. توی انفرادی باید رئالیست بود، اما رئالیست انتقادی، رئالیستی که شروع میکنه به فکرکردن به خودش و چون نمیتونه به خودش جدای از دیگران فکر کنه شروع میکنه به فکرکردن به دیگران، به تجربه‌هاش با دیگران. فکرکردن تنها چیزیه که کمک میکنه زبان فراموشت نشه. و حفظ زبان شرط بلاعوض فکرکردنه. بنابراین مسئله توی انفرادی اینه که تو به یک زمان- زبان درونی برسی.
چهارم
حوالی ظهر سی‌ام بازجویی شدم. دو- سه ساعتی طول کشید. بازجو خشن بود. اتهامات سنگینی بهم زد که حسابی منو ترسوند. همه‌ی اتهامات را رد کردم ولی می‌دونستم که اونا کار خودشونو می کنن. کاری به این ندارن که من چی می‌گم. سئوال و جواب‌ها که تموم شد منو برگردوندن اتاقم. نگهبان ناهارمو گذاشته بود توی اتاق. سرد شده بود. میلی به غذاخوردن نداشتم. یک ساعت بعد دوباره منو صدا زدن. بردنم طبقه‌ی پایین. مثلاً جلسه‌ی تفهیم اتهام بود. یه کاغذ گذاشته بود جلوم و ازم خواست دفاعیه‌ام رو بنویسم. نوشتم اتهامات وارده را قبول ندارم. تهدیدم کرد که اگه حرف نزنم حالا حالاها اینجا موندگارم. دوباره فرستادنم بالا. در سلول که بسته شد بی‌اختیار شروع کردم به فکروخیال کردن که چه خواهد شد؟ تا کی می‌‌خوان نگهم دارن؟ برنامشون چیه؟ فرشیده الان چیکار داره می‌کنه؟ بیرون چه خبره؟ بعدها فهمیدم که سی‌ام چقدر خیابونا شلوغ بوده و چه درگیری‌های خونینی در جریان بوده. تا دوازده روز بعد سراغم نیومدن. فقط خودم می‌دونم که چه فکر و خیال‌هایی از سرم گذشت. با اون اتهامی که بهم زده بودن می‌شد هر بلایی سرم بیارن. می‌دونستم که توی این وضعیت هیچ‌چیز غیرممکن نیست. خیلی وقت‌ها کاری بهت ندارن. یه ضربه بهت میزنن و می‌ذارن خودت با تخیلاتت دهن خودتو سرویس کنی.
پنجم
مسئله اینه که تا کجا میتونی طاقت بیاری؟ تا کجا می‌تونی تحمل کنی؟ از این مهم‌تر اینه که چه جوری باید طاقت بیاری؟
ششم
تو در سلول انفرادی به مونادی لایب‌ نیتسی تبدیل می‌شوی، اتمی بی‌ در و بی ‌پنجره که هیچ راهی به بیرون از خوش نداره و از مونادهای دیگه بی‌خبره. اما به گمانم دقیقاً همینجا است که تو باید به سوژه‌ی خودایستای کانتی تبدیل بشی، سوژه‌ای خود-ارجاع که روی پای خودش، و فقط روی پای خودش ایستاده و می‌خواد جهان رو به اتکای خودش، و فقط به اتکای خودش تأسیس کنه. تو در انفرادی چاره‌ای نداری جز اینکه جهان خودت رو بسازی. به مرور پیوندهات با جهان بیرون قطع میشه و در وضعیتی «بی‌جهان» قرار می‌گیری. تنها ارتباطت با جهان بیرون جلسات بازجوییه. اگر اجازه بدی بازجو جهانت را تعریف کنه کارت ساختست. زمانی که جلسات بازجویی تموم میشه و اونا تو را با خودت تنها می‌ذارن کار تو شروع میشه. البته کار تو از همون اولین لحظه‌ی انفرادی شروع شده بود ولی حالا که تنها و بی‌جهان شده‌ای باید یاد بگیری که به چهاردیواری اتاقت معنا بدی…
هفتم
من بیست‌وچهارم مرداد ماه آزاد شدم. ضیاء نبوی و شیوا نظرآهاری اما هنوز توی حبس‌ اند. بعدها از بچه ‌های شورای دفاع از حق تحصیل مجید دری و مهدیه گلرو رو هم گرفتن. برای همه حبس‌ های بلندمدت بریدن. آخه اونا یه گاز گنده از لویاتان گرفته بودن و یه تکه ‌ی بزرگ از گوشتشو کنده بودن. حالا ما یه لویاتان زخمی داریم که از فرط درد عربده می‌کشه…
هشتم
نمی‌دونم چرا اغلبِ جمعه‌ ها حوالی ساعت شش و هفت بعدازظهر یکی زنگ خونه‌ ی ما رو می‌زنه. صدای زنگ رو که می‌شنوم به خودم می‌گم دوباره می‌خواد شروع بشه. از خودم می‌پرسم اینبار تا کجا می‌تونم طاقت بیارم؟ اینبار چه جوری باید تحمل کنم؟ اینبار چقدر طول میکشه؟ ولی معمولاً یا کسی پشت آیفون نیست یا طرف اشتباه گرفته..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)