رابطه با “وحدت وجود”

جان گرگان و سگان هر یک جداست

متحد جان های مردان خداست

و اما این “وحدت جان” عارفان با یکدیگر و استغراق نهایی در حضرت حق با مقولۀ

فلسفی”وحدت وجود”، از جنبه ای همانندی دارد، از جنبه ای دیگر اختلاف . ابتدا

نظری اجمالی بر وحدت وجود بیندازیم. بعضی فلاسفه گفته اند هستی، نا مرکب و

بسیط است . بر دو یا چند پایۀ متضاد نیست. عده ای آن را ماده و گروهی دیگر ایده

تصور کرده اند.گروه نخست ماده گرایانند که ذهنیات را هم تابعی از آثار ماده دانسته 

استقلال الهیات را تو هم بشری می بینند .گروه دیگر ایده یا “واحد” را هستی مطلق

گفته، جهان مادی و ذهنی را ناشی از تغییر صورت های  آن می دانند. و یا در تعبیری

دیگر درجاتی را صادر شده از واحد می دانند.مانند نورکه مراتبی دارد .  این مونیسم

یا یگانه گرایی خاستگاه عرفانی هم البته دارد. اجمالا می توان گفت ازعرفان هند و

ایران باستان مایه گرفته است.گفتگو در پیدایش سرچشمۀ وحدت وجود وقت گیرست

هر چه هست،جهان را طوری تبیین می کند که با “دو آلیسم” یعنی بر دو پایۀ متضاد

دیدن جهان هستی متفاوت است. آنچه به بحث ما مربوط می شود، این است که با

 توحید در ادیان ابراهیمی متفاوت است .در نگاه ادیان توحیدی خداوند بعنوان آفریدگار،

جهان عینی و ذهنی را می آفریند و از آنها جداست . ماده و ایده با یکدیگر متضاد و از

خداوند متفاوتند و مصنوع او بشمار می روند. بنا براین در “وحدت جان”، به نظر عارف 

ادیان توحیدی، ” دوآلیسم” و تباین میان روح و ماده برقرار است . اما”وحدت وجود” بر

 مبنای “مونیسم” یا “یگانه انگاری”ست . روح یا ایده، حقیقت جهان می باشد و ماده

زاده از آن .سنخی دیگر از وحدت وجود هم اساسا جهان مادی را منکر است و توهمی

می داند که به نوع انسان در شناخت جهان اطرافش دست می دهد. نخستین عارفی

که مکتب فلسفی وحدت وجود را در اسلام بنا نهاد ابن عربی ست . سخن معروف وی

که اساس عرفان نظری را تشکیل داده است ، زبانزد عارفان وحدت وجودی ست :

“سبحان مَن أظهر الأشياء و هُوَ عیُنها”

(پاک است آن که اشیاء را به پیدایی رساند و او هم آن هاست) 

و اما اغلب صوفیه و عرفا پیش از ظهور ابن عربی و عرفان نظری، نگاه به رحمت حق

داشته قرائتی عشق آلود از آیات قرآنی می کردند. اعتقاد براین بود که خداوند محبت

خویش را در دل برگزیدگانش می افکند.کارسالک بر مدار سیر در مراحل توحید محدود 

بود. توحید به معنی یکتا دانی و یکتا پرستی، دراصطلاح عرفا “تخلیص دل و تجرید ِ آن

از آگاهی به غیر حق، سبحانه وتعالی … ” (آنندراج) می باشد . اما مجرد ساختن دل

از آگاهی، در نهایت امر، نه به ارادۀ سالک ، بلکه به خواست خداست . از همین روی

توحید مراتب و انواعی دارد. فروترین مرتبه  آن توحید زبانی ست و گفتن ” لا اله الا الله”

و برترینش اقرار ذات حق  به وحدانیت خویش ، در این بیان پیر خَرَقان :

” به هستی او در نگرستم، نیستی ِ من به من نمود.[ فنا فی الله]

چون نیستی خود [را] من نگرستم، هستی خود به من نمود. 

در این اندوه بماندم، تا با دلی که بود از حق ندا آمدکه : “به هستی خویش اقرار کن! ” 

گفتم : ” به جز تو کیست که به هستی تو اقرار دهند ؟ نه گفته ای : شَهِدَالله؟” (۱)

می فرماید آمدم به توحید او اقرار کنم مرا به مقام فناء در برد و بی خود شدم . در آن

حالت ناآگاهی آمدم از خود خبردار شوم جز وجود او هیچ در نیافتم . شناور در اندوه

ناشناختن میان هستی و نیستی بودم که وحی رسید:” اقرار کن که این تویی ! “

پاسخ دادم :”من که در تو فانی و محو شده ام تو خودت به یکتایی خود گواهی بده”

خود مگرنگفته ای: خدا گواهی می دهد؟” اشاره دارد به بخشی از آیۀ ۱۸آل عمران:

شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ(خدا گواهی می دهدکه همانا خدایی جز او نیست)

 اینجا همان نقطۀ اتصال “وحدت وجود” و “وحدت جان” است.برای عارف ربانی در آن لحظۀ 

فنای در حق فرقی ندارد با کدام نظر فلسفی به هستی نگریسته شود . او در شهود خویش

نه یگانه گراست و نه دوگانه بین و یا می تواند در آن واحد مونیست و دوآلیست باشد. در آن

لحظۀ اتصال به حضرت حق عارف بر فراز فلسفیدن و اندیشه است . مولانا در حکایتی فرق

میان اندیشه و تجربه را چه شیرین بیان می کند :

آن یکی زد سیلیی مر زید را 

حمله کرد او هم برای کید را

گفت سیلی زن : “سوالت می کنم

پس جوابم گوی و ، وانگه می زنم 

این طراق (صدای سیلی) از دست من بودست یا

از قفاگاه تو ای فخر کیا ؟؟

گفت :”از درد این فراغت نیستم

که در این فکر و تفکر بیستم (سر کنم)

تو که بی دردی همی اندیش این 

نیست صاحب درد را این فکر ، هین !!

باری، بر آیند سخن آن ست که هر چند در ادیان توحیدی اساس بر دوآلیسم و جدایی

ذاتی آفریده و آفریدگار است، اما تجربه وحدت میان روح عارف واصل و خدا که از آن در

اسلام  به فناء فی الله تعبیر می شود، در عمل موقعیتی پیش می آورد که برای بیان

 کیفیت و چگونگی آن فرقی ندارد با زبان فلسفی مونیستی و یا دوآلیستی ادا شود .

در این تجربه میان عارفان وحدت وجودی و عارفان توحیدی همدلی و هم صدایی ست.

سخن را با نقل گفتاری از پیر خرقان به پایان رسانده در نوشته های بعد به پیگیری این

یگانگی در گفتار بایزید و سنایی و عطارمی پردازیم تا بیاییم به نقل آن در مثنوی معنوی 

” گاه بوالحسن ِ اویم، گاه او بوالحسن ِ من است” .معنی آن است چون بوالحسن 

در فنا بودی، بوالحسن ِ او بودی، و چون در بقا بودی، هر چه دیدی ، همه خود دیدی 

و آنچه دیدی بوالحسن، او بودی ” (۲)

پایان 

زیر نویس:

۱: احوال و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی، به کوشش استاد مجتبی مینوی،ص۵۳

۲ : همان ، ص ۶۳

 

بخش نخست:

بخش دوم:

دیدار معنوی مثنوی: یگانگی جان در گفتار پیر خرقان (۲)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)