من چهار سال پیش همون روزهای اول انتخابات دستگیر شدم ولی قبل از رفتن به اوین چهار روز رو با چشمهای بسته جایی بیرون از شهر بودم. چهار روز بدون خواب و غذا و فقط ایستاده. و بدون وقفه کتک خوردم. از انواع و اقسام شکنجه. از برق وصل کردن تا آویزون کردن از سقف و آزار جنسی و خیلی چیزهای دیگه. این مدت چندین بار خواستم درباره‌اش بنویسم یا حرف بزنم نشده. من تو اون چهار روز خیلی چیزها رو از دست دادم. امید رو به معنی مطلق کلمه از دست دادم. به زندگی به آدمها به هر چیزی. حاضر بودم بجای اون آدمی که هر روز به سراغم می‌اومد یه سگ وحشی وارد اتاق می‌شد. هیچ لحظه‌ای از اون چهار روز از خاطرم نمیره. من یه آدم عادی بودم که کوچکترین خشونتی نداشتم ولی وارد یه سیستم شکنجه شده بودم که مثل خط تولید باید ازش عبور می‌کردم. مثل گوسفندی که تبدیل به سوسیس میشه. روز آخر که قرار بود به اوین فرستاده بشم با چند نفر دیگه رو به دیوار ایستاده بودیم. از پشت سر گفت کی پشیمون نیست که به میرحسین رأی داده؟ من دستمو بلند کردم. به هرحال وسط گل‌درشت ترین لحظات زندگیم بودم و اینم شبیه قهرمان بازی بود ولی واقعن تو اون لحظه نه میرحسین برام مهم بود نه این که بعدش چی میشه. شاید اون موقع که من اونجا بودم میرحسین همه چی رو قبول کرده بود. مهم این بود که بعدش با پوتینش کوبید تو کمرم گفت تو هنوز آدم نشدی.
بعد از چهار سال هم از شدت تلخی ماجرا کم شده هم حالا دیگه موضوع انقدر جدی نیست. به قول وودی آلن کمدی تراژدی است به اضافه زمان. حالا از روز اول گفتم به حسن روحانی رأی میدم. ولی موضوع کمترین اهمیتی برام نداره. مثل اینکه صبح جمعه برم یه پفک از بین انواع پفک بقالی بخرم. تازه واسه پفک باید پول بدم واسه این نه. به نظرم همه چی پوچ‌تر از اونه که این همه حرف زدن و اظهارنظر کردن داشته باشه. یه چیز شخصیه و منم هیچ استدلالی ندارم واسه کارم. اون دفعه به حسین رأی دادم این دفعه به حسن. تهش هر چی بشه مهم نیست. شاید فقط یه تداعی باشه که به خودم بگم هنوز آدم نشدم.
::

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)