گفته اند که خاندان برمک خاندانی ایرانی بودند که در دربار عباسیان نفوذ فراوان داشتند و تعدادی از آنها وزرای خلفای عباسی بودند. جعفر برمکی حتی با هارون الرشید دوستی فوق العاده نزدیک داشت

روزی که به باغی رفته بودند هارون هوس سیب کرد و به جعفر گفت برایم سیب بچین، جعفر دور و بر را نگاه کرد و چیزی که بتواند زیر پایش بگذارد و بالا برود پیدا نکرد. هارون گفت بیا پا روی شانه ی من بذار و بالا برو. جعفر این کار را کرد و سیبی چید و با هارون خوردند و خوششان آمد.

هارون به باغبان گفت برای پرورش این باغ قشنگ از من چیزی بخواه باغبان که از برمکیان بود گفت قربان می خواهم که دست خطی به من بدهید که من از خاندان برمک نیستم!! همه تعجب کردند اما به هر حال هارون این دستخط را به باغبان داد

بعدها هارون از نفوذ برمکیان در حکومتش خیلی ترسید و بر اثر سعایت بعضی از آدمهای حسود دستور قلع و قمع برمکیان را صادر کرد و همه ی آنها را کشتند؛ زمانی که برای کشتن باغبان رفتند باغبان دستخط خلیفه را نشان داد و گفت من برمکی نیستم

این مسئله به گوش هارون رسید و از باغبان پرسید چطور آن روز چنین چیزی را پیش بینی کردی و این دستخط را از من گرفتی؟

باغبان گفت من در این باغ چیزهای مفیدی یاد گرفته ام از جمله این که می بینم وقتی آبفشان را باز می کنم قطرات آب رو به بالا می روند. و وقتی به اوج خودشان می رسند سقوط می کنند و به زمین میفتند.

بنابراین وقتی دیدم جعفر پا روی شانه ی شما گذاشت، متوجه شدم که به نقطه ی اوجش رسیده و دیر نیست که سقوط کند.

زمانی که به مدرسه می رفتیم، روایت یا داستان بالا در کتابهای ما آمده بود، و نتیجه گیری آن در ذکاوت باغبان متبلور شده و تیزهوشی او در نظر برجسته می آمد.

حال آنکه داستان موصوف بیانگر تاریخی است که از گذشته های دور وجود داشته و تا زمان حال ادامه پیدا کرده ، و حتی نظام مشروطه سلطنتی و جمهوری اسلامی هم نتوانسته در تداوم آن خللی ایجاد کند.

البته در استمرار تاریخی نظام سلطانی، میان پرده هائی وجود داشته که عمدتا مربوط به دوره گذار از یک گروه به گروه جدید بوده که پس از انقلاب مشروطه شامل ۱۵ سال تا کودتای رضا شاه و ۱۲ سال ابتدای سلطنت محمد رضا شاه و سال اول بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ از جمله آنها هستند.

انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ سخنی را که کاست روحانیت حاکم به سرکردگی ولی فقیه دهه ها نوک زبان داشت و عملا در عرصه های مختلف نشان داده بود به بیان آورد.

در دهه هفتاد زمانی که یزدی در انتخابات مجلس رای نیاورد از طرف رهبر به ریاست قوه قضائیه منصوب شد تا به همه اعلام شود که قدرت در دست کیست.

از ابتدای استقرار جمهوری اسلامی، بنیان گذار و کارگزاران اصلی نظام به روش های مختلف ، این پیام را به ایرانیان داخل و خارج کشور و دولت های دیگر منتقل کرده اند که کشور ایران با تمامی امکانات و موجودی نه تنها تحت حاکمیت آنان است، بلکه متعلق به آنهاست و هر تصمیمی بخواهند قادر به گرفتن و اجرای آن هستند.

استناد کاست روحانیت حاکم برای رویکرد ذکر شده، بیعتی است که ملت در سال ۵۸ و طی رفراندمی با آنها کرده و میثاقی را تائید کرده که در آن حضانت و سرپرستی خود را تحت اختیار روحانیت قرار داده است.

اکثر تحلیل گران داخلی و خارجی آدرس اشتباه از وضعیت حاکمیت در ایران ارائه می دهند، از جمله، وجود قدرت در دست سپاه پاسداران، در حالیکه سپاه تنها چماق روحانیت حاکم برای پیشبرد مقاصد آنهاست. و یا قدرتمند بودن افراد مکلائی که در خدمت جمهوری اسلامی هستند، که باید برخورد نظام با فرد برجسته سیاست خارجی را دید که بعلت عبور از خط قرمز حکومت مجبور به خوردن غذای هضم شده شد.

واقعیت تاریخی کنونی ایران، مشتمل بر اوضاعی است که در آن حکومت مستقر به استناد رای مردم در تائید قانون اساسی، خود را قانونی و مشروع می داند، اما توانائی نرم افزاری و لیاقت سخت افزاری اداره کشور و حتی حفظ نیروی مغز افزاری موجود را ندارد.

از طرف دیگر نسل جدید که به قانونیت این نظام رای نداده اند، حاضر به پذیرش رای پدران و مادران خود نیستند و خواستار تغییر در مبنای میثاق ملی خود با حاکمیت هستند و روحانیت حاکم تن به بیعت جدید و تغییر در قانون اساسی مصوب نیست چرا که می داند هرگونه مراجعه به آرای عمومی به معنای از دست دادن موقعیت فائقه فعلی او خواهد شد.

آنچه امروز دلسوزان کشور باید به دنبال آن باشند، روشی است که تحت آن بتوان زنگوله “رفراندم” را به گردن گربه انداخت.

روشن است شورش کور مردم در صورت تداوم می تواند به فروپاشی جمهوری اسلامی بیانجامد، اما قطعا پیامد آن، از هم گسیختگی اجتماعی و جنگ داخلی خواهد بود و اگر همین شرایط ادامه پیدا کند، حاصلی بجز فروپاشی جمهوری اسلامی از درون نخواهد داشت و نتیجه فروپاشی از درون به آشفتگی و بی نظمی می رسد که پیامد آن جز ناامنی و هرج و مرج نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)