در ابتداء و بدون هیچ مقدمه‌ای لازم است عنوان کنم که به لحاظ فلسفی به هیچ مفهومی از موجودیت «بشر به مثابه بشر» باور ندارم و به طریق اولی به حقوق ذاتی مترتب بر آن بشر استعلایی لاموجود که در حقوق بشر امضایی در اعلامیه‌های مختلف نهادهای جهانی منعکس است، اعتقادی نه. اساسا منشاء حق را قدرت می‌دانم و در نتیجه حق را از امور تاسیسی می‌دانم و نه ذاتی، و قدرت را نیز از متفرعات «آگاهی» می‌دانم و آگاهی را هم از متفرعات «خود-آگاهی»، و صد البته «وجود» و «عدم» را هم از شعبات این خود-آگاهی و به این ترتیب آن خود-آگاهی را هم چیزی خارج از دایره وجود و عدم.

با مقدمه بالا وارد این ذی‌المقدمه می‌شوم که تلاش اندیشمندان و روشنفکران و مصلحین بزرگ برای متولد کردن «بشر» که حدود سیصد چهارصد سالی است همه منتظر آن هستند تاکنون مقرون به نتیجه‌ای نبوده و کم کم خوشبینی این مصلحان حداقل در عرصه مناسبات جهانی دچار تشکیک شده است. قبلا در نوشته‌های متعددی توضیح دادم چرا و چگونه احساس مسئولیت کشورهای غربی برای جهانروا کردن مفهوم خود از «بشر» و حقوقی که بر آن مترتب است، دست و پای آنان را در تقابل با کشورهایی مانند چین و روسیه بسته و عملا آنها را در مبارزه با بنیادگرایی مذهبی که در منطقه خاورمیانه جریان دارد، مستاصل ساخته است. جناب بایدن نیز در ضمن مقاله‌ای که در آستانه سفر خود به اروپا منتشر کرده و همچنین در سند راهبرد امنیت ملی که کاخ سفید منتشر نموده و امضاء بایدن را بر خود دارد، بر قدرت دموکراسی به عنوان یکی از متفرعات سیستم حقوق بشر جهانی در حل و فصل منازعات جهانی «تاکید» کرده است. اما آیا مثلا ۳۰-۴۰ سال پیش نیز نیاز به این تاکید وجود داشت؟ این تاکید خود می‌رساند چیزی تغییر کرده است و به گمان من مسئله فراتر از قدرت دموکراسی و دیپلماسی برای حل و فصل منازعات جهانی است.

نزد بسیاری حقوق بشر از لوازمات ذاتیه بشر است و نه از عوارض غیرذاتی آن. به عبارت منطقی، این حقوق، رسم بشر است و فصل او، همچنانکه ناطق بودن انسان فصل اوست از جانداران دیگر. به این ترتیب، این حقوق، معرف بشر و مخبر از ذات او نیز هست، یعنی بشر آنچیزی است که این حقوق بر او مترتب است. چنین پنداشتی که به حق ذاتی معروف است البته با پرسش‌های زیادی مواجه است که وارد شدن در آن ما را از منظور این نوشته دور می‌کند اما پرسش از «منشاء حق» در باره حقوق بشر بیش از موضوعات دیگر موجه است. با این وجود مسئله در همینجا تمام نمی‌شود. این نظام حقوقی آنچنان است که مسئولیت‌آور است مانند اصول اخلاقی که به تدریج شکل قانون به خود می‌گیرند. اما وجه بین‌المللی حقوق بشر علاوه بر وجه ملی و فردی آن، مسئولیت جهانی را به همراه دارد که فقط بخش کوچکی از آن در حقوق بین‌الملل شکل قانون به خود گرفته و بسیاری دیگر به عنوان مسئولیت‌های عرفی و اخلاقی شناخته می‌شود. اما از آنجا که چنین پنداشتی از حقوق بشر عمدتا یکی از محصولات تمدنی غرب در گسترش سریع و مداوم آن در چند صده اخیر است، به گونه‌ای این نظر را تقویت می‌کند که انگار در ساخت آن بشر جهانی که حقوقی بر آن مترتب است به گونه‌ای از انسان ایده‌آل «غربی» کپی برداری شده است. البته پرسش‌های فراوانی مطرح است که ریشه تاریخی این «انسان غربی» را در کجا باید جستجو نمود زیرا نه حقوق رومی به عنوان مبنای حقوق غربی و نه تمدن هلنی مبشر و مخبر چنین انسانی نیستند. اولین تقابل با چنین ایده جهانروایی از بشر و حقوق او در آثار بنیادگرایان دینی به ویژه اسلامی دیده می‌شود. تصریح آن نیز در عمر حکومت‌داری اسلامی ایران صورت گرفته که حقوق بشر اسلامی چیزی است که الزاما با آن حقوق بشر جهانروا ممکن است مطابق نیاید، ادعایی که با واکنش تند کوفی عنان، دبیر کل سازمان ملل در سفرش به ایران و در دانشگاه تهران مواجه شد. اما هر سیستمی الزاما زاینده پارادوکس‌های متعددی است -قبلا در باره نقش حیاتی پارادکس‌ها در توسعه تمدنی بشر نوشتم- و تعارضاتی که اکنون جامعه جهانی را درگیر کرده است، پرسش‌های بسیاری را در برابر دامنه و حوزه مسئولیت کشورهای غربی برای توسعه نظام جهانی که در آن حقوق بشر مرعی گردد، ایجاد کرده است. تردید کمی دارم که این پرسش‌ها فقط محدود به موضوع دامنه مسئولیت‌های جهانی در قبال حقوق بشر بماند و به نوعی به ماهیت آن بشر استعلایی که در زهدان ذهن روشنفکران و مصلحین متولد شده سرایت نکند. آیا به راستی بشری جهانی وجود دارد که آحاد انسان‌ها «نمونه»هایی از آن باشند و حقوقی را که به آن بشر استعلایی مترتب است به «وراثت» ببرند؟ اگر حقوق مشمول گسترش تاریخی است، و در نتیجه نسبی، و اگر حقوق از لوازم ذاتیه آن بشر استعلایی است، چرا خود آن بشر جهانی از نسبیت تاریخی برخوردار نباشد؟ چه کسی می‌تواند تضمین کند که نسبیت تاریخی بشر به مثابه بشر الزاما صورت «تکاملی» دارد -به این معنی که حقوق آتی آن موید حقوق پیشین‌ اویند-؟

قبلا نوشتم چگونه ناکارآمدی نظامات غربی در مواجهه با مشکلات جهان کنونی مانند فقر دامنگستر، شکاف کشورهای فقیر و غنی، مسایل اقلیمی، رشد گرایشات افراطی، محبوبیت بی‌سابقه سیاست‌های یکجانبه‌گرایی و مانند آن، بنیان تمدنی غرب را با چالش مواجهه کرده است، چالشی که «تاکید» جناب بایدن متوجه آن است. این بنیان تمدنی بر فرض اساسی بشر به مثابه بشر قرار دارد که به نظر می‌رسد بیش از گذشته مورد تشکیک قرار گرفته است. اما اگر خود را فقط به خاورمیانه، آسیای مرکزی و شمال افریقا و رشد بنیادگرایی در این مناطق محدود کنیم، آنگاه مسئله وجه دیگری نیز پیدا می‌کند. امریکا بیست سال حضور نظامی در افغانستان داشت و بیش از یک تریلیون در این کشور ۳۵ میلیون نفری خرج کرد اما دست‌آوردهای بالنسبه زیادی متوجه این حجم از حضور و هزینه نبود و در مقایسه مثلا با حضور و کمک‌های ایالات متحده در آلمان عملا ناچیز است. آیا باید معتقد بود که ایرانیان، افغان‌ها، اعراب و کلا شرقیان از «استعداد» کمتری در جذب مفاهیم مدرنیته در مقایسه با انسان غربی برخوردار است؟ البته نگارنده باوری به انسان شرقی ندارد همانگونه که باوری به انسان به مثابه انسان ندارد. اما می‌توان مسئله را به این صورت طرح کرد که زمینه‌های فرهنگی و مناسبات اجتماعی که انسان شرقی «متحقق» در آن زیست می‌کند تا چه اندازه مانعی برای جذب ایده بنیادین «عقل غربی» است؟ مسلما سیاستمداران غربی که بیشتر به سلبریتی‌های سیاست شبیه‌اند تا افرادی نخبه در این زمینه، از این مسئله غافلند که هرگونه حضور در این مناطق که مبتنی بر قوه قهریه باشد، عملا نوعی از پلاریزاسیون را ایجاد می‌کند که سربازان امریکایی، دشمنان «طبیعی» ساکنان این مناطق معرفی می‌شوند و در نتیجه هرگونه برنامه اصلاحی را در این مناطق با اشکال مواجه می‌سازد. بنابراین مسئله را همچنین می‌توان به یک راهبرد اشتباه نیروهای غربی در این مناطق فروکاست. با این وجود نمی‌توان ساختارهای متصلب فرهنگی، رواج اندیشه پیشامدرن، نظام ارزشی متفاوت با غرب و مجموعه دیگری از مولفه‌هایی که سد راه پذیرش ارزش‌های مدرنیته می‌شود را انکار کرد. اساسا ساکنین این مناطق جغرافیایی هیچگاه صاحب «مردم» نشدند تا خود را به میانجی آن به عنوان هویتی واحد درک کنند و این عدم خود-آگاهی جمعی تاثیر قاطعی در کم استعدادی آنها در پذیرش ارزش‌های حقوق بشر جهانی دارد. اینکه در غیاب «مردم» انسان به برده تقلیل می‌یابد و یک برده هیچگاه شایسته دارا بودن حقوقی که یک «ارباب» از آن برخوردار است نیست، تقریبا متفق علیه است. افراد به میانجی آگاهی بر خود از خلال ایده «مردم» است که به مقام انسانی دست می‌یابند و ارباب سرنوشت خویش می‌گردند و سازنده آن.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)