|علیرضا موثق| نقد، تیغ است؛ تیز است؛ جراحی است؛ تلاش مدلل برای اوراق کردنِ یک ایده است. نقد، شوخی ندارد؛ تعارف و پارتی-بازی هم ندارد. نقد، جدی است و بی رحم. نقد، سامورایی رقصنده با گرگ است. نقد، کوره ای داغ است. آفتاب کویر است. پدیده ای که در مقابل اش مقاومت نکند، دود می شود و به هوا می رود.

گمان می کنم تاکنون با قوتِ استدلالیِ تمام، اسلام و قرآن و سنت نبوی و نیز وجوهی از آرای روشنفکران دینی را نقد کرده ام؛ نقدی مرد افکن و محکم و استوار و پر قوت (البته شاید این گمان ام ناصواب باشد؛ ولی تاکنون در حد فهم ام دلیلی برای نقض اش نیافته ام و اساساً برخی چون دکتر سروش، پاسخی نداده اند تا نوبت به نقض برسد و این عدمِ پاسخ-گویی دکتر سروش را نیز با حسن ظن، صادقانه می بینم؛ چون دلیلی ندارد و نیز نمی خواهد مغالطه کند و می داند که حریف عاجز از نقد مغالطه هایش نیست). بیایید فرض کنیم که مفهوم «روشنفکری دینی» پارادوکسیکال نیست؛ اما لفظِ «دین» یک مفهوم عام است؛ شما روشنفکری را با مصداقِ مدنظر از مفهومِ عام دین؛ یعنی اسلام (قرآن و سنت نبوی) چطور می خواهید جمع کنید؟ پس، به نظرم نه دکتر عبدالکریم سروش می تواند به نحو خردپسند و مدلل و موجه پاسخِ نقدهای معطوف به آرای خود را بدهد و نه مسلمانانِ سنتی می توانند پاسخ نقدهایی که به اسلام (قرآن و سنت نبوی) وارد می دانم را بدهند.

لکن نکته-ی بسیار مهمی که قبل از ورود به اصل سخن، ذکرش لازم می نماید این است که موضعِ انتقادیِ من، بدین معنی نیست که به لحاظ عاطفی از مسلمانان نفرت دارم و یا بدخواه شان هستم. بارها برای رنج هایشان گریسته ام و از انحطاط فعلیِ کشورم در رنج ام و گمان می کنم فرهنگِ نقد-ناشده، ضعیف و منحط می شود و استبداد دینی و مولفه هایی که در خودِ قرآن و سنت نبوی وجود دارد (مثل چهره و شخصیتِ خدایِ تصویر شده در قرآن) و سپس، تعبد و جزم و جمود و استدلال-گریزی و نقد-ستیزی و احساسِ «استغناء و حقیقت-یافتگی و خودشیفتگی» را بسط می دهد؛ از اهمِ علل ضعفِ فرهنگِ اسلامی است.

◾️پس از ذکر مقدمه-ی فوق می کوشم در این نوشتار به اختصار و به سهم خویش و تا جایی که می فهمم، به مسلمانان کمک تئوریک کنم برای دفاع خردپسند و موجه از «مسلمان نامیدنِ خودشان» در جهان جدید. مرادم از جهان جدید نیز اذهان فرهیخته است که با علومِ «انسانی و فلسفی و تاریخی» آشنا هستند و به خودآگاهی تاریخی رسیده اند. آنهایی که متوجه می شوند، نمی شود؛ چهره-ی خدا و روح و معاد و بهشت و جهنم و جهان-شناسی و کیهان-شناسی و فقهِ قرآن و سنت نبوی را مثل روشنفکران دینی تغییر دهیم و مسمای اسلام را استحاله کنیم و باز دعوی مسلمانی نماییم.‌ از طرف دیگر، می دانند که حمل مسمایِ اسلام در جهان جدید و تحقق اش نیز داعش آفرین است و به عبارت دیگر، کمابیش، عینِ داعش است.

حال، راه حل چیست؟ آنها که دچارِ دین اسلام اند و با سویه هایی از این سنت، اُنس اگزیستانسیل دارند چکار کنند؟ آنان که سال ها نماز خوانده اند و در ماه رمضان، بدون آزار خلق خدا، با روزه هایشان تجربه های معنوی و باطنی کرده اند؟

من گفته ام که در زندگی ام حتی یک روز مسلمان نبوده ام و حتی یک روز نماز نخوانده و روزه نگرفته ام و مدعیات و خرافات و اباطیل اسلام را حتی در کودکی تصدیق نکرده ام؛ اما هنوز دل ام با اذانِ موذن-زاده می لرزد؛ صوت اش و هنری که در یک تطور تاریخی از جان و نبوغِ هنرمندانِ مسلمان تغذیه کرده است، محرکِ تجربیاتی ظریف و باطنی ست. هنوز دل ام برایِ بویِ یاسِ جانمازِ ترمه-ی مادر بزرگ ام تنگ می شود. همین الان در هنگام تداعی جانماز و عبادت اش، اشک مجال نمی دهد تا صفحه-ی تبلت ام را به درستی برای تایپ کردنِ ادامه-ی سخنان ام ببینم. هنوز دل ام برایِ افطارهای خانه-ی مادر بزرگ ام تنگ می شود؛ همان سفره های باصفا که او با چای و خرما روزه اش را باز می کرد و من بی آنکه روزه باشم سر سفره اش می نشستم تا اذان را بگویند و افطار شروع شود. یاد نان و پنیر و سبزیِ سفره های افطارش به خیر. من نامسلمان ام و به لحاظ روانشناختی و هویتی، چالشی از حیثِ جدال سنت و مدرنیسم ندارم؛ اما یک مسلمان چطور به لحاظ روانشناختی و هویتی می تواند در چالشِ هویت اش با عقلانیت و عدالتِ جهان جدید دوام بیاورد؟ مسلمینِ مانوس با سنت اسلامی و نیز گرفتارِ عقلانیت مدرن، با چالشِ روانشناختی و هویتیِ ناشی از جدالِ سنت و مدرنیسم چه کار کنند؟

در دفاعِ تئوریک از وجود خدای نامتشخص، بدونِ دعویِ اقامه-ی برهانِ قاطع و اثبات و یقین، کوشیده ام که مبنایی معرفتی و خردپسند برای ایمانی متواضعانه را به نحو مدلل توجیه نمایم و استدلال کنم که قوتِ دلایلِ وجودِ خدای نامتشخص بر دلایلِ ماتریالیسم تا اطلاع ثانوی و بدون ادعای حصولِ یقینِ قاطع ارجح است. البته این موضع، صرفاً راجع است به وجودِ خود خدای نامتشخص، بدون ادعای دسترسی به ذهن خداوند و بدونِ اینکه مانندِ قرآن ادعایِ تقریرِ افکار و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطفِ خداوند را داشته باشیم؛ اما نکته این است که با خدای نامتشخص و با یک الهیاتِ بسیار مینیمال و نیز با فهمی دیگر از روح و معاد و بهشت و جهنم و جهان و کیهان و فقه و عدالت که در داوریِ «قرآن و سنت نبوی» مردود و محکوم است؛ چطور می توان دعوی مسلمانی کرد؟

◾️پیشنهاد و نظر من این است که برای اسلام، به عنوان یک مفهوم اجتماعی (نه طبیعی)، تعریفی دیگر ارائه دهیم تا نظریه-ی من تحتِ عنوانِ «مرگ مسمای اسلام و بقای نامش؛ امتناع اسلام در جهان جدید» نتواند نقض اش کند. بدین توضیح که مولفه هایِ تعریفِ مسلمانی را «صرفاً وجوهِ شباهت با قرآن و سنت نبوی» قرار دهیم (ولو وجوهی اندک و یا وجوهی صرفاً کارکردی) و البته به «وجوه افتراقِ کهکشانی» نیز قویاً به اقتفای حقیقت-جویی توجه داشته باشیم.

اولین وجه اشتراک، «ناماتریالیسم» است؛ ولی این وجه برای مسلمانی کافی نیست؛ زیرا فردی چون من نیز ماتریالیست و ملحد نیست. وجه اشتراک مهم بعدی، تجربه های باطنی و معنویِ ماقبل تفسیرِ مفهومی و گزاره ای ست و می دانیم که این مولفه و حتی صرفِ وجود ایمان به چهره و تصوری از خدا نیز نام اش در عرفِ اهلِ زبان و متشرعین، اسلام نیست؛ بلکه تفسیر محمد بن عبدالله از تجربه-ی معنوی و باطنیِ اش و صورتبندیِ مفهومی و گزاره ایِ قرآن و سنت نبوی از خدا و انسان و جهان و جامعه و نسبت شان با یکدیگر، نام اش اسلام است.

◾️خب! چکار کنیم؟ که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها. پیشنهاد من این است که به نحوِ اعتباری و قراردادی و برای برساختنِ یک مفهوم جدید با عطف نظر و خودآگاهی نسبت به وجوهِ تفاوت اش با تعریف قرآن و سنت نبوی از اسلام، استفاده از برخی وجوهِ قرآن و سنت نبوی که در ایمان-ورزی، برای مسلمانان، محرکِ تجربه های معنوی ست و کارکرد دارد را مولفه های تعریف اسلام قرار دهیم.

برای مثال، قرآن و سنت نبوی را گزینش کنیم و برخی آیات و احکام اش را کنار بگذاریم و حسبِ مورد، خرافات و باطل و منسوخ و حتی وحشتناک ببینیم و آنها را در ظرفِ عقلانیت و عدالت و اخلاق و عواطفِ زمانه و زمینه‌ی تاریخیِ خویش، غیر قابلِ دفاع تلقی کنیم (مثل هفت آسمان و هفت زمین و خلقت شش روزه‌ی جهان و خلقت جن از آتش و رفتن یونس در شکم ماهی و بارداریِ بدون اسپرم مادر عیسی و اژدها شدن عصای موسی و یا نجاست کفار و نابرابریِ حقوقی بینِ زن/مرد و برده/آزاد و کافر/مسلمان و یا قطع دست و پا و به صلیب کشیدن و شلاق و قصاص و سنگسار و ازدواج با کودکان).

لکن در کنارِ این امر، برخی از آیات قرآن را که با حیثی هنری و تکوین یافته در بستر تاریخ و نیز در دیالوگ با نبوغِ هنرمندان و قاریانِ قرآن و با صوتی زیبا به لحاظ موسیقایی عجین است و از حیث مضمونی نیز با عقلانیت و عدالت و اخلاق در ظرفِ زمینه و زمانه‌ی تاریخی ما ستیز ندارد را گزینش کنیم و در وهله‌ی بعد، با استناد به اینکه «من مسلمان-زاده هستم و حسب زیستن در این سنت و زبان، سنت و زبان دیگری برایم محرکِ تجربیاتِ باطنی نیست»؛ بدون تفرعن و توهم و ادعای ارجحیتِ ذاتیِ اسلام نسبت به رقبای دیگر و بدون ورود به بازیِ قدرت و جنگ هویت، خود را صرفاٰ به این اعتبار مسلمان بنامیم. به همین اعتبارِ ساده که با اذان موذن-زاده، دلم می لرزد و یا آیاتی چون «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي» را واجد کارکرد در برانگیختن و تحریکِ تجربه-ی باطنی و معنوی در خویش می بینم. همین و بس. بسیار ساده و بسیار مینیمال و بسیار بی ادعا و بسیار متواضع.

این گونه از مسلمانیِ مدنظرم متوسل است به گزینشِ برخی گزاره ها و یا رفتارها (مثل روزه گرفتن که حتی می تواند به اقتضایِ زمان و مکان، تعدیل شود و تغییراتی یابد) از متنِ قرآن و سنت نبوی و نظر کردن به کارکردش در بسطِ تجربیات معنوی و باطنی.

در این سیاق نقد من نسبت به اسلامِ سنتی و نیز نسبت به اسلامِ روشنفکرانِ دینی، پاسخی خردپسند و موجه می یابد؛ زیرا حریف مدعی نمی شود که مسمای اسلام را حمل می کند و داور تمام باورها و ارزش ها و احکام و اهداف و عواطف و گفتار و کردارش، قرآن و سنت نبوی ست و یا اسمِ شیرِ بی یال و دم و اشکمی که با استحاله-ی سیستماتیکِ مسمایِ قرآن و سنت نبوی برساخته را اسلام نمی گذارد؛ بلکه «تعریف مؤلفه های مسلمانی را خودآگانه تغییر می دهد و به وجه کارکردی و نیز مضمونیِ برخی عبارات و یا رفتارها که در جهتِ بسطِ تجربیاتِ باطنی و معنوی کارکرد دارد استناد می کند؛ البته به نحو گزینشی و نه پکیجی و نیز بدونِ تحریفِ معناییِ قرآن و سنت نبوی».

◾️یک مسلمان در این سیاق می گوید:‌

«می دانم. تو در خصوصِ تعارض هایِ اسلام با عقلانیت و عدالت و معنویت و اخلاق و عواطف در ظرفِ تاریخیِ ما و یا در خصوصِ مرگ مسمایِ اسلام و شیرِ بی یال و دم و اشکمِ روشنفکران دینی راست می گویی. اخلاق نیز که امری بیرون-دینی است و عقل خودم به حُسنِ وفای به عهد و امثالهم می رسد؛ اما من برای زیست معنوی ام و ایمان-ورزی ام، زبان دیگری بلد نیستم. من در این زبانِ دینی رشد کرده ام و با اذان موذن-زاده دلم می لرزد و دلبستگی های روانشناختی دارم و صرفاً نظر به تماس ها و دلالت هایی این چنینی و گزینشی، خودم را مسلمان می نامم؛ بدون ادعای دیدنِ چهره-ی خدا و روح و معاد و بهشت و جهنم و جهان و کیهان و فقه، چنانکه قرآن و سنت نبوی می دیده اند و یا بدونِ اقدام به تحریفِ معنایی و مضمونیِ قرآن و سنت نبوی».

پایان

۲۳ آبان ۱۳۹۹

بازنشر شده در کانال دکتر حسن محدثی (اینجا) و کانال دکتر نظام بهرامی کمیل (اینجا) و کانال نقدآگین (اینجا)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)