چه می خواستیم و به چه رسیدیم

 

گلی که خود بدادم پیچ و تابش        به اشک دیدگانم دادم آبش

درین گلشن خدایا کی روا بی          گل از مو دیگری گیرد گلابش (بابا طاهر)

اینک درآستانه چهل و دومین سالگرد انقلاب بهمن ۱۳۵۷ قرار داریم. نگاه و یا بازنگری انقلاب ۵۷ روایت زندگی ماست. مایی که با زندگی خود در بهترین دورانش (جوانی، دانشجویی، دانش پژوهی، و لذت غرور آمیز از بودن و شدن خویش) بازی کردیم و اگر نه تمام بلکه بخش اعظم آنرا هدیه راه آزادی و مبارزه با استبداد شاهنشاهی و انقلاب نارس (انقلابی که قبل از گذر از بستر آگاهی و آگاه سازی و سازمان دهی توده ای به یغما رفت) کرده بودیم. نگرش به آن پاسخ به پرسش «من کی هستم و جایگاه من در این دنیای پر آشفته (پندارجهان، دین، ایدئولوژی، سیاست،وووو) کجاست، می باشد. نمی توان آنرا بی پاسخ گذاشت و یا بی تفاوت (یا به بیان بسیاری ولش کن بابا) از کنارش گذشت، زندگی ما به گونه ای دیگر رقم خورد. اینک تاریخ و وجدان عمومی در این کهن سرزمین پر گوهر ما را وادار به سمت گیری می کند و آرامش زندگی را به آن پیوند می زند. این یک بازی سیاسی و انتخاباتی نیست بلکه مرگ و حیات شرف و شرافت انسانی و بنی آدمی است.

 حکایت انقلاب

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

ما شاهد و درگیر عشقی شدیم که سراپای وجود نسل ما را فرا گفته بود. پیشتازان نسل پیش از ما (حزب توده، جبهه ملی ها، نهضت ازادی،و دیگران)  پس از خرداد ۱۳۴۲ یا خسته شده بودند و کنار کشیدند و یا فکر می کردند که دیگر کاری نمی توانند بکنند (شاید انتظار منفی را بر درگیری فعال و مثبت برتری داده بودند). در نا پیدایی چنان چهره های شناخته شده نسلی جوان و پر شور و عاشق از لابلای مبارزات گذشته و مطالعه ادبیات مبارزه و آموزش های درسی و دانشگاهی سر بلند کرد (به یقین بیش از ۹۰٪ آنها از نخبگان دانشگاه و علوم بودند) و با برداشت و تفسیر و نگرشی تازه از جهان و مردم و مبارزه و سیاست راهی دیگر آغاز کردند. راه شکستن فضای یأس و نا امیدی و دیوارهای استبداد و خفقان. فریادی بود که از درون جان و شیره زندگی بر آمده بود و به زودی بر قلب میلیونها جوان و طبقه زحمتکش ایران نشست. دهه پنجاه در ایران با هیچ یک از دوران پر فراز و نشیب تاریخ ایران زمین طاق نمی زند. نسلی که بدون دور اندیشی از نان و نام و جان و زندگی «سر به پای آزادی»  نهاد و پیشتاز و راه گشای راهی نوین شد. پرندگان پرواز را آغاز کرده بودند (در اینجا وارد علل و عوامل پیروزی و شکست آن نمی شوم)‌، اگر چه بال و پرشان تازه بود و پرواز را بخوبی آزمایش نکرده بودند!! به زبان ساده آنها دیگ پر آب انقلاب را روی آتش گذاشتند. اما اندازه شعله آتش و جوش آمدن آب دیگر در دست آنها نبود. می خواهم بگویم که بر عکس مبارزات سیاسی و انتخاباتی مرسوم که پیروزی یا شکست کاندیدادها را به همرا دارد، انقلاب با عشق و ایثار و ازخود گذشتگی نطفه بسته بود و بدون چشم داشت از پیروزی زود رس و کرسی قدرت به راه خود ادامه داد. راهی که بسیاری حتی تاب شنیدن آنرا نداشتند چه رسد به اینکه قدمی و قلمی در راهش گذاشته باشند!!

ما از نسل بیشمارانی بودیم که رهایی و پیروزی انسان از ستمهای طبقاتی و جنسی و نژادی و رنگ و پوست ووو…(نه تنها در ایران بلکه در کران تا کران زمین)  آرمانمان بود. عشق و امید و آرزو انرژی راهمان و تلاش و تکاپو ابزار کارمان. با این امید به فردایی روشن ایمان داشته و می دانستیم که باید در این راه از کوره های داغ و طاقت فرسا گذر کرده تا چون فولاد آبدیده شویم. ما قد بر افراشتیم تا قامت بلند ملت خویش را استوار داشته و استقلال و آزادی آنرا پایدار باشیم. ما به تغییر فکر می کردیم و دنبال ترمیم نبودیم!!! مبارزه با استبداد و ناآگاهی و ظلم و ستم و فقر و بیدادگری و خفقان بود و تا زمانی که چنین است این پرچم در اهتزاز می ماند. این مشعل دست بدست می گردد و از نسلی به نسل دیگر می رسد اما هرگز به زمین نمی افتد. به بیان مهدی رضایی در دادگاه نظامی: « تا ظلم هست مبارزه هست و تا مبارزه هست شکست و پیروزی هست؛ ولی سرانجام پیروزی متعلق به خلق است »!!!

همراه با گسترش جو انقلابی در جامعه، اینبار نیز در هراس از بارورشدن انقلاب و پیروزی نسلی که به مردمش ایمان و کوله بارش تجربه شکشتهای انقلاب مشروطه و نهضت مقاومت ملی بود، دسیسها سر بر آوردند و ردای رهبری انقلاب نوپا را در فرانسه بر تن پیر فرسوده ای پوشاندند که نه ایمانی به مردم و حقوقش داشت و نه ایران و ایرانی برایش ارزش و افتخار بود. از ما بهتران از اطراف و اکناف دروش حلقه زده و هریک تقسیر و برداشت من در آوردی را دیکته می کردند تا دل اربابان قدرت را نرم و دهانشان را شیرین کنند (به کرامات و سخنان آن شیخان (با عبا و عمامه و یا بدون آن)  پیرامون خمینی در فرانسه ۵۷ نگاه کنید- حتی خمینی نیز خود دموکرات شده بود!!!). و دیدیم که چنان کردند و خمینی را در هاله ای از نور بر گرده مردم و ایران و اسلام سوار کردند، وه!!!  چه زیرکانه جایگاه مرجع تقلید دینی را با رهبری انقلاب جابجا کردند و احمقانه می پنداشتند که او به مردم سالاری و قانون برخاسته از دل مردم باور خواهد داشت.

بار دیگر ما و نسل پر شور ما را به قربانگاه تاریخ برده و قاضی و دادستان و  وکیل و هیئت شورا را نیز خود انتخاب کرده بودند و ما را در برابر حکم صادره قرار دادند. در فرار از چاله استبداد پهلوی به چاه تاریک ولایت خمینی برده شدیم بدون اینکه از چنته و نهفتش آگاهی داشته باشیم.

“یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست     وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود – حاقظ”

آری انقلاب با خون آبیاری شد اما ثمرش را دیگران به یغما برده اند

 درین گلشن خدایا کی روا بی          گل از مو دیگری گیرد گلابش.

ارمغان های جمهوری اسلامی خمینی

آقای خمینی با القابی فراتر از آیت الله و رهبر روحانیت با نام «امام» و رهبر انقلاب بر سکوی رهبری انقلابی نشست که با بنیاد آن مخالف بود (به سخنان و نوشته های خمینی تا قبل از رسیدن به فرانسه توجه کنید!!بالاترین خواست او از محمد رضا شاه اجرای شریعت فقهی و مشاوره با آیت الله ها بود نه تغییر رژیم!!) او  بزودی مست قدرت شده و ولایت فقیه را در قالب “جمهوری اسلامی ” حاکم کرد و خود بالاتر از سلطان مطلق “ولی امر” شد (آنهم نه فقط برای شیعیان بلکه تمام مردم ایران)  و پرده استبداد را ضخیم تر از هر زمانی در آسمان ایران بر افراشت. و امروزه هر چه در آن کالبد فرسوده بود بر سر مردم باریدن گرفت و ایران را به چنین روز و روزگاری نشاند (من در کتاب کالبد شناسی مکتب خمینی به تفصیل به آن اشاره کردم).

در صدر ارمغان های جمهوری اسلامی می توان از تمامیت خواهی(توتالیتاریسم یا یکه سالاری) تحت نام ولایت مطلقه فقیه، حذف و نابودی و به رسمیت نشناختن اندیشه آزاد و آزادی اندیشه، هژمونی دینی و فرهنگی برآمده از ولایت مطلقه فقیه، حاکمیت تبعیض های جنسی، نژادی، قومی، و فکری زیر نام «اسلام» نام برد.

آیت الله خمینی

سخنرانی آیت الله خمینی در بهشت زهرا – ۱۲ بهمن ۱۳۵۷

انقلاب (هژمونی) فرهنگی یا تفتیش عقاید

من در این نوشته وارد ابعاد فجایع و جنایات و ویرانگریهای به ارمغان رسیده جمهوری اسلامی خمینی نمی پردازم و تنها به یک بخش فرهنگی و اجتماعی آن می پردازم.

حداقل خواست و امید ما از انقلاب باز شدن فضای سیاسی و فکری و عقیدتی بود. امید داشتیم که اینبار در فضای آزاد و بدور از ترس و تمکین و خود سانسوری اندیشه ها فرصت بازگویی و بازسازی خواهند داشت و راه عبور از دره عمیق شکاف بین مردم و قشر روشنفکر و اندیشمند با پل آگاهی و اندیشه و تحمل هموار خواهد شد. 

اما این امید نیز پس از ۲۲ بهمن ۵۷ در پشت ابر تیره و تار دیگری پنهان شد و به جایش عقده گشایی و انتقام و کینه توزی سر باز کرد. اندیشه های پوسیده و گرد وخاک گرفته حوزه ای که همه چیز را سفید و سیاه می دید و «بود» خویش را در«نبود» دیگری می پنداشت غرش کننان پرچم هژمونی بدست گرفتند و فراتر از خذف و ترد فکری به نیست و نابود کردن  فیزیکی نیز روی آوردند (به رویداد ها و بگیر و ببندهای اوایل انقلاب نگاه کنید. حتی پسر آیت الله طالقانی را نیز دستگیر کرده بودند). نه تنها رسانه های صدا و سیما بلکه نشریه و  روزنامه و دفاتر فرهنگی نیز انحصاری شدند.

 در حقیقت، با رهبری خمینی انقلاب (ماهیت و هدف و آرمانش)  در ۲۲ بهمن ۵۷ دگرگونه شد و در ۱۲ فروردین ۵۸ (جمهوری اسلامی “آری” یا “نه”) بگور سپرده شد. از آن پس نیت و آمال خمینی و حکومت بر خاسته از اوست که سواری آغاز نموده است.”این را بدانید که تنها روحانیت میتواند در این مملکت کارها را از پیش ببرد. فکر نکنید که بخواهید کنار بگذارید روحانیت را” (صحیفه امام).

آنها پس از محاصره و در سلطه گرفتن تمامی امکانات سخن گویی و نشر و انتشار و رسانه ها (هجوم و یورش به مطبوعات و دست گیری دست اندارکاران آن نگاه کنید)، مناظرات (محاکمات)  تلویزیونی (با همکاری آیت الله بهشتی و عبدالکریم شروش و دیگران) به راه انداخته و سر مست از پیروزی خویش اندیشه و دگر اندیشی را (غیر مستقیم) دادگاهی کردند و «اندیشه گهر بار امام» را تنها راه نجات می دانستند. حوض و یا باتلاق ولایت را خالی از هر نوع ماهی کردند و چون قورباغه ها از هر گوشه و کنار به جنب و جوش افتادند!!

 در حوضی که ماهی نیست قورباغه سپهسالار است (ضرب المثل)!!

بدنبال آن دانشگاها  بسته و حوزه های نمور کشیده «دانشگاه شدند» هر نابخردی پست استادی گرفت و استادان خردمند در پستوها زندانی و مخفی شدند (اگر شانس زنده بودن یافته بودند). آخوند های بالای هرم قدرت ایدئولوگ های فکری و فرهنگی و هنری وو… شدند و آخوندک های دیگر نیز در هر اداره و پست و مرکز و انجمنی وارد شدند و همه چیز می باید از فیلتر آنها رد می شد.  

بدین گونه هژمونی دینی زیر ساخت و بن مایه تمامیت خواهی و توتالیتاریسم آیت الله خمینی شد. این نگرش نیروی تخریبی با نفوذی را شکل داد که تمام عیار و آشکارا در برابر هر دیگر اندیشی و یا مبارزات سیاسی- اجتماعی ای غیر خودی ایستاد. اندیشه ای که در پشت کینه و نفرت از انقلاب مشروطه رشد کرد و به شدت مخالف تجدد و نو آوری  ها در دوران پادشاهان پهلوی بود و از سویی نیز زخم عمیقی از رشد مارکسیستم و کمونیسم بدل داشت (از خود خمینی گرفته تا فدائیان اسلام و انشعابات آن). در بخش پیشرفته ترش (انجمن های حجتیه، آیت الله بهشتی و به نوعی نیز آیت الله مطهری (آخوند مقلد خمینی و استاد دانشگاه)  و همفکرانشان) با شرکت در دستگاه سلطنت دروس دینی و فقهی زمان پهلوی را تنظیم می کردند و عمق کینه و نفاق را در لباس دین مکتبی و ایدئولوژی می کرده اند (دشمن آنها نه استبداد سلطنتی بلکه مارکسیسم و بهایی گری و نو اندیشی اسلامی بود). به جبهه گیری های کینه توزانه آنها در برابر دکتر علی شریعتی و مجاهدین خلق نگاه کنید!!  

 این مجموعه به اضافه افراد و نیروهایی که پس از کودتای درونی مجاهدین خلق به زیر عبا و مکتب خمینی خزیدند، از فردای انقلاب ایران و اسلام را تماماً زیر سلطه خویش گرفته و یکه تاز میادین سیاست و انقلاب و مکتب شده بودند . همصدا با خمینی  فریاد بر آوردند  که «مردم» برای اسلام انقلاب کردند!! «این ملت برای اسلام جنگیده نه آزادی ….و همه آشفتگی ها زیر سر همین هایی است که می گویید دمکرات هستند.» (مصاحبه با  اوریانا فالاچی در ۲ مهر  ۱۳۵۸ ، صحیفه امام، جلد هجدهم،ص ۱۷۸ ).  «ما می خواهیم اسلام را پیاده کنیم». «اگر مسئله ولایت مطلقه فقیه که مبنا و قاعده این نظام است، ذره‏ اى خدشه‏ دار شود، ما گره کور خواهیم داشت» (مشروح مذاکرات شوراى بازنگرى قانون اساسى جمهورى اسلامى، جلد ۳، ص ۱۶۴۰).

اقای  سروش نیز که آن روزها غرق در شادی و غرور شده بود، در مقام مجری فرمان امام فرمودند که: «دانشگاه می باید سر و پا عطر و بوی اندیشه اسلامی را بخود بگیرد و این گلستان، گلستان معطری باشد که هر گاه کسی و جوینده ای وارد او میشه از همان ابتدا مشامش به این بوی دلنواز عطر آگین بشه” (از نوار معرفی اعضای ستاد انقلاب فرهنگی در سیمای جمهوری اسلامی)

‌آری خمینی با آن پندار آمده بود و کردارش را با ابزارهای حکومتی و تهیج و تهاجم آخوندی و با زور چوب و چماق و تکفیر تکمیل کرد.  او بروشنی نشان داد که چقدر از خود راضی و مقتدر بوده است. او آتوریته مذهبی را با سیاست و حکومت گره زد و از مرجعیت فقهی به ولایت فقیه در حکومت رسید.  او گفت «دشمن ما فقط محمدرضا نبود، هر کس مسیرش، مسیر اسلام نباشد،دشمن ماست» (ٖصحیفه نور، ج ۶، ص ۲۵۷). بدین گونه آیت الله خمینی حکومت را با مهر ولایت فقیه قفل زد و راه هر دگر اندیشی و دگر بینی و مخالفت و اپوزیسیون را بست. او برای تنگ و تنگتر کردن حلقه رهبری ابتکار(خدعه)  ویژه ای بکار گرفت و در کنار ولایت مطلقه فقیه حکم حکومتی را در دستور کار قرار داد و با این ترفند به یک یکه سالار بی همتا دینی تبدیل شد. و بدین گونه بود که شعار مرگ و بگیر و ببند از محراب و منبر تا صدا و سیمای نظام و از بام تا شام ادامه یافت و هنوز هم ادامه دارد, مگر می توان انتظار روزگاری بهتر از این را داشت؟ و دیدیم که از اندیشه خمینی چیزی جز یک حکومت فاشیست مذهبی و توتالیتر واپسگرا سر بر نیاورد و غیر از این نیز نمی توانست باشد.

در نوشته ای دیگر به فرآورده های هژمونی دینی و رو در رویی های جناح های مکتبی در برابر هم می پردازم.  اینک با مرگ آتوریته خمینی و بی کفایتی خامنه ای پیشتازان انقلاب فرهنگی هر یک مدعی کشف و رازهای دینی شده اند و خود را به عنوان «نواندیشان دینی» یکه سالار جبهه فرهنگی دین می دانند. اما گویی یادشان رفته است که آنها با حذف و نابودی تمام ماهیان حوض چون قورباغه سپهسالار شده اند و فضل فروشی های گاه و بیگاه دیگر هیج قورباغه ای را به رقص و هیجان در نخواهد آورد.

  آنانکه محیط فضل و آداب شدند

 در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند (رباعیات خیام)

 

به امید پیروزی و بهروزی ایران و ایرانی

و به امید چیرگی دانش و آگاهی بر جهل و جمود فکری و اجتماعی  و

با یاد و یادآوری شهامت ها و شجاعت ها و شهادت های جوانمردان راه آزادی ایران زمین

دکتر رضا راهدار

آمریکا، ۲۲ بهمن ۱۳۹۹

۱۰ فوریه ۲۰۲۱     

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)