آسیه امینی –  بچه که بودم ، علاقه من به فوتبال در آلبومی خلاصه می شد، که در رقابت با خواهرم، عکس چند فوتبالیست را در آن جمع کرده بودم. بزرگتر که شدیم تماشای بازیهای مهم ملی و بین المللی هم به آلبوم عکسها اضافه شد. البته فقط در حد نود دقیقه نشستن پای تلویزیون. در خانه ما آدرنالین خونمان کمتر با صدای سوت داورهای زمین فوتبال کم و زیاد می شد. شاید اگر برادری داشتیم ، وضع جور دیگر بود. ولی ما فوتبال را با لمس توپ و تور و “گل کوچیک” و “تیغی” نشناختیم. فوتبال را در قاب تلویزیون لمس کردیم.

این مقدمه دلیلی بود برای اینکه بگویم رفتن به استادیوم ورزشی، برای من هرگز آرزو نبود. اما وقتی سال ٨٣ و ٨۴، مساله ورود زنان به استادیومهای ورزشی در میان برخی از گروه های زنان مطرح شد، انگار برای نخستین بار با این واقعیت روبه رو شدم که ” حتا اگر می خواستم هم نمی توانستم!”.
اما مهمتر از خواست فردی ما، مساله این است که برای بسیاری از دختران جوان، رفتن به ورزشگاه ها و تماشای مستقیم بازیها مثل آرزویی بوده است که به خاطرش حاضرند هر ریسکی را بپذیرند. شرح این ماجرا را لابد در فیلم آفساید جعفر پناهی دیده اید.
اعتراض عمومی – استادیوم آزادی – بازی ایران/ بحرین – ٢٠٠۶
برای بسیاری از فعالان زن سال ۸۴ نقطه عطفی در مبارزه برای حقوق برابر است. در بهار این سال که فصل پر رونق جلسه های “هم اندیشی زنان” بود، بعد از دو دهه سکوت عمومی در برابر از دست رفتن قدم به قدم حقوق زنان ، برای اولین بار گروهی از زنان تصمیم گرفتند که برای عمومی تر شدن خواسته های زنان و درگیر کردن بدنه جامعه با مسائل زنان یک تجمع اعتراض آمیز ولی صلح آمیز برگزار کنند که عمدتا مساله تغییر قانون برای رفع نابرابری حقوقی بین مرد و زن را به خیابان ببرد.
نوشتن درباره روند تجمع زنان در ٢٢ خرداد ٨۴، موضوع این یادداشت نیست. آنچه می خواهم از آن بنویسم مربوط به سه روز قبل از آن رخداد است.
آن روزها برخلاف امروز، که بحث مطالبات به نامه نگاری های فراوان ختم شده، خواسته زنان عمومی کردن مطالبات از طریق ورود به مکانهای عمومی بود. ویژگی دیگر آن دوران گل کردن وبلاگهای پر بیننده زنان بود. یکی از این اتفاقاتی که محصول مشترک این دو پدیده بود، اعتراض زنان به بسته بودن در ” آزادی” به روی زنان و دخترانی بود که می خواستند فوتبال را با چشم خودشان ببینند نه با دوربین صدا و سیما.
جلسه های زیادی برگزار شد. سوالهای زیادی مطرح بود. نه فقط سوالهایی که دیگران مطرح می کردند، بلکه حتا سوالهایی که خودمان داشتیم. چرا، چگونه، کجا، چه زمانی، با چه شعاری، با چه نشانی؟ آیا دعوت عمومی کنیم تا جمع بزرگتری تشکیل دهیم؟ اگر برخورد شدید بود مسوولیت این کار با کیست؟ چگونه خودمان را هدایت کنیم که جمعیت از هدف و خواسته اش منحرف نشود؟ اگر برخورد شد، چه کنیم؟ و ده ها سوال دیگری که هنوز برایشان جواب روشنی نداشتیم. اما بازی های مقدماتی جام جهانی درحال برگزار شدن بود و روز بازی بحرین و ایران خیلی زود فرا رسید.
روسری سپیدها 
روز قبل از بازی آخرین برنامه ریزی ها انجام شد؛ روسری سپید می بندیم به نشانه اینکه با کسی دعوا نداریم و خواسته‌مان کاملا مسالمت جویانه است. نوارهای قرمز به پا می بندیم به نشانه خط قرمز آزادی برای زنان. شعارهایمان حول و حوش ‘حق من، نیمی از آزادی’ بود.
نامه ای نوشتیم و عده ای داوطلب شدند به استانداری تهران ببرند. در این نامه تصریح کردیم که به استادیوم آزادی می رویم و حفظ امنیت ما با پلیس است: ” ما معتقدیم در طول سال های سکوت و انتظارمان شاهد هیچ تلاشی از سوی مسئولانی که نگران امنیت ما هستند برای بهبود فضای ورزشگاه ها صورت نگرفته است.
ما معتقدیم هیچ چیزی نمی تواند توجیه کننده مسئولیت ناپذیری متصدیان امر باشد چرا که وظیفه حفظ امنیت و حرمت شهروندان ایرانی در هر گوشه ایران بر عهده پلیس و نیروهای انتظامی است….”
روز بازی در یکی از کوچه های فرعی میدان هفت تیر اتوبوسی منتظرمان بود.
بیش از سی نفر شده بودیم. برخی از ما در گروه های مختلف زنان با هم کار کرده بودیم و برخی از چهره ها هم جدید بودند.
در این جمع، دختران جوان وبلاگر، روزنامه نگار، وکیل ، مددکار اجتماعی و پژوهشگر اجتماعی بودند که تقریبا همه به طور فردی یا از طریق اینترنت خبردار شده بودند و همگی هم دختران و زنانی بودند که صرف تماشای فوتبال برایشان مهم نبود. بلکه آمده بودند تا از حق تماشای فوتبال دفاع کنند.
آن روز اتفاقی که در ذهن من افتاد تجربه ای بود که همیشه با من مانده است. اینکه استبداد یک ماشین آهنی نیست. سیستم نابرابر از آدمها و رفتار آنها تشکیل شده و آدمها قابل درک کردن و درک شدن اند.
ما رفتیم. جلوی دروازه ورودی ورزشگاه صدهزار نفری روی زمین نشستیم. زنان دیگری هم خبردار شده و آمده بودند. دورتادورمان پلیس سبزپوش حلقه زد. بلند بلند سرود می خواندیم اما نفس در سینه حبس بود و زیر لب به هم دلگرمی می دادیم: ” ای زن ای سرود زندگی ، به سر رسید زمان بندگی، رهایی زنان ممکن است، این جنبش زاینده آن است….”
بزن و بکوب
ورزشکاران با اتوبوس آمدند . دروازه دیگری برایشان گشوده شد. تا ما برسیم و بنشینیم وسط راه، پلیسها حمله کردند. باتومها فرود آمد. پراکنده شدیم. اتوبوس رد شد. در را روی ما بستند. دروازه بزرگ فلزی رفت روی پای محبوبه عباسقلی زاده و او که به زمین افتاده بود فریادش به آسمان رفت.
خوشبختانه دست به فریاد محبوبه آنقدر خوب بود که مسوول حراست ورزشگاه یا پلیس مسوول ورزشگاه – نمی دانم کدام بود که وارد چانه زنی با زنان شد – را به آن گوشه شلوغ بکشاند. آمبولانس رسید و من با مصدوم تجمعمان راهی بیمارستان شدم. نتیجه چانه زنی را در عکسهای این یادداشت ببینید.
زنان توانستند آن روز به ورزشگاه صدهزار نفری بروند. وقتی در بیمارستان بودم، تلفنم زنگ زد. صدای کر کننده ورزشگاه اشکم را در آورد. صادقانه بگویم خیلی امید داشتیم. امیدی که تنها یک سال بعد، کنج دلها خزید و دملی سربسته شد.
زنان برای اولین و آخرین بار دسته جمعی بر سکوهای آزادی نشستند.
 یادی از وبلاگستان زنان
اتفاقی که بعد از ورود به استادیوم افتاد کمتر از حضور زنان در استادیوم نبود. همه ما تجربه هایمان را نوشتیم. دیگران این تجربه را نقل کردند و رسانه های رسمی ناچار به توجه به آن شدند. اینطور بود که سیاستمداران هم، هرچقدر هم که تا آن زمان ورود به چنین مساله ای را سخیف دانسته و از ورود به آن پرهیز داشتند، ناچار به دیدن شدند.
هرچند که همان زمان هم خانم عشرت شایق، نماینده اصولگرای مجلس هفتم، این حرکت زنان را ناشی از شکم سیری دانست و گفت : ” مشکل خانم های کشورما نگاه کردن فوتبال نیست، ولی متاسفانه برخی برای جذب رای مردم، مسئله کوچکی مانند عدم حضور زنان در ورزشگاه را بزرگ نمایی می کنند.”
با این وجود دمی مانده بود تا انتخابات ریاست جمهوری و بازار تبلیغات داغ بود. کاندیداهای ریاست جمهوری قول دادند موضوع را پی گیری کنند و امکان ورود زنان به ورزشگاه ها فراهم شود. پس مساله آنقدرها که فکر می کردیم پیچیده نبود؟
اما امان از اینکه در روزهای قبل از انتخابات کمتر چیزی در ایران پیچیده است و به محض گذشتن خر مراد از پل انتخابات، آش همان آش است و کاسه همان کاسه.
لافی که خریدار نداشت
یکی از اولین پیغامهای محمود احمدی نژاد بعد از نشستن بر صندلی ریاست دولت، رفتن به سراغ وعده ورود زنان به استادیوم‌ها بود. وعده ای که خیلی زود هم از سوی روزنامه کیهان و هم برخی از آیت‌اله های قم به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.
یک روزه زعمای قم و سردبیر روزنامه کیهان علم برافراشتند تا مانع ورود زنان به استادیومهای غرق در منجلاب فساد شوند! فسادی که اصطلاح عرفی آن همان ” شیر سماور” است که قبل از هرچیز دیگر حق ورود زنان به استادیومها را نشانه رفته بود.
آیت اله ها دست به کار شدند و فتواها نوشته شد. فاضل لنکرانی حضور زنان را، حتا در جایگاه خاص، جایز ندانست و مکارم شیرازی همه ورزشگاه های جهان را به شهادت گرفت تا بگوید: ” در همه‌جای جهان ورزشگاه‌های فوتبال به عنوان مکان‌های نا امنی شناخته می‌شوند که درگیری، زد و خورد و حتی گاه کشته‌هایی در پی دارد.” او به زنان توصیه کرد که ” وقتی همه در خانه به راحتی می‌توانند این مسابقات را به صورت زنده در تلویزیون ببینند، چه ضرورتی وجود دارد که بانوان و خانواده‌ها در فضای نا‌امن ورزشگاه‌ها و در این اماکن حضور پیدا کنند؟”
همه نگران سلامت روح و روان ما زنان بودند. آنها از شنیدن شعارها و حرفهای زننده و ناسزاهای احتمالی که قرار بود به داور یا تیم مقابل حواله شود، می ترسیدند. عجیب اینکه هیچ کس نگران مردان و هزاران پسر نوجوان و جوانی که در معرض این آسیب روانی، جسمی، جنسی بودند نبود.
و عجیب‌تر اینکه لابد علمای شهر مقدس نمی دانستند که در همه بازیهای مهم همیشه عده ای از زنان هنرپیشه یا زنانی که از امکان ویژه ورود به استادیوم استفاده می کنند، در معرض سماورهای خطرناک استادیوم هستند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)