یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

در چنین روزهایی تعدادی از هموطنانمان را در اعتراض به وضعیت معیشت خود از دست دادیم. در علل و اسباب آن و همچنین نتایجی که بر این اعتراض مترتب است و البته هنوز پایان نیافته، سخن فراوان است. اما قصد این نوشته چیز دیگری است. ما، یعنی عموم مردمان این سرزمین، با مشاهده این واقعه الزاما و اجبارا دارای مسئولیتی شدیم. آنانی که چشمانی برای نظر و مشاهده نداشتند را البته مسئولیتی بر گردن نیست، مسئولیت فقط متوجه آدمیان است،‌ آنانی که هنوز چشمانی برای دیدن دارند، و بیشتر از آن، اینکه این دیدن را در صورت مشاهده،‌ یعنی وقوف بر اینکه دیگری نیز در حال نظاره اوست، انجام می‌دهند. به هر حال این مسئولیت کدامست؟ اکنون سر آن ندارم که وارد این بحث شوم که مسئولیت‌های اخلاقی از حیثیت انتولوژیک در فرهنگ ایران باستان ما برخوردارند،‌ اما دست کم آنست که اکنون چیزی را بر وجدان خود احساس می‌کنیم که تا قبل از آن واقعه مهیب وجود نداشته است. ممکن است هیچ امکانی برای یک عمل اجتماعی پیش روی ما نباشد، اما آیا واقعا امکان هر کنش اجتماعی از ما سلب شده است؟ ساقط شدن امکان هر کنش اجتماعی به زبان ساده به معنی ساقط شدن آدمی است. در اینجاست که نکته اصلی این نوشته پنهان است. حداقل کنش اجتماعی که می‌توان انجام داد، یادآوری آن واقعه است، دریافت این نکته است که چیزی در نظام باورمندی ما،‌ در «وضعیتی» که قبلا خود را در آن تصور می‌کردیم تغییر یافته است. یادآوری چنین وضعیتی خود را از یک امر فردی برمی‌کشد و تبدیل به امری اجتماعی می‌شود، یادآوری تبدیل به یک کنش اجتماعی می‌شود. این امکان در ذات اجتماعی بودن آن اعتراض نهفته است، امکانی که به ما این اجازه را می‌دهد تا یادآوری فردی را به امری اجتماعی مبدل کنیم. قدم بعدی البته بیان این یادآوری است، زیرا هر کنش ذهنی فقط در حوزه کلام است که خود را عینیت می‌بخشد، عینیتی که آن را برای دیگری درک‌پذیر و همزمان قابل روایت می‌سازد. امکان یادآوری وقایعی از این دست، امکان و شرط ضرور آدمی بودن ماست که

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)