جذابیت و ماندگاری آثار ماکسیم گورکی شاید ازهمان رنجی می آید که به او اصالت داده، رنجی که چنان با زندگی انسان پیوند خورده که می توان آن را بخشی از ذات انسان دانست.هرجا انسانی زیسته، رنج را نیز به شکلی تجربه کرده.رضا براهنی در شعری می گوید:
«چرا چهره های رنج کشیده این همه اصالت دارند؟
عیسی ،حسین ،داوینچی ،داستایوسکی ، مادرِ گورکی
و زنی که زور می دهد تا بچه اش به دنیا بیاید
و همه چیز نشان می دهد که سرِ زا خواهد رفت
این چهره ها به ذات انسان نزدیک ترند»

گورکی اما در مقابل رنجی که تحمل می کرده تنها منفعل و پذیرا نبود. او با تمام هنرش به روایت و ترسیم آن پرداخته است،رنج های که بیادآوری اش نیز برای او رنج و آزرده خاطری به همرا داشته است،در همین کتاب «دوران کودکی» می گوید:

«وقتی این پستی های مشمئز کننده زندگی وحشیانه روسی را به یاد می آورم گاهی از خود می پرسم آیا سخن گفتن از این چیزها به زحمت اش می آرزد؟
هربار با اطمینان خاطر به خود پاسخ می دهم آری می آرزد زیرا این حقیقت و واقعیت سخت جان ناپاکی است که تا امروز گورش را گم نکرده است.این همان حقیقتی است که باید تا ریشه اش شناخت و دانست تا بتوان آن را ازخاطره روح انسان و از زندگی سخت ما زدود»

گورکی اولین رنج زندگی اش را پس از مرگ پدر در کودکی تجربه کرد، زمانی که به همراه مادرش مجبور به بازگشت به خانه پدربزرگ خود شد جای که طعم کتک های بی رحمانه پدربزرگ و «شلاق فقر» را چشید.خانه ای که خود می گفت همواره در آن احساس می کرد می خواهند بیرون اش اندازند.

فقرچنان دست و پاگیرشان بود که از کودکی نارضایتی در قلبش ریشه دواند، بزرگتر که شد خیابان به زندگی اش مفهومی داد که هرگز در خانه تجربه نکرده بود، خیابان به او «زندگی مستقل» بخشید.خانه و مدرسه از او انسان مطیع و سربه‌زیر می خواست، تنبیه بزرگترها از او می خواست که «از آب آرام تر و از علف متواضع تر» باشد.

گورکی گرچه رنج را روایت می کند و از خشم های لحظه ای که بر او چیره می شدند سخن می گوید،ولی هرگز با قلمش نفرت نمی ورزد، او در اعماق رنج و خشونت زندگی روح های سالمی را می بیند که می توانند بر این رنج ها فائق‌ایند و همین برایش دلگرم کننده وامیدبخش بود و انگیزه ای بود برای نوشتن.

در توصیف نسبت رنج با زندگی پابرهنگان روسی می گوید:«مردم روسیه بر اثر فقر و تنگ دستی،غصه خوردن را وسیله تفریح خود قرار داده اند و همچنان که کودکان با بازیچه خود بازی می کنند وآنان نیز با مصیبت و اندوه خود ور می روند و کمتر اتفاق می افتد که از بدبخت بودن شرم داشته باشند.درمیان زندگی پرمشقت و یک نواختشان مصیبت هم خودش جشنی است و آتش سوزی تفریحشان می شود همچنان که در یک چهره بی رنگ و بو و عادی، جای زخم هم حکم زینتی را دارد»

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)