سخنم چرا اینقدر خاک‌آلود است؟ چرا قلم رقص نمیکند؟ زبانم که از آذر است، پس چرا درنمیگیرد؟ چرا زار نمیگریم؟ چرا به کوچه نمیروم و جلوی رهگذران را نمیگیرم و آنها را با خود به زاری وانمیدارم؟ چرا غزل نمیخوانم؟ اصلاً چرا به کوچه‌ات نمیایم؛ کوچه‌ای که تو دیگر در آن نیستی؛ که کفشهایت خاک آن را توتیا نمیکند دیگر. چرا فریاد نمیکشم و نامت را بر زبان خلق نمیاندازم؟ چون میترسم؟ از که؟ از چه؟ چیزی هم دارم که برایش بترسم؟ اگر عاشق بوده ام، عاشق تمام، یعنی نداشته ام. ندارم. تو بس بوده ای.

تپش قلب دارم. دستهایم میلرزد. حروف را اشتباه میزنم. شکوه حقارت را تماشا کن. میخواهمت. تورا و دیگر هیچ؛ تا سجده کنم؛ تا بگریم؛ تا بستایم؛ تا بمیرم. کم‌کم آماده فریادم. عشقم دارد به فریاد میرسد؛ نه به فریادم. به فریادم که نرسیدی، به فریادم رساندی. الان است که جامه چاک کنم و خاک بر سر ریزم. نه نگو که مسخره است؛ که نیست. نگو دروغ است، دروغ نیست. نگو پس آنهمه ادعا چه بود. چه بود؟ گفتم خطرناک است، حالا هم میگویم، مگر نیست؟

گفتم ماجراجوئی است؛ و هست. گفتم ضدحقوق بشری است. مگر نیست؟ گفتم نشاید مجنون شد. خوب، شدم. به مجنونی پناه بردم؛ اما به استناد آن خود را که محق ندانستم. تو را که اسیر نکردم. به جنگ قبیله‌ات که نیامدم. نوفل را که اغفال نکردم. با پدرت که به نزاع برنخاستم. از همه بالاتر: عشقم خودخواسته بود. اسیر و عبید نشدم. روی تو را ندیدم و دل بدهم. یک دل نه صد دل در یک نگاه نباختم. بتدریج و بتدریج دیدم که بیخدا زیستن سخت است. که بی‌نیایش بی‌ستایش بی‌خواهش سرد است. وانگهی، پای پایداری هم قوتی دارد. نه تا بینهایت. چقدر در خود گریختم ولی رهایم نکردی. گفتی و گفتی و گفتی تا کِشتیِ جانم تخته تخته شکافت. بر اثر صبر نوبت ظفر آید. تو ظفر یافتی. آنهمه تنعم که جان خزانی من میفرمود، عاقبت در وزش مدام بهاری تو زرد شد؛ ریخت.
اینهمه مقاومت خود را، الان که به پشت سر مینگرم، حیرت میکنم. این تو بودی که اینهمه سال از شش جهت راهم را بستی. نه با اصرار و لجاج و سخت‌روئی و تهدید که مرسوم است؛ با سکوت و ناخواستن و راه‌نبستن و مظلوم ماندن و چوب حراج و تاراج بر تن و جان و جوانی خود زدن. تو با عشق مظلومت مرا کشتی. تو با پختگی کردن در این سن، من سوخته را آتش در خاکستر زدی. سجاده‌نشین باوقاری بودم، با تبسم و تأنی و تسامح و تحمل، تار و پود احتشامم را یکان‌یکان کشیدی و انداختی؛ و یک وقت، گرچه دیر، اما دیدم که عریان از آن ایستاده‌ام. نشسته‌ام. افتاده‌ام. بینی‌ام بر خاک است. ای آفرین بر این شکست! شکستی چنین شیرین، چشمی دیده و گوشی شنیده آیا؟

بیا تا خودم تو را بر سینه ی مدالِ طلا بیاویزم. تا تا ابد با این نشانِ افتخار فخر بفروشد. سکوی پهلوانی تو از دوام نرم تو در برابر سختیهای صخره‌آسای من ساخته‌ شد. آهنِ آهن‌دلیم را با نوبت دراز عاشقیت با حلقه‌کوفتنهای دراز شبانه‌ات بر در، با اس.ام.اس‌هائی که زنگ مظلومانه و اغلب بی‌جواب آنها در سکوت شبانه اتاقم میپیچید، چنان کوفتی که عاقبت از شرم قرمز شد و تافت و ریخت و بخار شد و رفت.

 

ارسال شده در چکامه و ادب

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)