فائزه هاشمی در نشستی آنلاینی که روز پنج شنبه، سوم تیر، توسط مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد به ریاست عباس میلانی برگزار شد، ‌با اشاره به فشار بر زنان و ‌وضعیت سیاسی در ایران، گفت: «ما الان نه حکومت دینی هستیم و نه حکومت انقلابی.»

در این نشست عباس میلانی با فائزه هاشمی سخن می‌گفت و ویدئوی آن نهم تیرماه منتشر شد، فائزه هاشمی با تأکید بر این‌ که «حکومت‌ها نمی‌توانند مدافع ایدئولوژی‌ها باشند و ایدئولوژی‌ها ابزار سوءاستفاده قرار می‌گیرند» تأکید کرد: «سال‌ها گذشته و خیلی چیزها از دست خارج شده است.»

وی در بخش دیگری از سخنان خود درباره تأکید دولت دونالد ترامپ بر جنبش زنان با بیان این‌ که «دختران و زنان ایرانی مسیر خودشان را به‌ درستی یافته‌اند» گفت: «فشار و تأکید سازمان‌های بین‌المللی بهتر از حکومت‌ها و یا فشارهای آقای ترامپ و دولت آمریکاست». او گفت: «حمایت‌های بیرونی این حرکت‌های درونی را می‌تواند تقویت کند.»

فائزه هاشمی درباره تغییرات در نظام جمهوری اسلامی نیز با اشاره به کاهش مشارکت مردم در انتخابات، دلیل عدم تغییر و اصلاح را، علاوه‌ بر «موانع اصولگرایان»، ناامیدی مردم از اصلاح‌طلبان عنوان کرد و افزود: «در حوادث ۹۶ و خصوصاً ۹۸ بخشی از اصلاح‌طلبان طرف حاکمیت غش کردند و بیانیه‌هایی را صادر کردند که با واقعیت‌های جامعه مطابقت نداشت.»

فائزه هاشمی در پایان اظهار امیدواری کرد که با یکدست شدن بدنه حکومت پس از انتخابات ریاست‌ جمهوری آینده، «اگر عاقل باشند، شاید صدای جامعه را بشنوند و تغییراتی ایجاد کنند.»

او ده سال اول انقلاب را از دید خودش، سال‌های انقلابی‌گری نام نهاد که طبیعت انقلاب آن رفتارها را ایجاب می‌کرد و افزود: «سال‌های حضور پدرم و نیز آقای خاتمی اگر ادامه پیدا می‌کرد شاید ما مسیر مناسب‌تری پیدا می‌کردیم.» 

فائزه رفسنجانی با اشاره به این ‌که خود را فمینیست اسلامی می‌داند گفت: «من اعتقاد ندارم اسلام واقعی با حقوق زنان و حقوق بشر مغایرت دارد. در برخی موارد خاص هم اگر نکته‌ای تبعیض‌آمیز وجود دارد، می‌توان از‌ آن‌ها هم با توجه به شرایط زمان و مکان و مصلحت جامعه اجتهادی را اتخاذ کرد.»

فائزه هاشمی به این پرسش که شما نمی‌ترسید از اینکه دعوت استنفورد را پذیرفتید، چنین پاسخ داد: به‌ من گفته‌اند که شما مستقل هستید و دکتر میلانی هم با تاًئید که بله البته که ما مستقل هستیم، خیالش را آسوده کرد. میلانی همچنین نقش مترجمی را هم در این نمایش ایفا می کرد.

عباس میلانی در جایگاه همیشگی خودش نشسته است. او به عنوان یک پژوهشگر تاریخ مدعی حقیقت جوئی و بی طرفی است ولی با مواضع سیاسی و جایگاهی که برای خود در اپوزیسیون بورژوائی خارج از کشور پیدا کرده است، پژوهش های تاریخی اش کاملاً جهت دار است و کرنش ها و کولی دادنش به فائزه هاشمی و اکبر گنجی را می توان در راستای همان پروژه ای درک کرد که هدفش تطهیررژیم گذشته و جاده صاف کردن برای اپوریسیون بورژوازی است. آنچه بویژه در اینجا مهم است ریاست مطالعات ایران در دانشگاه استنفورد است که او یدک می کشد. از آن مهم تر عضویت او در مؤسسه هوور (Hoover Institution) است. این مؤسسه که نام اصلی آن «مؤسسۀ هوور در بارۀ جنگ، انقلاب و صلح» است در سال ۱٩۱٩ توسط هربرت هوور – یکی از نخستین تحصیلکردگان دانشکاه استنفورد بنیانگذاری و تأمین مالی شد. هوور عضو حزب جمهوریخواه آمریکا بود که در سال ۱٩۲٨ به ریاست جمهوری آن کشور رسید و تا آغاز ۱٩۳۳ رئیس جمهور آمریکا بود. مؤسسۀ هوور نهادی محافظه کار است که شعار اصلی آن آزادی فردی و اقتصادی، بنگاه آزاد و دولت محدود (کوچک) است.

رئیس فعلی آن کاندالیزا رایس است که مشاور شورای امنیت آمریکا و وزیر خارجۀ آن کشوردر زمان جورج بوش پسر بود. شمار دیگری از اعضای این «اندیشکده» از این قرارند: هنری کیسینجر، جورج شولتز، ژنرال ماتیس (وزیر دفاع ترامپ)، مک مستر مشاور امنیتی ترامپ، ژنرال ابیزید فرمانده سنت کام (فرماندهی مرکزی) نیروهای مسلح آمریکا، فرانسیس فوکویاما (تئوریسین پایان تاریخ) و غیره که در میان مرتجع ترین بخشهای سیاستمداران و روشنفکران آمریکائی قرار دارند.

هم آوازی فائزۀ هاشمی که از انتخاب نشدن مجدد ترامپ به ریاست جمهوری متأسف است چون فکر می کرد که فشار ترامپ به جمهوری اسلامی می توانست جمهوری اسلامی را به عقب نشینی وادارد و اکنون هم از حمایت ترامپ از جنبش زنان سپاسگزاری می کند با میلانی که مدت هاست عضو مؤسسۀ هوور و همنشین و همپالگی اعضای آن است، در اینجا از طبیعت آنها تبعیت می کند. گوشۀ چشم فائزه هاشمی به میلانی در مورد استقلال بنیاد استنفورد و جواب او را حالا بهتر می فهمیم.

 

فائزه هاشمی در نقش یکی از آخرین حلقه های اتصالی اصلاح طلبان با حاکمان جمهوری اسلامی سعی دارد با نزدیکی به اپوزیسیون بورژوائی، جای پائی برای این بخش از رژیم در بدیل های ممکن آینده  پیدا کند. او که همیشه با فاصله از اصلاح طلبان حرکت می کرد و از نقش به اصطلاح اعتدالی به عنوان محلل جمهوری اسلامی دفاع می کرد، امروز به ناکارائی حکومت دینی در ادارۀ امور سیاسی و اجتماعی اشاره می کند. البته او در این زمینه حتی از برخی از زعمای دینی عقب تر است. در حوزۀ قم عده ای از مجتهدان به ناکارائی حکومت دینی رسیده اند و برخی به صراحت این را می گویند (آیت الله امجد و آیت الله سید کمال حیدری) که هر دو مورد تکفیر هم قرار گرفته اند. «جرأت و جسارت» فائزۀ رفسنجانی و میزان سوادش در مورد دین و قرآن از هر دوی آنها کمتر است. نمونۀ کمال حیدری که می گوید احکام دین از جمله احکام مصرح در قرآن با جامعۀ جدید خوانائی ندارند و اینکه قرآن نه کلام الهی بلکه کلام بشری است. (عبدالکریم سروش هم چندسالی است این حرف را می زند)، نمونه هائی از بحران ایدئولوژیک حکومت دینی هستند. اما باید توجه داشت که این چموشی های برخی اهل دین به معنی شکل گیری نوعی پروتستانتیسم در اسلام نیست. اینها خیلی دیر رسیده اند و نمی توانند آب رفته را به جوی باز آرند!

ما در سخنان متناقض فائزه هاشمی می توانیم بحران ایدئولوژیک و سیاسی جمهوری اسلامی را  مشاهده کنیم. او که بین پذیرش اسلام و انقلاب اسلامی (در جائی از مصاحبه اش او به صراحت  از انقلاب اسلامی و تعلقش به آن و دوران ده ساله اول انقلاب و میل به تداوم این نظام سخن می گوید.) و اذعان به بن بست های سیاسی – ایدئولوژیک آن دست و پا می زند و سرآخر این میلش را با نصیحت به خامنه ای و دولت أصول گراها به روی آوری به عقل و مدارا بیان می کند.

سناریو روشن است، خطر خیزش کارگران و زحمتکشان (خطر از دید حکومت و اصلاح طلبان!) و گسترش و تعمیق آن در هفته های اخیر بعد از سیلی ای که اصول گراهای حاکم در انتخابات ریاست جمهوری خوردند، راه برای پیوستن اقشار هرچه وسیعتری به مبارزۀ رودررو با رژیم باز شده و ریزش اقشار میانی را تسریع کرده است. اینکه به تدریج با گسترش جنبش کارگران و زحمتکشان و عمیق تر شدن شکاف در میان بالائی ها، شمار بیشتری از اقشار میانی به میدان مبارزه با رژیم کشانده شوند به خودی خود امری است مثبت، به ویژه که در ایران حکومتی مذهبی، متکی به ولایت مطلقۀ فقیه با ساختاری یکسره فاسد، به مدتی بیش از ۴۰ سال است که علاوه بر فشارهای اقتصادی با سیاست های به غایت ارتجاعی فرهنگی و اجتماعی اش علاوه بر کارگران، زحمتکشان و زنان، بخش وسیع و فزاینده ای از دانشگاهیان، وکلای مستقل، هنرمندان، جوانان و دانشجویان و … را به ستوه آورده است. اما همان طور که در خیزش سال ۱٣۸۸ شاهد بودیم، اعتراضات و تظاهرات این اقشار در نبود هژمونی حضور و گفتمان رادیکال و انقلابی با وجود رهبری اصلاح طلبی که در طول حکومت اسلامی  شریک دزد و رفیق قافله بوده است، به بیراهه کشاندن مبارزات بر حق مردم و هرز دادن آن در کشاکش تضادهای جناحی طبقۀ حاکم و کمک به تداوم زندگی نکبت بار آن بوده است. خطری که امروزهم جنبش اعتراضی و رادیکال فرودستان جامعه را که هنوز قوام و استحکام کافی نیافته تهدید می کند. به عبارت دیگر در روندی که هنوز تثبیت نشده ما با دو گرایش و جریان روبرو هستیم که یکی سعی دارد خیزش انقلابی را به نفع خود مصادره کند و آن را در خدمت مصالحۀ خویش با بخشی از حاکمیت قرار دهد و به قول فائزه هاشمی تا دیر نشده [بخوان تا انقلاب نشده] نظام و اسلام را نجات دهد و بخش دیگری که با شعار«اصلاح طلب، اصول گرا دیگه تمومه ماجرا» در دی ماه ٩۶ و آبان ماه ٩٨ وارد صحنه شده اند و کلیت نظام را نشانه گرفته است. فائزۀ رفسنجانی چون کروبی و … مستقیماً رهبر را نشانه می رود و سخنانش استراتژی جناحی از اصلاح طلبان را که نمی خواهند از پایه هایشان زیاد عقب بمانند، در این مرحله بیان می کند. او خواستار “کناره گیری” ولی فقیه و تغییرات در نظام سیاسی به دست خود خامنه ای می شود و با ذکر مثال گورباچف از او می خواهد تا دیر نشده شرایط انتقال قدرت را فراهم کند تا اسلام و نظام به خطر نیفتند. او قبلاً در مصاحبه ای و در کلاب هاوس  گفته:

«آقای خامنه ای به اندازه کافی حکومت کرد و اگر تغییرات بنیادین و انتقال قدرت را خودش ایجاد کند، خود را عاقبت به خیر می‌کند.» او اضافه می کند: «آقای خامنه‌ای شما تنها کسی هستید که می‌توانید بدون هزینه برای مردم و برای جامعه، تغییرات اساسی و عمیق بدهید. با جایگزین کردن نیروهای تخصصی در سیاست داخلی و در سیاست خارجی، به جای معیارهای دیگری که اصلا ربطی به مدیریت ندارد. مشابه کاری که گورباچف کرد وقتی فهمید این سیاست‌ها راه به جایی نمی‌برد و روز به روز شرایط کشور و مردم را در تمامی حوزه‌ها به جز سلاح و نظامی‌گری نابود می کند» فائزۀ رفسنجانی می افزاید «ما نیاز به تغییرات جدی داریم اگر شما به عنوان رهبر جامعه نخواهید این تغییرات را بدهید اتفاقات دیگری می افتد … الان دیگر خودتان ارزیابی دارید که اسلام در کشور ما در بدترین شرایط خود در طول تاریخ قرار گرفته و بلایی که در این دوران سر اسلام آمده فاجعه است. روز به روز هم با عملکرد و خطاهای بیشتر ما به نام یک کشور اسلامی و به نام نظام اسلامی بدتر و بدتر می ‍‌شود.» فائزه انتقادهائی به خامنه ای کرده و حتی خواستار مناظره با او شده است و از او خواسته خود تغییراتی در ادارۀ کشور با جایگزین کردن نیروهای متخصص و غیره انجام دهد اما به نظر نمی رسد که خواستار «عبور» از جمهوری اسلامی یا حتی خود خامنه ای باشد. او حتی در مصاحبه با عباس میلانی در مورد تحولات آینده کشور می گوید «شاید اگر اصولگرایان همه چیز (منظور همۀ ارکان قدرت) را خودشان داشته باشند بهتر باشد، چون ایجاد روابط با آمریکا و گذراندن قوانینی به نفع زنان به اسم آنها تمام می شود. البته اگر عاقل باشند» (نقل به معنی). همچنین مانند بسیاری تأسف می خورد که «حکومت اسلامی دین را خراب کرد» البته بعداً می گوید این حکومت اسلامی نیست، حکومت به نام اسلام است، «برداشت غیر واقعی از دین است» او در هر بزنگاهی که جمهوری اسلامی در معرض خطر و آزمایش اعتراضات کارگران و زحمتکشان قرار می گیرد به میدان می آید تا بگوید خطا از اسلام نیست و بخشی از حکومتگران اسلامی مثل باباش را از حساب جنایت کارانی که ۴۳ سال است خون مردم را در شیشه کرده اند جدا می کند. سر فصل دیگر سخنان او در مورد زنان است. او که خود را در این مورد پیش کسوت فرض می کند می گوید:

«من خود را یک فمینیست اسلامی می دانم و اسلام با حقوق بشر و زنان منافاتی ندارد.» دفاع او از حجاب اسلامی و هجویاتش در بارۀ جاذبۀ زنانه و توجیه نابرابری های مندرج در قران خود گویای سرنوشت اسف بار این “فمینیسم ” من درآوردی است. به سخنان او در این مورد توجه کنید که خود گویاست: «ما وقتی از برابری حرف می‌زنیم، یک برابری‌ حقوق داریم و یک‌سری تفاوت‌های فیزیکی. من فکر نمی‌کنم کسی یک زن زیبا را بدون حجاب و یا کم ‌لباس ببیند، همان حس را داشته باشد که یک مرد را بخواهد ببیند. مردها بدن زیبا و تحریک‌ کننده و یا هوس‌انگیز ندارند، اما زن‌ها دارند برای همین تفاوت‌های فیزیکی، وقتی مردهای لخت را می‌بینید، شاید خیلی صحنه‌ی جالبی نباشد. مقایسه خارج از چیز است!! حجاب را من فکر می‌کنم یه‌‌ خورده بد نیست! من این‌ را جز تضییق حقوق و نابرابری‌ی حقوق نمی‌بینم از قضا جز نقاط قوت اسلام است! در اسلام به مردها هم توصیه شده لباس مناسب تن ‌شون کنند. این نابرابری نیست! شبیه آن می‌ماند بگوییم در خلقت چرا زن‌ها حامله می‌شوند و مردها نه؟ پس نابرابر اند. تفاوت‌های فیزیکی وجود دارد و نقطه‌ی قوت اسلام است که این تفاوت‌ها را می‌بیند و راه حل ارائه می‌‌دهد. ممکن است شماری از آیات قرآن به ‌ظاهر نابرابر به‌ نظر برسند، اما برایشان راه حل وجود دارد. مثلا این پرسش که اگر اسلام دین برابری است پس چرا در قانون مربوط به ارث، زنان نصف مردان ارث می‌برند؟ اما قرآن این مجوز را داده که با دخالت پدر‌مادرها موضوع حل شود. مثلاً خود ما بعد مرگ بابا، پسران خانواده قرار گذاشتند سهم ارث به‌ تساوی بین پسران و دختران خانواده تقسیم شود.»

*«نقش تعیین کننده‌ی اجتهاد و مجتهد‌ها در این‌گونه موارد بسیار اهمیت دارد.»

*«بسیاری از قوانین اسلام را مجتهدها می‌توانند به روز کنند. چرا که شماری از آیات قرآن در شرایط خاص نازل شده؛ مثلاً در دوران جاهلیت موضوع زنده ‌به ‌گور کردن! شرایط روزگار طوری بود که امکان وضع قوانین مترقی‌تر وجود نداشت، اما اسلام این قابلیت را دارد که با مسائل حقوق بشر و حقوق زنان خود را تطبیق دهد! مجمع تشخیص مصلحت نظام برای همین تشکیل شد!»

*«روایت‌ها و تفسیرهای قرآن عمدتاً مردسالارانه است و همه مجتهدها هم مرد هستند و متاسفانه ما زنان کوتاهی کردیم و نرفتیم حوزه تلاش کنیم!»

موضع “اعتدال گرایانۀ” فائزه هاشمی آنجا که وارد دفاع از اسلام و دخالتش در عرصۀ اجتماعی و سیاسی می شود، ذره ای از بار زن ستیرانۀ آن نمی کاهد. نمی توان با تفسیرهای زن مدارانه از قران و متون بر ماهیت زن ستیز دین اسلام سرپوش گذاشت. اسلام اجتهادی و دست به دامن مجتهدین و مجمع تشخیص مصلحت نظام شدن هم، گره ای از کار نمی گشاید، چرا که در عمل همین جماعت سدهای بزرگی هستند که در جمهوری اسلامی مانع آزادی زنانند. شریعتمداران و مجهتدین، تفکیک میان دین باوری و حکومت دینی را برنمی تابند. بر دخالت دین در شئونات اجتماعی و سیاسی از این منظر تردیدی روا نیست. ریشه های نابرابری بین زن و مرد نه در تفاوت های بیولوژیک، که در روابط اقتصادی- اجتماعی نهفته است و دین ها با سرپوش گذاشتن بر این ریشه ها و الهی کردن آنها سعی در ابدی کردنشان داشته اند. فمینیست های اسلامی برای تطبیق متون دینی با اعتقادات و اندیشه های پیش ساخته خود به تأویل آیات قرآن می پردازند، حال آنکه روش اجتهادی، تفسیر آیات قرآنی و روایات را تنها در چارچوب اصول پذیرفته شده عقلایی و شرعی معتبر می داند و بر استفاده ابزاری از آیات قرآن در توجیه عقاید و دیدگاه های بیگانه مهر بطلان می زند .در ایران اسلامی، رهائی زنان و برابری حقوقی – اجتماعی آنها لزوماً از جدا کردن دین از حکومت و عرصه های عمومی می گذرد و پرواضح است که این مسأله با سرنگونی این رژیم گره خورده است. فمینسم اسلامی، معجون کهنه شدۀ دوران إصلاحات اسلامی است که مانند خود آنها باید به گور تاریخ سپرده شود.

فائزه هاشمی در اینجا و همه جا به عنوان عضوی از خانوادۀ مافیائی «هاشمی» همراه باباش و برادرانش، از معماران این رژیم بوده اند و سالها مسئولیت سرکوب و کشتار و غارت مردم را بر گرده هایشان حمل می کنند، او سعی دارد خود و خانواده اش را از این مسئولیتها مبرا جلوه دهد و برای خودش آبروئی نداشته بخرد تا سکۀ معاملاتش با اپوزیسیون بورژوائی و حامیان آمریکائی شان شود. در زبان او انقلاب اسلامی و دوران طلائی امامش همان طنینی را دارد که برای همۀ  رانده شدگان از قدرت کنونی. «ببینید ده سال اول که موضوعاتی که پیش آمد در ذات هر انقلاب و دوران انقلابیگری است و می‌گذاریم کنار و مرا با آن کاری نیست. بعد در دوران ریاست جمهوری‌ بابا و بعد در ادامه‌ی دوران آقای خاتمی، اگر همان راه رفته شده بود، به مسیر درست می‌افتادیم، که متأسفانه از راه خارج شدیم. بابا فکر می‌کرد می‌تواند اوضاع را اصلاح کند؛ که نشد. بابا و ما، یعنی کل خانواده، نه در مسائل مالی و نه در شراکت در جنایت دامن‌مان پاک است و به امید خدا چنین نیز بمانیم!»

جنایات هاشمی رفسنجانی را مسلماً نمی توان به پای دخترش نوشت اما کتمان و توجیه دستاوردهای جنایتکارانه و اسف بار اقتصادی- سیاسی و اجتماعی بابا و دفاع از حفظ نظام و نزدیکی به دیدگاه‌های اپوزیسیون راست ترامپی از جانب دختر رفسنجانی نابخشودنی است. البته ما انتظار نداریم که فائزه رفسنجانی و خانوادۀ او که بهره مندان درجۀ اول رانت خواری پدرش هستند و هنوز هم به مواهب این نظام  دل خوش دارند، مخالف آن شوند. اما داوری نسبت به یک دورۀ مهم حاکمیت و نقش رفسنجانی به عنوان شخصیت دوم رژیم، معیار بزرگی برای راستی آزمائی دختر رفسنجانی است. هاشمی رفسنجانی در راه ایجاد و تحکیم ولایت فقیه از هیچ عملی فروگذار نکرده بود در «رهبر شدن» خامنه ای نقش عمده ای بازی کرد و تا آخر عمرش در کنار یار غارش خامنه ای، خدمتگزار، طراح و مجری پروژۀ حکومت ولایی خمینی گردید. او در مقام یکی از معماران ساختمان جمهوری اسلامی، با بنا نهادن خشتی کج در به وجود آوردن این بنای ویرانگر نقش مهمی بازی کرد. در سال های ۶٠ و بعد از آن، رفسنجانی مستقیماً در سرکوب و اعدام ها و ترور مخالفان در داخل و خارج دست داشت. نام او در کنار سایر زمامداران جمهوری اسلامی مانند علی فلاحیان وزیر قاتل اطلاعات در کنار متهمان دادگاه میکونوس، مسؤل رسیدگی به کشتار رهبران حزب دموکرات کردستان، عبدالرحمان قاسملو، عبدالله قادری آذر، فاضل رسول، صادق شرفکندی و فتاح عبدلی – به عنوان یکی از آمران ردۀ اول این ترور و همچنین در میان مظنونانِ دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان آرژانتین ذکر شده است. هم او بود که در مقام امام نماز جمعه، در مورد کشتار زندانیان سیاسی گفت: «ما نون اضافی نداریم که به آنها بدهیم». در اردیبهشت ۱۳۶٩ نود فعال ملی- مذهبی نامه ای به او نوشتند و از وضع موجود انتقاد کردند. جواب او هتک حرمت و ضرب و شتم و زندان بود. او حتی به یار قدیمش عزت الله سحابی رحم نکرد. در جواب اینکه چرا این کار را کرده گفت: «رویش را زیاد کرده بود، دادم رویش را کم کنند». در زمان ریاست جمهوری او در تابستان سال ۱۳٧۵ بود که توطئۀ قتل نافرجام ۲۱ نفر از اعضای کانون نویسندگان ایران به وقوع پیوست. وزارت اطلاعات رژیم به دست مصطفی کاظمی نامی در صدد برآمد که هنگام مسافرت نویسندگان به ارمنستان، با ایجاد تصادفی مصنوعی اتوبوس آنها را به دره پرتاب کند که با هشیاری تنی چند از آنها عقیم ماند.

رفسنجانی بلافاصله پس از پایان جنگ قدرت خونین در خرداد سال ۱۳۶٠ و عزل بنی صدر که در آن دست داشت و از تاریخ ۲۱ مهرماه همان سال به نمایندگی از طرف آیت‌الله خمینی در شورای عالی دفاع منصوب شد. او پس از آن و به آرامی، تاثیرگذارترین چهره سیاسی در جنگ شد و از اواسط جنگ نیز فرماندهی آن را برعهده گرفت. بعد از فتح خرمشهر و شروع عقب نشینی عراق، استراتژی تهاجمی ایران، تحت لوای شعار جنگ جنگ تا پیروزی و فتح کربلا و قدس، توسط او به پیش برده شد. گفتگوئی با احمد خممینی منتشر شده در روزنامۀ جمهوری اسلامی (۴ فروردین ۱۳٧۴) حکایت از آن دارد که حتی خمینی با ادامۀ جنگ پس از فتح خرمشهر موافق نبود. این رفسنجانی بود که او را به ادامۀ جنگ متقاعد ساخت. رفسنجانی در اواخر سال۱۳۶٠ در گفتگویی با هفته نامه موقف عربی اعلام کرد: «ما نمی‌خواهیم در سایه رژیم فعلی عراق، به هیچ توافقی با بغداد برسیم … و این سری نیست که آن را فاش کنم که صدام حسین توسط میانجی‌ها موافقت کرد طبق مواد و شرایط قرارداد الجزایر و بدون قید و شرط، عقب‌نشینی کند … ولی ما این پیشنهاد را رد کردیم و با هرگونه توافقی مخالفت خواهیم کرد.» رفسنجانی اضافه کرد: «این توافق باید با ملت عراق و پس از پیروزی امضا گردد. ما حاضر نیستیم دست از حمایت سازمان های مخالف رژیم عراق برداریم.» (روزنامه جمهوری اسلامی- ۲۷ اسفند ۱۳۶٠) در همین زمینه او به توجیه تلفات سنگین جنگ پرداخته است:

«اگر چه در جنگ ما تلفات داده‌ایم اما اگر بخواهیم تلفات هشت سال جنگ تحمیلی را با تلفاتی که در همین هشت سال گذشته بر اثر تصادفات جاده‌ای مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که تعدادش بسیار کم است چرا که سالانه ۳۰ هزار کشته جاده‌ای و خیابانی داریم. بنابراین ما می‌دانیم که در جنگ تلفات داده‌ایم و بهترین انسان‌ها بوده‌اند اما یک ارتش عظیم تبلیغاتی برای کشورمان به راه انداختیم که پس از این در هر جا که نیاز باشد حضورشان کم نخواهد شد. شهدا، جانبازان و رزمندگان همواره برای کشور الهام‌ بخش هستند.» (ایسنا- ۶ مهر ۱۳۹۳)

 جای پای بابا رفسنجانی در تمام بازی های سیاسی پشت پردۀ جمهوری اسلامی به چشم می خورد. ماجرای رابرت مک فارلین، مشاور امنیت ملی ریگان، که از طرف او به همراه اولیور نورث، تحلیل گر سازمان سیا، برای مذاکره و تحویل سلاح اسرائیلی و آزاد کردن گروگان های آمریکائی در لبنان به ایران آمده بود ( ۱۲ آبان ۱۳۶۵) از آن جمله است. رفسنجانی کارگردان اصلی این ماجرا بود که توسط مهدی هاشمی برادر داماد منتظری در یک روزنامۀ لبنانی (الشراع) فاش گردید. خود او هم خبر را از امید نجف آبادی کسب کرده بود و بیت منتظری هم از آن اطلاع داشتند. نتایج افشاگری ها برای ایران و آمریکا، به دلایل مشخصی سنگین بود: برای جمهوری اسلامی، به این علت که معلوم شد تسلیحات آمریکایی، توسط اسرائیل به ایران فرستاده شده است و برای آمریکا، از آن جهت که پول حاصل از معامله اسلحه، بر خلاف مصوبه کنگره آمریکا در ممنوعیت کمک به ضدانقلابیون نیکاراگوئه (ایران- کنترا)، صرف کمک به همان‌ها شده بود. مهدی هاشمی و امید نجف آبادی، هزینۀ «فضولی» هایشان را با اعدامشان دادند. شکست استراتژی جنگ طلبانۀ رژیم که با قربانی شدن صدها هزار شهروند ایرانی و عراقی همراه بود، او و اربابش خمینی را واداشت که جام زهر قبول آتش بس را سر بکشند. این افسانه که رفسنجانی در پایان دادن به جنگ نقش اصلی را بازی کرد و از این بابت طرفدارانش می خواهند از او چهره ای صلح دوست بسازند، با مراجعه به گفته های خود او و محسن رضائی نفش بر آب می شود، چرا که در سال ۶٧، وضعیت سپاه و ارتش در جنگ بشدت خراب شده بود. کمبود بودجه و شکست های پی درپی و حتی رها کردن میدان های جنگ، ادامۀ آن را غیر ممکن ساخته بود.

سال های بعد از جنگ، رژیم با دو مسأله روبرو بود، بازسازی ساختارها و اقتصاد درهم شکسته و جلوگیری از هرگونه حرکت اعتراضی که پایان جنگ، مفر حضور آن را بوجود آورده بود. سرکوب و کشتار مخالفان و ایجاد رعب و هراس در میان مردم، اولین گام در این مسیر بود. در کشتارهای سال ١٣۶٧در زندانهای جمهوری اسلامی، نزدیک به پنج هزار زندانی سیاسی اعدام شدند، گرچه رفسنجانی در آن زمان ظاهراً در ردۀ اول قدرت اجرائی نبود اما هیچگاه ندای مخالفتی با این کشتارها سر نداد. برعکس چند وقت پیش که نوارهای صوتی منتظری در رابطه با مجریان این کشتارها پخش شد، به دفاع از آن پرداخت و آن را «توطئه ای برای لطمه زدن به شخصیت امام امت» دانست.

مانوورهای او در مجلس خبرگان بعد از مرگ خمینی، برای به کرسی نشاندن رهبری خامنه ای برهمگان روشن است. بلافاصله بعد از این عمل، مانوور دیگری برای تغییر قانون اساسی انجام شد که بتواند قبای دوخته شده برای خامنه ای را اندازۀ تنش کند. با حذف «رهبری شورائی»، مطلقیت ولایت فقیه تثبیت گردید. حذف پست نخست وزیری و تحکیم موقعیت ریاست جمهوری برای رفسنجانی که در ۱۳۶٨ به این مقام دست یافت، فرصتی بود که او بتواند یک قدرت دو پایه ای را با ولی فقیه شکل دهد. رفسنجانی امید داشت که «هم رزم» دیرینش خوش خدمتی او را فراموش نخواهد کرد و او را در این بازی قدرت شریک خواهد ساخت. اما این بازی در نمایش جمهوری اسلامی به طریق دیگری رقم خورد. رفسنجانی همواره سعی داشت قطبی میانه مابین اصلاح طلبان و أصول گراها بوجود بیاورد. در این جریان اعتدالی کسانی مانند مطهری، بهشتی، موسوی اردبیلی، ولایتی و غیره نیز بودند و با مؤتلفه نزدیکی داشتند و از نظر اقتصادی با طبیبیان و نیلی، نوربخش و دیگر لیبرال ها یا نئولیبرال ها نزدیک بود. در عین حال رفسنجانی با بخش های دیگر (مانند مجاهدین انقلاب اسلامی) هم ارتباط داشت و تا مدت ها توانست آنها را به خدمت خود یعنی خدمت جناح خود درآورد. حزب کارگزاران که همان اعتدالی ها بودند و هستند از آغاز ریاست جمهوری او حضور سیاسی داشت، اما با کنار گذاشتن او و سپس مرگ مشکوکش، این جریان هم به حاشیه رانده شد. فائزه هاشمی و خانواده اش و بسیاری دیگران که از دایره قدرت به کناری نهاده شده اند ولی هنوز به نظام چسبیده اند نمی توانند “دوران طلائی ” امام و قداست و مظلومیت رفسنجانی را به خورد مردم بدهند.

اشک تمساح امروز فائزه هاشمی و همپالگی هایش و میدانی که امثال عباس میلانی این سرسپردۀ امپریالیسم آمریکا برای بدبختی های مردم و خرابی أوضاع و چشم انداز سیاهی که او برای جمهوری اسلامی ترسیم می کند، نه از سر غم خواری برای درد و رنج کارگران و زحمتکشان و نه برای دفع ستم بر آنهاست. او در نهایت، خواستار نجات “انقلابی” است که امثال خانوادۀ او را به قلۀ قدرت پرتاب کرد و۴۳ سال است که از مواهب آن بهره مندند.

روشن است بسیاری از مسائلی که نگرانی و مقابلۀ اقشار میانی را، با حکومت دامن می زند، برای کارگران و زحمتکشان نیز که غم نان و کار و مسکن دارند، مطرح است. انواع تبعیض های جنسیتی و اجتماعی، سانسور و نقض مستمر آزادی ها و ممانعت از هرگونه سازمانیافتگی اقتصادی – سیاسی، خلاصه تمام مطالبات انباشت شدۀ دموکراتیک که در طی این چهل و اندی سال سرکوب گردیده اند، به طور حتم نگرانی های کارگران و زحمتکشان و نیروهای انقلابی هم هستند. ستم سیاسی بر گردۀ توده های فرودست جامعه سنگین تر و شدیدتر است و مانع بزرگی در راه رهائی نهائی آنهاست. از این رو طرح و پیشبرد این مسائل دموکراتیک بیش از هرکس وظیفۀ نیروهای پیشرو کارگری و انقلابی است. با این تفاوت که دموکراتیسم طبقۀ کارگر پیگیرترین نوع دموکراتیسم است و برای به فرجام رساندن آن نه تنها سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی را هدف گرفته بلکه نظام مبتنی بر استثمار و طبقات یعنی سرمایه داری را نیز آماج حملاتش قرار می دهد. تأکید بر تمایز و استقلال و وحدت این گرایش در جنبش امروز، نه از سر نفاق و تفرقه اندازی است و نه یک ماجراجوئی جداسری، بلکه کمک به ایجاد آن شرایطی است که ضمن سرنگونی جمهوری اسلامی راه را برای پیروزی نهائی بر سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم بگشاید و مانع برآمد بدیل های ضد انقلابی از نوعی که فائزۀ رفسنجانی خواهان آن است، شود.

بهزاد مالکی، ۲۱ تیر ۱۴۰۰

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)