در اعتراضات چند سال اخیر ایران، آنچه که بیشتر از همه دیده میشود، توجه چشمگیر مردم به «شاه» و «رضا شاه» است. بسیاری از مردم در شهرهای مختلف ایران، «شاه» و رضاشاه را فرا می خوانند و برای  روح آنها طلب شادی می کنند. اما چرا مردم اکنون، پس از گذشت چهار دهه از «انقلاب علیه شاه» و پهلوی، آنان را فرا می خوانند و خواهان بازگشت این خانواده به ایران هستند؟

برای پاسخگویی به این سوال بهتر است از تاریخ ایران پیش از پهلوی آغاز کنیم. نگاهی گذرا به ایران در اواسط و اواخر دوران قاجار بیاندازیم. به «نقش روحانیت در عقب ماندگی» ایران بپردازیم و پس از آن نیز به ایران در دوران پادشاهی «پهلوی اول و دوم» نگاهی کنیم.

ایران در دوران قاجار یکی از بدترین دورانهای تاریخ خود را می گذراند. کشوری به شدت نابسامان، با اوضاع اقتصادی، اجتماعی، و سیاسیِ بسیار آشفته و متزلزل. کشوری با حکومت مرکزی به شدت ضعیف و غرق در فساد، که در حقیقت، با سیستم ملوک‎ الطوایفی اداره می شد و حاکمان هر ولایت در واقع پادشاهان و همه کاره آنجا بودند.

ایران در این دوران، نه تنها نسبت به اروپا، به شدت عقب افتاده محسوب میشد؛ که حتی نسبت به جهان پیرامون و کشورهای همسایه اش نیز به شدت عقب مانده بود. فقر و بیکاری، بیماری های واگیردار- که به دلیل نبود بهداشت عمومی و پزشکی مدرن، و نیز باورهای خرافی که از سوی روحانیون شیعه گسترش داده می شد و مردم نیز از آنها تبعیت میکردند- در ایران بیداد میکرد.

باورهای خرافه و عدم رعایت بهداشت عمومی و فردی در ایرانیان تا بدانجا بود که در دوران شیوع وبا، ایران به تهدیدی بهداشتی برای جهان تبدیل شده بود. همچنین، نبود آب لوله کشی و وجود حمامهای عمومی با خزینه های کثیف و آلوده سبب گسترش هرچه بیشتر آلودگیها شده بود.

 

در کنفرانس بهداشتی کنستانتینوپول که در سال۱۸۶۶ میلادی در استانبول برگزار شد، به طور ویژه، از ایرانیان خواسته شد تا مقررات بهداشتی را رعایت کنند. زیارت قبور متبرکه را در دوران شیوع وبا ممنوع کنند. دفن شرعی اجساد را متوقف کنند. ایرانیان حتی در زمان شیوع وبا، قربانیانی را که از وبا مرده بودند سوار بر اسب و شتر و الاغ میکردند و به نجف، کربلا، و یا ولایات دیگر میبردند تا بر اساس وصیت آن شخص، در آن نقطه دفن کنند. این اجساد، با شیوه حمل و نقل آن روزگار، ماهها در راه می ماندند و باد، طوفان و باران آلودگی را در شهرها و کشورهای اطراف پخش میکرد. و مردم سالم را نیز در مسیرشان مبتلا میکردند.

در کنفرانس کنستانتینوپول، دیگر کشورهای  حاضر در آنجا از میرزا ملکم خان – نماینده ایران در این کنفرانس- خواستند تا قرنطینه عمومی را اجرا کنند. بردن اجساد ممنوع شود. یا اگر میگویند عذر شرعی دارند، حتما اجساد مردگان را مومیایی کنند تا جسد نگندد و آلودگی و بیماری را در مسیر و در دیگر کشورها پخش نکند. اجساد را در تابوت بگذارند و تابوتها را مهر و موم کنند. از ایران خواسته شد که لااقل این اجساد را در زمستان به نقاط مورد نظر منتقل کنند.

که البته تقریبا تمامی این قوانین و شروط از طرف ایران رد شد و پذیرفته نشد. چرا که با سنتهای شرقی و شرعی ایرانیان آن دوران همخوانی نداشت و علمای آن دوران (آخوندها) این شرایط و قوانین را دسیسه های کفار برای اسلام میدانستند.

علیرغم تمام توصیه ها و مقررات بهداشتی پیشنهاد و وضع شده، ایرانیان آن روزگار به سبب جهالت و باورهای خرافی سبب گسترش هرچه بیشتر وبا شدند. آنها بیماری را هم در ایران، و هم با انتقال اجساد به شهرها و قبور متبرکه، در عراق و از آنجا به عثمانی و اروپا گسترش دادند.

نبود راه آهن و قطار، ماشین، جاده آسفالت و راههای شوسه در کشور، آن هم زمانی که حتی کشورهای همسایه ایران همچون عثمانی و کشورهای قفقاز از آنها برخوردار بودند، یکی دیگر از نشانه های عقب افتادگی های ایران قاجاریه بود. نبود یک ارتش منسجم و حتی نبود پاسبان و پلیس، و به جایش وجود داشتن فراشباشی هایی که خوشان هم پلیس بودند و هم حاکم و هم مامور اجرای حکم؛ و بودنِ راهزن و دزد در گوشه و کنار شهرهای بزرگ و کوچک ایران، بخشی از دلایل عقب افتادگی ایران -حتی نسبت به همسایگانش- بود. در آن دوره هنوز هیچ بانکی در کشور وجود نداشت، هیچ کارخانه، شرکت، نمایندگی و … در ایران وجود نداشت. هنوز تجارت به شیوه سنتی و با کاروانهایی از اسب و شتر و قاطر انجام میشد. ایرانِ قاجاریه غرق در فقر، بیماری، جهل، ناامنی و فساد بود.

 

البته در دوره‌ی قاجار اصلاحاتی نیز انجام گرفت. برخی اصلاحات نظامی، آموزشی  و اقتصادی، ازاوایل دوره‌ی قاجار و بعد از دوره‌ی فتحعلی‌شاه انجام شد که می‌توان آنها را به سه مرحله‌ی اصلی تفکیک کرد: اصلاحات عباس‌میرزا، ولیعهد و شاهزاده‌ی اصلاح‌طلب، که از تأسیس و ورود چاپخانه به ایران، و نشریات مختلف گرفته تا اصلاحات نظامی برای مقابله با روس‌ها را انجام داد. اولین تلقیح و مایه‌کوبی آبله در ایران نیز، در دوره‌ی ولایتعهدی عباس‌میرزا انجام شد.  دومین مرحله از اصلاحات در دوران قاجار، مرحله‌ی اصلاحات امیرکبیر بود. و سومین مرحله از اصلاحات نیز، اصلاحات میرزا حسین خان مشیرالدوله بود. مساله بهداشت و پزشکی مدرن  هم در کنار اصلاحات نظامی و اقتصادی از سوی وی مورد توجه قرار گرفت. اما این اصلاحات مختصر، برای ایرانِ به شدت عقب مانده از پیشرفت روزگارِمعاصر، همچون قطره ای آب در بیابان تفتیده بود.

 

در این زمان، واکسن آبله وجود داشت، اما هنوز تعداد بسیارزیادی از کودکان ایرانی همچنان از آبله بیمار میشدند و میمردند.  در دوران فتحعلی‌شاه قاجار واکسیناسون انجام شد، اما موفق نبود. زیرا از طرف خارجی‌ها انجام شده بود و ایرانیان گمان می کردند که اینها دسیسه ممالک غربیه برای بلاد اسلام است. و به قیمت جان کودکانشان در برابر آن به شدت مقاومت می کردند. جهالت عمومی، که از قضا علما و روحانیون آن دوران مسببان آن بودند، سبب میشد تا ایرانیها در برابر آنچه که دسیسه کفار برای بلاد اسلامی خوانده میشد؛ مقاومت کنند. آنها واکسن را نقشه کفار برای «ورود جن به خون انسان» نامیدند.

در اواخر همین دوران، یعنی دوران قاجاریه، ایران پس از اجرای قرارداد سن پترزبورگ در سال ۱۲۸۶ خورشیدی (۱۹۰۷میلادی) به دو منطقه تقسیم شده بود. بخش شمالی زیر نفوذ روس و بخش جنوبی نیز زیر نفوذ انگلیس قرار داشت.

رضا شاه در چنین شرایطی به قدرت رسید. ارتش مدرن ایران را پایه گذاشت و کشور تکه پاره شده را دوباره یکپارچه کرد. برای حفظ امنیت در کشوری که تا به آن روز هیچ پلیس و ژاندارمی نداشت، شهربانی و ژاندارمری را بنیان گذاشت.

 

ایران، پس از سده ها، دوباره  یک کشور مستقل و یکپارچه شد. در این دوران بود که ایران شروع به پیشرفت کرد و وارد دوران مدرنیته شد. کشوری که سده ها از پیشرفتهای جهان معاصرش عقب مانده بود، با شتاب هرچه تمامتر، در مسیر تجدد قرار گرفت. در سراسر کشور ساخت راهها و جاده ها آغاز شد. مدرسه و دانشگاه ساخته شد. کارخانه ساخته شد. گروهی از جوانان برای فراگیری دانش و فنون روز، و آشنایی با فرهنگ جهانِ آزاد و دموکراتیک، به فرنگ فرستاده شدند. رضاشاه حتی پسرش را نیز با همین نگرش به اروپا فرستاد.

در دوران پادشاهی محمدرضاشاه نیز همین رویه ادامه داشت. سرعت پیشرفت و ترقی ایران تا بدانجا بود که حتی اروپاییان و آمریکایی‌ها نیز متحیر شده بودند. ابعاد تغییر و آنهمه پیشرفت در ایران تا به آن اندازه شگفت بود که «نلسون راکفلر» سیاستمدار و بانکدار بزرگ و پرآوازه آمریکایی میگفت: «باید اعلیحضرت (محمدرضاشاه پهلوی) را برای دو سالی به آمریکا ببریم تا مملکتداری را به ما بیاموزد.» (کتاب «نگاهی به شاه»، نوشته عباس میلانی)

اوضاع برای زنان و کودکان نیز به شدت تغییر کرد. زنان در ایران که تا همین چند دهه پیش هیچ ارزش و جایگاه، و حق و حقوقی نداشتند، به سرعت به حقوق بسیاری دست پیدا کردند. زنان از اندرونی های خانه هایشان به اجتماع راه پیدا کردند. زنان در ایران، حتی زودتر از زنان در سوییس به حق رای دست پیدا کردند.  در ۱۲ اسفند سال ۱۳۴۲ به زنان این حق داده شد تا بتوانند در انتخابات، انتخاب کنند و انتخاب شوند. زنانی که حتی در قانون مشروطه هم از انتخاب شدن و انتخاب کردن محروم شده بودند و همپایه دیوانگان وصغیران قرار گرفته بودند، اکنون به حق رای دست یافتند. البته همچنان، آخوندها بزرگترین مخالف حق رای زنان بودند. و شخص آیت الله خمینی سردمدار مخالفانِ دادنِ حق به زنان بود.

زن در این دوران از همپایه بهایم و وحوش بودن، به وزارت و ریاست رسید. زنِ شاه دیگر زنِ حرمسرا نبود، بلکه شهبانو و نایب السلطنه شد. زن، قاضی شد. زن، خلبان شد. شهردار، مدیر، نماینده مجلس و … شد. و همچنان که کشور با شتاب هرچه تمامتر، در راستای مدرنیته پیش میرفت؛ زنان نیز به جایگاهی رسیدند که برای زنان چند دهه پیش ایران، حتی تصورش هم غیر ممکن بود.

مدارس زیادی در سرتاسر کشور ساخته شد و کودکان ایرانی توانستند به مدرسه بروند. در مدارس طرحِ تغذیه رایگان اجرا شد و هر روز در مدرسه به کودکان تغذیه رایگان داده میشد.

هنگامی که موتورِ ماشینِ مدرنیته و ترقی در ایران با شدت شگفت آوری به پیش میرفت، «انقلابِ سیاهِ سال ۵۷»  آن را متوقف کرد. بسیاری از جوانانی که با بورسیه «شاه» به اروپا و آمریکا فرستاده شده بودند تا به چرخ آبادانی و پیشرفت هر چه بیشتر کشور کمک کنند، سبب سازانِ اصلیِ توقفِ همین چرخِ پیشرفت بودند. همین جوانانِ به فرنگ فرستاده شده، در پشت سر فردی قرار گرفتند که در نامه اعتراضی به شاه، دادنِ حق رای به زنان را «مایه نگرانی علمای اسلام» و در تضاد با «دیانت مقدسه» اسلام نامیده بود.

از فردای «انقلاب علیه شاه» پسرفتِ شگفت آورِ ایران و پروژه «اسلامیزاسیون» در ایران آغاز شد. ناگهان بیشتر دستاوردهای قانونی و حقوقی که زنان در این مدت زمان اندک به دست آورده بودند، دوباره از آنها گرفته شد. آزادیهای فردی و اجتماعی زنان و مردان به شدت محدود شد، و تقریبا بیشتر آن آزادیها از آنها گرفته شد.

مردان و زنانی که در راه پیشرفت و ترقی ایران تلاش کرده بودند، به دار آویخته شده و یا تیرباران شدند. «مصلحتِ اسلام» و «منافع اسلام» جایِ «مصلحت و منافعِ ایران» را گرفت. به جای «مردمِ ایران» اینبار این «امتِ اسلام» بود که اهمیت و اولویت پیدا کرد. «ثروت ایران» در راه «منافعِ اسلام» خرج شد، نه «منافعِ ایران و مردم ایران».

«سقوطِ بزرگِ ایران» و بازگشت به «دورانِ شبهِ قاجار» شروع شد. «سقوطِ بزرگ» سبب شد، کشوری که تا همین چند دهه پیش یکی از برترین پاسپورتهای جهان را داشت؛ اکنون در قعر جدول بی اعتبارترینهای جهان قرار بگیرد. «ريال» ایران که یکی از شش ارز معتبر بین المللی محسوب میشد، اینک حتی پایینتر از بولیوارِ ونزوئلا بی ارزش ترین واحد پولی جهان است.

مخالفین شاه و مسببان انقلاب علیه شاه ادعا میکردند و میکنند که شاه دیکتاتوری مخوف بود. اما واقعیت اینجاست که اگر به واقع، «شاه» همان دیکتاتور مخوف و خشونت‌گرای شیفته قدرتی بود که مخالفانش به دروغ می‌گفتند، می‌توانست و (اساسا) میبایست به هر قیمت و با هر وسیله ممکن، شورش‌های کشور را با هدف پیشگیری از شکل گیری انقلاب، خاموش میکرد. اما واقعیت این است که «شاه» این کار را نکرد.

و سوال همینجاست، چگونه است که (چنانچه مخالفانش ادعا می کردند) دیکتاتوری مخوف و شیفته قدرت، حاضر نمی شود تخت سلطنتش و پایه های حکومتش را بر روی خون شهروندان ایران محکم کند و نگهدارد؟ چگونه است که «خودش» با دلی شکسته و چشمانی اشک آلود از کشور می رود، اما حاضر به «ماندن به هر قیمتی» نمیشود؟ تناقضی به غایت بزرگ در این ادعای مخالفین شاه وجود دارد. پادشاهی که آنها دیکتاتور سیاه و مخوف می نامندش، با پای خودش از ایران می رود؛ چرا که حاضر نیست پایه های تخت سلطنتش را با خون جوانان تثبیت کند. و همان انقلابیونی که «شاه» را دیکتاتور مخوف و تشنه قدرت می نامیدند برای تثبیت انقلابشان دست به کشتارهای گسترده (هم پیش از انقلاب و هم پس از انقلاب) و پاکسازی مخالفانشان زده اند.

 

سراسر تاریخ انباشته از عبرت و درس‌های بزرگ است. با مرور تاریخ و نگاهی موشکافانه به ظرفیتها، اقدامات شکل گرفته و شکل نگرفته، میشود از تکرار دوباره یا چندباره «نامطلوب»ها پیشگیری کرد.

و در پایان، حقیقت این است که «سقوط بزرگ» سقوط شاه نبود. بلکه «سقوطِ بزرگِ ایران» بود، سقوط دوباره «ما» بود به قعر جدولِ بی اعتبارترینهای جهان. «سقوط به دورانِ سیاهِ شِبهِ قاجار».

 

ای هموطنان ز خواب بیدار شوید                              وز مستی و کبر و ناز هشیار شوید

از غفلت و از نفــاق دوری جویید                              در حفظ وطن به همدگر یــار شوید

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)