..با آن چشمهای سیاه حیرت زده ات دیروز دوباره پرسیدی که آیا من همیشه تنها هستم. راستش نه, همیشه تنها نیستم. مثل همین چهار شنبه پیش. طبق معمول به تاق خیره بودم که پروانه خاکستری کوچولویی درست در وسط تاق, توجهم را جلب کرد. نمی دانم از قبل آنجا بود و من توجهی به او نکرده بودم و یا تازه آمده بود. در هر صورت خیلی زود حواسم از او پرت شد و طبق معمول سوار کشتی رویا شدم, از سیم های خاردار گذشتم و بیرون زدم. اما صدای پایی در سالن بند, دوباره مرا به وسط سلول پرتاب کرد. پروانه هنوز همانجا بود و تکانی نخورده بود. فکر کردم مرده که بی حرکت مانده. بلند شدم و روسری ام را توی هوا چرخاندم و آن را به سقف کوبیدم. پروانه آرام پرید و کمی آن طرفتر دوباره به تاق چسبید. رفتم تو فکر. دلم می خواست بفهمم حواسش کجاست و روی چه چیز متمرکز شده که تک و تنها , بی حرکت و بی صدا, این همه آرامش دارد. واقعاً این همه سکوت و سکون و تنهایی دیوانه اش نمیکند ؟ و به این نتیجه رسیدم که اگر من هم بتوانم مثل این پروانه رفتار کنم, هیچ چیز نمی تواند مرا خم کند. و فکر کردم اگر یک پروانه کوچک خاکستری می تواند, من هم می توانم. بعد متمرکز شدم روی تو. روی همه چیزهای زیبایی که می شود به خاطرشان زندگی کرد و به خاطرشان مرد. و یک باره چیزی گرم توی تنم دوید که دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند از من بگیردش. و تا چشمهایم از خستگی روی هم افتاد, نگاهم به پروانه بود. صبح , به اولین چیزی که فکر کردم, آن پروانه کوچک خاکستری بود. به تاق نگاه کردم. رفته بود. با این که ملاقات مان کوتاه بود, چه چیزی به من آموخت ! چه چیزی ! می بینی, من همیشه تنها نیستم. کتاب زندان, جلد اول, صفحه 319

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)