ویدئوی این مطلب را می توانید در یوتیوب ببینید

http://www.youtube.com/watch?v=dwx4KbVjF7o

جهان کیچ، جهان وانموده هاست، جهانی که در آن استعاره جانشین واقعیت می شود. سیطرۀ نشانه ها ، ایماژها ، و بازنمایی ها در جهان کیچ چنان فراگیر است که امر واقع بطور کلی محو شده، نشانه ها نقاب واقعیت می شوند طوری که دیگر کسی قادر نخواهد شد فرع را از اصل تشخیص دهد. مثلن صنعت چینی وانموده ی صنعت غربی ست برای همین انطباق بیشتری با جهان کیچ امروزین دارد. اگر طبیعی سازی را خصیصه ی اصلی هنر افلاطونی یا کلاسیک بدانیم و خلاقیت را به هنر مدرن ربط دهیم بی شک حالا با حکومت وانموده ها و حاکمیتِ کُد طرفیم. دمکراسی اسلامی وانموده ی یک وانموده ی دیگر است که دمکراسی کاپیتالیستی آن را به خاور میانه حقنه کرده و کار اتاق های فکر در ایران همین این همانی ست.

اینها را می نویسم تا به لولاهایی اشاره کنم که نویسنده امروزی را مجبور می کند از ورطه ای به ورطه ی دیگر در بغلطد. حالا دیگر ناگزیریم سیاست ادبی را جانشین ادبیات سیاسی کنیم. تنها با اتخاذ این رویکرد است که می شود جهان تازه ای را جایگزین جهان کیچ کرد. نویسنده ی امروزین برای اینکه باشد ناگزیر است که برخلاف نویسنده سیاست باز قبلی به طرز فجیعی سیاسی باشد و این یکی از مهمترین لولاهای فرهنگی ست که باید از آن به مثابه ی پاساژی جهت گذر از یک بغرنج به یک وضعیت خلاق بهره برد.

کیچ سرطان معاصر ما ایرانی هاست، همه در هر صنفی به آن دچاریم و من اینجا اصرار دارم دوباره آن را گوشزد کنم. کیچ در اساس واژه ای آلمانی ست که یعنی باسمه ای، آبکی! هرمان بروخ برای اولین بار کیچ را به جای هنر پست آورده و میلان کوندرا متن ساده و پیش پاافتاده را کیچ نامیده البته حالا آدم کیچ و رفتار کیچ و دیدگاه کیچ هم داریم. بروخ به جایی از کیچ می زند و کوندرا آن را در فکرهای نوشتارش بسط می دهد.ماتیو تینو کیچ را به سانتی مانتالیسم متنی ربط می دهد و سرا راتس آن را به کامیونیسم بزکی-کرداری مرتبط می داند.در جامعه ی ایرانی ولی کیچ بشدت در حال تولید است و کسی را با آن کاری نیست! دیکتاتوری کیچ از شعر و معر و داستان و خطابه گرفته تا سیاست و دیانت دارد بیداد می کند

البته دمکراسی به این صورتی که جهان دارد تجربه اش می کند نیز دستگاه کیچ سازی ست! در هر انتخاباتی ما با کیچ های شخصیتی طرفیم! پای آرا، پای رأی، پای آری و نه را برای رفع تردید وسط می کشند.آری و نه فلسفه بازند،فلسفه ساز نیستند.علم را همیشه تردید تولید کرده در حالی که آری و نه را برای اینکه عده ای دور یک هیچ، پشت یک پوچ جمع شوند به کار گرفته اند! من در این حلقه ها شخصیت نمی بینم.تنها تردید است که به آدمی فردیت می دهد.برای همین است که از هر انتخابی، انتخاباتی متنفرم، از این ماشینی که آزادی را می کشد تا رای جمع کند. دمکراسی برای اینکه کارساز باشد باید بی خیال فنّ یکسان سا. زی شود وگرنه هیچ نقشی نمی تواند ایفا کند مگر اینکه مدام آلت دست تبلیغات کاپیتالیستی شود

 تو خورشید را می شناسی، کهکشان راه شیری را می شناسی، تو ماه را می شناسی، تو اینهمه را می شناسی اما اینها تو را نمی شناسند پس تو بزرگ است تو خطرناک است چون می تواند فکر کند برای همین سیاست می خواهد که نابودش کند دیانت می خواهد از هستی ساقط اش کند.به فرد می گوید کافر! در حالی که او انکار نمی کند تردید می کند! همیشه تردید، سیاست و دیانت این هر دو را خلع سلاح کرده.تردید نمی دانمی ست که می خواهد بداند پس راه می رود سوال می کند، و سوال تنها چیزی ست که دین را، دیانت را ناکار می کند! اینروزها فرد کمیاب است، چون صنعت کیچ فرد نمی خواهد، گله می خواهد. متاسفانه اغلب دولت های اکنونی تولید دایه مهربان تر از مادری به نام دمکراسی ست که چیزی جز دیکتاتوری اکثریت نیست. اگر چه دمکراتها این کشیشان مدرن معتقدند که خواست و اراده ی مردم خط مشی دولت ها را تعیین کرده آنها را کنترل می کند اما این تنها موعظه ای بالای منبر است و افسانه ای بیش نیست. اراده ی مردمی دائم دچار تغییر است و مدیاها این فرمانبران مراکز بانکی با کیشّی به فیشی می توانند مثل موم آنها را به هر شکلی که می خواهند درآورند. از طرفی در طول تاریخ همیشه عده ای که در اقلیت بودند از بقیه آگاهی بیشتری داشتند اما دمکراسی کمک می کند که دائم جماعت نادان تصمیم گرفته آن اقلیت مفلوک در برابر یک انتخاب ابلهانه قرار بگیرد و از زور و اجبار پیروی کند.

 آزادی اولین شرط رشد فردی ست و عدالت و برابری آن را بیمه می کند. دمکراسی غربی در آغاز آزادی را اپیدمی کرده بود اما چون توجه ای به برابری نداشت در نهایت آن را تنها به عده ای که در برج هیرارشی استقرار داشتند هدیه کرد. امروزه در کشورهای غربی آزادی به طرز فجیعی وجود دارد اما تنها طبقه ی کوچکی آزاد است چون همه نمی توانند آن را بخرند. حالا قلاده از دور گردن برده ها باز شده جای آن ظاهرن کراوات بسته شده با این وجود برده ی قبلی هنوز کارگر و کارمندی ست که ازعهده خرید آزادی دلخواهش برنمی آید. پس آزادی هرگز نمی تواند در یک جامعه طبقاتی که هیرارشی در آن بیداد می کند تحقق پیدا کند. بدون برابری آزادی شوخی دنباله داری ست که سالهاست بصورت سریالی از تلویزیون غرب دارد پخش می شود. امروزه غربی ها بدون آنکه بخواهند آزادند اما بدون آنکه بدانند فقط آزادند که ارباب خود را انتخاب کنند و همین دمکراسی در بسته های نازل تری به کشورهای جهان سوم نیز صادر می شود. اگر در بریتانیا قدرت مدام بین محافظه کارها و لیبرها دست به دست می شود اگر در امریکا همین دو گروهِ تغییر نام داده بصورت پریودیک غنائم را بین خود تقسیم می کنند لااقل ظاهری اختیار کرده اند که قتل فردیت و آزادی همگانی را عمده نمی کند اما همین مدل وقتی به کشوری مثل ایران می رسد در دو بسته ی به ظاهر جدا از هم مثل روحانیت و روحانیون تعریف می شود که طی چند سال اخیر حتی خودشان را تحمل نکرده دیکتاتوری تا بدانجا پیش رفته که جنگ انتخاباتی در یک بیت آغاز و همان جا به پایان می رسد. در غرب مردم لااقل آزادند که ارباب خود را انتخاب کنند اما در جامعه باز مانده از رشدِ ایران، سیطره استبداد و ظلم و چپاول تا بدان حد پیش رفته که اکثریت ابتدا خاموش و سپس سنگسار و حالا در اغمای کامل به سر می برند. این وسط ژورنالیسم که پیش ترخود را وجدان آگاه مردم می دانسته جنازه ای ست که در داخل و خارج تنها نقشی را که به آنها دیکته می شود ایفا می کند. رهبر کنونی ایران پیش تر در بهترین وضعی که داشته تنها یک کیچ سیاسی بود، بسیاری از مدیاها طی این سالها به بهانه های مختلف خبر بیماریِ این وانهاده ی خمینی را در بوق کرده در انتظار مرگش نشستند. خامنه ای برای اینها مهم بود چون هنوز عروسکی ست که جای رهبری سیاسی نشسته، مدیاها هنوز منتظر مرگ جسمی اویند و غافل اند که خامنه ای پیش تر مرگ سیاسیِ خود را اعلام کرده. بین تمام رجال اسلامیست، موسوی تنها رهبر پشت پرده نشین بود که لااقل بیش از بیست سال تحمل کرده بود پشت پرده بنشیند وعلی رغم اینکه تفاوت چندانی با خامنه ای نداشت اما رهبر مریض ایران او را نیز به زندان انداخت و دقیقن با حبسِ او، خامنه ای مرگ سیاسی خود را اعلام کرده اما مدیاها از این مرگ بزرگ ننوشتند و نگفتند. در حالی که برخی از شاگردان مکتبی خامنه ای حالا خارج نشین اند و اغلب در بی بی سی و صدای امریکا به کار گمارده شده اند اما نشریات به ظاهر مستقل و ظاهرن تیزهوش هرگز پی به مرگ سیاسی او نبرده اند.طی این مرگ سیاسی خامنه ای فرصت نکرد چیزی را که بقیه نفهمیده اند بفهمد و هنوز توی فیلمی که در سینمای ایران در حال اکران است بازیگری مرده ست که رُل اصلی دارد و دوربین ها هنوز روی جنازه ی در حال تشییع اش زوم کرده اند. سیاستمداران قمی ایرانی سالهاست که در اغمایند اما خامنه ای بطور کامل مرده و بعید است بتواند خطاهایش را رفع و رفو کند. این جسد فکری بی آنکه بداند دارد پای جنازه انقلاب اسلامی به جای گریه قاه قاه می خندد اما مدیاها چشم ندارند که ببینند.همانطوری که خامنه ای نمایه مرگ ایدئولوژی اسلامی ست هر رییس جمهوری که در ایران انتخاب می شود همچون حجاب، مرگ آن ایدئولوژی را برای چهار سال دیگر مخفی نگه می دارد و برخی با شرکت در این بالماسکه ها کمک می کنند که بوی گندشان دیرتر فراگیر شود.انتخابات در ایران تنها نیروگاهی ست که الکتریسیته مصرفی سردخانه های فکری را تولید می کند. سردخانه ای که در آن تنها از جسد ایدئولوژی اسلامی نگهداری می شود و اگر برسد آن روز که به این سردخانه برق نرسد کارشان دیگر تمام است. اینک در غیاب آزادی و برابری، جامعه ایران تبدیل به یک هرم رقابت طبقاتی شده که بر پایه ی تسلط طبقه بالایی برطبقات پایینی تشکیل شده. بی شک تا زمانی که ایران یک جامعه ی “بکش تا کشته نشوی” و “هرکس برای خودش” است، هیچ جنبشی در آن حتی اگر خودش را سبز کرده باشد راه به جایی نخواهد برد.متاسفانه هنوز مردم در تظاهرات خیابانی شعار می دهند « یا مرگ یا آزادی » و بدین ترتیب، مرگ را کنار آزادی تبلیغ می کنند در حالی که باید برای آزادی فقط زندگی کرد اصلن علت شکست نهضت صدساله آزادیخواهانه ی ما این بوده که جای زندگی دائم مرگ را تبلیغ می کردیم. ما برای آزادی به زندان رفتیم و اعدام شدیم اما هرگز بخاطر آزادی زندگی نکردیم آن را به بغل دستی مان آموزش ندادیم برای همین دمکراسی هم در کشور ما قیافه ای جز دیکتاتوری مطلق پیدا نکرد. تا آنجا که من شناخت دارم هنوز اغلب احزاب و دسته جات کوچک و بزرگ سیاسی، پیِ منافع و ایده های اسقاطی خودشانند.

 وقتی سابینا یکی از شخصیتهای اصلی رمان «بار هستی»ِ کوندرا،همراه سناتوری آمریکایی و چهار دختر و پسرش به گردش می‌رود، سناتور با دست کودکان را که سرگرم بازی بودند نشان می‌دهد و می‌گوید معنی خوشبختی همین است. اینجاست که سابینا می توانست از او بپرسد اگر حالا یکی از بچه‌ها آن دیگری را کتک بزند باز بازی آنها خوشبختی را تداعی می کند؟ وقتی قلب، لب به سخن باز کرد، کسی دوست ندارد که خرد اعتراض کند. در قلمرو «کیچ» دیکتاتوری احساس همیشه حرف اول را می زند. آدمها همه پیش از آنکه فراموش شوند، هیئت «کیچ» می گیرند. متاسفانه «کیچ» ایستگاه ارتباطی میان هستی و فراموشی ست. «کیچ» پرده‌ای است که کمک می کند هرچیزی را که با مزاق عاطفی مان سازگار نیست مخفی کنیم. زنی سالهاست که با همسرخود مشکل دارد و در حالی که آرزومند طلاق است از او جدا نمی شود و مدام این گزاره کیچ را برای همه تکرار می کند. «من فقط به خاطر بچه‌هایم با این مرد زندگی می کنم» این جمله«کیچ» است چون اگر بچه‌ای وجود نداشت تا به خاطرش آنگونه که نمی‌خواهد زندگی نکند باز زندگی می کرد. او پیش از آنکه زن باشد دارد کار سیاسی می کند در واقع هیچ کس بهتر از یک سیاستمدار به تاثیرگذاری کیچ پی نبرده است. برای همین است که تا سر و کلهٔ یک عکاس در نزدیکی دیوید کامرون پیدا می شود، با شتاب سوی اولین کودکی که دم دستش باشد می‌رود، او را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد تا مخاطب با تماشای کیچ تازه ای به ادراک زیبایی برسد. در یکی از اولین خطابه های جمارانی، پسربچه ای از بالای سرها دست به دست پیش برده می شود تا خمینی او را ببوسد،خامنه ای که به رشت می رود پیشانی پیرمردی کشاورز را می بوسد، در یکی از سفرهایش به خوزستان،احمدی نژاد همچنان که بر فراز وانتی ایستاده از کیسه خلیفه در می آورد و به دختر بچه ای فقیر می بخشد این تصاویر همه کیچ اند! یک دروغ زیبا برای پوشاندن زشتی، بی عدالتی و ظلم مدام بازتولید می شود اما کسی درک نمی کند که کیچ و کیچ و کیچ همان دشمن اصلی ست . هر جامعه یا کشوری که زیر سیطره ی کیچ باشد توتالیتر است.در واقع اینجاهاست که آدمها رفته رفته بدل به کیچ می شوند.خمینی یک کیچ است، خامنه ای کیچ و احمدی نژاد هم کیچی دیگر! فمنیسم هم که مسلمان شود به مثابه ی نگرشی کیچ عمل می کند چون تاثیر آن دیگری را که می تواند بی اثرش کند برنمی تابد چون اغلب از خرد دور است و رفتاری احساسی دارد. اغلب روشنفکران ایرانی با پدیده فمنیسم و برابری و زن برخوردی کیچ محور دارند. اینها زن را و حقوقش را نمی شناسند فقط حاضرند بخشی از حق مردانه ی خود را به او بدهند. زنان ایرانی هم به دلیل فقدان تجربه قدرت با استتیکی مردانه پی برابری هستند و کیچ های رفتاری و بزک های زنخواهانه به سرعت دارد بازتولید می شود حالا دیگر زن جای کودک را گرفته و سیاست پیشه گان جای کودک بر سرو روی زن دست می کشند و این تصویری ست که هر روزه مدیاها بازتولیدش می کنند.بیشتر احزاب سیاسی ایرانی رویکردی عقلانی ندارند و بر کیش ها و الگوها متکی اند، پس کیچ اند! راه پیمائی میلیونی جنبش سبز هم یک کیچ سیاسی بود چون مردمی متعلق به آرا و اندیشه های مختلف را زیر یک علم برده بود. آنها را خرد به پیش نمی برد بلکه غرور نقش آفرینی می کرد تنفر و انزجار رهبری می کرد که هر دو از نشانه های کیچ است در واقع در آن روز بزرگ کسی راه پیمایی نمی کرد بلکه هر که راه خودش را می رفت. مخالفت با دیکتاتوری یا تقدیس دمکراسی!؟ هیچکدام تعیین کننده نبود بلکه جذابیت احساسیِ کیچ بود که همه را به صف کرده بود. اینها را نوشتم که بگویم اگر یکی هست که کیچ نیست، کیچ اش نکنیم. چند سال پیش به افتتاحیه فیلمی درباره ابراهیم گلستان که مسعود بهنود ساخته بود دعوت شدم. وقتی که فیلم تمام شد به بهنود اعتراض کردم و احتمالن او هرگز نفهمید چرا!!!؟ بهنود در فیلمش به طرز ابلهانه ای از کهولت پیرمرد سواستفاده کرده تصویری صرفن سیاسی از گلستان به دست داده بود در واقع کسی را که سیاست باز نبود،کیچ نبود کیچ کرده بود چون خودش کیچ بود، فکرش کیچ بود، رفتارش کیچ بود و دریغا که یک کیچ هرگز قادر نخواهد شد کیچ خودش را شناسایی کند

….

علی عبدالرضایی

یازده می 2013

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)