« نیکولا شوون » هنوز اسم مستعار بسیاری از فرانسوی هاست، بسیاری از فرانسوی ها سربازانی هستند که در خانقاهِ قلبِ خود هنوز دنبال بناپارت می گردند اما کسی به آنها نمی گوید شوونیست!  چون فلسفه ی فرانسوی با بیان دلبرانه و سانتی مانتالِ خود توانست ایدئولوژی دهن پر کنی بنام ناسیونالیم را جانشین وطن پرستی افراطی کند. حالا دیگر فرانسوی ها به عقد فرانسه درآمده اصلن خودِ فرانسه اند نه وطن پرست!!! وطن که نمی تواند جار بزند وطن پرست است، بلکه در زبان پرستی شهره ی عالم می شود!!!

دریغا که روشنفکری شعاریِ ایرانی این تضاد را در فرانسه هرگز ندید و به تبعیت از همین پُزِ مکش مرگ ما و تعالیم مارکس که وطن پرستی را مثل دین افیون جامعه می دانست از هزار جهت به ملیّت یورش برد. اینگونه ایرانی ها هویتِ تاریخی خود از دست دادند و برای اینکه در نوستالژیای قدرت پیشینی در جا نزنند از درون خالی شدند. متاسفانه  روشنفکری شعاری هم نمی توانست یا اینکه تا خواست این خالی ملی را پر کند انقلاب 57  آمد و جماعتی مرتجع، که تاریخ اسلام را در جیب داشتند و آن را جای این خالی بزرگ گذاشتند.

« جورج هالویوکا » سیاستمدار رادیکال بریتانیایی برای احیای حسّ وطن پرستی، « جینگو » را که همان « اجی مجی » خودمان است در نامه ای که سیزده مارچ 1878 به دیلی نیوز نوشت، جانشین عیسی مسیح کرد. جورجِ جادوگر خوب می دانست که مسیحیت هرگز به جنگ مسیحیت نمی رود پس جینگوییسم را جانشین عیساپرستی کرد تا عشق افراطی به وطن، سربازان را جلوی توپِ دشمن سینه کند. تاریخ عرصه ی تکرار تکنیک است بیخود نیست که اتاق های فکر حکومت ایران حالا سعی می کنند ناسیونالیسم را جای انقلابی گریِ اسلامی بگذارند. آنها که از سال 57 ملی گرایی را قتل عام کرده به این اعدام تا چند سال پیش ادامه داده بودند حالا به درستی درک کرده اند که اسلام و حس دینخواهی دیگر کارگر نیست پس برای بسیج توده ها راهی ندارند مگر از جورج هالویوکا درس بگیرند. طی چند سال گذشته، جورج ایرانی یعنی یکی از مهمترین سخنگویان اتاقهای فکر حکومت ایران، موفق شد براحتی روحانیت را دور زده خود را در تماس مستقیم با مهدیِ موعود قرار دهد که احتمالن بزودی در ملاء عام بدل به سوشیانت ایرانی خواهد شد، آنها خوب می دانند که سوشیانت تنها پرچمی ست که سینه ی سربازان تازه جوان می تواند در آن باد بیندازد، پس چند سالی ست که دستمالی سفید دستِ شعبده بازی خبره داده اند که فعلن دارد آن را در سرتاسر ایران تکان می دهد و دور نیست روزی که از آن کبوتری در بیاید و نام سوشیانت را به خودش برگرداند!!! این وسط مردم هم از بس با خود غریبه اند تشنه ی تولدِ دوباره اند و منتظر تکنیکی عتیقه یا ققنوسی که باید از خاکسترش برخیزد و روز بیاورد.حالا دیگر وقت است که پرونده ی اسلامِ انقلابی برای همیشه بسته شود چون ملت برای شادی بهانه می خواهد و دریغا که این شادی قهقاهِ ابلیس را در پی دارد. حالا دیگر مردم خسته اند و مدام به آرامش فکر می کنند و همین فکر پاپتی همان نیمچه آرامشی را که دارند از بین خواهد برد. مردم وقتی که آرامش ندارند نگرانند، از چیزی می ترسند که دارد ایجاد مشکل می کند. دنبال چاره هستند و اینجاست که سنّت مثل اژدها وارد می شود. بی شک اگر مشکلی نداشته باشند یا احساس کنند که ندارند، به سنّت که سیاستمداری سودجوست خیلی میدان نمی دهند. معمولن سنّت ترسی را که دارند رفع نمی کند،بلکه بزرگترش می کند، چون می داند تنها وقتی که مردم از خطر بترسند سراغ این سیاستمدار می روند. هیتلر در « نبرد من » می نویسد اگر خیال فرمانروایی داری همیشه باید مردم را در ترس و وحشت نگهداری، می گوید مدام باید خطر حمله ی کشوری را به آنها گوشزد کنی. چون فقط حضور یک دشمن فرضی ست که به رهبر قدرت مانور می دهد و این همان درسی ست که خامنه ای آن را از جناب هیتلر به درستی فراگرفته و دست بردار هم نیست، در واقع خامنه ای هیچ نیست مگر کارخانه دشمن سازی! ملاها خوب می دانند اگر به مردم خوش بگذرد، اگر در آرامش و رفاه باشند منبر خود را برای همیشه از دست می دهند، مسجد می شود مثل کلیسا محل آرامش.اینها این را نمی خواهند چون اهمیت شان را از دست می دهند.ملاها عاشق شهرت اند و اسلام بهانه ای طبق معمول است وگرنه هی سنگ جدال با قوم یهود را که جدّ خودشان است به سینه نمی زدند. اینها خوب می دانند که فقط جنگ نامشان می کند.چرچیل هم مثل هیتلرخیلی مشهور است چون جنگ جهانی دوم مشهورتر است. در واقع پروژه ی ملی سازی، پیش نیازِ جنگی بزرگ است که زلزله های اخیر نیز شرایطش را فراهم کرده اند اما روشنفکری شعاری کور است، به جای اینکه اشتباهِ تاریخی ش را رفع و رفو کرده اتحاد را بین قومیّت های تکه پاره شده ی ایرانی تبلیغ کند، در حال سوا کردن عرب ها و بلوچ ها در جنوب، و آذری ها در شمال ایران است! روشنفکری شعاری ایرانی کور است چون نمی بیند اینهمه فرهنگ و زبان و ملیت غربی را که طی سالهای اخیر بدل به کشوری واحد به نام اروپا شده. اینها اغلب خود را مارکسیست و چپ می دانند و لمحه ای از مارکس که مخالف اکیدِ پروژه ی بیگانه سازی بود نیاموخته اند و همانطوری که در دهه پنجاه با کژفهمی مارکس، هویت تاریخی را از ایرانی ها گرفتند، حالا هم سعی می کنند هویت جغرافیایی شان را از بین ببرند. مسئله اصلن ساده نیست بااینهمه مدیاهای ساده لو و ساده نویس ایرانی به تنها چیزی که نمی پردازند طرح الفبای همین فاجعه ست. دریغا که روشنفکری کم عده ی شعوری نیز، معاصرِ بلاهت است و خرده هوشی نیست که به این دلایل وقت بپردازد.ای کاش مقیمِ خاکِ خود بودم و می شد از این شفاف تر و جزئی تر دلیل کرد!!!

علی عبدالرضایی

بیست و نهم اپریل 2013

لینک این گفتار در یوتیوب:

 http://www.youtube.com/watch?v=imcyT-q-xLc

….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)