“فلسفه نمودار آشتی خدا با خویش و به طبیعت است، نشان میدهد که طبیعت، یعنی دیگری، به تلویح الهی است، و این که بر کشیدن خود به پایهء آشتی، از سویی همان است که روح کرانمند به تلویح هست، حال آنکه، از سوی دیگر، به این آشتی فرا میرسد، یا آن را در تاریخ پدید می آورد. این آشتی همانا صلح خدا است، که از تمامی عقل در نمیگذرد، بلکه صلحی است که نخست از رهگذر عقل شناخته و اندیشیده میشود و به عنوان چیزی که حقیقی است شناخته میشود.”      هگل


در زندگی سوالاتی وجود دارد که به نظر میرسد که در مقاطع مختلفی از زندگی گریبان آدمی را میگیرند و تا به آنها پاسخی داده نشود دست از سر ما بر نمیدارند. مهم نیست که پاسخ به این سوالات تا چه میزان پیچیده و دقیق یا ساده و دم دستی باشد، اما این مسئله اهمیت دارد که پاسخی به آن دست سوالات داده شود تا بتوانیم به نسبت پاسخی که به این سوالات میدهیم زندگی خود را معنا دهیم و یا لااقل این مسئله را متوجه شویم که آیا معنادار بودن زندگی بسته به پاسخ ما به این سوالات است و یا آنکه میتوان بدون پاسخ به این سوالات هم زندگی کرد و اهمیت چندانی ندارد که به آنها بپردازیم و میتوان دلمشغول مسائل روزمره شد؟ اما اگر بخواهیم به این مسائل بپردازیم دم دستی ترین این سوالات عبارتند از: ۱) چرا من وجود دارم به جای اینکه وجود نداشته باشم؟ ۲) آیا این جهان را کسی خلق کرده است یا به صورت اتفاقی خلق شده است؟ ۳) آیا خدا وجود دارد؟ ۴) آیا زندگی بعد از مرگ وجود دارد؟ ۶) آیا ما دارای اختیار یا موجودی مجبور هستیم؟ ۷) بهترین سیستم اخلاقی چیست؟ چگونه خیر را از شر تشخیص دهیم؟ ۸) هدف از زندگی چیست؟ ۹) آزادی چیست؟ و بسیاری سوالات دیگر از این دست.


برای این سوالات که میتواند تعدادشان بسیار بیشتر از این باشد ما چه پاسخی میتوانیم داشته باشیم؟ بر چه اساسی به این سوالات پاسخ میدهیم؟ آیا ما قصد آن میکنیم که خودمان به این سوالات پاسخ دهیم، یعنی با تفکر به این مسائل درصدد پاسخی به این سوالات هستیم و یا آنکه سعی میکنیم با مطالعه و تحقیق و پژوهش کتابخانه ای به این سوالات پاسخ دهیم، و یا اینکه جامعه ای که در آن به دنیا آمده ایم و بالندگی گرفته ایم از خانه گرفته تا محیط های آموزشی به ما به صورت مستقیم یا غیرمستقیم پاسخهایی میدهند؟ هر یک از اینها که باشد، اگر عقاید و باورهای ما ساختارمند باشند در ذیل یک جهان بینی قرار میگیرد. ساختارمند بودن از این جهت اهمیت دارد که پاسخ به یک مسئله با پاسخ به مسئله ای دیگر اگر در تناقض بیافتد و یکی دیگری را نقض و رد کند و یا جمع هر دو در یک باور صورت گیرد آن جهان بینی به اصطلاح فاقد عقلانیت است و از درون با خودش سازگار نیست به همین جهت ساختارمند بودن از اهمیت ویژه ای برخوردار است. این جهان بینی ساختارمند را دیانت، فلسفه و به گفته برخی علم برای ما فراهم میسازد و چون چنین است ظن آن میرود که این سه، نگاهی بدبینانه و رقابتی نسبت به یکدیگر داشته باشند چراکه هر سه ارائه کننده جهان بینی هایی هستند. اگر نگاهی زبان شناسانه به جهان بینی داشته باشیم، متوجه میشویم که این لغت مرکب از دو قسمت جهانworld, welt)) و بینیview, anschauung)) است. بینی یا بین اشاره به دیدن دارد و به یک معنا، دیدن چه در زبان فلسفی و چه در زبان عامیانه به دانایی و فهمیدن نیز دلالت دارد. مثلا در زبان عامیانه میگوئیم «دارم میبینم چقدر یاد گرفتی» در اینجا دیدن به معنای فهمیدن و درک کردن است والا چیزی دیده و به جلوی چشم نیامده. ارسطو نیز به حس بینایی اهمیت بیشتری می داد و این حس را افضل از دیگر حواس میدانست و هایدگر سرآغاز دیدن به مثابه فهم را در eidos یا ایده ی افلاطون میدید چرا که eidos از واژه ی idein به معنای دیدن مشتق شده است. بنابراین یک جهان بینی هم به جهان محسوسات و هم به جهان معانی و مقولات نظر دارد. در این نوشتار سعی میشود که از پرسپکتیو دین باوران به فلسفه نگاهی بیاندازیم و ارتباطی که متدینین میتوانند با فلسفه برقرار کنند را نشان دهیم. 

فلسفه بر علیه دیانت یا فلسفه رقیبی برای دیانت

فلسفه ای که موطنش یونان است و دینی که وطنش خاورمیانه است، فلسفه ای که دانش میبخشد و دیانتی که بینش میدهد از همینجا دوگانگی خود را نشان میدهد. ادیان، جهانی را به بشر معرفی میکنند که از لحظه نخست موجودیت یافتن جهان که از آن تحت عنوان خلقت یا آفرینش یاد میکنند تا اعمال و رفتاری که در زندگی هر روزینه باید انجام میدهند و رابطه ای که باید بشر با یکدیگر و حتی با طبیعت و جهان اطراف خود داشته باشد و در نهایت آنچه که بعد از مرگ بر سر آدمی میاید را تبیین و توصیف میکنند. در واقع یک دین درباره هر مسئله ای اعم از معرفت شناسی، هستی شناسی، اخلاقیات، سیاست، حقوق، اقتصاد، هنر، تعلیم و تربیت و… توضیحاتی یا به شکل مستقیم یعنی از متن مقدس و یا به شکل غیرمستقیم که برداشتهای علمای آن دین از متون مقدس است میدهد. بنابراین هر نگاه غیر دینی ای به هر موضوعی میتواند یا به مثابه انتقاد و نقدی به دیانت تلقی شود و یا آنکه به مثابه رقیبی که ممکن است نظر مومنان به دیانت را به خود جلب و جذب کند فهمیده شود. البته گفتنی است که در همینجا خود ادیان هم نگاهی رقابتی نسبت به یکدیگر دارند و هر یک آن دیگری را گمراه و خارج از صراط مستقیم میدانند مخصوصاً نگاه ادیان سلف به ادیان پسین خود خصمانه تر نیز هست. اما به طور عمده فلسفه به عنوان رقیب، رقیبی جدا افتاده از دین که با انتقاداتش قصد دشمنی کردن با متن مقدس را دارد و آنطور که شایسته و بایسته است به متن مقدس نگاه نمیکند و در ضدیتی تام با دیانت  قرار میگیرد و به همین جهت مورد غضب مومنین میباشد. در واقع خوانشی از دیانت وجود دارد که پرسیدن و “چرا” آوردن در مورد مبانی و اصول خود را نه تنها صحیح  نمیداند بلکه ناشی از کفر و گمراهی میداند و همین دلیلی کافی است که اهل فلسفه برای مومنین به مثابه دور افتادگان از حقیقت و گمراهانی که قصد گمراهی دیگران را نیز دارند شناخته شوند. همیشه افراد خشکه مذهب بوده اند و خواهند بود که برایشان بیمعناست که پرسشی از مباحث دینی -که در واقع شامل هر موضوعی میشود- مطرح بشود و نهایتش این است که اگر پرسشی هم مطرح بشود این خود متن مقدس است که به آن پرسش پاسخ میدهد، یعنی وقتی پرسیده میشود چرا چنین است، پاسخ این است که چون در کتاب چنین آمده است و یا چون پیامبر یا امام چنین فرموده است و دیگر جای این پرسش نیست که سوال شود چرا چنین فرموده است و یا اینکه آیا این نگاه و نظر درست است و یا نیست. حال اگر فلسفه هر یک از  فیلسوفان به همان سوالات پاسخ دیگری جز آنچه که در متن مقدس است داشته باشد و یا خوانشی از متن مقدس داشته باشد که به غیر از خوانش سنتی و کلاسیک است در اینجا فلسفه به مثابه رقیبی برای دیانت انگاشته میشود که به نگاه معتقدین پاسخهای ناصوابی را به پرسشها میدهد و در نتیجه دین را از اصل خود دور میکند و یا جهان بینی دیگری را ترسیم میکند که چیزی به جز عقاید و باورهای دینی است. 

فلسفه دانشی در کنار دین و متفاوت از آن

همیشه چنان نیست که الزاماً باید رابطه ای بین فلسفه و دین وجود داشته باشد، اگرچه چنین به نظر میاید که در وجوه و ابعاد مختلف این دو در رابطه مستقیمی با هم هستند و یا لااقل از جانب بعضی از فلسفه ها چه فلسفهءدینی باشد و چه دین فلسفی امکان عدم رابطه بین فلسفه و دین وجود ندارد اما میتوان اشاره به نقاطی کرد که فلسفه بیرون از دین و دین خارج از فلسفه به زیست خود ادامه میدهد. شاید مهمترین و اصلی ترین این تفاوتها هدف هر یک از این دو باشد. دین در تحلیل نهائی هدفش رستگاری و نجات اخروی بشر است، در واقع دین میخواهد راه فوز و فلاح را به بشر نشان دهد که این نجاح بیشتر از آنکه راجع به این دنیا باشد به سوی جهان بعد از مرگ است و اگرچه تعالیم و احکامی را برای زندگی این دنیا در نظر گرفته است ولی تک تک آنها سبب رستگاری در جهان بعد میشود. این در حالی است که مسئله و هدف اصلی فلسفه شناخت و پرداختن به وجود و تعیین جایگاه است چه در آفاق و چه در انفس. فلسفه قصد رستگاری برای بشر را ندارد یا لااقل اگر بحثی بر سر نجات هم بکند قطعاً و حتماً این نجات راجع به این دنیا و زندگی مادی و زمینی ما است، اگرچه بعضی میتوانند شبهه کنند که در نزد حکیم یونان سقراط وضع به این گونه نبود و او دغدغه های اینچنین داشت اما باید گفت لااقل خصوصیت فلسفه از پایان قرون وسطی تا به امروز چنین است. مثلاً فلسفه میتواند بیان ادله ای در اهمیت پرداخت مالیات و نتایج آن در ساخت جامعه بکند اما به معنای خاص دلیلی برای انفاق و ذکات ندارد و یا ممکن است اعمال اخلاقی را به لحاظ غایت شناسانه، فایده گرایانه، فضیلت گرایانه توضیح دهد و از این جهت فلسفهء اخلاق علت اینکه چرا یک عمل خیر و دیگری شر است را تشریح میکند اما قطعاً هدف آن رستگاری دنیایی نیست. شاید به همین جهت هم باشد که برخی استدلال کرده اند که اخلاق نمیتواند سکولار باشد و باید آنرا از دین گرفت.

بعضی نیز گفته اند که فلسفه دین ندارد و نمیتواند وابسته به دیانتی هم باشد، چرا که فلسفه، ایدئولوژی یا جهان بینی نیست بلکه تفکر آزاد است به بیان دقیقتر فلسفه هنر تفکر آزاد است، به بیانی دیگر میتوان گفت: فلسفه، متافیزیک است البته همان معنایی را از متافیزیک مراد باید بکنیم که هایدگر میکرد، یعنی تفکر در مورد وجود از آن لحاظ که هست و نه موجودات. در اینجا در واقع ما مواجهه ای سکولار با فلسفه داریم، یعنی بلکل نه با دین برخوردی داریم و نه با مباحث دینی، بلکه صرفاً در شناخت وضعیت موجودی که در اجتماعی که در آن دین وجود دارد و در آن زیست میکند به عنوان یک کل که جزئی از فرهنگ است به آن نظر میکنیم. اگرچه دین در اینجا با فلسفه به همین معنا هم میتواند ارتباطی داشته باشد چه که از خصوصیت ایدئولوژی این است که هر چیزی را در خود تعریف کند و برایش حدودی قائل شود، اما اگر بتوان این رابطه را متصور هم بود قطعاً آن رابطه یکطرفه است و از آن طرف هم در واقع فهمی که از دین میشود دینی ماکسیمایز شده است. برعکس همین وضعیت هم ممکن است یعنی اینکه خوانشی مینیمالیستی و حداقلی از دین داشته باشیم و دین را از عرصه های اجتماعی، سیاسی و معرفت شناختی خارجی کرده و آن را محصور در  امور فردی و عبادی و روحانی افراد کنیم. در این وضعیت فلسفه و دیگر علوم میتوانند به حیات طبیعی خود در زندگی مومنانه ادامه دهند بدون آنکه اندک تنشی با دیانت داشته باشند. 

همچنین میتوان خوانشی از فلسفه داشت که در آن فلسفه را در وضعیتی نه الحادی و نه الهیاتی قرار میدهد، یعنی در اینجا فلسفه نه منکر مباحث الهیاتی است و نه آنکه مُثبِت آن است بلکه به ذات سکولار است و به فعالیت عقلی و نظری خود در عرصه های نظر میافکند و هدف خود را دستیابی به درک نظری جامع از انواع و اقسام موجودات در جهان در کلیت خود و درک روابط آنها با یکدیگر قرار میدهد و به طور خاص بحث خود را به سمت مباحثی چون وحدت و کثرت، هویت و تفاوت، مکان و زمان و نظایرهُم منحصر میکند که در واقع این مباحث موضوعات مشترک بین فلسفه و علم است. در اینجا فلسفه به مثابه دانشی تلقی میشود که دیگر اندک ارتباطی با دیانت ندارد و از دایره دیانت نیز خارج میشود. اما در عین حال که بی ارتباط با دیانت است از جنبه ای دیگر زندگی آدمی را تفسیر میکند و به اصطلاح اجازه میدهد که زندگی خود را به معنی دقیق کلمه آشکار و نمایان کند و در صدد نشان دادن معنایی برای زندگی برمیاید، زندگی ای که میتواند دینی هم باشد و از همین جهت هم تجربه دینی و شهود نیز به عنوان تجربه زیستی آدمی در آن موضوعیت پیدا میکند. این آشکار شدن در واقع تجربه زندگی به عنوان یک کل که به انسان اجازه میدهد درکی از خود به عنوان موجودی در میان پدیده ها به دست آورد آغاز میشود. دین نیز به عنوان پدیداری پیش روی انسان موضوعی میشود که فلسفه به شکلی پدیدارشناسانه از او کشف حجاب میکند و آنطور که هست ظاهر و آشکارش میسازد. نتیجه این رهیافت های فلسفی به دیانت نیز این فرصت را میدهد که درک بیشتری از هستی خویش به عنوان بخشی از ساختار هویت آدمی به دست آورد که در طی تاریخ چگونه زندگی آدمی را معنادار میکند و در چه زوایایی این معناداری صورت میگیرد. 

فلسفه دینی یا دین فلسفی 

فلسفه دینی آن نوع از خوانش دین است که سعی میکند بر طبق یکی از قرائتهای موجود در دین، مبانی و اصولی را پی ریزی کند که مطابق با آن قرائت از دین باشد و مبانی و اصول دینی را شکل و فرم فلسفی و عقلانی به آن بدهد. در واقع در اینجا فیلسوف مطابق باور خود که قرائتی از دین است – و نه اصل دین که ثبوتی است و در نزد صاحب دین و مندرج در لوح محفوظ- تفسیری از مباحث دینی ارائه دهد که مستدلل و منطقی باشد یعنی دینی که نقل است را به واسطه عقل وجهی استدلالی و منطقی به آن بدهیم. در واقع در اینجا فلسفه در ذیل و ظل خوانشی از دیانتی قرار میگیرد که به باورهای فیلسوف نزدیکتر است یعنی فلسفه ای که فیلسوف بنا میکند متاثر از قرائتی از دین است؛ مثلاً اگر فیلسوف از اشاعره، معتزله، امامیه، اشعریه، سلفیه و … باشد به نسبت همان قرائت قصد معقول سازی مبانی و اصول و باورهای آنرا میکند. در واقع در اینجا ما با یک شبه فلسفه ای روبرو هستیم که بنیاد در تفکر آزاد ندارد -چنانچه خصوصیت اصلی فلسفه تفکر آزاد است- بلکه در بستری که پیشتر بنا شده است و چهارچوبهایش مشخص است تفکر میکند. بنابراین در اینجا فلسفه به مثابه ابزاری برای دیانت است تا فلسفه دینی را که فیلسوف به آن باور دارد را به اثبات عقلانی و استدلالی برساند. عموم فلاسفه اسلامی از ابن سینا که در سنت مشائی تفکر میکرد تا سهروردی که در سنت افلاطونی میاندیشید تا ملاصدرا که حکمت متعالیه را پدید آورد در زیر سقف دین اسلام متناسب با قرائتی که از اسلام داشتند میاندیشیدند. این مسئله در خصوص فلسفه های غربی هم وجود دارد مخصوصاً در نزد فلاسفه قرون وسطی که در سنت مسیحی تفکری میکردند، مانند آکویناس، آگوستین، سنت آنسلم. در فلسفه دینی حتی هرمنوتیک و روشهای تأویل نیز اگرچه به ذات فلسفی صرف هستند و به دنبال کشف معنا، نشانه ها و فهم متن هستند که شامل هر متنی میشود اما همین روش نیز میتواند به عنوان روشی برای فهم کتاب مقدس در بیاید که نمونه بارز آنرا میتوان در آثار شلایرماخر، دیلتای، محمد ارکون، عبدالله سعید، نصر حامد ابو زید، مجتهد شبستری و … مشاهده کرد.  اما اگر به سراغ دین فلسفی برویم، در اینجا این دین است که در زیر سایه فلسفه قرار میگیرد یعنی در اینجا فلسفه به معنای اصیل کلمه خود قرابت و نزدیکی ای با اندیشه آزاد دارد و فیلسوف در اینجا مبانی و جهان بینی خود را با اندیشه آزاد و نه دیگر اصول و مبانی و چهارچوبهای از پیش تعیین شده دیانت تعیین میکند و بعد از اینکه فلسفه خود را بنیاد نهاد قصد آن میکند که دیانت را مطابق با فلسفه خود توضیح و تشریح و تبیین کند. در واقع در اینجا محتوای فلسفه، نیاز و علاقه اش، عموماً با نیاز و علاقهء دین مشترک میشود زیرا که موضوع دین نیز در این نوع از فهم از فلسفه با موضوع فلسفه که حقیقت و خدا است یکی میشود و فلسفه فقط هنگامی خود را تبیین میکند که در عین حال دین را هم تبیین میکند و به قول هگل “فلسفه دارای همان محتوا -دیانت-، همان حقیقت است؛ زیرا که فلسفه عبارت است از روح جهان به طور کلی و نه روح خاص. فلسفه کاری نمیکند جز اینکه بازنمودهای ما را به مفهوم ها مبدل میکند. زیرا محتوا همیشه همان است که بود.”۱ در اینجا شاید فلسفه هگل را میتوان نمونه ای از دین فلسفی دانست و به همین دلیل است که خود او میگوید:” فلسفه تا این حد الهیات است. فلسفه نمودار آشتی خدا با خویش و با طبیعت است”۲ در واقع هگل بنیاد فلسفی خود را وقتی در سر میچیند، مسیحیت پروتستانتیسمی لوتری را هم در ذیل فلسفه خود تبیینی جدید میکند و به قولی مسیحیت را هگلی میکند، این چنین است که بسیاری از متألهین توجه ویژه ای به خوانشی که او از مسیحیت داشته است دارند. به معنایی میتوان گفت که در اینجا فلسفه امکان این را دارد که خودش باشد و در درون پرسپکتیو خود دین و مفاهیم دینی را تعریف کند و در واقع دینی به جز آن دین کلاسیک و سنتی را معرفی کند که خود قرائتی مستقل است. یک نکته اساسی که پیشتر به آن اشاره شد و جای آن دارد که به آن تاکید شود این است که ما همیشه فهمی از مباحث دینی داریم که خوانش خواننده از متن دینی است و دقیقترین خوانش آن قرائتی است که ناظر به کل آثار صاحب اثر است و نه فقط یک کتاب، یک پاراگراف، یک جمله. این خوانش دخلی به نزدیکی یا دوری زمانی خواننده از صاحب اثر ندارد چه که همانطور که نزدیکی زمانی به صاحب اثر میتواند کمکی برای نزدیکی معانی مفاهیم مندرج در متن به نسبت زمانه برای خواننده باشد، دوری و فاصله گرفتن زمانی از صاحب اثر نیز این فرصت را ایجاد میکند که فهم های دیگران و تاثیرات متن به متأثرانش را هم خواننده درک کند و با نمائی کلی تر از متن مواجه شود، مواجهه ای که در نزدیکی امکانش نیست. همچنین بازخوانی متن در هر دوره زمانی کوششی است برای پیدا کردن پاسخی برای مسائل آن روزی که دیگر معاصر صاحب اثر نیست و به همین جهت هر خوانش متاخری اهمیت خاص خود را پیدا میکند که میتواند به نوبه خود از خوانشهای سنتی مفیدتر باشد و اهمیت دیگر دین فلسفی نیز میتواند این نیز باشد. 

با نگاهی عمیق و دقیق به معنای مفهوم حقیقت که عبارت است از ناپوشیدگی و از پرده بیرون آمدن و کشف حجاب، و با توجه به اینکه حقیقت واحد است و تکثر قبول نمیکند امکان اینکه دو نقیض با هم جمع شوند محال عقلی است و به همین دلیل یا چیزی مطابق با حقیقت است و یا آنکه ناحقیقت است و اگر حقیقت باشد مطابق با علم و عقل است زیرا  هر آنچه که حقیقی است عقلانی نیز هست و برعکس.۳ بنابراین اگر فلسفه به عنوان دانشی که بنیان در عقلانیت دارد داعیه دار کشف حقیقت است و اگر دیانت بر آن است که بیان حقیقت میکند لابد باید این دو تطبیقی در کار باشد چراکه اگر دیانت مطابق علم و عقل نباشد لابد مطابق جهل میباشد و اگر عقل با عقلانیت در تطابق نباشد اساساً این سخن خودش نقیضه گویی است. بنابراین نتیجه این میشود که دین با علم و عقل در تطابق باشد. البته باید در اینجا به نکته ای اشاره کرد که از اهمیت ویژه ای برخوردار است مبنی بر اینکه فلسفه نه تاریخ فلسفه است و نه فلسفه فیلسوفان، بلکه فلسفه هر یک از فلاسفه تلاشی است که در راستای کشف و فهم حقیقت و میزان ادراک ما در دستیابی حقیقت در وجوه مختلف صورت گرفته است که میتواند به آشکارگی موضوع مورد تحقیق خود رسیده باشد و یا به این امکان دست پیدا نکرده باشد. از آن طرف دین هم اگر از منظر کلامی و فلسفی به آن نظر کنیم در وضعیتی بهتر از این نیست، زیرا همیشه خوانش های متفاوتی از متن وجود دارد، در ادیانی مثل یهودیت و مسیحیت و اسلام اساساً این پرسش بعد از چندین سده پا برجاست که آیا این کلام دقیقاً همان است که بر قلب پیامبر نازل شده و یا آنکه تحریفی چه به معنا و چه به لفظ صورت گرفته است. برای مثال در خصوص قرآن یا فرقان یا فصل الخطاب که هر سه اسم را در مورد یک کتاب میتوان به کار برد. این بحث قرائت آیات بسیار جدی است که وقتی فرضاً حافظ میگوید قران ز بر بخوانیم با چهارده روایت، این تغییری که در خوانش هر یک از روایتها در قرآن وجود دارد کدام صحیح و دقیقتر است، حال بحث تحریف به معنای حذف دو سوم از کل کتابی که بر پیغمبر نازل شده است و … که در روایات شیعه و سنی آمده است به کنار. از بحث کلمه و تحریف و حذف که خارج بشویم، تازه بحث تفسیر و فهم آیات پیش میاید که این خود حکایت مخصوص به خودش را دارد که چند تفسیر از آیات قرآن شده است و تفاوت این تفاسیر با یکدیگر در چیست و کدام یک از این تفاسیر به حقیقت متن یعنی آن چیزی که بر پیامبر نازل شده بود نزدیکتر است. یعنی دقیقاً فهم مولف متن از متن آیا همین فهمی است که ما امروز به دست آورده ایم و که یکی هم نیست و متکثر است؟ مختصر اینکه دیانت نیز در وضعیت مطلق به سر نمیبرد و دینی که متدینین به هر یک از ادیان در دست دارند با دینی که در نزد آورنده اش بوده است تفاوت دارد. بنابراین در هر دوره ای ضروری است که تفسیر معرفت شناسانه جدیدی در اصول و فروع خود بدهد و معقول است که آن تفسیر هماهنگ و در تطابق با علم و عقل آن دوران باشد تا بازسازی فکر دینی و به تبع آن زندگی دین دارانه در ارتباط با تغییرات جهانی باشد و شکاف بین دین با علم و عقل رفع شود. اما باید در همینجا مجدداً به نکته ای اشاره داشت مبنی بر اینکه در اینجا عقلانیت را باید به معنای وسیع کلمه یعنی مجموعه رهیافت هایی که میتوان از آن تحت عنوان راهی برای شناخت یاد کرد یاد کنیم؛ یعنی این عقلانیت هم منطقی و حسابگرایانه است، هم انتقادی و سنجشگرایانه است و هم نوعی از تفکر که میتوان از آن تحت عنوان تفکر تأملی، تفکر شهودی و تفکر شاعرانه یا تفکر مراقبه ای یاد کرد. تفکر حسابگرایانه را تفکر نتیجه بخش، پوزیتیو فهمید. تفکری که تخنه یا تکنیک را پدید میآورد. تمامی علوم به معنی ساینس از جنس این نوع از تفکر است و در عین حال تفکر روزمره ی معیشت اندیشی است که از مواهب تفکر حسابگرایانه استفاده میکند تا به نیازهای حیوانی پاسخ دهد. ایرادی که این تفکر دارد این است که “تفکر حسابگرایانه مکث نمی کند تا معنای ذاتی “هر آنچه هست” را در نظر بگیرد. همیشه در حال حرکت است ، بی قرار است و “هرگز خودش را جمع نمی کند””۴ اما نوع دوم تفکر که متعلق آن به طور خاص فیلسوف است تفکر در باب کلیات و یا تفکر متافیزیکی است. هنگامی که سقراط نقل میکند که آوای معبد دلفی به من گفت که تو داناترین مرد آتن هستی، سقراط به این اندیشید که به چه علت این سخن را به او گفته است و نتیجه گرفت که علت آن این بوده است که سقراط میدانست که نمیداند. یعنی علت دانایی سقراط آگاهی از ندانستن بوده است. پس میتوان گفت که تفکر فلسفی تفکریست که حرکت از جهل مرکب به جهل بسیط است و یا به قول ملاصدرا حرکت از فطرت اول به فطرت ثانی است. تفکر فلسفی تفکریست که در باب مفاهیم بنیادین به بحث مینشیند اما الزاما نتیجه ی قطعی ای به ما نمیدهد. به همین جهت است که پرسش هایی که از صدر فلسفه مطرح شده است همچنان پابرجاست و هر فیلسوفی به نوبه ی خود با آن پرسش مواجه شده است و در نتیجه میتوان گفت که نتایج تفکر فلسفی نه پوزیتیو است و نه محسوس و ملموس. نوع سوم از تفکر که هایدگر از آن در ذیل مفهوم Gelassenheit یاد میکرد و آن را ذات تفکر میدانست، تفکری است که قصد بازنمایی به عنوان تفکر خود تعیین کننده را ندارد. این نوع تفکر به حقیقت وجود و نه موجودات میاندیشد و به اصطلاح به صدای هستی گوش فرا میدهد. هایدگر میگوید که “انسان، تفکر است، یعنی یک موجود مراقبه ای.”۵ در واقع او با برجسته کردن این وجه از تفکر و اصالت دادن به آن معنای جدیدی از تعریف ارسطویی که میگفت “انسان حیوان ناطق است” میدهد و در واقع آن ناطق بودن یا عاقل بودن را با تعریف جدیدی از تفکر که تأملی است فراختر میکند. وقتی ما به شکل تاملی تفکر میکنیم، دیگر ایده ای را طرح بندی نمیکنیم، برنامه ای برای حرکت به سمت هدفی نداریم، ما  “یک مسیر دوره ای  ایده ها را دنبال نمیکنیم”۶ وقتی که تأملی فکر میکنیم، میبایست “خودمان را با آنچه که در ابتدا در هیچ پیوندی با یکدیگر نیست، درگیر کنیم”۷ “رهایی نسبت به چیزها”، “گشودگی در برابر راز” دو جنبه از حالتی از گشایش هستند که به ما اجازه میدهند به روشی کاملاً متفاوت فهمی از عالم داشته باشیم. و این مسئله اتفاق نمیافتد مگر آنکه به قول هایدگر تفکری مداوم و شجاعانه داشته باشیم که به آن تفکر تأملی میگویند. پس تفکر تاملی “گذار از خواست به رها شدن است”۸  در اینجا “انتظار” نقش اصلی را دارد، زیرا در انتظار ما در وضعیت عبور از تفکر به مثابه بازنمایی به تفکر به مثابه تفکر تأملی هستیم زیرا که باید فرصت دهیم تا هستی آنطور که هست خود را بر ما مکشوف سازد. البته اینکه بگوئیم که ما در وضعیت “صبر” منتظر چیزی هستیم که مورد انتظار ما هست نیز اشتباه است، زیرا صبر عینیت نمیابد، امکانات را تجسم نمیبخشد، بلکه در عوض آنها را به عنوان امکانی سرگشاده نگه میدارد.۹ صبر لحظه عبور است. در صبر حرکت نوسانی ای بین انواع مختلف تفکر وجود دارد. در صبر چیزی باز میشود. آنچه که ما باید انجام دهیم این است که فقط صبر کنیم، بدون انتظار صبر کنیم. انتظار همانند تعلیق شدن است ، در لحظه ای که دیگر چیزی نمی گذرد ، اما فقط لحظه واقع میشود. ۱۰ و در لحظه ما باید هوشیار باشیم و این حالت زمانی گشاده میشود که ما تفکر را به مثابه آنچه که اراده میکند رها کنیم. در واقع این مختصر خلاصه ایست از معنای تفکر meditative که هایدگر مطرح میکند که لازم آمد که به علت بدیع بودن این وجه و تعریف از تفکر بیشتر از دیگر انواع تفکر که آشناتر هستند توضیح داده شود که به شهود عرفانی هم به نظر نزدیک است اگر نگوئیم که همان است. به هر حال حکمای وسیع النظر هم از تفکر حسابگر و منطقی و هم از تفکر فلسفی و نظری و هم از شق سوم تفکر که از آن تحت عنوان تفکر شهودی و تاملی یاد کردیم استفاده میکنند و هم مستمد و متأثر از بینش هایی که ادیان میدهند هستند و نه فقط این بلکه درک عمیق و نزدیکتری از تجربیات پیامبرانه میتوانند داشته باشند که فلسفه و دیانت را در هماهنگی بی سابقه ای قرار میدهد و وظیفه فلسفه فقط بسط مفاهیم و اصول کلی نیست، بلکه از تجربه ای شخصی، اجتماعی، فرهنگی که در رأس ان دین است سرچشمه میگیرد، و تفیزی از آنچه هست به دست میدهد و در رهگذر این تفسیر آن را دگرگون و بازسازی برای امروز میکند.


منابع: 

  1. Hegel, The Lectures on the Philosophy of Religion, page 473
  2. همان صفحه ۴۸۹
  3. پیشگفتار پدیدارشناسی روح، هگل 
  4. Cf.: Heidegger 1966b, p. 66, note 1
  5. der Mensch das denkende, d.h. sinnende Wesen ist
  6. Heidegger 1966b, p. 53
  7. Heidegger 1966b, p. 53
  8. Cf.: Heidegger 1966b, p. 66  “transition from willing into releasement”
  9. Fabris Adriano, note 5, pp. 81-82. In: Heidegger (1983)
  10. Heidegger on Gelassenheit, Barbara Dalle Pezze 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)