تحول اجتماعی ناظر به تحول در بالا، سبب می شود که «توده» ها یعنی مردمی که هیچگاه در جامعه نقشی نمی داشتند و از احساس بیهودگی رنج می بردند، در تولید و کاربُرد زور نقشی تعیین کننده پیدا کنند. اما آنها این نقش را بتدریج از دست می دهند. زیرا قدرت توتالیتر در جریان رشد خود، باید «توده ها» را نیز به اطاعت مطلق در آورد. در حقیقت، در هر انقلابی، به تعبیر انجیل، «آخری ها اولی ها می شوند» و به تعبیر قرآن، «مستضعفان امامان بر روی زمین می گردند» و به تعبیر مارکس، پرولتاریا دیکتاتوری بورژوازی را بر می اندازد. اما هرگاه، اندیشه راهنما، بیان آزادی نباشد و بیان قدرت باشد، قشرهای محرومی که به قول فانون، همواره در آرزوی جانشین اربابان گشتن بوده اند، بکار بردن زور و وسیله بکار رفتن زور شدن را، تحقق یک آرمان تصور می کنند. هم تکیه گاه اجتماعی قدرت جدید می شوند و هم بازوی او در بکار بردن زور می گردند. از این رو، از القای فلسفه قدرت در یهودیت و آئین زردشت و سپس در مسیحیت و سر انجام در اسلام، خواستگاه و تکیه گاه استبدادی می گردد که بسته به میزان از خود بیگانگی دین یا مرام در بیان قدرت، استبداد و استبداد فراگیر می گردد.
همانطور که قدرت اگر رشد نکند، می میرد، اکثریت بزرگ جامعه ای که در نظام توتالیتر می زید، وقتی کارش بجایی می رسد که دیگر او نیست که زور را بکار می برد، بلکه زور می بینید و چون آلت زورگوئی، بکار بُرده می شود، ناگزیر یا باید آزادی را بجوید و یا مرگ او را در می یابد. در دوران معاصر، جامعه های گوناگونی، بنا بر همین قاعده اجتماعی پابرجا، به مرگ نسبی و یا تقریباً قطعی محکوم گشته اند: ملت آلمان هشدارها را نشنید و سرنوشت خود را بدست نازیسم توتالیتر سپرد. و نازیسم جنگ درکار آورد. کار را به شکست کشاند، هشدارها پی در پی شدند و هیتلر گفت: جنگ ادامه دارد. وقتی شکست قطعی شد و «پیشوا» دل بمرگ سپرد، فرمان داد که زمین آلمان را سراسر بسوزانند. شهرها و روستاها را آتش بزنند تا یک آلمانی زنده اسیر دشمن نشود. دستور او اجرا نشد و حیات ملت آلمان در تجزیه، نتیجه بیداری وجدان در واپسین مرحله شد. و دوران تجزیه آلمان، بر اثر مرگ استبداد فراگیر دیگری پایان یافت. به ملت فلسطین هشدارها فراوان داده شدند، اما این ملت نشنید و هنوز نیز نمی شنود …
برای اینکه جامعه، در تولید و مصرف زور، با کارپذیری کامل، رهبری را پیروی کند، باید قدرت را بمثابه ارزش مطلق بپذیرد و مرگ بخاطر آن را نیز ارزش بشمارد. بدین خاطر، خاصه تمامی رژیم های توتالیتر، نشاندن فلسفه مرگ بجای فلسفه حیات بوده است. ارزش مطلق کردن مرگ و، بیشتر از آن، ارزش مطلق کردن مرگ دستجمعی، در تبدیل جامعه به کارگاه تولید و مصرف انبوه زور، ضرورت قطعی دارد. بدیهی است که اساس باور به فلسفه مرگ، با جدا کردن اندیشه از واقعیت، واقعیت تاریخی (گذشته) و واقعیت روز و واقعیت آینده بمثابه نتایج عملکرد جامعه ها در گذشته و حال، همراه است. این جدا کردن بنوبه خود، با تغییر واقعیت ها – به شرحی که گذشت – انجام شدنی است. عقل قدرتمدار، پس از آنکه، در فعالیت خود، بر محور مرگ، قرار گرفت، بتدریج خود را سانسور می کند، از واقعیت ها بکلی جدائی می جوید و زندانی «واقعیت»های ساختگی و مجازی می گردد. در این مرحله است که خطرها را عوضی می بیند و اعمال مرگبارش در نظرش خواستنی می شوند و همه آن می کند که تبلیغات قدرت توتالیتر در ذهن تخدیر شده اش بجا و بموقع و درست جلوه داده اند.
بدین سان فلسفه مرگ، با باور به تضاد و تخریب و در نتیجه باور به جبر همراه است. باور به این جبر است که «توده» ها را به ابزار زوری بدل می سازد که خود تولید می کنند. تضاد و تخریب ذاتی قدرت هستند اما قدرت، خود حاصل از خودبیگانگی روابط اجتماعی و روابط انسان با محیط زیست است. این از خودبیگانگی در باور به اصالت زور و در نتیجه باور به اصالت تضاد و جبر و سرانجام باور به فلسفه مرگ، بیان می شود. در این باور، اساس زندگی را تخریب کردن برای تخریب نشدن تشکیل می دهد. مسابقه در این تخریب است که رژیم ملاتاریا را از استقلال و آزادی خود می گریزاند. استبدادهای فراگیر، نمود شدت گریز از آزادی و دلسپردن همگانی به فلسفه مرگ است. بخشی از مردم ایران، بعد از انقلاب ۱۳۵۷، دل به فلسفه مرگ سپردند. هرگاه نبود استقامت بر حق – که استقلال و آزادی انسان است -، بمثابه جوهر رشد و مایه آن، بسا ایرانیان، بمثابه یک ملت، جریان مرگ را می توانستند تا آخر بروند. چنانکه ملت های بسیاری از استقلال و آزادی گریختند و به فلسفه مرگ دلباختند و از میان رفتند.
بعنوان مثال نازیسم را قدرت جنگی بزرگ تری که قوای متفقین بودند از میان برداشت. اما فرعونیت را نیروی نظامی بزرگ تر از میان برنداشت. استالینیسم را جنگ داخلی پدید آورد اما جنگ قدرت نظامی بزرگ تر از میان برنداشت. مسابقه تسلیحاتی و هزینه های ایفای نقش ابر قدرت و جهانگشانی از سوئی و انعطاف ناپذیری در سیاست داخلی و خارجی از سوی دیگر از پایش در آورد. در حقیقت، رژیم ملاتاریا چون از تضاد قوا پدید می آید، و ساز و کارش، سازوکار تقسیم به دو و حذف یکی از دو است، بنا بر اصل، انعطاف ناپذیر است. زیرا در زورآزمائی، طرفی که انعطاف بخرج دهد شکست می خورد و اگر از میان نرود، موقعیت زیر سلطه می یابد. استبداد فراگیر، هم بلحاظ سیاسی و هم بلحاظ اجتماعی و هم بلحاظ اقتصادی و هم بلحاظ مرامی و فرهنگی (در واقع بلحاظ دستگاه تولید ضد فرهنگ قدرت) انعطاف ناپذیر است:
بلحاظ سیاسی، ملاتاریا هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی انعطاف ناپذیر است:
در سیاست داخلی انعطاف ناپذیر است به این خاطر که تن دادن به انعطاف، پذیرفتن نسبی بودن حاکمیت مطلق دولت توتالیتر و فعال دانستن مردم و پذیرفتن حق آنها بر ولایت است. از این رو، به تدریج که استبداد فراگیرتر می شود، اطاعت از او نیز مطلق می شود. همه استبدادهای فراگیر، «فرقه مطلقیه» تولید کرده اند. این فرقه ها عدم اطاعت از ولی امر صاحب اختیار مطلق را جرمی می شمارند که مجازاتش اعدام است. در سیاست خارجی، هرگاه دولت توتالیتر در موقعیت مسلط باشد، در آنچه به زیر سلطه ها مربوط می شود، انعطاف ناپذیر است. چرا که انعطاف را آغاز پایان سلطه خویش می انگارد. اما، در رابطه مردم، با گروه های هنوز به مهار در نیامده و در رابطه با دنیای خارج از قلمرو استبداد فراگیر، این استبداد، از نظر کاربردی انعطاف پذیر و از نظر راه بردی، انعطاف ناپذیر است. همین انعطاف ناپذیری از لحاظ راه بردی، سبب می شود که انعطاف پذیری از نظر کاربردی، در مهلکه اش اندازد. چنانکه دستگاه فاشیزم موسیلینی در مهلکه افتاد، رژیم هیتلر در همین دام افتاد و از پا در آمد. توافق مونیخ، هیتلر را متقاعد کرد که جهانگشائی او، قدرتهای رقیب را به جنگ بر نخواهد انگیخت. اما جنگ جهانی دوم را ببار آورد و آن جنگ، رژیم نازی را از میان برداشت.
بلحاظ اجتماعی، ملاتاریا انعطاف ناپذیر است هم بخاطر شکل و هم بجهت محتوای خویش (روابط شخصی قدرت که شکل تارعنکبوتی به خود می گیرد):
ستون پایه اجتماعی ملاتاریا، متلاشی می شود هرگاه این استبداد، با تمام توان از شبکه تارعنکبوتی، بنا بر این، از ضعیف ترین گروه بندی های شرکت کننده در ستون پایه این استبداد، حمایت نکند. از این رو، امتیازهای آنها بر حقوق انسان و حقوق جمهور مردم تقدم مطلق دارد. چنانکه در درون نظام نیز، شبکه های تارعنکبوتی مافوق بر شبکه های تارعنکبوتی مادون تفوق مطلق دارند. در درون نیز، شبکه ها نسبت به یکدیگر انعطاف ناپذیر هستند زیرا می دانند هرگاه موقعیت خود را در تناسب قوا از دست بدهند، باید میان مرگ و سقوط در سلسله مراتب، یکی را انتخاب کنند. در جامعه نیز، بر اصل تبعیض، هر استبدادی، خاصه ملاتاریا، سلسله مراتب پدید می آورد و تمام قدرت خویش را بکار می برد که این سلسله مراتب، بی تغییر برجا بماند: زن مادون مرد است. خودی مقدم و مرجح بر غیر خودی است، جمهور مردم حق ندارند بلکه وظیفه اطاعت از «رهبر» و «پیشوا» و… را دارند.
از نظر اقتصادی، ملاتاریا، اگر خود را صاحب جان و ناموس و مال مردم نداند، به یقین، برای خود بسط ید و حق تصرف قائل است و این حق را مقدم بر مالکیت انسان بر جان و سعی و مال خود می داند. استبدادها از نظر اقتصادی انعطاف ناپذیر هستند. چرا که هم نیاز روز افزون به نیروهای محرکه دارند و هم نیاز قطعی دارند به وابسته کردن یک طرفه مردم به هسته سخت قدرت. استبدادهای فراگیر، همگی، ویژگی وابسته کردن جامعه و یا جامعه های زیر سلطه را به بخش دولتی اقتصاد، جسته اند. انعطاف ناپذیر شده اند زیرا انعطاف پذیری، سبب بیرون رفتن جامعه زیر سلطه از سلطه آنها می شود. بیهوده نیست که، در ایران تحت ولایت مطلقه فقیه، خصوصی سازی در انتقال بخش دولتی از دولت به سپاه پاسداران و بسیج و نیروهای انتظامی و شبکه های مافیائی، خلاصه شده است.
بلحاظ مرامی و ضد فرهنگ یا فرهنگ قدرت، دین و مرام ملاتاریا تعریفی را پیدا می کند که قدرتمداری انعطاف ناپذیر را توجیه کند:
باتوجه به این امر که حذف شوندگان گوناگونند و نیازهای قدرت نیز، بنا بر موقع، بسا ضد و نقیض یکدیگر می شوند، دین یا مرام، هرگز تعریف شفاف و دارای اصول و فروع دقیق پیدا نمی کند. دین یا مرام همانست که واپسین موضعگیری قدرتمدار را توجیه می کند و بسا، واپسین موضعگیری او است. بدین سان، یک دین و یک مرام، برای یک قدرتمدار، مجموعه ای از موضعگیری های ضد و نقیض می شود. چون هر قدرتمداری دین یا مرام را در توجیه انعطاف ناپذیری بکار می برد، در یک دین یا در یک مرام، فراوان فرقه هایی پیدا می شوند که بیشترین بخش هویت خود را از ضدیت با دیگری حاصل می کنند. رژیم ولایت مطلقه فقیه چون میل به فراگیری پیدا می کند، «رهبر» خدای مجسم می شود و دین یا مرام همان قول و فعل او می گردد. افزایش میزان ویرانگری، فرآورده های ضد فرهنگ یعنی ویرانگرها را افزایش می دهد. در نتیجه، سهم ضد فرهنگ افزایش پیدا می کند. هرگاه میزان فرآورده های ضد فرهنگ به اندازه ای بالا رود که بر میزان فرهنگ فرهنگ استقلال و آزادی و حقوقمندی و کرامت انسان فزونی گیرد تخریب همگانی می شود و جامعه در معرض انحلال قرار می گیرد. مگر این که انسانها استقلال و حقوق و کرامت خویش را باز شناسند و بازیابند و به جنبش در آیند و تغییر کنند و تغییر بدهند.
اما اگر انعطاف ناپذیری ذاتی ملاتاریا است، چرا قوت آن نیست و ضعف آنست؟ زیرا
«اندریافت هر انسان از حق نسبی است»، یک امر واقع است. اما کسی که بر حق است، دونوع رابطه برقرار می کند: یکی با زورمدار و دیگری با حق مدار. رابطه با اولی، ایستادن بر حق و تسلیم زور نشدن است. رابطه با دومی از راه جریان آزاد اندیشه ها برقرار شود. به یمن این رابطه، دوستی پدید می آید و دو طرف، در درکی از حق، نزدیک تر به حق آن سان که هست، توحید می جویند. هر انسانی این دو رابطه را تجربه می کند و به تجربه در می یابد که رابطه دو حق نسبی، رابطه دوستی است و، در این رابطه، پای زور به میان نمی آید. اما در رابطه دو زور با یکدیگر و یا رابطه حق نسبی با زور، پای زور بمیان می آید. توحید و دوستی ناممکن و تضاد و دشمنی کار را به حذف یکی از دو می کشاند. بدین قرار، اگر گرایشهای مختلف نتوانند با یکدیگر اتحاد کنند، یا بیانهای قدرت اندیشه راهنمای جملگی آنها هستند و یا چون حق مدارها می دانند که زورمدارها اتحادشان کاربردی است، اصرار می ورزند بر راه بردی شدن اتحاد و روش شدن ابتلی، برای این که تجربه، عهد شناس و عامل به استقلال و آزادی و حقوقمندی را از عهد شکن عامل به زور، بازشناساند.
انعطاف ناپذیری رژیم ولی فقیه ضعف است چرا که او همواره خود را به «دشمن» معرفی می کند. دشمن تمامی عرصه فکر و عمل او را فرا می گیرد. از این رو است که جریان استقرار استبداد فراگیر، جریان تصفیه ها است. «قدرت دوست ندارد» یک واقعیت است اما رسیدن جریان تقسیم به دو و حذف یکی از دو به نزدیک ترین کسان «رهبر»، واقعیتی دیگر است. وقتی کار ضد تراشیدن و حذف کردن به این جا می کشد، دیگر دین یا مرام نیست که توجیه کننده ضد تراشی و حذف او می شود، بلکه «دست پیشوا است که خطا نمی کند». بدین سان، انعطاف ناپذیری ملاتاریا ضعف است چرا که هم جریان تجزیه و حذف را تا آخر می رود و «پیشوا» از دین یا مرام نیز خالی می شود و هم بدین خاطر که تصدی مقامها را بی ثبات و خطرناک می کند و هم از این رو که در دورن دولت، گروه بندی های تارعنکبوتی شکل را، در تضاد با یکدیگر، پدید می آورد. تضاد در کانون قدرت تنظیم کننده رابطه ها، بنا بر این، عامل فروپاشی از درون می شود. فشار از بیرون، از سوی نیروی محرکه که از مهار استبداد فراگیر بدر می روند، زمان سقوط آن را نزدیک تر می کند.
استبدادها همه و استبداد فراگیر بیشتر از هم، رابطه شان با مردم رابطه زور با حق می شود. ضعف بزرگ انعطاف ناپذیری قدرتمداری در ناتوانیش از سازگاری جستن با حقوق انسان و حقوق جمعی جامعه است. این ناتوانی وقتی استبداد فراگیر می شود، نزدیک به مطلق می گردد. زمانی می رسد که جمهور مردم، حتی آنها که در خدمتش هستند، برضد آن وارد عمل می شوند. بدیهی است از استبدادها، و استبداد فراگیر نیز، این و آن گروه جامعه سود می برند اما رابطه زور با حق، آنها را فاقد حق و تابع زور می کند. این تابعیت است که هرگاه به انقلاب نیانجامد، به انحلال استبدادفراگیر، در مرگ و ویرانی هرچه گسترده راه می برد. حتی انحلال رژیمهای آلمان و ایتالیا و عراق، نمونه هائی از انحلال استبداد فراگیر یا متمایل به این استبداد در مرگ و ویرانیهای بس گسترده اند.
دین یا مرام زورمدار، واپسین موضع او است. از این رو، چون جیوه ناپایدار و مجموعه ای از ضد و نقیض ها است. بدین خاطر، تنظیم فعالیت بر وفق دین یا مرامی که اصل و فرع روشنی ندارد و هرکس می تواند قولی را چماق کند که بسا ناقض قولی است که دیگری چماق کرده است، ناممکن می شود. نه تنها زمان فعالیتهای اقتصادی که دیگر فعالیتهای اعضای جامعه، کوتاه، بسا روز به روز، می شود. کوتاه شدن زمان فعالیتها، یکی از عوامل تضاد قدرت، خاصه استبداد فراگیر با رشد است. این تضاد از دو جهت عامل ضعف روز افزون این استبداد می شود: یکی از این جهت که در جامعه میزان تولید نیروهای محرکه کاهش می یابد اما نیاز قدرت (از رهگذر افزایش هزینه های قدرتمداری) به این نیروها بیشتر می شود. در نتیجه، فقر جامعه افزون تر می گردد و هم بدین خاطر که جامعه دولت استبدادی را بیگانه و دشمن می یابد و، این امر، انزوای دولت در بند استبداد فراگیر و یا دارای این تمایل را روز افزون می کند. جامعه نیازمند به اندیشه راهنمائی می شود که زمان فعالیتهایش را تا ممکن است طولانی کند و بیانگر حقوق انسان و حقوق جمعی آنها باشد. لذا، به بیان آزادی روی می آورد و، بدین بیان، تغییر می کند و با از میان برداشتن استبداد فراگیر، رشد کنان حقوق ومنزلت و کرامت می یابد.
از آنجا که در سلسله مراتبی که بر محور قدرت پدید می آید، تعیین کننده جا و مقام هرکس، اندازه نزدیکی او به کانون قدرت می شود. چنین سلسله مراتبی تبعیض، از جمله دو تبعیض بزرگ و کشنده بوجود می آورد: تبعیض بسود قدرت و به زیان دانش و استعداد و تبعیض بسود «رهبر» و به زیان، حقوق و قانون. و این دو تبعیض، ضعف کشنده ای را ذاتی استبداد، خاصه استبداد فراگیر می کند. چرا که روز به روز استعداد از دست می دهد بی آنکه بتواند استعداد جذب کند. انعطاف ناپذیری سبب می شود که مافوق های کم مایه مادونهای پر مایه را تحمل نکنند و، همواره، قدرت بر حق حاکم باشد. این حاکمیت نیز انعطاف ناپذیر است و سبب تنها شدن «رهبر» می شود. به قول فوکو زور یکی در برابر همه است و رهبر زور مجسم می گردد. چون چوب خشک که جز به آتش جنبشی که به استبداد پایان دهد، راست نمی شود. تمرکز قدرت در یک شخص، چون از راه بکار رفتن است که بزرگ می شود، ناگزیر، مأموران دولت استبدادی، خاصه وقتی استبداد فراگیر است، همان اختیار را برای خود قائل می شوند که «رهبر» دارد و همان قدرت را بکار می برند که او دارد. «رهبر» نه تنها مانع از آن نمی شود که هر مأمور، در حوزه مأموریت خود، در حکم «رهبر» باشد، بلکه در حمایت از مأمورانی که «خودی» هستند، انعطاف ناپذیر است. نتیجه اینست که افراد جامعه، همه روز و، در بخشی از امور، با مأمورانی سرو کار می یابند که «نماینده اقتدار رهبر» هستند. این سروکار داشتن همه روزه است که جامعه را از ماهیت استبداد آگاه و با آن ضد می کند. در این تضاد، مردم صاحب حق و دولت استبداد فراگیر صاحب زور است. صاحب زور می داند که اگر انعطاف به خرج بدهد، سقوط می کند. پس اگر جامعه از لباس ترس بدرآمده باشد و برای احقاق حق خود برخیزد، انعطاف ناپذیری دولت استبدادی، سبب سقوطش می شود. زیرا در این مرحله، از رهگذر پیوستن اداریان و کارکنان دستگاههای متعلق به دولت، به مردم، انزوای این دولت کامل می شود و سقوط می کند. چون انعطاف ناپذیری ذاتی ملاتاریا است، در جریان متمرکز و بزرگ شدن قدرت، تشدید می شود. یکی به این دلیل که تحول از قدرت (همه در برابر یک تن ) به زور ناب، نیز ذاتی هر قدرت، بخصوص استبداد فراگیر است. از این رو، تاریخ هیچ استبداد فراگیری را به خود ندیده است که جهت تحول آن، به حقوقمداری باشد. هر قدرتی میل به تمرکز و بزرگ شدن دارد چراکه اگر متمرکز و بزرگ نشود، منحل می شود. جریان متمرکز و بزرگ شدن، انکار حقوق و تحول قدرت به زور را ناگزیر می کند. از این رو است که استبدادهای فراگیر یک دوران ویرانگری بزرگ به خود می بینند که انحطاط و انحلال را در پی می آورد. بدین سان، انعطاف ناپذیری ضعف چنین استبدادی است چرا که شدت گرفتن انعطاف ناپذیری در جریان ویرانگری روز افزون، جامعه را به یکی از دو کار ناگزیر می کند: تن دادن به مرگ و ویرانی، یا به جنبش برخاستن. در سامانه ولی فقیه در تحول خود از قدرت به زور، به ترتیبی که دیدیم، دایره برخورداری از حقوق را هم برای فرد و هم برای جامعه، بطور روز افزون تنگ تر می کند. این تنگ تر کردن، گروه بندیهای اجتماعی را به جنبش بر می انگیزد. اعتصاب ها و بسا عصیان ها، اشکال جنبش های گروه بندی ها هستند. استبداد فراگیر، از لحاظ راه بردی، انعطاف ناپذیر می ماند اما از نظر کاربردی، بنا بر مورد، انعطاف پذیر می شود. اما بمحض این که جنبش فرونشست، بیش از پیش انعطاف ناپذیر می شود. عدم سازگاری استبداد فراگیر با حقوق انسان و حقوق جامعه، این استبداد را ناگزیر می کند در جلوگیری از بیرون رفتن این و آن گروه و این و آن نیروی محرکه از مهار خود، انعطاف ناپذیر باشد. زیرا نیک می داند که هر گروه اجتماعی و هر نیروی محرکه ای از مهارش بیرون رود، عامل انحطاط و انحلالش می شود.
اما چنین انعطاف ناپذیری در برابر گروهها و نیروهای محرکه، بخصوص نیروی محرکه ای که انسان است و نیروی محرکه دیگری که اندیشه های راهنما است، ضعف بزرگ استبداد فراگیر است چرا که راه ها را می بندد و برای گروه بندی های جامعه چاره ای نمی گذارد جز اینکه همسو شوند و برای بیرون رفتن از حصار استبداد فراگیر، به دیوارهای آن فشار آورند و آنها را فرو بریزند. اما اگر هم گروه بندیهای جامعه کار پذیر بمانند، انعطاف ناپذیری ضعف بزرگ است زیرا تنگ ترکردن روز افزون دایره برخورداری از حقوق و تشدید مهار بر نیروهای محرکه را از راه تخریب روز افزون انجام می دهد. تخریب روز افزون (بودجه های دولت استبدادی، بخصوص استبداد فراگیر نمایانگر ویرانگری آنست) مرگ آور است. اما استبداد فراگیری که انعطاف ناپذیری ذاتی آنست، در جریان تمرکز و بزرگ شدن قدرت، با مشکل لاینحل فزونی زور مرگ آور بر نیروی تأمین کننده ادامه حیاتش، روبرو می شود. جنبش همگانی که بیرون بردن نیروهای محرکه را از مهار استبداد هدف می کند، مرگ آن را زود رس می گرداند. بخصوص که تبدیل نیروهای محرکه به زور که، بنفسه ویرانگری است، با بکار افتادن زور در جامعه، با محدود کردن قلمرو فعالیتها، ویرانی بر ویرانی می افزاید.
استبدادهای فراگیر ملاها، تولید کنندگان «فرقه مطلقیه» بوده است. افراد این فرقه کسانی هستند که استعداد رهبری خود را مطلقا تابع رهبری «رهبر» می کنند. یعنی باید «رهبر» را درونی خود کنند به ترتیبی که استعداد رهبری آنها مطیع محض امر و نهی «رهبر» بگردد. اما محل عمل و روش عمل آنها، شفاف می گویند که از قدرت (= زور) است که اطاعت محض می کنند. چرا که وظیفه خود را خاموش کردن و بسا از میان برداشتن هرکسی می دانند که در قول و فعل «رهبر»، چون و چرا کند. در حقیقت، ولایت مطلقه «رهبر» رابطه جامعه با او را رابطه مطیع و مطاع می کند. این رابطه انعطاف پذیر نیست چرا که انعطاف پذیری موجب قطع آن می شود. اما همین انعطاف ناپذیری است که تضاد روزمره ای را میان رهبری کننده و رهبری شوندگان پدید می آورد. زیرا رهبری شوندگان را با سه مشکل لاینحل روبرو می کند:
دلیل امری و نهی ای که باید اطاعت کند، در خود امر یا نهی نیست. در قول رهبر است. رهبری شونده حق تشخیص راست یا دروغ و حق یا ناحق بودن آن را ندارد. دستور است و دستور را می باید اجرا کند. هرگاه خلاف حقیقت و حق بود، زیان را اجرا کننده است که باید تحمل کند. برای مثال، جنگ ۸ ساله ایران و عراق، بخاطر انعطاف ناپذیری دو استبداد با تمایل فراگیر، بمدت ۸ سال ادامه یافت. دلیل جنگ و ادامه آن در خود جنگ نبود، در قول خمینی و صدام بود. اما زیان بزرگ را مردم ایران و مردم عراق و بسیاری ملتهای دیگر تحمل کردند.
رهبری شوندگان می باید تجربه را با دستور جانشین کنند. اما این جانشین کردن، در واقع، جانشین کردن رشد با ویرانگری است. از جمله به این دلیل که عقل فرمانبر، توانا به رشد نیست زیرا نمی تواند استعدادهای ابداع و خلق و دانش و فن جوئی و رهبری و اندیشه راهنما جستن و انس و هنر (گشودن افقهای جدید از راه در نوردیدن مرزهای ممکن و فتح فراخناهای جدید) و تربیت و اقتصاد ( تنظیم فعالیت همآهنگ استعدادها و استفاده بهینه از زمان و مکان در رشد)، همآهنگ، فعال کند.
فعالیت استعداد رهبری خود جوش است. هرگاه زور این خودجوشی را با اطاعت از دستور جانشین کند، استعداد رهبری و بتبع آن، دیگر استعدادها، گرفتار تضاد با طبیعت خود می شوند. از این رو است که از ویژگی های جامعه های گرفتار استبداد، خاصه استبداد فراگیر، یکی افزایش آسیب ها و نابسامانی های اجتماعی و نیز انواع بیماریهای روانی است. اما رهبری کننده و دستیاران و مأموران او، به این سه مشکل، بسیار بیشتر گرفتارند. زیرا تمام روز می باید امر و نهی کنند و زور بکار برند. از این رو، زمانی می رسد که، دیگر، نه حکومت کنندگان توان و میل به حکومت کردن را دارند و نه حکومت شوندگان می توانند دستوری زندگی کنند. این زمان، زمان دگرگونی بنیادین و رادیکال است. با توجه به این واقعیت، هرگاه جمهور مردم تن به زندگی دستوری ندهند، انحلال استبداد فراگیر و یا متمایل به آن، شتاب می گیرد.

عباد عموزاد ـ تیر ۱۴۰۰

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)