اینکه دولت بایدن بیتوجه به مشکلات و سنگاندازیهایی که دولت ایران رقم میزند، همچنان خواستار ادامه و به نتیجه رسیدن مذاکرات هستهای است، مورد انتقاد تند بخش بزرگی از اپوزسیون جمهوری اسلامی و جمهوریخواهان داخل امریکا قرار گرفته است. آنها چنین مواضعی را ناشی از ضعف آشکار دولت بایدن در پیشبرد یک استراتژی مناسب و موثر در قبال رفتارهای بیثبات کننده ایران میدانند. من قبلا به ویژه در باره ضعف و فتور اروپاییان در اینباره نوشتم که آنها حتی از حل و فصل یک مسئله ساده در داخل مرزهای قاره خود عاجزند چه رسد به مشکلات مناطق دیگر.
اما به گمانم به نکته بسیار مهمی هم باید توجه داشت. اگر شما بدانید که قادر به پیشبرد و اعمال اراده سیاسی خود نیستید، آنگاه عاقلانهترین تصمیم برای شما کدامست؟ شما در این شرایط باید به حداقلها رضایت دهید. تصمیمات سردرگم دستگاه سیاست خارجی کارتر در قبال جنبش مردمی منتهی به تغییر رژیم سال ۵۷ در ایران به روشنی نشان داد امریکائیان کلا چقدر از اوضاع پرت هستند. ضربه مهمی که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به امریکا وارد شد، عملا پوشالی بودن دستگاه تصمیمسازی این کشور بزرگ را آشکار ساخت. اشتباهات مکرر و سردرگمی آنها در افغانستان و عراق تمامی ندارد. آنها بعد از ۲۰ سال حضور نظامی در افغانستان و خرج میلیاردها دلار در این سرزمین نتوانستند گروهی وفادار به خود یا به افغانستان ایجاد کنند در حالیکه گروههای مخالف یا یکصدم آن پول توانستند در مدت کوتاهی اکثر خاک افغانستان را در اختیار بگیرند. امریکاییها که عادت دارند همه امورات جهان را با واحد پول بسنجند، انگار امروزه از خواب بیدار شدند که سخنگوی پنتاگون میگوید با «پول نمیتوان اراده به جنگیدن را ایجاد کرد» امریکاییان حتی دل و دماغ آن را نیز نداشتند که میلیاردها دلار سلاح خود را از افغانستان خارج کنند تا به دست طالبان نیافتد و آنها را به سپاه پاسداران نفروشد. به این ترتیب اگر امریکاییان بدانند که در هر تصمیمی که بگیرند، بازندهاند و در نبرد شطرنج با نیروی مخالف خود شانسی برای پیروزی ندارند، آنگاه عاقلانهترین تصمیم این خواهد بود که به حداقل اقل راضی شوند، کاری که به گمانم سیاستمداران پخمه امریکایی در نهایت متوجه آن شدند.
اما آیا سردرگمی سیاستمداران امریکایی صرفا ناشی از بیتجربگی و کمهوشی آنان است؟ البته که تا حدودی اینچنین است، اما مسئله مهمتر محدودیتهایی است که ساختار تصمیمگیری در کشورهای دموکراتیک و پایبندی به ارزشهای حقوق بشری بر دست و پای آنان نهاده است. به عنوان مثال، فاصله بین تصمیمگیران سیاسی و نیروهای عملکننده میدان در نظام ایران تقریبا صفر است، در امریکا این فاصلهای عمیق است آنچنان که غالبا تصمیمگیران اصلی در دستگاه دولت با آنچه در زمین و میدان جریان دارد کاملا ناآشنا هستند. به عنوان مثال حماقت فرماندار نظامی امریکا در انحلال ارتش بعث و هول دادن آنها به سمت گروه داعش مشکلی را برای منطقه ایجاد کرد که تا اکنون نیز با آن دست به گریبان است. اما آیا نظام تصمیمگیری در ایران مناسب است؟ مسلما که چنین نیست، منظور من توجه دادن به وضعیت پارادوکسیکالی بود که کشورهای غربی مدافع دموکراسی و حقوق بشر در آن گرفتار شدهاند.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.