خواب از سرم

نمی پَرد

خوابم نمی‌بَرد

شب است و

روز

یک مشت آفتاب و

مشتی تاریکی

می‌روی

بر می گردی

صدای گامِ در خود گریخته

ستگین تر از سکوت

در انفرادی می پییچد

 

دوباره

هیچ ِ در هم شکسته

پیوسته می‌شود

چه روزگار ِ مختصری !

نسیمِ بهار

رد ِ سر انگشتش را

از شیشه ی گلخانه

پاک می‌کند

 

بی وزنی

از انزوا

سنگین‌تر است.

۱۷/ ۲/ ۹۹

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)