ماجرای شکست ترامپ، بسیار فراتر از رقابت های سنتی بین دو حزب دمکرات و جمهوری خواه است. صرف این واقعیت که در جریان کمپین های انتخاباتی نیروهای اجتماعی چه پایگاه نژاد پرستی ترامپ و یا مخالفان او، با شدت و حرارت و تا سطح کم سابقه ای در انتخابات شرکت کردند، قابل تامل است. گرچه انتخابات در آمریکا با سیستم “الکترال”ها دو برابر بیشتر از واگذاری رای در نظام پارلمانی و “دمکراسی” است، اما با اینحال “سیاست” در جامعه آمریکا و در انتخابات اخیر، برخلاف موارد “روتین”، از نظر شهروندان “اهمیت” پیدا کرد.

 ماجرای تحریکات ترامپ که به اشغال ساختمان کنگره آمریکا و به قتل رسیدن چند نفر انجامید، دلیل روشنی بر پشت سر گذاشتن دوره بدون تلاطم و “قانونی” بین گرایشات اجتماعی در جریان انتخابات بود.

اما این منظره را شاید بتوان مثل هر انتخابات “متشنج” در دیگر کشورها قابل مقایسه دانست. سوال همین است: آمریکا هر کشور دیگر نیست. حتی با انگلستان و کشورهای اسکاندیناوی نیز از نظر وزنی که در سیاست و اقتصاد جهان دارد، نیز متفاوت است.

درست است که با پایان جهان دو قطبی، آمریکا دیگر آن ابر قدرت و “ژاندارم” جهان باقی نمانده است، اما هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی، آمریکا بر سیر رویدادها و حرکت سرمایه هنوز تاثیرات تعیین کننده ای دارد. اما مهمتر نقش تحولات آمریکا بر جهان است.

ایرج فرزاد

تصور من این است که حزب دمکرات و لایه هائی از جمهوری خواهان و رده هائی از طبقه حاکم، نمی خواستند که رای نیاوردن ترامپ در یک فضای مُلتهب عملی شود و کار به “خیابان” بکشد. میدانستند که در متن بحران سرمایه داری در جامعه آمریکا و بویژه در دوران اپیدمی کرونا، هر جرقه ممکن بود به حریق بزرگی تبدیل شود.

در مقابله با قتل چند شهروند سیاهپوست به دست پلیس، دامنه اعتراضات مدنی وسعت جهانی یافت و دنیای آکادمی و ورزش و هنر حرفه ای تماما شعار “زندگی سیاهان مهم است” را در سطح اجتماعی به  “برابری و آزادی” تکامل دادند و تی شرت ورزشکاران حرفه ای مزین به این شعار شد. پیشینه “نافرمانی مدنی” در جامعه آمریکا بسیار تاثیر گذار؛ و در حافظه زنده شهروندان آمریکا فعال و زنده و قابل مراجعه است. همین روزها سالروز ترور “مارتین لوتر کینگ” است. یک کمیپن همگانی با جانبداری طبقه حاکم برای بزرگداشت این روز به جریان افتاده است. طبقه حاکم و از جمله برخی از “هم حزبی”های جناب ترامپ، قدرت این جنبش ریشه دار را بیخ گوش خود حس میکنند.

اما باید به این پیشینه اجتماعی نافرمانی مدنی، بویژه جایگاه “سیاست” آمریکا را در سیر تاریخ در نظر گرفت. جنگ استقلال آمریکا در قرن هیجده؛ پرچم انقلاب کبیر فرانسه را در اروپا برافراشت و جنگ داخلی ۴ ساله برای الغا برده داری در قرن نوزده، پرچم رهائی از بردگی مزدی را به دست طبقه کارگر اروپا داد. تغییر در جامعه آمریکا و از جمله همین مصافهائی که حول انتخابات نگاه ها را در سراسر جهان بسوی خود جلب کرد، نشان بر پیوستگی تاریخی تاثیرات در آمریکا بر بقیه جهان دارد. در این “بقیه جهان”، تولید سرمایه داری و به تبع آن افزایش وزن اجتماعی کارگر صنعتی تمام کره زمین را شامل میشود. طبقه حاکم تمام قدرت خود، از جمله وارد کردن نیروی ارتش را برای “حفظ نظم” در جریان پیروزی بایدن بکار برده است تا به هر قیمت جامعه آمریکا بار دیگر نه الهام بخش انقلاب کبیر فرانسه و نه پرچم رهائی از بردگی مزدی را به دست پرولتاریای اروپا و حالا دیگر تمام جهان بدهد؛ و نه شاهد انفجار مجدد و غیر قابل کنترل نافرمانی مدنی، بویژه پس از قتل “جرج فلوید” به دست پلیس نژادپرست باشد.

“نمیتوانم نفس بکشم” که آخرین فریادهای جرج فلوید بود هنگامی که پلیس گردن او را زیر فشار زانوهایش قرار داده بود، به اعتراضات بسیار وسیعی منجر شد و به فاصله کوتاهی کل قاره را در “این سوی اقیانوس” در برگرفت. نکته بسیار شورانگیز و کم سابقه این بود که درست پس ازقتل جرج فلوید، در انگلستان، بلژیک و خود آمریکا، مجسمه ها و نمادهای برده داری و تجارت برده، و قتل عام آنها، که سالها به عنوان “میراث ملی” طبقه حاکم در کشورهای مربوطه برپا بودند، از جمله مجسمه کریستف کلمب به عنوان اولین معمار بردگی سیاه پوستان در آمریکا، علنا بزیر کشیده شدند و روانه خرابه ها  و یا به دریا سرازیر شدند.

سوسیالیسم دارد شائبه ها و علائم “انتقال” از آمریکا و غرب را به جنش “استقلال خواهی” در “جهان سوم” و  از تبدیل شدن به سوسیالیسم دهقانی و ملی، از خود میتکاند و به طبقه صنعتی و مدرن خود رجعت میکند. و اکنون در دوره ای که در همان کشورهای “جهان سوم”، از جنبش دهقانی برای تکه زمین و تولید دوران اقتصاد طبیعی اثری بجا نمانده است؛ طرفداران و شیفتگان”خلق” و دهقان حتی نمیتوانند در دنیای نوستالژیک مدافعان سکتاریست سوسیالیسم فئودالی، خلقی و ملی در هیات کاریکاتوری دن کیشوت های دوران منقرض شده عرض اندام کنند.

 دوره برزخی که با سقوط “سوسیالیسم” اردوگاه شوروی سابق، توهمات به “دمکراسی” را نیز به تدریج زایل کرد، با بحران اپیدمی کرونا، خودِ بستر دمکراسی را در غرب و آمریکا به مصافی اجتماعی وارد کرد. زنگ خطر سوسیالیسم انقلابی پرولتاریای صنعتی و اینکه در متن بحران نظام کاپیتالیستی در خود غرب، برخی عناصر طبقه حاکم و “سرمایه دار با وجدان”، گفتند که در رابطه با انتقاد بر نظام مزدی  و بحران ساختاری نظم سرمایه داری”حق با مارکس” بود، حکایت از امواج در اعماق دارد. فشار سوسیالیسم انقلابی، بخشهای وسیع دنیای آکادمی، ورزش و هنر و ادبیات حرفه ای را به برافراشتن انواعی از سوسیالیسم بورژوائی وادار ساخت. “نمیتوانم نفس بکشم”، بسرعت به یک جنبش وسیع در میدان علنی و در تقریبا تمامی مسابقات ورزش حرفه ای از “زندگی سیاهان مهم است”، به “برابری و آزادی” تکامل یافت. خاطرات جنبش عظیم نافرمانی مدنی علیه تبعیض نژادی در آمریکا، ابعاد جهانی یافت.

در انگلیس، پارلمان لایحه ای را تصویب کرد که به موجب آن، پیشنهاد حزب لیبر دایر بر ادامه ارائه غذای رایگان به مدارس تا تعظیلات عید پاک سال ۲۰۲۱، رد شد. این مساله که در بطن بحران کرونا به گفته کارشناسان رسمی، زندگی ۳۰ در صد از کودکان بریتانیای “کبیر” و ۲۰ در صد جمعیت جامعه را در تهدید فقر و گرسنگی قرار داده بود، بلافاصله با انواع راه حلهای سوسیالیسم بورژوائی. در احساس خطر از انفجار سوسیالیسم انقلابی از پائین و زنده کردن پیشینه تاریخی جنبش سوسیالیستی در میان کارگران صنعتی، از جمله “چارتیست”ها به جلو صحنه آمدند. “مارکوس راشفورد”( Marcus Rashford) ستاره ۲۲ ساله تیم فوتبال منچستر یونایتد، کمپینی را آغاز کرد. این کمپین در فاصله کوتاه بیش از یک میلیون امضاء جمع آوری کرد و تعداد زیادی از کافه ها، رستوران ها و “بخش خصوصی” همراه با عده ای از شهروندان داوطلب به کار تهیه غذا برای دانش آموزان مربوطه روی آوردند.  بوریس جانسون نخست وزیر که در پاسخ به اعتراض ها گفته بود غذای رایگان فقط شامل ۱ میلیون و ۳۰۰ هزار دانش آموز “قانونی”، یا به عبارت دیگر کودکان “اصیل انگلیسی” تعلق خواهد گرفت و ۱میلیون و ۴۰۰ هزار دانش آموز غیر رسمی را شامل نمیشود، با چنان اعتراض و خشم وسیع مواجه شد که اعلام کرد لایحه پارلمان را پس خواهد گرفت. طبقه حاکم به منظور محدود کردن دامنه نفوذ سوسیالیسم “پائین” و جلوگیری از بدست گرفتن ابتکار عمل مستقیم “گرسنگان”، فورا در سالروز تولد ملکه انگلیس، مارکوس راشفرد را به عضویت در “قانون امپراطوری بریتانیا” “مفتخر” کردند.

در هلند، اتفاق مشابهی افتاد. در پی گزارشی دروغین که آمده بود بیش از ۱۰ هزار خانواده که کمک هزینه دریافت کرده بودند، به علت “تقلب” باید مبالغ دریافتی را باز پرداخت کنند، کابینه دست راستی و ائتلافی چهار حزب محافظه کار، با نخست وزیری جناب مارک روته، “استعفا” داد. اجبار به بازپرداخت پس از سال ۲۰۱۷ اجرائی شده بود و باعث ورشکستگی، بیکاری و افزایش طلاق در میان آن ده هزار خانواده شده بود. اینجا سوسیالیسم بورژوائی احزاب دست راستی و نژاد پرست را ناچار ساخت که بخاطر چیزی که خود، “اسکاندال” و افتضاح سیاسی نام گذاشتند، استعفا بدهند.

در خود آمریکا جو بایدن، رئیس جمهور منتخب ایالات متحده آمریکا عصر پنج‌شنبه ۱۴ ژانویه از طرح کمک اضطراری ۱.۹ تریلیون دلاری خود برای مقابله با پیامدهای اقتصادی ناشی از شیوع کرونا رونمایی کرد.

این طرح در حالی ارائه شده که  شمار مبتلایان به ویروس کرونا در این کشور دارد به ۵ میلیون میرسد و از این تعداد حدود ۳۹۸ هزار نفر نیز جان خود را از دست داده‌اند.که بایدن ابراز نگرانی کرد که به زودی ممکن است به ۶۰۰ هزار نفر برسد.

بایدن برای تامین رقم حدودا ۲ تریلیون دلاری طرح خود، قصد استفاده از درآمد حاصله از تولید ناخالص داخلی این کشور را دارد؛ اقدامی که خوشایند بسیاری از جمهوریخواهان آمریکا نیست. با این وجود با توجه به حضور اکثریت دموکرات در هر دو مجلس آمریکا، انتظار می‌رود تصویب این طرح ممکن شود.

طرح جو بایدن به سه بخش اصلی تقسیم می‌شود:

اختصاص ۴۰۰ میلیارد دلار به تامین هزینه‌های مبارزه با شیوع کرونا، انجام تست‌های بیشتر و تولید واکسن،

بیش از ۱ تریلیون دلار صرف کمک مستقیم به خانواده‌ها و ارائه مشوق‌های مالی از جمله از مسیر افزایش مزایای بیمه بیکاری می‌شود:

بایدن خواستار افزایش مزایای بیکاری فدرال از ۳۰۰ دلار در هفته به ۴۰۰ دلار برای میلیون‌ها بیکار آمریکایی است. او همچنین اعلام کرد که مطابق با این طرح، استفاده از مزایای کمک مستقیم به خانوارها تا سپتامبر آینده ادامه خواهد داشت.

او خواستار آن شد که رقم ۶۰۰ دلار مشوق مالی تصویب شده در دولت ترامپ، به ۲۰۰۰ دلار به ازای هر نفر افزایش یابد؛ پولی که می‌تواند برای تامین اجاره بها یا خرید مواد غذایی به کمک خانوارها بیاید و به آنها برای بازگشت به زندگی عادی کمک کند.

در طرح او همچنین مقرر شده است که مشوق‌های مالی جدید، مشمول خانواده‌هایی که یکی از والدین مهاجر هستند، همچنین فرزندان بالغی که بر اساس اسناد مالیاتی همچنان وابسته به پدر و مادر هستند نیز بشود. پیش از این در دولت ترامپ، به دلیل مخالفت جمهوریخواهان کنگره، این دو مورد از بسته مالی حذف شد و باعث گردید تا حدود ۱۳،۵ میلیون فرزند بالغ که همچنان برای زندگی به والدینشان وابسته هستند و در میان آنها میلیون‌ها معلول نیز وجود داشت، از این کمکها بی‌بهره بمانند.

در این طرح حمایتهای مالیاتی قابل توجهی از خانواده‌های کم درآمد شده است. طرح او اعتبار مالیاتی را برای کودکان زیر ۶ سال تا ۳۶۰۰ دلار در سال و برای کودکان زیر ۱۷ سال تا ۳ هزار دلار در سال گسترش داده است. بسیاری از خانواده‌های فقیر نیز واجد شرایط برای دریافت این اعتبار مالیاتی شده‌اند که به افزایش درآمد سالانۀ آنها کمک خواهد کرد.

اینکه آقای بایدن در همان حال گفته است “به صهیونیست بودنم افتخار میکنم” و یا اولین دیدار رسمی او با “خارج” مشورت و تبادل نظر با بوریس جانسون انگلیس خواهد بود، روی دیگر “بی اهمیت” نشان دادن و “ایگنور” کردن امواج سهمگین بازگشت نوید یخش سوسیالیسم به بستر طبقاتی خویش است. میخواهد دستکم به خود و طبقه اش بفهماند که اوضاع کماکان در بستر “روتین” و تحت کنترل سیر میکند. اما جامعه بروشنی میبیند که این قدرت نفوذ سوسیالیسم در میان گرسنگان و کارگر صنعتی بود که او را وادار به تمکین به “نسیمی” از سوسیالیسم واقعی کرد.

چند فاکتور کاپیتالیسم آمریکا را محدود کرده است. مدتها پس از پایان جهان دو قطبی، و پس از دست یابی به بازار بجا مانده  و “آزاد شده” پس از فروپاشی اردوگاه شوروی سابق، مواردی چون جنگ خلیج و جنگ ۲۰۰۳ با عراق، میدانی بود هم به منظور جلوگیری از سقوط هژمونی در حال زوال “ابر قدرت” سابق؛ و هم بویژه باز نگاهداشتن میدان برای تولید سلاح از جانب کمپانی ها. این میدانها اکنون بسته شده اند و بحث “خروج سربازان آمریکائی”  نه تنها از عراق. که در افغانستان نیز در جریان است و “ابر قدرت” پیشین و پدر خوانده و معمار اولیه مجاهدین اسلامی و طالبان اکنون در حال “مذاکره” با آنهاست.

یک فاکتور انسانی در این رابطه از نظر آمادگی روانی به منظور دخالت نظامی و گسیل سربازان و “تفنگداران” آمریکا به گوشه و کنار جهان، پس از “تجربه ویتنام” وارد معادله شده است. بوش در همان سال ۲۰۰۳ اعلام کرد که در عراق، “تجربه ویتنام” و “سندروم ویتنام” تکرار نخواهد شد. همان وقتها، ارتش خصوصی “بلاک واتر” مهمترین ابزار دولت آمریکا در عراق بود. افراد این ارتش خصوصی را از میان جانیان محکوم به حبس طولانی، و یا اعدام با حقوق بالا استخدام میکردند که پنتاگون وظیفه آموزش را بر عهده میگرفت و دولت آمریکا طرف قرارداد با ارتش بلاک واتر بود. با اینحال هنوز بعد از این همه جنایت که علیه مدنیت عراق مرتکب شدند، از تثبیت یک حکومت مرکزی در عراق نشانی نیست و طرح و سناریو تقسیم عراق به سه منطقه، در بطن نارضایتی و اعتراضها به دولت عراق و همچنین به تفنگچی های حکومت “اقلیم کردستان”، دوباره روی میز آمده است.

یک عامل روانی مهم، حال و روز سربازان و تفنگداران آمریکا در ایام “پسا جنگ عراق” است. طبق یک گزارش مستند و تصویری، تعداد سربازان و نظامیان آمریکائی که در پی عوارض ناشی از حضور در عراق “خودکشی” کرده و یا تماما تعادل روانی خود را از دست داده اند، از تعداد کسانی که در حین جنگ در عراق کشته شده اند، “دو برابر” بیشتر است. به گفته یکی از نظامیان هنوز سالم از بازماندگان، “آمریکا دیگر نباید در هیچ کشور دیگر” حضور نظامی داشته باشد. این مساله به گفته او، شیرازه ارتش آمریکا را و حتی ارتش های خصوصی “مامور” در دیگر کشورها را از هم خواهد پاشاند.

آیا با در نظر گرفتن همه این فاکتورهای مادی و روانی، ارتش و پلیس آمریکا این بار “در داخل” در برابر موج نارضایتی ها در اعماق، در برابر هم شهروندان خویش، خواهد توانست “انسجام” خود را حفظ  کند؟ باید بشدت تردید داشت.

سوال این است که آیا حکم “حق با مارکس بود”، از دست و زبان آکادمی و بخشهای “عاقل و عاقبت اندیش” طبقه حاکم نیز خواهد افتاد و توسط فعالان انقلابی طبقه پیشرو نیز، با این جنبش وسیع اعتراضی پیوند خواهد خورد؟  باید امیدوار بود، اگر نه کاپیتالیسم، چنانچه مرهم های سوسیالیسم بورژوائی بطور موقت آن را از مهلکه به در ببرد، در سقوط سود و سود آوری و به بن بست رسیدن مجاری سرمایه گذاری و جنگ و “فتج بازار”های ناموجود، به هر فاجعه ای، از جمله  نابودی کره زمین، ممکن است تمسک جوید.

ایرج فرزاد

ژانویه ۲۰۲۱


نامه مارکس به آبراهام لینکلن

 

به آبراهام لینکلن، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا*

 

جناب!

ما به مردم آمریکا برای انتخاب مجدد شما با یک اکثریت بزرگ، تبریک میگوئیم.

اگر انتخاب شما در دور اول انتخابات ریاست جمهوری مرهون اعلام اراده برای مقاومت در برابر قدرت برده داری بود، رمز پیروزی شما در دور دوم فریاد ظفرنمون مرگ بر برده داری است.

با آغاز جدال  و کشمکش در آمریکای پهناور و عظیم (جنگ داخلی)، طبقه کارگر اروپا از روی غریزه طبقاتی اش دریافت که پرچم غرق در ستاره های آمریکا، سرنوشت آنها را با خود حمل میکند.

آیا واقعا رقابت و جدال بر سر مناطقی که کلید جنگ داخلی را زد، بر سر این نبود که آن مناطق بکر و وسیع که با کار کارگران مهاجر و به فحشا و تن فروشی کشیده شده، دایر شده بود، زیر مهمیز و چکمه برده داران قرار گیرد؟

وقتی اولیگارشی برده داران ۳۰۰ هزار برده بخود جرات دادند که در سالنامه ها ”برده داری” را به عنوان شعار ”سرکشی مسلحانه” علیه آرمان و ایده برقراری یک جمهوری دمکراتیک در صد سال قبل وارد کنند؛

آن هنگام که تاثیرات “اعلامیه حقوق بشر” به عروج انقلاب قرن هیجدهم سرایت کرد و بانیان این “تمّرد مسلحانه” ضدانقلاب با شادمانی رذیلانه و درهیات یک یورش سیستماتیک فریاد زدند که “ایده ای که قریب به صد سال پیش به شکل مصوبه قانونی در آمده بود، منسوخ و کهنه” است و با  اعلام اینکه “برده داری یک نهاد پایه ای سود و سود آوری است” و به این ترتیب در حقیقت گرهگاه اساسی اصلی معضل “رابطه کار و سرمایه” را در معرض نظاره همگان گذاشت؛

آن هنگام که این گردنگشان حریصانه و با ولع فریاد برآوردند که “مالکیت” در “ذات بشر”، “سنگ بنا و شالوده نظم نوین است”، آنگاه و فقط آنگاه بود که طبقه کارگر اروپا، حتی بسیار قبل از اینکه طبقات بالای محافظه کار و مرتجع اشراف فئودال غرولندهای نومیدانه خود را در این مورد آغاز کند، فهمید و درک کرد که “سرکشی برده داران” و “شورش” آنها زنگ خطر شروع جنگ و جهاد مقدس مالکیت علیه اردوی کار است.

طبقه کارگر اروپا متوجه شد که همه امیدهایشان برای آینده و حتی دستاوردهای گذشته شان در آن کشمکش عظیم در آنسوی اقیانوس، در معرض تهدیدی جدی قرار گرفته است. اینجا بود که طبقه کارگر در اکثر نقاط اروپا بی صبرانه با حمل مشقاتی که با “بحران پنبه” بر آنها تحمیل شده بود، با حرارت و اشتیاق علیه دخالتهای مدافعان برده داری، این تاراجگران رفاه و حق معاش و زیست طبقه کارگر، به مبارزه برخاستند و با قربانی دادنها و اهدای خون خود، سهم شان را در این پیکار تعیین کننده و عادلانه، ادا کردند.

و این درست در شرایطی بود که طبقه کارگر، این نیروهای واقعی قدرت سیاسی در “شمال”، قبل از سیاه پوستان برده اجازه دادند که در یک خودفریبی به نظام بردگی خود را تسلیم کنند و وجدان خویش را با این خرافه تسکین بدهند که با لافزنی اعلام کنند که کارگران سفید پوست از آن امتیاز ویژه برخوردار شدند که خود را به اربابانی بفروشند که خود “حق” “انتخاب” شان را داشته اند. به این ترتیب کارگران سفید پوست قادر نشدند به آزادی واقعی طبقه کارگر برسند و با هم طبقه ای های خود در اروپا در مبارزه برای رهائی، همبستگی برقرار کنند. اما، خوشبختانه، این مانع بزرگ و این نقطه نقصان خورد کننده، در امواج دریای سرخ و خونین جنگ داخلی، جارو شده است.

طبقه کارگر اروپا اطمینان دارد که همانطور که “جنگ استقلال” آمریکا دوران جدیدی را برای عروج طبقه متوسط گشود، به همین ترتیب ”جنگ آمریکائی ها علیه برده داری” همان نقش را برای طبقه او دارد.

این طبقه آگاه است که جنگ علیه برده داری در سرزمین “آبراهام لینکلن”، این فرزند مصمم طبقه کارگر در راس مبارزه مردم اش برای گسست زنجیر بردگی، طلایه نبردهای آتی طبقه خود او برای بازسازی نظم جهان است.

 

نوشته شده توسط مارکس در فاصله ۱۲ تا ۲۹ نوامبر سال ۱۸۶۴

——————-

*. این متن از نسخه انگلیسی نامه و منتشر شده در منتخب آثار سه جلدی مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس، چاپ پنجم، ۱۹۸۵، اول بار توسط ایرج فرزاد ترجمه شده است.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)