وقتی نوجوان بودم دو چیز من را به سینمای ایران وصل کردند البته به عنوان یک مخاطب ساده. اولی “هامون” مهرجویی بود و دومی “عزت الله خان انتظامی” که مثل خودش برای من هم “عزت” بود. همان “عزت” دوست داشتنی، رک و احساساتی که وقتی توی فیلم ها اشک در چشم هایش حلقه می زد من هم نمی توانستم جلوی گریه هایم را بگیرم. سه یا چهار سال پیش هم زمزمه های حکومتی شدن او و از این جنس حرف ها را می شنیدم و در خودم با خودم سکوت می کردم. اینبار هم فقط سکوت کردم وقتی عکس او را کنار مشایی و احمدی نژاد دیدم. یعنی در خودم با خودم سکوت کردم. حتی جرات نداشتم درباره “عزت” دوست داشتنی سینمای ایران طور دیگری فکر کنم. از آن عکسی که از او منتشر شد – نشسته بود بین مشایی و احمدی نژاد- فهمیدم که به قول خودش توی فیلم هامون ” به قلبش ریده شده”. اما نمی دانستم تا این حد.
نامه ای که امروز از او منتشر شده – اگر واقعا نامه خودش باشد – اگرچه بیشتر شبیه داستان است اما من را به گریه می اندازد. برای اینکه بیشتر از هر زمان دیگری به پیر شدن او به ناتوان شدنش پی می برم و به اینکه چطور اختیار او را یک بی سیم به دست و یک راننده گرفته اند توی دستشان و با خودشان به وزارت کشور برده اند. ببین “عزت” چقدر باید پیر شده باشد چقدر باید شکننده شده باشد… ببین یک هنرمند آن هم از نوع درست و حسابی توی آن کشور چقدر باید به نقطه پایان رسیده باشد که برای ثبت یک بنیاد فرهنگی و هنری مدت ها انتظار بکشد و آخرسر هم اینطوری اعتبارش زیر سوال برود. برای چی او را زیر سوال می بریم اصلا؟ مگر شرایط مردم را در آن سرزمین نمی دانیم؟ مگر از فضای هنری و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی آن کشور اطلاعی نداریم؟ اصلا مگر آدم های پیر را نمی شناسیم؟ نمی دانیم آنها بیش از هر زمان دیگری شکننده می شوند و شاید هم ناتوان در بررسی شرایط؟ وقتی عزت الله انتظامی انقدر ناتوان شده که حتی با هجوم مردم از روی صندلی به زمین افتاده و قادر به بلند شدن هم نبوده چطور می تواند به یکباره انقدر قدرت بگیرد که از دسیسه ها و بازی های سیاسی یک عده شارلاتان جان سالم به در ببرد؟  اینها را به خودم می گویم، بلند می شوم یک فنجان چای می ریزم و می نشینم به نوشتن چیزی که باید امروز تمامش کنم. و هنوز “عزت الله انتظامی” من را به سینمای ایران وصل کرده است…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)