تاریخ پارادوکسها جالب و البته بسیار مهم است و در این نوشته می‌خواهم به کوتاهی بیان کنم که اهمیتشان در کجای تاریخ اندیشه بشری قرار دارد. اولین پارادوکسهای منطقی تا آنجا که می‌دانیم در یونان زاده شدند و اصلا مربوط بودند به استدلالات امتناع حرکت. خوب اگرچه شاید نتوان به چنین استدلالاتی نام پارادوکس منطقی نهاد، اما صورت درست استدلالات آنها در باره امتناع حرکت با شعور متعارف آدمیان در تضاد کامل قرار می‌گیرد -اینکه گفتم پارادوکس منطقی دلیلی داشت، در واقع اگر قید منطقی را حذف کنیم، اولین پارادوکس‌ها به زمانهای بسیار دورتری برمی‌گردد،‌ یعنی مسئله مواجهه با مرگ که نمونه روشن آن در اسطوره گیلگمش مشاهده می‌شود-
نوع دیگری از پارادوکس که می‌توان به آن نام پارادوکس حقوقی نهاد، باز هم با ظهور سوفسطائیان در یونان رواج گرفت. این جماعت به موجود جهانشناختی به عنوان حقیقت باور نداشتند و حقیقت را تابعی از خطابه، فن بیان و استدلال صوری میدانستند. سقراط برای پس زدن آنها پا به میدان گذاشت و روش دیالکتیک خودش را برای کشف حقیقت پایه گذاشت. پارادوکس‌های نظام اخلاقی نیز مشابه پارادوکس‌های حقوقی هستند. پارادوکسهای منطقی- ریاضی هم در قرن بیستم توسعه داده شدند که اثرات بسیار مهمی در خود ریاضیات بر جا گذاشتند از آن جمله پارادوکسهای مربوط به نظریه مجموعه‌ها است -شاید حق با پوانکاره بود وقتی در کنفرانس بین المللی ریاضیدانان گفت نظریه مجموعه‌های کانتور ویروسی است که باید تمام ریاضیات را از آن پاک کرد!- اما یک زلزله تمام عیار وقتی بود که ریاضیدان جوانی در نیمه قرن بیستم مقاله‌ای منتشر کرد و همه را در حیرت فرو برد. دستگاه‌های صوری که معادل منطق محمولات باشند ناتمام هستند به این معنی که قضایای درستی در آنها وجود دارند -درست در متاتئوری آنها البته- که داخل خودشان اثبات پذیر نیستند، به عنوان مثال سازگاری دستگاه بسیار آشنایی مانند هندسه اقلیدسی در داخل خود این هندسه قابل اثبات نیست و اگر متاتئوری آن را نیز در نظر نگیریم، آنگاه تصمیم‌ناپذیر می‌شود. پارادوکسهای زبان طبیعی نیز برای همه آشنا هستند مانند پارادوکس مرد دروغگو و آرایشگر شهر سویل،‌ و مانند بسیاری نمونه‌های دیگر.
خوب اما نکته چیست؟ به نظر می‌رسد انسان موجودی است که تمام حیثیت وجودی او نمی‌تواند درون شبکه‌ای از نظامات و قراردادهای اجتماعی، حقوقی، سیاسی و اساسا هر دستگاه صوری دیگری به نحو تام و تمامی تعریف شود. به این سبب انسان در هیچ نظام صوری قابل زندانی شدن نیست. این بزرگترین بزرگداشت انسان به مثابه انسان است. به گمان من بزرگترین خدمت مارکس به انسان در تبیین فلسفی او از دیالکتیک بین پراتیک اجتماعی و عقل قرار دارد، آنسان که این پراتیک اجتماعی ابزار او برای فراگذاشتن از موانع غیر قابل عبور در حوزه عقل است. اجازه دهید بیشتر به این موضوع بپردازیم.

با اطمینان می‌توان گفت فقط آنچه ماندگار است- و به این تعبیر فقط آنچه هست- که پارادوکسیکال باشد. عقل با کیفیت خوداندیشی، پارادوکسیکال است اما گزاره‌های عقلانی روشن و سرراست هستند. این گزاره‌های فاقد پارادوکس، میرا و زودگذرند. حیات مرهون پارادوکس است، قطب‌های متناقضی که شدن یا دینامیک را ممکن می‌کنند و در این شدن است که حیات منکشف می‌شود. برای رهایی از این دوگانگی پارادوکسیکال که موجب این عدم قطعیت هستی‌شناسانه است، زبان برساخته می‌شود. پارادوکس‌ها در زبان و در اسطوره هستند که آرام می‌گیرند. در اسطوره است که مردوک بر تیامات پیروز می‌شود، در زبان است که نظم حاکمیت می‌یابد و در زبان است که وجه پارادوکسیکال عقل به نفع وجه استوار، روشن و منظم آن- که فقط پدیداری از آن پارادوکس بنیادین در حوزه زبان است- عقب می‌رود. زبان آرامش‌بخش است، نظم‌آفرین و رهایی‌بخش است. اما باز هم زبان در خود، آن پارادوکس بنیادین را پنهان می‌کند،‌ پارادوکسی که با تدقیق در بنیادهای تعقل و ردیابی آن در حوزه زبان، دوباره آشکار می‌شوند. پارادوکس بنیادین آگاهی نیز آگاهی بر خود و هستی‌دادن به خود به میانجی اندیشیدن به خود است آنچنان که بنیاد علت و معلول مالوف در این رابطه به هم می‌ریزد. اساسا شدن یا صیرورت، صورت فهم‌پذیر این پارادوکس بنیادین در زمان است، که توسط آگاهی با انتساب یک ذات، یک جوهر به این شوند آنرا متصلب و ایستا می‌کند تا آنرا در حوزه زبان مورد آگاهی قرار دهد و به میانجی این آگاهی آنرا بیافریند.

اساطیر چگونه این پارادکس را می‌نمایانند؟ اساطیر اژدهاکشی عموما از این نوع هستند. اساسا تمام داستان‌های حماسی و پیش از آن، اسطوره‌ای بازگوی تقابل بنیادین هستی‌شناختی هستند که این اسطوره در پی رفع و دفع آن است، تقابلی که در حوزه زبان به نفع قهرمان حماسه و یا خدای بزرگ رفع می‌شود. اما اگرچه در اسطوره این تقابل رفع شدنی است، در حماسه با مرگ یک قهرمان، قهرمان جدیدی متولد می‌شود و با مرگ یک اژدها، اژدهایی دیگر سربرمی‌آورد. حتی در داستان فریدن و ضحاک که احتمالا بازگویی از اسطوره تقابل زادآوری و سترونی در شکل تقابل باران‌آوری و خشکسالی و در صورت هندی نبرد ایندره-وریتره است، ضحاک کشته نمی‌شود تا همواره جهان در دوران گمیزش، تقابل بنیادین گیهانی خود را به انجام برساند. اگرچه بن‌مایه‌های اسطوره‌ای در حوزه خدایان حاکی از پیروزی نهایی خدای بزرگ است، اما در حوزه جامعه، و در بازگویی اسطوره در شکل حماسی که بازگوی تحقق صورت‌های نو به نو شونده تمدن بشری است،‌ این تقابل همواره حضور دارد. در واقع حماسه حتی در فرم خود نیز بیانگر نوعی تقابل است، تقابلی که بین اراده خدایان و اراده قهرمان حماسه جاری است- صورتی که در تمام زمان‌های یک تراژدی حضور دارد و فقط در پایان تراژدی است که درمی‌یابیم گویی تمام حوادثی که در حال تماشای آن بودیم به طرز مرموزانه‌ای بر اساس اراده خدایان شکل گرفته است- همچنین حماسه معرف نوع دیگری از تقابل نیز هست، تقابلی که بین تاریخ و فراتاریخی بودن شخصیت اصلی قهرمان حماسه وجود دارد. چنین تقابلی حتی در اشعار غنایی نیز دیده می‌شود که در آن انگار معشوق زمینی به ذاتی فرازمانی استعلاء می‌یابد که خود را در شکل نوسانی دائمی بین صورت زمینی و ذات آسمانی معشوق- در ارتباط آن با عاشق نیازمند- آشکار می‌کند.

این تقابل خیر و شر در نظام اخلاقی گیهان که خود را در حماسه بازمی‌نمایاند، حیات یا شوند گیهانی و تحقق تاریخ را ممکن می‌سازد. اینکه رود در مسیری خاص جریان دارد، دارای سببی است که به نبرد یک قهرمان حماسی با اژدهای خشکسالی بازمی‌گردد. تنها پس از کشته شدن اژدهایی که بر سر چشمه اسطوره‌ای تمام آبها نشسته توسط قهرمان حماسه است که آبها در زمین در مسیری خاص جریان می‌یابند و بارآوری ممکن می‌شود. اینکه ماه در آسمان در مسیری معلوم و مشخص حرکت می‌کند، اینکه خورشید و کواکب بر مداری معلوم در چرخش هستند، تنها پس از تازش اهریمن به صورت‌های ایستا و نامتحرک آنها -در تفسیر بندهشنی- ممکن شده است. بنابراین جهان در ذات خود حاصل آمیزش نظمی است که بر فراز بی‌نظمی آغازین بنا نهاده شده است. این مضمون در اساطیر و باورهای غرب آسیا به روشنی دیده می‌شود. در فرم اسطوره‌ای، این اراده خدایان است که آب را در مسیری خاص به جریان می‌اندازد و در حماسه این امر در یک نبرد اتفاق می‌افتد، نبردی که سرمشق یا الگوی آن، نبرد آغازین خدایان علیه بی‌نظمی است. بی‌نظمی آغازین به روشنی در سفر پیدایش تورات نیز به چشم می‌خورد که با صفات تاریکی و تهی بودگی توصیف شده است. بن‌مایه اسطوره‌ای داستان‌های حماسی می‌تواند بنا به ویژگی‌ها و خصوصیات جغرافیایی و عناصر فرهنگی، اشکال و صورت‌های مختلفی به خود بگیرد، اما واکاوی همبندی‌های عناصر اسطوره‌ای در یک داستان حماسی به ما کمک می‌کند تا تطبیقی بین داستان‌های مختلف بین ملل مختلف به دست آوریم. به عنوان مثال آب عنصر تکرار شونده در داستان‌های اژدهاکشی ایرانی و هندی است. احتمالا اهمیت آب در تمامی تمدن‌ها مقام ممتازی دارد، اما با توجه به وضعیت جغرافیایی ایران و کمبود منابع آب، این عنصر نقش پررنگ‌تری در این پهنه جغرافیایی دارد. علاوه بر آن خود آب نیز می‌تواند به عنوان نمادی از مفهوم کلی‌تر بارآوری و یا حتی زنانگی تعبیر شود. توجه کنیم که ایزد آبها در اکثر اساطیر غرب آسیا سرشتی زنانه دارد که آن را با مفهوم بارآوری پیوند می‌دهد. در نتیجه داستان‌های حماسی را همچنین می‌توان مربوط به موضوع سترونی نیز دانست که خود را در نمادی مانند اژدهایی که بر سر چشمه آبها نشسته، بازگو می‌نمایند.

قبلا هم نوشتم که چگونه است که داستان‌های حماسی بعد از دوره اسطوره‌ای پدید می‌آیند، زمانی که لازم است اسطوره‌های گیهانی خود را در فرم مشخص نظم اجتماعی بازگو کنند. کارکرد اصلی این داستان‌ها قوام‌بخشی نظم اجتماعی است. در غیاب مفاهیم مدرن مانند ملیت و ناسیونالیزم، این نقش بر عهده داستان‌های حماسی است که جامعه را نسبت به خویشتن آگاه کند و نوعی از خودآگاهی اجتماعی را بیافریند که در فرم داستان‌های حماسی توسط مردم روایت می‌شود. در چنین نظم‌بخشی، دشمنان جامعه از قبیل جامعه رقیب یا همسایه، سترونی و عدم زادآوری، خشکسالی و بندآمدن باران، شورش و درهمریختگی مناسبات اجتماعی و قدرت سیاسی در جوامع اولیه منکوب می‌شوند تا جامعه بتواند به مثابه کلیتی یکپارچه ادامه حیات دهد. سطوح دیگری از تهدیدات هم حاضر هستند که رفع و دفع آنها بر عهده باورهای اسطوره‌ای در مورد معنای هستی، جهان و جامعه است. در تمام این فعالیت‌های نظری و عملی، مفهوم مرکزی چیرگی، قدرت و نوعی اراده مافوق متافیزیکی حاضر است که خطر دیوان و اژدها را رفع و دفع می‌کند. به عبارت دیگر در اندیشه اسطوره‌ای حیات و جهان چیزی «داده شده» نیست بلکه سراسر مشحون از غافلگیری، شگفتی‌زایی و رازآمیز است. امروزه برای ما عادی است که خورشید هر روز از شرق طلوع کند و در غرب غروب نماید، چنین عادی‌شدنی مسلما محصول رازورمز زدایی از موجودیتی به نام خورشید است و تقلیل دادن آن به شبکه‌ای از روابط ریاضیاتی که ضرورت مسیر حرکت آن را تضمین می‌کند. بر عکس، برای اندیشه اسطوره‌ای، نظم گیهانی چیزی داده شده نیست و تنها از خلال روایت‌های اسطوره‌ای است که می‌تواند اطمینان حاصل کند در صورت عدم خشمگین شدن خدایان، خورشید همواره حرکت خود را تجدید خواهد کرد. اگرچه در دنیای جدید حضور آن پارادوکس، یعنی تقابل نظم و بی‌نظمی مستتر در جهان با توسل به مفهوم ضرورت ریاضیاتی کمرنگ شده، اما اشتباه است اگر تصور کنیم به تمامی از ساحت اندیشه آدمی رخت بسته است. اساسا در غیاب چنین پارادوکسی، تاریخ، حیات و جهان به آخر می‌رسد زیرا تنها خدایانند که از چنین تناقضاتی فارغ هستند. پارادوکسی که با پارادوکس بنیادین عقل، عقلی که خود را می‌اندیشد و در این اندیشیدن خود را بر خود پدیدار می‌کند، پدیداری که به میانجی صورت‌های آگاهی ممکن می‌شود، همبسته است، ایده هستی و نیستی است. نزد پارمنیدس بر خلاف هراکلیتوس، فقط هستی است که هست و به اینسان او در مقام انکار نیستی است و به این سبب جهان به نزد او در آرامش ازلی و خدایی همواره همان است که هست. جهان به مثابه پدیدار ناپایدار هم به وجه درزمانی نابودنی است و همه به وجه همزمانی، زیرا زمان خود صورتی از نابودگی است. به این ترتیب بود که پارمنیدس در تلاش برای گذر از فریب‌های ذهن و پناه بردن به جایگاه آرامش ازلی خدایان بود، در چنین آرامشی، تولد اسطوره و حماسه نیز ناممکن می‌شود،‌ و اساسا حیات در معنای مالوف آن ناممکن می‌شود. هم اسطوره و هم حماسه اساسا برای پل زدن موقت و گذرا بالای سر تعارضات بنیادینی تولد می‌یابند که از همان پارادوکس بنیادین عقل و یا همبسته آن یعنی نیست بودن در عین هستی داشتن که محصول تامل آگاهانه و تصلب‌بخش ایده شوند یا صیرورت است، نشات می‌گیرد. این پل زدنبه این سبب موقت است که هم اسطوره و هم حماسه در بستر زبان متولد می‌شوند و زبان پدیداری آگاهی است که اگرچه برای حل و فصل تعارض بنیادین آن پدید آمده، اما به صورت پنهان و آشکار آنچنان که قبلا گفته شده، حامل تعارض بنیادین آگاهی است.

اما به جز زبان که مرهمی موقتی بر آن تقابل بنیادین در ساحت آگاهی است، مناسک آئینی، عمل و پراتیک اجتماعی نیز چنین نقشی دارد. انسان‌ها منتظر جناب زنون نماندند تا برای آنها استدلال کند که حرکت ممتنع است، آدمیان برای انتخاب گزینه‌های اخلاقی خود منتظر استدلالات فیلسوفان اخلاق مبنی بر ناتمامیت این دستگاه‌ها نمی‌مانند و برای بسیاری از معضلات دیگر آدمیان عمل می‌کنند. عقل اگرچه خود پراتیک است اما فقط می‌تواند خود را به مثابه کیفیتی ایستا، صاحب جوهری متصلب بازاندیشد و در این بازاندیشی به وجه پارادوکسیکال خود، آگاه شود. تنها از طریق دریافت این نکته که آگاهی زائیده خود به مثابه پراتیک است، می‌توان همزمان زندگی را پاس داشت و آگاهی را از جستجوی بیهوده برای فایق آمدن بر وجه پارادوکسیکال خود بازداشت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)