یک تعلیق، تأخیر و فاصلهای وجود دارد. مثلاً فاصله سه روزه میان شلیک به هواپیما و اعلام آن، فاصله میان قتل درویش و خاکسپاری او، فاصله سه هفتهای میان مرگ مصباح یزدی و تصمیم حاکم به اعلام آن و … . در وهله اول این فاصله و تعلیق برای ساختن یک مجال تصور میشود که حاکم بتواند برای واقعه تصمیم مناسب بگیرد و برنامهریزی کند. لویاتان وقت میخرد چون نیازمند هماهنگی بین دستوپای خود برای حل کردن و فیصله دادن به موضوع است.
حاکم زمان مرگ و زمان حقیقت را در دست میگیرد تا جانشینیاش با امر مقدس را یادآوری کند.
اما ازین موضوع مهمتر اینکه خود اصل تعلیق، تأخیر و فاصله موضوعی محوری در ساختار توتالیتر دولت است. توتالیتاریسم نه در لحظه فرستادن به اتاقهای گاز که در اعمال قدرتش بر زمانی که بر مرگ اِعمال میشود خود را نشان میدهد. در طول تاریخ حاکمان مستبد و حکومتهای خودکامه کشتهاند و خون ریختهاند اما توتالیتاریسم حیثیتی مازاد بر کشتن دارد. توتالیتاریسم با شکاف انداختن میان زمان واقعی مرگ و زمان کشف مرگ یا به عبارت بهتر بین زمان حقیقی و زمان واقعی مرگ، «زمان» را در دست میگیرد. او علاوه بر کشتن، زمان آن را دو پاره یا حتی چند پاره میکند. در اتاق گاز میکشد اما زمان مرگ کشتهها را با سیاستهایی که بر اجساد و افکار عمومی اعمال میکند ابتدا تعلیق و سپس تعیین میکند . بازماندگان نه تنها نمیدانند کشتهها کجا هستند که حتی نمیدانند آنها در چه زمانی مردهاند.
این تعلیق و فاصلهگذاری در تعیین بودجه، تقسیم منابع مالی و حتی اوقات فراغت نیز بهطور مشروع وجود دارد. لویاتان دولت توتالیتر، زمان را اداره میکند، بین لحظه تفریح و لحظه کِیف، کار و آگاهی از کار و بسیاری از موقعیتهای حیات مداخله کرده و با ایجاد فاصله، تعلیق و تأخیر بر زمان ( علاوه بر مکان) تسلط پیدا میکند.
توتالیتاریسم نه فقط اجرای سرکوب و سلطه و مرگ که در شکلی پیشرفتهتر تسلط بر زمان با ایجاد فاصله است. او برای تداوم خود به این انقطاعها وابسته است.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.