یا وقتی او بار دیگر نشان می دهد که نگهدار و نگهبان چیست و چرا هر روز به مانند شرایط و انتخابات کنونی مُضحک تر و توخالی تر می شود!

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

پیشنهاد و نظریه بالا از فرخ نگهدار «پابلیک»، و با لحنی خودشیفتگانه و از جان گذشته و انقلابی و ناموسی برای انتخابات در راه، بیش از هر چیز خود فرخ نگهدار و «تمناهای همیشگی و اصلیش» را لو می دهد، به جای اینکه راهکاری برای برخورد به انتخابات «انتصابی» ریاست جمهوی در راه نشان بدهد. یعنی با این موضع گیری درواقع «فرخ نگهدار» ثابت می کند که او گربه ی مرتضی علی است و هرطور او را بالا بیاندازی، چهارچنگولی پایین می اید و «نگهدار و مدافع نظام» و در نهایت منافع خویش می شود. به این خاطر نیز، مثل موضع گیریش در بالا، حداکثر اعتراضی که می خواهد به انحصارطلبی افراطی و نفی و رد آشکار هر «غیر خودی» در یک انتخابات انتصابی همیشگی بکند، این است که به شورای نگهبان بی اعتماد بشود و ریاست رئیسی را خطرناک ببیند. اما دم خروس را وقتی نشان می دهد که با این حال می خواهد برود در انتخابات شرکت بکند تا مشارکت عظیم رخ بدهد و خدای ناکرده به محبوبیت نظام لطمه نخورد و به تبلیغات امپریالیستها کمک نشود. یعنی اینجا نگهدار «راست گرایی» که خیال می کند چپ یا سوسیال دموکرات است و این مفاهیم را سالهاست مسخ کرده است و با اصلاح طلبی یکی کرده است، حال نشان می دهد که چرا اسامی ما بی دلیل نیستند، بلکه هر اسم خاص ما یک «اسم دال» است. اینکه هر کاریش بکنی، آخر می خواهد «نگهدار و نگهبان نظام و ارباب قدرتی» باشد و او را حفظ بکند. اینکه این شیوه ی یک بام و دو هوای او و به شکل شرکت در انتخابات و رای دادن به هر کسی نشان می دهد که موضوع او این نیست که این جاگیری و موضع گیری او چه کمکی به رشد دموکراسی خواهی در ایران و چه کمکی به شکست هرچه بیشتر انحصارطلبان و انتخابات انتصابی می کند. سوال او این نبوده و نیست. موضوع این است که نظام لطمه نخورد و یا یکدفعه فرو نریزد. این دلواپسی این «نگهبانان و نگهداران حکومت در داخل و خارج از کشور» است. اینکه او فرخی است که فرخندگیش در این است که نگهدار و نگهبان مشارکت در انتخابات باشد و آنهم به هر دلیل مسخره ایی و مُضحکی مثل کل این انتخابات اخیر.

یا باقیمانده ی این حالات قهرمان گرایانه و انقلابی و با زیرمتن بازاری و خودشیفتگانه را در این لحن کلام و کُنش بظاهر قهرمان گرایانه و عملا بنده وار می بینیم که می خواهد بقول خودش به این خفت تن ندهد. بنابراین می خواهد اول یک «بیرق و پرچمی» بسازد که رویش نوشته باشد «نه به رئیسی» و بعد با این پرچم انقلابی به محل سفارت جمهوری اسلامی برود، اعتراض انقلابی بکند و بعد هم به جمهوری اسلامی بدون ریاست رئیسی رای بدهد. اینکه گویی او می خواهد از ناموس نظام در برابر خطر جدیدش دفاع بکند. انگار که ما با انتخابات دموکراتیک روبرو بوده ایم که حال یکدفعه یک عده می خواهند سر به نیستش بکنند و یک دیکتاتور سر کار بیاورند که او اینگونه از خود بیخود شده است و سینه چاک می دهد و می خواهد خویش را قربانی حفظ نظام و انتخابات بکند و دلواپس عدم رونق انتخابات ۱۴۰۰ است. یعنی این موضع گیری فقط از طرف یک اقازاده ایی ممکن است که شاید منافعش را با حضور گروه دیگر و انحصارطلب در خطر می بیند و یا اینکه این ادم باید اصلا در هپروت بزیید و نداند که چه می گوید. وگرنه چطور می شود این سیاست یک بام و دو هوا را اصلا توضیح داد و یا چطور می توان مثل فرخ نگهدار خیال کرد که داری حرف حسابی می زنی و نبینی که داری جوک می گویی و انهم چه جوک زشت و خنده داری و اینکه چه چیزهایی درباره اش توسط خودش برملا می شود. زیرا بقول لکان «ادمی همیشه با سخنانش بیشتر از آنچه که می خواهد یا می داند در مورد خودش و تمناهایش لو می دهد.»

یعنی ادم نمی داند به این همه حماقت و خودشیفتگی و خیال پردازی از جنس فرخ نگهدار بخندد و بگوید او دچار «الزهایمر و خرفتی ناشی از پیری زودرس» شده است و حرفش را جدی نگیرد و یا اینکه بسویش تخم مرغی برای خنده پرتاب بکند و بگوید، ولِ که بابا. ول کن بابا. گیر اوردی خودتو. زیرا اینجا با انقلاب یکنفره ی فرخ نگهدار روبروییم و جایی که او خودش را فدای حفظ ابروی ارمان و نظامش می کند. این عمل خودانتحاری رسانه ایی به شیوه ی مسخره ی فرخ نگهدار است. آنجا که گرایشات و رگه های خودشیفتگانه و همزمان «انال/سادیستی» هر قهرمان انقلابی و از خودگذشته رو می شود که روی دیگرش یک بازاری معرکه گیر است و قصدش همیشه فروش و انداختن چیزی به مشتری و خواننده است.هم می خواهد قهرمانانه به سفارت جمهوری اسلامی بتازد و با پرچم انقلابی و به تنهایی فریاد بزند که رییسی نباید انتخاب بشود و بعد سرش را پایین می اندازد و مومنانه سر صندوق رای می دهد و رایش را در صندوق می اندازد تا وفاداریش به صندوق رای و به انتخابات جمهوری اسلامی را ثابت بکند. یعنی مضحک تر از این هم می شود سیاست ورزید و نام خویش را سیاستمدار مدرن گذاشت. ادم یاد فیلم «زندگی برایان» بروایت گروه طنز انگلیسی «مونتی پایتان» می افتد و وقتی مثل عکس ذیل گروه خودانتحاری «جبهه ی یهودیان» پای صلیب «برایان» دست به عمل خودانتحاری می زنند، به جای اینکه به برایان کمک بکنند که از روی صلیب پایین بیاید و در برود و زنده بماند. اینکه این مواقع به قول اهنگ و ترانه ی پایانی این فیلم بایستی به « ابسوردیته زندگی و این فیگورها خندید» وگرنه دیوانه یا افسرده می شوی. ( برای دیدن این صحنه ی طنز مهم و جاودانه و موزیک قویش و با زیرنویس انگلیسی روی این «لینک» کلیک بکنید و فقط این بار جای انقلابیون خودانتحاری جلوی صلیب آقای فرخ نگهدار و بیرق انقلابیش در سفارت جمهوری اسلامی را تصور بکنید و اینکه بعدش رای می دهد، چه به بقال محل و یا چه به خودش و سپس اهنگ پایانی این فیلم را بشنوید. ایا انموقع اوج حماقت و مضحکی این کُنشهای سیاسی از جنس فرخ نگهدار و انتخابات از جنس انتخابات اخیر جمهوری اسلامی بیشتر برملا نمی شود و اینکه چرا ما بایستی با خنده و قهقهه ی دسته جمعی انسدادها را بشکنیم و کاری بکنیم که توسط سیلاب خنده و نقد و طنز عمومی این «اصطبل اوژیاس» سرانجام پاک بشود و دگردگونی رخ بدهد. یعنی آیا روزی می رسد که فیلم ایرانی «زندگی برایان» ساخته بشود تا عمق حماقت خنده دار این چهل و اندی سال برملا بشود و با خنده خویش را بشوید و بروبد؟)

اینکه حال فرخ نگهدار نیز مُضحکی و مسخرگی سیاست اصلاح طلبانه و چپ نمایانه ی خویش را با این ادعای بالایش نمایان می سازد و اینکه باید بخنده بگوییم که آقای نگهدار و نگهبان، حال دُم خروس را باور بکنیم یا قسم حضرت عباس را.

زیرا از زمانی که فرخ نگهدار »پابلیک» در اوایل انقلاب در مُناظرات تلویزیونی شرکت کرد و آنهم در زمینه هایی که کمتر اطلاعی در موردش داشت و بناچار دنباله روی نگاه حاکم انزمان چون نظرات پدر و رهبر آن زمانش «آقای کیانوری» و دنباله روی حزب توده شد، جزو رهبری «فداییان اکثریت» شد و بعد که به خاطر سرکوب مجبور به فرار شدند و تا کنون که هرچه بیشتر اصلاح طلب حافظ نظام و بنام چپ حمهوری خواه شده است، در واقع تمام مدت در مسیری یکدست و سودجویانه حرکت کرده است که موضوعش اما رشد تحول دموکراتیک این سیاست و فرهنگ نبوده و نیست. چه بداند یا نداند. فرقی نمی کند. چه خواسته یا ناخواسته اینکار را بکند، باز هم فرقی نمی کند. در نهایت موضع گیری او ضد دموکراتیک، راست گرایانه و حافظ نظام و دیسکورس سیاسی/ اجتماعی مسدود حاکم است. همیشه در پی یافتن پدر و در نقش مدافع و نگهبان آرمان و سیستمی پدروار بوده است و اینکه در مقابل از امکانات این پدر و ارباب نوین نیز استفاده ببرد. این موضوع اصلی و محوری است و انجا که برملا می شود که او «نگهبان و نگهدار چیست و کیست.». اینکه او دقیقا تبلور خویشاوندی بنیادین راست افراطی و چپ افراطی یا چپ ایرانی از ابتدای انقلاب تا کنون بوده است که در نهایت به یکدیگر تبدیل شده و می شوند. زیرا همگی از یکسو یک رگه ی بظاهر انقلابی و ضد امپریالیستی دارند و از طرف دیگر یک رگه ی بازاری و نون به نرخ روز خور دارند و عاشق ارباب قدرتی هستند که با «فرخندگی» نگهبان و نگهدارش باشند و طبیعتا از کنارش نیز سودش را ببرند. همه بدنبال بهشتی دروغین و گمشده می گردند و به این خاطر مرتب وعده ی دروغین می دهند. همانطور که در نهایت موضوع مشترکشان جدال بر سر «لحاف ملانصرالدین» و دست یابی به سودجویی فردی و گروهی است و نه انکه تحول دموکراتیک ایران چگونه پیش برود و تحقق بیابد.

در این معنا بایستی دید که فرخ نگهدار «پابلیک» تحولی از یک فیگور تراژیک/کمدی وار به یک فیگور خنرزپنزری/مسخره است و دقیقا به شرایط مُضحک کنونی می خورد. اینکه اگر او و همپالکی هایش تا دیروز اسیر این سوال مسخره بودند که «رای بدهیم و یا رای ندهیم» و نمی توانستند از این دور باطل بیرون بیایند و سیاست مدرن را اعمال بکنند، راههای مختلف رشد دموکراسی را بیابند و بیان بکنند، حال نیز که کوس رسوایی این انتخابات مسخره چنان بلند شده است که حتی اصلاح طلبان داخلی نیز از این همه «انحصارطلبی یاران اصول گرا» ناراحت شده اند و سخن از تحریم احتمالی انتخابات می کنند، انگاه نگهدار و نگهبان ما تازه فیلش یاد هندوستان می کند. بنابراین می گویدکه او نیز ناراحت از این انحصارطلبی ها است، اما به این خاطر در انتخابات شرکت می کند، ولی به بقال محل یا به احتمال زیاد به خودش رای می دهد. این می شود سیاست ورزی مدرن به شیوه ی ایرانی و وقتی در سرزمین کوتوله هایی بزییی که بقول فروغ «معیار سنجش شان بر مدار صفر حرکت می کند.». کوتوله هایی که با استفاده از یک اصطلاح همپالکی های توده ایشان چون «تُربچه های پوکی» هستند که کافی است لعاب سرخشان را کمی کنار بزنی تا رنگ سبز و اسلامیشان برملا بشود. همانطور که هر واژه ی مدرنی که انها و همکاران حکومتی استفاده می کنند، عملا «اسامی دال تهی» و بی معنایی هستند که می توانند دقیقا معنای متضادش را بیان بکنند. زیرا همه چیز تهی و خنزرپنزری و مضحک شده است، تا «اخلاق و قانون زندگی» نمایان بشود و اینکه چرا اگر بهای تحول را نپردازی، مجبوری اول تراژیک و بعد هرچه بیشتر مضحک و خنزرپنزری بشوی. این کلمات بی معنا را ما در همه ی این سخنان انتخاباتی کاندیداها می شنوم. مثلا وقتی آقای رییسی می خواهد «مزه ی شیرین عدالت اجباری ایشان را به زور به مردم بچشاند». یا وقتی او می گوید که بخاطر خواست مردم در انتخابات شرکت کرده است. زیرا علاقه ایی به قدرت ندارد. انهم وقتی که دهها سال است در قدرت است و در اعدامهای دسته جمعی نقش داشته است و اصلا اسمش «رییسی» و ریاست طلب است. یا وقتی فرخ نگهدار در مصاحبه با روزنامه ی «مستقل» می گوید که باید این انتخابات را رونق داد. یعنی جایی که می بینی نه این روزنامه مثل اسمش واقعا «مستقل» است و نه آقای نگهدار موضوعش دموکراسی و رشد انتخابات ازاد و دموکراتیک است، بلکه موضوعش رونق دادن انتصاباتی است که حتی همپالکی ها یا دوستان اصلاح طلبش در ایران نیز بخاطر «انحصارطلبی شدید و از روی ترس شورای نگهبان» آن را دیگر انتخابات نمی دانند. اما آقای نگهدار مثل تصویر ذیل کاسه ی داغتر از آش می ماند. دلیلش نمی تواند فقط کم مایگی سیاسی باشد، انهم پس از یک عمر زندگی در سیاست و صحنه ی عمومی. دلیلش بایستی حفظ منافع فردی و گروهی و دلواپسی های بنیادین باشد. یعنی اینجاست که اصل مطلب رو می شود و اینکه او چرا اینگونه از خودبیخود می شود و برای اجرای انتخابات انتصابی و با مشارکت همگانی نوحه می خواند. وگرنه چطور می شود یکدفعه و در این شرایطی که حتی اصلاح طلبان درونی در حال فاصله گیری از این انتخابات هستند، انگاه ایشان اینگونه سینه چاکی بکند و «دلواپس کم شدن رونق انتخابات» باشد. وقتی که حتی اصول گرایان و محافظه کاران حکومتی نیز می گویند که دلواپس حضور اندک مردم نیستند و با اینکه ته دلشان دقیقا دلواپسی فرخ نگهدار را دارند و به این سینه چاکی و دلسوزی یار و خویشاوند قدیمی در خفا درود می فرستند و آن را تحسین می کنند

بنابراین سوال این است که در برابر چنین تصمیم گیری خنده داری از فرخ نگهدار و «نگهبان نظام» چه باید گفت؟ اینکه فقط می توان گفت: زکی، بابا تو که باز خراب کردی با این پیشنهادت. یا دوباره نشان دادی که نگهبان چه هستی.

اینکه این مواقع بایستی از ضرب المثل معروف سبزواری در کتاب «کلیدر» از «محمود دولت آبادی» استفاده کرد که در مورد حزب توده و چپ هایی در داستان استفاده می شود که هر وقت موقع عمل می شد، ناتوان از عمل درست و دفاع از منافع ملی و دموکراتیک بودند. زیرا سرشان جایی دیگر گیر است و اسیر و نگهبان ارباب قدرت و برادر بزرگتری بودند. یعنی پیشنهاد فرخ نگهدار «پابلیک» نیز حکایت تکرار این حماقت قدیمی و این ضرب المثل سبزواری است که «سگ ما هروقت گُرگ به گله حمله می کند، تازه ریدنش می گیرد.».

در واقع فرخ نگهدار «نماد و تبلور» یک «عارضه ی مشترک» چپ و راستی است که در واقع دو روی یک سکه و اسیر روابط و ذهنیات سنتی هستند، بدنبال پدر و اربابی می گردند و به این خاطر مباحث مدرن چون دموکراسی و سکولاریسم را مرتب به اشکال مختلف مسخ می کنند. یا حرکات و نظرات سیاسی و اجتماعی آنها همیشه معضل افرین و در خدمت حفظ نظام حاکم و در بحران است. به جای اینکه راهگشایی به سوی مدرنیت و سکولاریسم بشود. زیرا فرخ نگهدار پابلیک و یارانش هیچگاه به «چپ مدرن» و یا حداقل به «سوسیال دموکرات» مدرن دگردیسی نیافتتند و سلیقه و ذایقه شان همان چپ سنتی یا چپ توده ایی باقی ماند و به این خاطر اینگونه عمل و رفتار می کند. در واقع این حرکات سنتی و مضحک او یک نتیجه ی منطقی ناتوانی او و یارانش از تحول به چپ مدرن و به ذایقه ی مدرنی است که می داند بایستی ساختار مدرن و دموکراتیک حاکم بشود تا بتواند حتی بهتر جلوی ستم طبقاتی و یا جلوی ستم قومی و جنسی و جنسیتی و غیره را بگیرد. نه اینکه به امید اصلاح دیکتاتور و پدر خشن باشی. همانطور که قبلا حزب توده و بعدش اکثریت در فانتسم و وهم «راه رشد غیر سرمایه داری» بودند و اینکه با آقای خمینی و غیره سرمایه داری و مدرنیت خطرناک را دور بزنند و گام به گام به سوسیالیسم واقعا موجود دست بیابند، آنهم با حکومت مذهبی و به حالت رهبر/امت سنتی. همینکه اکثر انها تا لحظات اخر دستگیری رهبری حزب توده و فرار رهبری اکثریت در سالهای شصت فکر می کردند که این حکومت آنها را سرکوب نمی کند، چون انها به دفاع از آنها پرداخته اند، شعار داده اند که سپاه باید به سلاح سنگین مجهز بشود، و یا برادر بزرگ شوروی آنزمان پشت آنها هست، نشان داد و هنوز نشان می دهد که در چه خیالبافی های سنتی و نابالغی این چپ سنتی و اصلاح طلب زیسته و می زیید. با انکه برای خطاهایش مرتب بهای سنگین پرداخته است و جنبش مهم چپ ایران را عملا از پا انداخته است. زیرا هر چیزی بهایی دارد و چپ مدرن از مسیر قبول دموکراسی و سکولاریسم و تعمیق این نظرات محوری مدرن می گذرد و نه انکه بخواهی آنها را دور بزنی و یا ضد آنها باشی. زیرا انموقع مثل فرخ نگهدار «چپ سابق» و «جمهوری خواهی فعلی» و «کاندیدای اصلاح طلب یا اصول گرای انتخابات بعدی» بوده یا می شوی که عملا راست و هوادار انتخابات انتصابی و حفظ دیکتاتوری کنونی است. با هر بهانه و دلیلی هم که بخواهد آن را توجیه بکند. باز اصل مسئله یکی می ماند. اینکه او دلواپس نظام و حفظ نظام است، بجای انکه دلواپس منافع مردم و تحول دموکراتیک کشورش باشد.

به این خاطر فرخ نگهدار اکنون دغدغه ی اصلیش عدم مشارکت مردم ناراضی در انتخابات انتصابی و بشدت انحصارطلبانه ی کنونی است. او دلواپس این است که نکند مردم در انتخابات ۱۴۰۰ شرکت نکنند، به جای اینکه به انتخابات ضد دموکراتیک و ساختار ضددموکراتیک هرچه بیشتر اعتراض بکند و همه را به این سو دعوت بکند که با هم و به اشکال مختلف این انتخابات انتصابی را برملا بکنند و اینکه این اعتراض مشترک و رنگارنگ را در کنار دیگران و در «وحدت در کثرتی مدرن» به این سو بکشانند که باید ساختارهای انتخابی و انتصابی غلط عوض بشوند، ولایت فقیه کنار برود و راه برای انتخابات ازاد، برای فضای باز و برای تولید برجام نو و بازشدن شاهرگهای اقتصادی و فرهنگی آزاد و باز بشوند و اینگونه فضای دیکتاتوری و بحران و ترس و اختناق هرچه بیشتر بشکند و چون یک خانه ی شنی فرو بریزد.. در واقع در شرایط کنونی فرخ نگهدار باید بخواهد که در کنار دیگران و حتی با همراهی اصلاح طلبان ناراضی درون کشور در قدم اول از فضای نارضایتی کنونی همگانی استفاده بکنند و ابتدا همین شورای نگهبان هراسان و حذف کننده را «ایزوله و حذف بکنند» و اینگونه اصول گرایان و خامنه ایی را عقب بزنند و سنگرهای مدنی مهمی را بگیرند و هژمونی جمعی را در جهت نهادینه ساختن ساختار دموکراتیک و مدنی هرچه بیشتر قوی و حاکم بسازند. این شیوه ی تحول مدرن و این راه سیاست مدرن و قوی است. اینکه از یک سو سنگرهای مدنی بیشتری در جامعه می گیری و از طرف دیگر مرتب با شور همگانی و با نقد و طنز ساختارهای مسدود سیاسی و اجتماعی داخلی و بیرونی را وادار بسازی که بر «گرفتگی های ناشی ار روابط دیکتاتوری و ولایت فقیه گونه اش» چیره بشود و راه لوله های ارتباطیش باز و چندمسیری بشود، تا با امکان نمایان شدن و بیان خواستهای عمومی انگاه این ساختارهای خنزرپنزری ولایت فقیه ایی و پیرانی چون جنتی، خامنه ایی و غیره هرچه بیشتر فروبریزند و کنار بروند و جایشان را به روابط مدرن شهروندی میان رهبر/ملت بدهند و یا به حکومتهای بینابینی که راه تحول نهایی را فراهم می سازند.. اما او اصلا در این باغها نیست. همه ی دلواپسی او این است که نکند مردم مشارکت کافی در انتخابات ۱۴۰۰ نداشته باشند.

یا گویا حتی کاسه ی داغتر از آش شده است و به محمود احمدی نژاد انتقاد کرده است که چرا او می خواهد بخاطر حذفش در انتخابات شرکت نکند و اینکه او باید دلواپس نظام باشد. یعنی خودتان تاریخ این تحول را یک لحظه در برابر نگاه درونتان تصور بکنید که «فدایی خلق سابق» و رهبر اکثریت حال به «فدایی انتخابات» تبدیل شده است و حتی به رییس جمهوری مضحک سابقی که جنبش سبز را سرکوب کرد و مردم را خس و خاشاک خواند، پند اخلاقی می دهد که بخاطر حذفت حال انتخابات را تحریم نکن. به جای اینکه به او بگوید که چطور رویت می اید و جرات می کنی اصولا کاندید بشوی، وقتی اینگونه مردم و جنبش صلح جویش را سرکوب کردی و جوانانی را به قتل رساندی. اینکه به یادش بیاندازد که او در واقع چیزی جز «مونس قاطبه» نیست که می خواست مرتب جای دوست و دشمن را نشان بدهد و بهتر است راهش را بگیرد و برود. مگر اینکه این بار جرات بکند حقایق را هرچه بیشتر بگوید و از ملت عذرخواهی بکند. اما این راههای رادیکال و قوی موضوع فرخ نگهدار نیست. او در حال «نوحه خوانی» و سینه زنی برای جذب مردم به مشارکت در انتخابات است. این دغدغه ی اساسی او است و همین دغدغه اش نشان می دهد که موضوع چیست و اینکه چرا او به منافع مردم و تحول دموکراتیک ایران خیانت کرده و خیانت می کند. زیرا قادر به تحول به چپ مدرن نبوده است. زیرا اسیر روابط و منافع سنتی یا احتمالا پشت پرده بوده و هست. زیرا این همه خوش خدمتی برای حفظ نظام مگر می شود بدون جواب بماند؟ حتی هر نوکر و بنده ایی نیز می خواهد جواب زحمت هایش را بگیرد و یا امید دارد روزی ارباب بشود. یا مگر چه حاکمیت و چه این موافقان و مخالفان سنتی شان اصولا دیگر ارمان گرا هستند که بخواهند فقط فی سبیل الله و برای خلق کار بکنند حتی اولش نیز برای رهبرشدن بر خلق و امت این کار را می کردند، چه برسد که در این میان مزه ی شهرت و ثروت و قدرت زیر زبان و تنشان رفته است و دیگر نمی توانند به کم راضی باشند.

طبیعی است که در این نقد و طنز منظور آقای فرخ نگهدار پابلیک و نظریه پرداز است و نه فرخ نگهدار خصوصی. حتما او نیز تواناییها و خوبی های فردی خویش را دارد. اما حیف که از دست سر سیاست بر نمی دارد. یا بضررش است که از آن دست بردارد. بهرحال ما به تفکیک حوزه ها احترام می گذاریم و به این خاطر نیز گیر این حماقتها نمی افتیم که بخواهیم طوری رای بدهیم که رای ندهیم یا طوری رای ندهیم که بدهیم. یعنی همیشه در معنای طنز روانکاوانه در یک حالت «انال/سادیستی» گرفتار باشیم که بدهیم یا ندهیم. بی دلیل نیست که شخصیت های گرفتار به حالات «انال/سادیستی» دقیقا وسواس پول و یا وسواس حفظ چیزی را دارند. اینکه بقول زیگموند فروید مثل بچه کثافتشان را در خود نگه می دارند، چون خیال می کنند که طلا دارند. یا چیزی را دارند که دیگری و عزیزش می طلبد. یا هر موضع گیریشان مثل کاریکاتور بالا و به زبان المانی به حالت این است که گویی بار دیگر بادی رها می کنند و نباید جدیشان گرفت، یا نباید زیاد نزدیکشان شد، وگرنه بادگیر و مسموم می شوی.

باری امیدوارم که حال بهتر معلوم و آشکار بشود که این فرخ نگهدار پابلیک، در واقع نگهبان و نگهدار چیزی توخالیست، مثل تصورات و ایده های سیاسی خودش که تفکر سنتی را با لعاب مدرن به مشتری می اندازد و خودنمایانه معرکه گیری می کند. بی انکه حرفی برای گفتن داشته باشد. اینکه او سالهاست حرف می زند و معرکه می گیرد، بی انکه چیزی گفته باشد و یا بتواند بگوید. زیرا «نگرشهای سیاسی و مصاحبات رسانه ایی» او حکایت و تبلور تیتر یک نمایشنامه ی کمدی معروف از شکسپیر است:«هیاهوی بسیار بدور هیچ». اینکه فرخ نگهدار پابلیک هیاهوی بسیار بدور هیچ و در قالب ایرانی و نیمه سنتی/نیمه مدرنش است. ازینرو اینجا کُمدی مدرن شکسپیر به معرکه گیری دردناک/مُضحک از نوع ایرانی و به گرفتاری در دور باطلش تبدیل می شود و اینکه مرتب از چاهی به چاه ویل بعدی بیافتد و هر روز بیشتر از درون و برون تهی و پوچ و مضحک بشود و حرکاتشان با کج و معوج خنده دار بیشتر و با افراط/تفریطی شدیدتر همراه بشود. چون بادکنکی که اینقدر باد می شود تا بترکد. چون قورباغه ایی که خودش را اینقدر باد می کند تا گاو بشود و در نهایت می ترکد و حتی پی نمی برد که گاوشدن نیز هنری نیست، بلکه موضوع زندگی و قدرت و بلوغ این است که بتوانی هر رخداد و صحنه ی سیاسی و اجتماعی چون انتخابات انتصابی را چنان «چندوجهی و خندان و تمنامند» بسازی که بتواند انسداد و دور باطلش را بشکند و راههای نو برای تولید فضای باز و انتخابات باز و پس رفتن و کنار رفتن نهایی هر نوع شورای نگهبان و ولی فقیه و هر سیاستمدار و اندیشمند کوتوله و از جنس فرخ نگهدارها و کاندایدهای حکومتی را ببیند و بیافریند، چه به عنوان فرد و یا به عنوان جمع و بسان شهروندان مدنی و ملتی واحد و رنگارنگ و با اجماعی مشترک حول «دموکراسی و سکولاریسم» و رنسانس ایرانی.

زیرا سرنوشت سیاسی «فرخ نگهدار» و همپالکی هایش و تاریخ معاصر ما دارای وجه مشترکی هستند که همزمان قانونمندی زندگی و قدرت اخلاق تمنامندی را آشکار می سازند. اینکه اگر جلو نروی و بهای بلوغ و مدرنیت را نپردازی، اگر بخواهی مدرنیت را مسخ بکنی، بناچار مسخ و محکوم به دور باطل می شوی و در این مسیر هرچه بیشتر از درون تهی و خنزرپنزری می گردی. یعنی سترونیت هرچه بیشتر برملا می شود. زیرا چاه کن ته چاه می ماند. این قانون زندگی و تحول نمادین است. به این دلیل نیز تاریخ سیاسی «فرخ نگهدار» حکایت دور باطل و مضحکی است، زیرا از حقایق خویش و از بهای مدرنیت در رفته است. اینکه او محکوم به تکرار دور باطلی از «فدایی خلق سابق» تا «جمهوری خواه راست و اصلاح طلب سالهای گذشته» و اکنون بازکشت به خویشتنی به سان «فدایی انتخابات» بوده و هست. زیرا هیچکس به زندگی نمی تواند کلک بزند و «نامه همیشه به دست ما می رسد» و اینکه چه بوده یا چه شده ایم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)