نوشته مهم وبر در مورد اخلاق پروتستان این نظر را تقویت کرد که پروتستانیزم نوعی سکولاریزم است که در مسیحیت شکل گرفته، باعث تقویت مناسبات سرمایهداری و تولید ثروت شده و صورتی از دین دنیوی را متولد کرده است. سکولاریزاسیون نوعی عطف به منطق متعارف دنیوی است که میتواند در حوزه دولت، اندیشه یا دین اتفاق بیافتد. البته پروتستانیزم تنها نمونه دنیوی شدن دین نیست. بیراه نیست اگر مدعی شویم غالب آموزههای دینی با شدت و ضعف سویه دنیوی دارند اگرچه منطق درونی آنها میتواند به تناسب در سطوح مختلفی از وجوه اسطورهای، متافیزیکی و باورهایی که از اعتبار عقل متعارف برخوردار نیستند در نوسان باشد. از آنجا که آموزههای دینی بنا به ادعای خود امکان فراروی از دنیای روزمره را برای آدمیان فراهم میکنند ناچارند تا بخشی از اصول متعارف عقل دنیوی را نیز در درون منطق دینی خود جذب و هضم کند. جهانی که اندیشه اسطورهای یا منطق دینی خلق میکند، و یا نظم اجتماعی که در پیافکندن آن تلاش دارد، نمیتواند یکسره به دریافتهای تجربی و عقل متعارفی بیاعتناء باشد و به ناچار با آن وارد تعامل میشود.
رکن اساسی پروتستان اولیه سوای از رد امکان خرید و فروش بهشت خداوندی، در رد مرجعیت دینی قرار داشت که کلیسای کاتولیک نماد آن بود. اینکه دین به امر خصوصی محدود گردد و قلمرویی به عنوان حوزه عمومی تعریف شود که مرز خود را از دین و ایمان دینی حفظ کند، البته مربوط به لائیسیته است. اما مسئله اصلی در این است که تا چه میزان میتوان به قلمرویی باور داشت که بتواند خود را مستقل از ایمان دینی بازشناسد و تعریف کند. در فقه شیعه چنین منطقهای بسیار تنگ و باریک است و معمولا به منطقهالفراغ شهرت دارد و آنهم فقط در این اواخر توسط باقر صدر معرفی شد -و صد البته مورد قبول همگان هم نیست- در مسیحیت برخی چنین قلمرویی را با استناد به گفتهای از مسیح که آنچه را متعلق به قیصر است به او بدهید، توجیه میکنند. حقیقت اما آن است که معمولا درکی که از این استناد به عمل میآید چندان درست نیست. بنا به گزارش متی از مسیح، جریان از این قرار بوده که فریسیان قصد داشتند تا مسیح را در منگنه قرار دهند و به همین منظور از او در باره پرداخت مالیات و خراج به حکومت دستنشانده رومی پرسش کردند. اگر مسیح آشکارا از این کار نهی میکرد، عملا خود را مقابل حکومت روم قرار میداد و اگر میپذیرفت، آموزه اصلی خود را که حضور ملکوت و سلطنت پدر آسمانی در زمین خداوندی بود را رد میکرد. مسیح با هشیاری پرسید: عکس چه کسی روی سکه است؟ و وقتی جواب شنید که عکس قیصر، گفت سکه متعلق به کسی است که عکسش روی آن است و باید به او پس داده شود. این پاسخ شامل پذیرش اعتبار هیچ قلمرویی در جنب ملکوت پدر آسمانی در زمین خداوندی نیست بلکه این برداشت را تقویت میکند که دنیای مردمانی که در نظام حکومتی روم زندگی میکنند و روابطی که مبتنی بر مناسبات سود و سرمایه است هیچ ربطی به ملکوت خداوندی ندارد. اینکه رابطه مسیحیت اولیه و دنیای یهودی-رومی چگونه بوده و چرا مسیح به روایت یوحنا خود را پسر انسان نامیده و اساسا انسان که ظهور اول از وجه خودآگاهی self-awareness نخستین وصفناپذیر غیرمعلوم Inexpressible One که در عرفان نظری اسلامی به آن غیبالغیوب میگویند، چگونه است را در آراء مسیحیان گنوستیکی و به ویژه Apocryphon of John و یا مکاشفه یوحنا Revealation و کتب دیگر نجع حمادی باید جست که از موضوع این نوشته خارج است. این نوشته بیشتر تحلیلی از صورتهای محتمل ساخت قدرت در ایران پس از مرگ خامنهای را منظور دارد.
دنیوی شدن دین در ایران وجوه چندگانهای داشته است. حداقل میتوان از دو فرایند نام برد که هر دو از سابقه تاریخی برخوردارند. یک وجه آن دنیوی کردن دین است مانند آنچه در قرون چهارم تا ششم در ایران تجربه شد که توانست مسیر توسعه عقلانی و دانش تجربی را هموار کند و موجب ظهور مقطعی در تاریخ ایران شود که معمولا از آن به دوره زرین تمدن اسلامی یاد میشود. عقبه نظری آن نیز به تقویت گرایشات عقلگرای قدری، معتزلی، اخوان صفا و غیره میرسد. اگرچه نمیتوان انکار کرد که حتی درون این گرایش عقلگرا نیز اعتبار «نهایی» عقل نه مانند آنچه در دوران مدرن معمول است در درون آن، بلکه در بیرون و به اعتبار وحی بوده است به این معنی که مشروعیت، مرز و قلمرو عقل توسط وحی تعیین میشود. شق دیگر دنیوی کردن عقل مانند آنچه در تاریخ پادشاهی باستانی ایران و یا زمان صفویه و یا دوران جمهوری اسلامی مشاهده میکنیم، بیشتر معطوف به ارائه قرائتهای سیاسی از دین است که نسبت آن با نص مقدس چندان روشن نیست. این شق خود نیز مشتمل بر یک طیف است که در آن میتوان از قرائت سلفی دینی تا نسخه انقلاب اسلامی که توسط خمینی ارائه شده را دید. تز اصلی خمینی بر این اصل بنیادین قرار داشت که امکان و بالاتر از آن ضرورت دنیوی شدن دین در خود دین مقدس قرار دارد زیرا سلطنت زمینی شعبهای از سلطنت الله است و ولی فقیه به مثابه واسطه فیض وجودی ذات باری، مسئول برپاداشتن ملکوت آسمانها در زمین خداوندی است. این قرائت در عمل به تدریج به این سمت حرکت کرد که دین در خدمت عقلانیت و الزامات حکومتداری دنیوی قرار گیرد و به عنوان منبع مشروعیتبخش تصمیمات و عملکردهایی که به طور خالص وجه دنیوی دارند، به کار رود. به همین سبب نیز هست که به تدریج شاهد زاویهدار شدن روحانیت سنتی دینی با قرائت دین حکومتی در ایران هستیم. به هر حال صورتهای دنیوی شدن دین در ایران از جهت ارتباط آن با صورتهای محتمل ساخت قدرت سیاسی حائز اهمیت فراوان است. جالب هم هست که هر دو شق دنیوی شدن دین، یعنی بازکردن میدانی برای فعالیت عقل مدرن و یا تلاش برای به دست گرفتن قدرت سیاسی و یا دینی کردن سیاست که به تدریج به شکل سیاسی کردن دین تغییر میکند را در جنبش مشروطه مشاهده میکنیم. در تز مراجع ثلاث نجف و به ویژه در رساله علامه نائینی، رگههای هر دو گرایش به روشنی دیده میشود، یعنی از یک طرف علاقمندی به انطباق منطق دین با ضرورتهای دنیای مدرن و از سوی دیگر تثبیت قدرت سیاسی مرجعیت دینی. حتی در کتاب یک کلمه یوسف خان نیز سعی بلیغ مبذول میشود تا نشان داده شود که مبانی سیاستورزی اجتماعی غرب نه تنها مغایر مبانی شرع انور نیست بلکه کاملا در تطابق با آن قرار دارد. از طرف دیگر سادهانگاری است اگر تصور کنیم شیخ فضلالله مدافع قرائتی از اسلام بود که امر پادشاه را باید به پادشاه واگذارد. برای او تنها یک منبع مشروعیت متصور بود و آن شرع در شکل فقه امامیه است چه در قلمروی دین و چه در قلمروی دنیای سیاست. بحث در اینباره که اسلام به ویژه تا چه اندازه از اول پیدایش وجه دنیوی داشت و تا چه میزان معطوف به قبضهکردن حاکمیت سیاسی بود، موضوع این نوشته نیست. به این ترتیب داوری مطلقی نمیتوان در اینباره داشت که سکولاریزاسیون دینی تا چه میزان میتواند به پروژه دموکراسی یا لائیسیته کمک کند. اما یک نکته بسیار مهم در فرایند دنیوی شدن دین حداقل در برخی قرائتهای آن وجود دارد و آن اسقاط نهاد مرجعیت دینی است.
آنچه در ایران در چهار دهه اخیر شاهد بودیم تغییر روشنی از سیاست دینی را به سمت دین سیاسی نشان میدهد. ایدئولوژی نهاد رهبری به ویژه بعد از درگذشت خمینی به تدریج بیشتر و بیشتر به سمت منطق عرفی و دنیوی تغییر ماهیت داد. سوای از ضعف مفرط رهبر جدید از باب عدم اعتبار اجتهادی او نزد علمای سنتی، الزامات سیاستورزی و چالشهای سیاسی پیش آمده، نیز در این امر موثر بوده است. اگرچه در فقه اهل سنت باب استحسان و استصلاح باز است اما در فقه شیعی که مبنای فقهی حکومت وقت اسلامی است، استفاده از آنها نیازمند ایجاد مقدمهای بود که خمینی آن را باب کرد و آن واجب دینی بودن حفظ نظام اسلامی است. اکنون بنا به قاعده اصولی مقدمه واجب واجب است، دستگاه حکومت اسلامی توانست نهادی را سازمان دهد که وظیفه آن تشخیص مصالح نظام است آنچنان که مصوبات آن مغایر نص است به این دلیل ساده که ارجاع تصمیمات به این نهاد بعد از تشخیص مغایرت آنها با شرع مبین صورت میگیرد که از وظایف شورای نگهبان است. به هر روی استحاله منطق دینی به نفع منطق دنیوی در سالیان اخیر شدت گرفته است. اما نتیجه چنین روندی چه خواهد بود؟ عدم اتکاء به منطق درون دینی و ارجاعات مکرر به منطق عرفی عملا نهاد رهبری را بلاموضوع میکند. اگر این نهاد نتواند مشروعیت خود را از خود یا مبانی فقهی کسب کند چگونه خواهد توانست مبنای مشروعیتبخش نیروی نظامی و قدرت سیاسی بلامنازع کشور یعنی سپاه پاسداران باشد؟ به این ترتیب سپاه هم عملا خود را از هم از نهاد رهبری و هم دستگاه روحانیت سنتی جدا میکند و البته این فرایندی تشدید شونده است، یعنی متوقف کردن آن بسیار دشوار است. اکنون با نیروی نظامی مواجه هستیم که برای مشروعیت خود نیازی به نهاد رهبری ندارد بکله نهاد رهبری عملا گوش به فرمان این نیروی نظامی خواهد بود مانند آنچه در دوره تسلط سلجوقیان ترک بر دستگاه خلافت بغداد اتفاق افتاد. با این وجود رکن اساسی و وجودی سپاه پاسداران، مبنایی دینی است که اکنون شکل دنیوی شدهای به خود گرفته است. به نظر میرسد چالش اصلی برای این نیرو پیدا کردن قرائت یا روایتی از دین است که عملکردهای بوروکراتیک مبتنی بر عقل عرفی را تشویق و حمایت کند. اگر حزب کمونیست چین بتواند به روایتی از کمونیسم و یا حکومت متمرکز سیاسی دست یابد که روشهای تولید ثروت و توسعه اقتصادی کاپیتالیستی را به خدمت گیرد، چرا سپاه پاسداران به عنوان تنها حزب حاکم کشور نتواند همین کار را با اسلام انجام دهد؟ برای این منظور البته مقدماتی نیاز است که به نظر میرسد با حوصله در حال اجرا شدن هستند. احتمالا از هم اکنون جناب رئیسی برای دوره پساخامنهای در حال آموزش و توجیه وضعیت است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.