در ایران عموما کسانی پا به عرصه سیاست می گذارند که در بهترین دانشگاههای کشور تحصیل کردهاند و به لطف مدرک یا تخصص اکادمیک خود یا سابقه فعالیت دانشجویی که داشته اند بعنوان نخبگان جامعه وارد میدان سیاست می شوند. نخبگان سیاسی ما به یک معنا برگزیدگان سیستمهای آموزشی ما هستند. ما همچون کشورهای اروپایی نیستیم که در آن عموماً نخبگان سیاسی از دل سندیکاها، انجمنهای مردمی و شاخههای محلی احزاب ظهور میکنند.
همین تفاوت مهم در پروسه شکلگیری یک نخبه سیاسی میتواند موضوعی باشد برای درک و شناخت رفتار نخبگان سیاسی ایرانی. رفتار فعالان سیاسی ما آگاهانه یا ناآگاهانه متاثر از پروسهای ست که آنها را پرورانده و برگزیده است.
سیستم آموزشی ایران بیشترین بها را به هوش محصّل خود میدهد، به نوعی توانای که به ارث میرسد و کمتر اکتسابیست و تمام تلاش سیستم این است که هوشهای برتر را شناسایی و به جامعه عرضه کند و کمتر بر روی آموزش ارزشها و روحیه کار جمعی اهتمام می ورزد.
برگزیدگان این سیستم آموزشی عموماً بیشتر از آنکه ارزش های خود را پرورش یافتهی سیستم آموزشی بدانند همواره خود را به مثابه گوهر فی الذات مینگرند که باید زمینه را برای تجلی آنها مهیا کرد و این روحیه توسط خود سیستم در آنها تقویت و الغاء میشود و از اینرو بیشتر از آنکه حامل روحیات سازنده و کارآفرین باشند بیشتر مطالبهگر و طلبکار بار میآیند و بدنبال شرایط مطلوبی هستند که در آن ارزش وجودی آنها درک شود تا اینکه خود شرایطی را مهیا کنند.
یکی دیگر از آفتهای سیستم آموزشی ما که رد آن را در اکثر فعالین سیاسی نیز میتوان یافت عدم آموزش درست «اندیشیدن» است. برای درست اندیشیدن باید ابتدا درست دیدن را آموخت؛ نوعی صبوری و شکیبایی در نگریستن به همهی ابعاد یک مسئله. سپس باید آموخت که چگونه داوری و پاسخ نهایی را به تاخیر انداخت و از حل سریع مسئله که عموما نتیجه عدم گفتگوی درون گروهی و یا برون گروهی است اجتناب کرد.
همهی این آموزشها در سیستم آموزشی کشورهای غربی در فرایند آموزش کار جمعی در نهاد آموزشی و نهاد مدنی صورت میگیرد و در آن فرایند است که انسان می آموزد برای حل مسئله چگونه باید گفتگو کند و پایههای مشترک خلق کند و دیگری را نیز اقناع کند.در این فرایند است که انسان این توانایی را پیدا می کند که منظر خود به یک موضوع را به گونهای گسترش و تغییر دهد که منظر دیگری را هم دربرگیرد.
از اینرو است که در نمره نهایی یک درس، این تکالیف و کارهای گروهی هستند که سهم عمده را دارند تا امتحان انفرادیای پایان ترم که متکی بر هوش و دانش فردی افراد است.
ما در سیستم نمره دهی خود و به ویژه در کنکور میآموزیم که چگونه سریع و متکی به خود به حل مسئله بپردازیم و این ارزش را ناخواسته در خود درونی می کنیم که راه حل مسئله در تأمل درونی ما با خود یا همفکرانمان نهفته است و همین مسئله باعث می شود درعرصه اجتماعی و سیاسی نیزخود را درجایگاه فیلسوف افلاطونی ببینیم که ازغار خارج شده و دوباره بازگشته تا دست به آگاهی سازی بزند. غافل ازاینکه حقیقتی که باید به ما آگاهی ببخشد، خود برساختهی تفاهم و توافق بین ماست و باید از دل استنتاجات وقایع روزمره خلق شود تا پذیرفته شود و مقبولیت عام یابد.
ما در درون خود به یک نوع مرجعیت یا ولایت مطلقهی عقل ناب باور داریم و همین موضع باعث می شود که کمتر به روی مخالف گشوده باشیم و این باور غلط با این متد آموزشی غلط در ما تشدید شده و اثرات سوء آن را درعرصهی سیاسی شاهد هستیم.
این روحیات پرورش یافته در یک سیستم آموزشی غلط، باعث شده ما به تعداد نخبگان و گروههای سیاسی، راه حل ویژه برای خروج از بحران داشته باشیم و کمتر کسی است از این فروتنی و شجاعت برخوردار باشد که بن بست را به درستی نشان دهد و ما را دعوت به اندیشیدن و به تأخیر افکندن ارائه راهحلها یکجانبه کند و به یک معنی ما را با عمق فاجعه روبروی کند بدون آنکه مانیفست رهایی بخشی را به ما دیکته کند.
براندازان بدون داشتن تحلیل عمیقی از ریشههای وضع موجود و شناخت رفتار محافظهکارانه طبقه متوسط ایران در رویای خوش انقلاباند و گروهی از اصلاح طلبان گمان میکنند که باید بر لحن رادیکال خود بیافزایند و دسته ای دیگر گمان میکنند اگر مجیز قدرت را بیشتر بگویند کلید حل بحران را یافتهاند. دستهای از دانشجویان نیز به انقلاب مارکسیستی طبقات پایین دلخوش کردهاند و بدون اینکه در دو اعتراض ۹۶ و ۹۸ ذرهای در هدایت و ارتباطگیری با این تودههای ناراضی موفقیتی را کسب کرده باشند گمان دارند راه حل نهایی را در دست خود دارند .
حل این بحران موجود بدون تغییری اساسی در رفتار و متد اندیشهی اکثر گروههای سیاسی ممکن نمی گردد وتحقق این تغییر مستلزم بحث و گفتگوی فراگیر است، متاسفانه شکاف های موجود در بین گروههای سیاسی وعدم تمایل آنها برای تبادل نظر با یکدیگر، بحران را عمیق تر کرده و تشدید تنش ها ثمرهای جز تحلیل نیروها و ویرانی بیشتر ببار نیاورده.
امروز تعیین خطوط سیاسی جدید ذیل عناوینی همچون تحولخواه، اصلاحطلب رادیکال، جمهوریخواه سکولار و غیره را بیشتر از آنکه بتوان در چارچوب یک رفتار سیاسی تحلیل و درک کرد، باید به ریشههای فرهنگی ، روانشناختی و آموزشی آن رجوع کرد. چرا که هیچ کدام از این گروهها نه تحلیلی جامعی از وضع موجود دارند و نه در عرصه واقعی سیاست از نیرو و گفتمان منسجمی برخوردارند، ولی هر روز بر تعداد این اسامی و خط کشی ها سیاسی افزوده می شود بدون آنکه مازاد سیاسی را در پی داشته باشد.
جامعه ما امروز بیش از مانیفست های سیاسی نیاز به گروه های سیاسی دارد که در گام نخست بپذیرند برای خلاصی از این بن بست راهبرد نهایی در اختیار ندارند و بضاعت آنها در آن حد نیست که بتوانند نقش رهبری سیاسی را داشته باشند و در گام بعدی به طرح دقیق مسئله بپردازند تا فرصتی برای گفتگو و فضای برای اندیشه ورزی و کنش سازنده مهیا شود.
متاسفانه تعدد رسانه ها باعث این توهم شده که فعالین سیاسی خود را در جایگاه رهبری اجتماعی مردم نیز ببیند و به صرف اینکه صدای دارند که شنیده می شود پس قدرتی نیز درعرصه واقعی دارند و می توانند بدون تشکیلات و کادرهای سیاسی رهبری جامعه را نیز در دست بگیرند واین تصور غلط از قدرت، باعث شده که بیش از آنکه تمایل برای ایجاد فضای گفتگو داشته باشند به تخریب و بی اعتبار کردن رقیب دست بزنند تا خود در نقش رهبر به هدایت جامعه بپردازند.
ادامه دارد

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.