در این یادداشت سعی شده تا نظریه “کار پایه ارزش” بعنوان تنها سنگ بنا و گوهر اساسی اقتصاد سیاسی مارکس به چالش گرفته شود.

برای تبیین نظریه ی ارزش افزوده مارکس، ناگزیر از تعریف و توضیح برخی مفاهیم مرتبط با این نظریه هستیم.

کالا:

مارکس در “سرمایه” با معرفی و شرح ویژگی های “کالا” شروع می کند. و معتقد است ثروت در جوامع سرمایه داری به شکل توده عظیمی از کالا ها نمایان می شود. لذا بحث را با مفهوم کالا و خواص و مشخصات آن آغاز می کند.

کالا یک شئی خارجی است که اولا به وسیله خواص خود یک و یا چند نیاز انسان را برآورده می سازد و ثانیا هدف از تولید کالا، نه مصرف مستقیم تولیدکننده بلکه مبادله با کالای دیگری است و این ویژگی دوم کالا است که آنرا از سایر اشکال فعالیت های انسان متمایز می سازد، و نتیجه مستقیم تقسیم کار اجتماعی است، و به زبان دیگر بدون تقسیم کار اجتماعی تولید کالائی وجود نخواهد داشت و باید به این نکته مهم توجه شود، که عکس این موضوع صادق نیست. به بیان دیگر می توان در یک جامعه تقسیم کار اجتماعی کار را شاهد بود بدون اینکه الزاما مناسبات کالائی در آن وجود داشته باشد.

مارکس شکل کالائی مناسبات اقتصادی را تنها به عنوان یکی از اشکال ممکن زندگی اقتصادی می داند و نه شکل منحصر به فرد آن که برآمده از “طبیعت آدمی” باشد، این رویکرد به معنی وجود آغازی تاریخی برای شکل گیری مناسبات کالائی است، امری که تعارضی قاطع با ادعای ازلی و ابدی بودن این شکل خاص از زیست اقتصادی دارد.

ارزش مصرفی کالا:

کالا باید بتواند نیازی از انسان را مرتفع سازد، یا به عبارت دیگر مصرف کالاها به دلیل ویژگی که در آنهاست قادر به برطرف کردن نیازمندی خاصی – فیزیکی یا روانی – از انسان باشد.

ارزش مصرفی کالا، ناشی از خواص فیزیکی، شیمیائی، و غیره هر کالا ست . شناخت و کشف خواص گوناگون کالا ها امری تاریخی است و از سوی دیگر ارزش مصرفی نمایانگر رابطه میان مصرف کننده و کالا ست، و بررسی آن در حوزه اقتصاد سیاسی نیست. اما با این همه باید به یاد داشت، محصول یا کالایی که فاقد ارزش مصرفی باشد اصولا قابل مبادله نخواهد بود و به گفته مارکس “ارزش مصرفی در عین حال اساس ارزش مبادله است”

رابطه ارزش و ارزش مصرفی:

در باره رابطه میان “ارزش” و “ارزش مصرفی” یادآوری چند نکته ضروری است. باید توجه شود، ممکن است کالائی “ارزش مصرفی” داشته باشد، اما ” ارزش” نداشته باشد، تمامی کالاهائی که بدون انجام کار انسان موجود بوده و برای انسان مفید باشند، در این مقوله می گنجند، مثل، هوا، آب رودها، مراتع طبیعی، و غیره.

توجه شود، اگر کالائی فاقد “ارزش مصرفی” باشد، لزوما فاقد “ارزش” نیز هست، حتی اگر برای تولید آن نیروی کار مصرف شده باشد، روشن است در اینصورت، نیروی کاری که برای تولید کالای مذکور صرف شده در حقیقت به هدر رفته و به زعم مارکس حتی ” آن کار، کار شمرده نمی شود و بنابراین ارزشی هم بو جود نمی آورد”

ارزش مبادله ای کالا:

چنان که بیان شد، کالا اصولا برای مبادله با سایر کالاها تولید می شود، یعنی هدف از تولید آن کالا نه مصرف مستقیم توسط تولیدکننده بلکه مبادله با یک کالای دیگر است ، که حاوی ارزش مبادله ای باشد.

ارزش مبادله ای برخلاف ارزش مصرفی، یک امر بیرونی است و تنها هنگامی نمود می یابد که یک کالا در برابر کالای دیگر قرار گیرد. مقدار خاصی از گندم با مقادیر خاصی از گوشت، نمک، طلا ، و … مبادله می شود. به بیان دیگر “ارزش مبادله ای” بیان کمی نسبت های معینی از ارزش های مصرفی گوناگون است که قابل تبدیل به یکدیگرند.

رابطه ارزش و ارزش مبادله ای:

ارزش مبادله ای “نمود” ارزش مستتر در کالا یا به عبارت دیگر شکل پدیداری ارزش است. شکلی که به واسطه حذف ارزش مصرفی کالاها در فرآیند مبادله “ارزش” خود را از طریق آن متجلی می سازد و اهمیت بررسی این شکل ارزش از آن روست که بررسی شکل طبیعی یا “ارزش مصرفی “کالاها نه تنها قادر نیست تا ما را به درک “ارزش” رهنمون سازد بلکه تنها پس از نادیده گرفتن این “ارزش های مصرفی” یا اشکال طبیعی کالاها در فرآیند مبادله است که امکان درک کالا به عنوان چیزی واجد ارزش فراهم می آید. در حقیقت از آنجائی که ارزش مبادله ای تنها در وضعیتی وجود دارد که کالاها در برابر یکدیگر قرار گیرند و ” در جمع حاضر باشند” .

لذا ارزش مبادله ای از یک منظر رابطه ی میان کالاهای متفاوت است اما هر کالا دارای کیفیتی اجتماعی است که این کیفیت خود را به صورت کمی در ارزش مبادله نمایان می کند و به گفته مارکس می توان به جای این گفته که کالاها دارای ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای هستند. به صورت دقیق تر گفت که هر کالا صاحب یک “ارزش مصرفی” و یک “ارزش” است.

در شکل بندی دوره های تاریخی قبل از سرمایه داری، کالاها تنها به عنوان ارزش های مصرفی در برابر هم قرار می گرفتند و نسبت مبادله آنها متغیر، تصادفی، و نیز اختیاری بود. در ابتدای این راه، برای اینکه یک ارزش مصرفی به ارزش مبادله ای تبدیل شود، باید برای مالک خود از شکل ارزش مصرفی خارج و به عبارت دیگر مالک آن کالا نیازی به مصرف مستقیم آن نداشته باشد و در مقابل، فرد “مستقل” دیگری هم دارای ارزش مصرفی متفاوتی باشد که این کالا برای او نیز از شکل ارزش مصرفی خارج شده و به شکل مازاد نیاز وی در آید. در چنین وضعیتی مالکان کالاهای گوناگون قادرند به مثابه دارندگان خصوصی و مستقل آن کالاها به مبادله آنها اقدام کنند.

در حقیقت کالاها از نگاه مارکس، بنا بر “قانون ارزش” با یکدیگر مبادله می شوند، یعنی یک کالا با کالای دیگر به تناسب ارزش خود یا میزان کاری که صرف تولید آن شده مبادله می شوند.

مثلا اگر برای تولید یک واحد کالای A به X  ساعت کار نیاز است و هر واحد از کالای B با دو واحد از کالای A مبادله خواهد شد.

برای شرح دقیق تر قانون ارزش توجه به دو مساله زیر ضروری است:

کار انفرادی و کار اجتماعا لازم ،

اگر تولیدکنندگان مختلف، دو کالای یکسان را با صرف زمان های متفاوت تولید کنند، یعنی به عنوان مثال تولید کننده ی اول به دلیل عدم مهارت یا استفاده از شیوه تولید قدیمی تر و…. زمان بیشتری را صرف تولید هر واحد کالای مذکور کند،صرف این زمان بیشتر به مفهوم ارزشمند تر بودن کالای وی به نسبت  تولید کننده دوم که همان کالا را در زمان کوتاهتر تولید می کند، نیست. ارزش یک کالا برمبنای “زمان کار اجتماعن لازم” محاسبه می شود.

“زمان کار اجتماعن  لازم” زمانی است که برای تولید یک کالا در شرایط متعارف تولید و با میانگین مهارت و شدت کار متداول در یک جامعه معین لازم است. به بیان دیگر اگر برای یک کالا چندین تولیدکننده ی متفاوت وجود داشته باشد، بر اثر رقابت میان آنان برای فروش، تولید کننده ای که با استفاده از مهارت بیشتر یا تکنیک و ابزار تولید پیشرفته تر موفق شده تا زمان کمتری را جهت تولید کالای خویش صرف کند، می تواند کالای خود را ارزان تر بفروشد و آن تولید کننده ای که کالای خود را با صرف زمان بیشتر تولید کرده است. ناچار است بر اثر رقابت با تولید کننده ی اول، کالای خود را به بهایی کمتر از مقدار ساعتی که به صورت انفرادی صرف کرده است، به فروش برساند.

بر اثر رقابت ، جنبه های اجتماعی کار آشکار می شود و میانگین وزنی از کار لازم اجتماعی برای تولید هر کالای خاص پدید می آید و تمامی کارهای این تولید کنندگان بر مبنای این میانگین اجتماعی سنجیده می شود مثلا اگر در یک اجتماع معین اکثر تولید کنندگان یک محصول، هر واحد آن محصول را در زمان Tav تولید کنند و برخی از تولید کنندگان نیز به دلیل استفاده از تکنیک پیشرفته تر آن را با زمان کوتاه تر T1 و برخی دیگر به علت استفاده از ماشین آلات قدیمی در زمان طولانی تر T2 تولید کنند، میزان متوسط کار اجتماعن لازم در حدود Tav خواهد بود و تولیدکنندگانی که هر واحد کالا را با صرف زمان بیشتر T2 تولید می کنند، ناچار به فروش آن به قیمت Tav و در نتیجه متضرر می شود و از سوی دیگر تولیدکنندگانی که هر واحد کالا را در زمانی کمتر از زمان میانگین تولید می کنند، می توانند به مدت محدودی از سود بیشتر بهره مند شوند و این مدت تا زمانی است که بخش عمده ای از تولیدکنندگان با ارتقای تکنیک تولید و … موفق شوند تا میانگین کار اجتماعن لازم را از Tav به T1 تقلیل دهند.

کار ساده و کار پیچیده:

آیا میزان ارزش کار یک کارگر ساده و آموزش ندیده با یک کارگر ماهر یکسان است؟ می دانیم که برای تولید کالاهای گوناگون ، میزان متفاوتی از مهارت و میزان آموزش لازم است و اگر ارزش کالاها صرفا براساس زمان کار اجتماعن لازم محاسبه شود، تفاوت در میزان مهارت تولیدکنندگان چگونه ظاهر می شود؟

هر کار پیچیده عبارت است از ضریبی از کار ساده و لذا هر واحد از کار پیچیده با کمیت بیشتری از کار ساده محاسبه می شود. این شیوه تبدیل و بیان کار پیچیده به کار ساده، از سوی برخی منتقدان نظریه ی ارزش مورد اعتراض قرار گرفته که در صفحات بعد به آن می پردازیم.

مهارت اکتسابی

به عنوان نمونه اگر یک کارگر برای آموزش انجام کاری نیاز به T ساعت کار داشته باشد (شامل کار خود فرد آموزش گیرنده و نیز مر بیانش) و مدت زمان عمر کاری یک کارگر P باشد، آنگاه خواهیم داشت:

 ارزش هر ساعت کار  فرد آموزش ندیده (کار ساده): P/P = 1

ارزش هر ساعت کار فرد آموزش دیده (کار پیچیده): (P+T)/P = 1+T/P

لذا ارزش هر ساعت کار فرد آموزش دیده T/P بیش از ارزش هر ساعت کار ساده خواهد بود.

استعداد ذاتی

اگر تفاوت مهارت دو کارگر به استعدادهای فیزیکی یا ذهنی مربوط باشد و این توانایی موردی عمومی و مستقل از رشته تولیدی خاص باشد (نظیر هوش یا قدرت بدنی) آنگاه می ‌توان با انتقال دو کارگر به یک رشته مشترک تفاوت کارآیی آنها را بر حسب مفاهیم فیزیکی سنجید. اما در جهان واقعی افراد متعددی وجود دارند که استعداد آنها تنها در زمینه خاصی است و نمی ‌توان با انتقال وی به یک رشته تولیدی دیگر آن را اندازه گرفت (نظیر خوانندگان، ورزشکاران حرفه ‌ای و…) اما اگرچه این موارد افراد متعددی را شامل می ‌شوند اما قابلیت تولید شان در مقایسه با کل تولید به هیچ وجه قابل مقایسه نیست و تنها استثنا هایی بر قاعده محسوب می ‌شوند. از سوی دیگر سطح متوسط توانایی و استعداد طبیعی در هر رشته خاص تقریباً یکسان است و لذا تفاوت در میانگین متوسط مهارت لازم یک رشته تولیدی را در مقایسه با سایر رشته‌ ها می‌ توان با تقریب مناسبی تنها نتیجه تفاوت در آموزش فرض کرد.

پیش از ادامه بحث ذکر این نکته ضروری است که طرح مسأله ارزش به شیوه‌ ای که در بالا بیان شد، در سطح بالایی از تجرید صورت گرفته است؛ کالاها در جهان واقعی لزوماً بر مبنای ارزش خود مبادله نمی‌ شوند و عواملی چون عرضه و تقاضا، نرخ عمومی سود، هزینه تولید و… بر «قیمت» آنها تأثیرگذار است که مارکس در مجلد سوم سرمایه به آن پرداخته است.

سرشت دوگانه كار  تجسم یافته در کالاها

ماركس این بخش را با این ادعای فروتنانه آغاز می‌كند كه «نخستین كسی بودم كه این ماهیت دوگانه‌ی كار نهفته در كالاها را آشكار و به‌نحو انتقادی بررسی كردم. وچون این نكته برای فهم اقتصاد سیاسی تعیین كننده است توضیح بیشتری لازم است.» در اینجا ماركس همانند بخش اول بحث خود را با ارزش‌های مصرفی آغاز می‌كند. اینها محصولات مادی هستند كه كار انضمامی و سودمند آنها را تولید می‌كند، تنوع عظیم شكل‌های فرایند كار انضمامی مانند خیاطی، كفاشی، ریسندگی، بافندگی و كشاورزی و غیره مهم است چون بدون این كار انضمامی هیچ پایه‌ای برای اعمال مبادله وجود ندارد زیرا آشكارا كسی نمی‌خواهد محصولات یكسانی را مبادله كند. همین امر تقسیم كار اجتماعی را به‌وجود می‌آورد. به قول ماركس ارزش‌های مصرفی نمی‌توانند به‌عنوان كالا در برابر هم قرار گیرند مگر اینكه كار مفید نهفته در آنها از لحاظ كیفیت در هر مورد متفاوت باشد. در جامعه‌ای كه محصولاتش عموماً به‌شكل كالا درمی‌آیند، این تفاوت كیفی بین شكل‌های مفید كار، كه به‌طور مستقل و خصوصی توسط تولیدكنندگان منفرد انجام می‌شود، به نظام پیچیده‌ای تكامل می‌یابد كه همانا تقسیم كار اجتماعی است. در اینجا ماركس درون‌مایه‌ای را بسط می‌دهد كه در این فصل‌ها طنین‌انداز است: حركت از سادگی به پیچیدگی بیشتر و از جنبه‌های مولكولی ساده‌ی اقتصاد مبادله‌ای به دركی نظام‌مندتر.

در اینجا ماركس به بررسی برخی از جنبه ‌های عام كار مفید می ‌پردازد زیرا «كار به‌ مثابه ‌ی آفریننده ‌ی ارزش ‌های مصرفی و به ‌عنوان كار مفید مستقل از تمامی شكل ‌های جامعه شرط حیات انسان است.» كار مفید «ضرورت طبیعی و ابدی است كه میانجی ناگزیر رابطه ‌ی سوخت ‌و سازی بشر یا همان متابولیسم و بنابراین میانجی خود زندگی انسان است.»[۸] ماركس همواره بر كار به ‌مثابه‌ ی امری طبیعی و ناگزیر در همه ‌ی جوامع در مقابل نظر فوریه یعنی كار به‌ مثابه تفریح تاکید می ‌كرد. مخالفت ماركس با كار مجرد است نه با كار مفید. كار مفید ترکیبی ‌ست از دو عنصر: موادی كه طبیعت تامین می‌ كند و دیگری كار. در واقع هنگامی كه انسان به تولید می ‌پردازد فقط می ‌تواند مانند خود طبیعت عمل كند. این نكته‌ ی بنیادی بسیار مهم است كه هرآنچه انجام می ‌دهیم باید با قوانین طبیعی هم‌ خوان باشد، حتی در كار جرح و تعدیل طبیعت، خود نیروهای طبیعت نیز پیوسته به انسان یاری می‌ رسانند، به این ترتیب تنها منبع ثروت مادی یعنی ارزش‌ های مصرفی كه تولید می ‌شود فقط كار نیست بلکه ماركس با استعار‌ه‌ ای از ویلیام پتی كه سابقه‌ ی آن دست‌ كم به فرانسیس بیكن می ‌رسید كار را پدر ثروت مادی و زمین را مادر آن می‌ داند. ماركس در اینجا تمایز مهمی را بین ثروت یعنی كل ارزش ‌های مصرفی در اختیار افراد و ارزش یعنی زمان كار اجتماعاً لازم كه ارزش‌های مصرفی را بازنمایی می‌كند قائل است.

سپس ماركس به مسئله‌ی ارزش‌ها بازمی‌گردد تا همگنی آنها را یعنی تمامی محصولات كار انسانی را در تباین و تقابل با ناهمگنی كثیر ارزش‌های مصرفی و شكل‌های انضمامی كاركردن قرار دهد. شكل ‌های انضمامی كار مثلاً خیاطی و بافندگی كیفیتاً فعالیت‌های مولد متفاوت، و حاصل به ‌كار گیری مولد مغز، عضلات، اعصاب، دست‌های انسان و غیره و بنابراین به این معنا هر دو كار انسان یا به عبارتی اینها دو شكل متفاوت صرف كردن نیروی كار انسان هستند. مطمئناً برای اینكه نیروی كار انسان به ‌شكل معینی صرف شود باید به‌ سطح معینی از تكامل برسد، اما در هر حالت ارزش كالا بازنمود كار خالص و ساده‌ی انسان است، یعنی صرف‌ شدن كار انسانی. ماركس همین را كار مجرد می‌ نامد. این نوع كار با انواع گوناگون كار های انضمامی كه ارزش ‌های مصرفی را به ‌وجود می ‌آورد در تقابل است. در اینجا این سوال پیش می‌آید كه این عمل ماركس خودسرانه ‌است یا نه؟ یعنی آیا ماركس از بیرون، مقوله‌ای تصنعی بر واقعیت تحمیل می‌كند؟ ماركس درواقع فقط انتزاعی را بازتاب می‌دهد كه مبادلات كالایی گسترده به‌وجود می‌آورد.

پس ماركس ارزش را برحسب واحدهای كار مجرد ساده مفهوم‌پردازی می‌كند. این استاندارد اندازه‌گیری در كشورهای مختلف و در اعصار مختلف فرهنگی تغییر می‌كند اما در جامعه‌ای معین همیشه روشن است. این استرات‍ژی ماركس غالباً در سرمایه به‌كار گرفته می‌شود. خیلی واضح است كه استاندارد اندازه‌گیری به زمان و مكان مشروط است اما برای هدف تحلیل ما فرض می‌كنیم معلوم باشد. علاوه بر این در این مورد اخیر ماركس می‌گوید: «كار پیچیده یعنی كار ماهرانه فقط تصاعد هندسی یا دقیق‌تر مضروب كار ساده‌است. چنان‌كه كمیت كوچك‌تر یك كار پیچیده برابر‌ست با كمیت بزرگ‌تر یك كار ساده.»[۹] به گفته‌ی ماركس «تجربه نشان می‌دهد كه چنین تبدیلی پیوسته انجام می‌شود. كالایی می‌تواند محصول پیچیده‌ترین كار باشد اما ارزش آن سبب می‌شود تا برابر با محصول كار ساده‌ای قرار گیرد… برای ساده‌سازی ما هر شكل نیروی كار را نیروی كار ساده درنظر می‌گیریم.»[۱۰] به گفته‌ی هاروی درباره‌این بند بحث‌های زیادی درگرفته است. ماركس هرگز روشن نمی‌كند چه تجربه‌ای را مد نظر دارد. در نوشته‌های اقتصادی از این موضوع به‌عنوان مسئله‌ی تقلیل یا تحویل یاد می‌كنند، چون روشن نیست چگونه كار ماهرانه می‌تواند مستقل از ارزش كالای تولید‌شده به كار ساده تقلیل یابد. ماركس توضیح نمی‌دهد كه چگونه این تقلیل انجام می‌شود، فقط فرض می‌كند كه برای هدف تحلیل خود چنین تقلیلی را انجام می‌دهد یعنی تفاوت‌های كیفی كه ما در كار انضمامی تجربه می‌كنیم یعنی در كار مفید و ناهمگنی آن، در اینجا به چیزی كاملاً كمی و همگن تبدیل می‌شود. موضوع موردنظر ماركس این است كه جنبه‌های مجرد (همگن) و انضمامی (ناهمگن) كار در عمل واحد كاركردن وحدت می‌یابد، یعنی این‌طور نیست كه كار انتزاعی در یك بخش از كارخانه انجام می‌شود و كار انضمامی در بخشی دیگر. این دوگانگی درون فرایند واحد كار وجود دارد. ساختن پیراهنی كه ارزشی را در بر دارد، به این معناست كه هیچ تجسدی از ارزش بدون كار انضمامی كه پیراهن را می‌سازد وجود ندارد و علاوه براین ما نمی‌دانیم كه ارزش پیراهن چیست مگر آنكه با كفش، سیب و پرتقال مبادله شود. بنابراین بین كار انضمامی و مجرد رابطه‌ای هست. از طریق تضارب و تكاثر كارهای انضمامی‌است كه خط‌كش اندازه‌گیری كار مجرد پدیدار می‌شود. به گفته‌ی ماركس هر كاری عبارت است از صرف شدن نیروی كار انسانی به‌معنای فیزیولوژیك كلمه و در این خصوصیت كار انسانی یا كار مجرد انسانی ا‌ست كه ارزش كالاها به وجود می‌آید. از سوی دیگر هر كاری صرف‌شدن نیروی كار انسانی به شكلی خاص و با هدفی معین ا‌ست و این همانا خصوصیت كار مفید و مشخص است.

اكنون این استدلال، استدلال بخش اول را منعكس می‌سازد. كالا ارزش‌های مصرفی و ارزش‌های مبادله‌ای را درونی می‌سازد. فرایند كاری ویژه كار انضمامی مفید و كار مجرد یا ارزش (زمان كار اجتماعاً لازم) را در كالایی تجسد می‌بخشد كه حامل ارزش مبادله‌در بازار خواهد بود. پاسخ به این مسئله كه چگونه كار ماهرانه یا پیچیده می‌تواند به كار ساده تقلیل یابد، در بخش بعد شرح داده می‌شود كه در آن ماركس مسیر حركت كالا را به بازار دنبال و رابطه‌ی بین ارزش و ارزش مبادله‌ای را بررسی می‌كند.

کار ارزش مبادله ای کالاها:

مارکس برای اثبات نظریه ارزش خود از منطق زیر کمک می گیرد، کالاها با یکدیگر قابل مبادله هستند، بعنوان نمونه، X واحد از کالای a با Y واحد از کالای b و یا Z واحد از کالای c و….. قابل مبادله است، به بیان دیگر ارزش های مصرفی گوناگون با نسبت های مختلف قابل تبدیل به یکدیگرند. پس یک کالای خاص دارای ارزش های مبادله متعدد است و در مقابل نیز آن ارزش های مبادله ای متعدد، ارزش مبادله ای آن کالای ویژه اند و در نتیجه خود با همان نسبت ها قابل معاوضه با هم هستند.

اگر X واحد از کالای Y = a واحد از کالای b

و اگر X واحد از کالای Z = a واحد از کالای C

پس: Z واحد از کالای Y = cواحد از کالای b

نتیجه دیگری که از بحث بالا به دست می آید آن است که ارزش مبادله تنها نمود یک عامل دیگر است یا به عبارت دیگر، عامل مشترکی در سه کالای فوق وجود دارد که X واحد از کالای a و Y واحد از کالای b و Z واحد از کالای c ، به میزان یکسانی از این عامل مشترک بهره مند هستند و البته واضح است که این عامل مشترک قاعدتن نباید ارتباطی با ارزش مصرفی کالاها یا در حقیقت خواص فیزیکی، شیمیائی، و …. آن ها داشته باشد. زیرا در تجرید از مجموعه این خواص کالاها ست که رابطه مبادله ای بین آنها شکل می گیرد. مارکس برای تشریح بیشتر این موضوع نحوه محاسبه مساحت چند ضلعی ها را در هندسه مسطحه مثال می زند، که ابتدا چند ضلعی را به چند مثلث افراز می کنند اما برای محاسبه مساحت مثلث ها از شیوه ای ظاهرن متفاوت بهره می گیرند، یعنی حاصل ضرب نصف قاعده در ارتفاع و به همین نحو ارزش های مبادله ای نیز باید به عنصری مشترک تبدیل شوند که در تمامی آنها با مقادیر متفاوت موجود باشد.

در حقیقت ارزش های مصرف کالاهای گوناگون نشانگر اختلافات کیفی آنها هستند و دقیقا به دلیل همین اختلافات است که صاحبان آنها اقدام به مبادله آنها می کنند زیرا “هیچکس یک کالا را با همان کالا مبادله نمی کند” اما ارزش مبادله یکسان میزان واحدهای مختلف از کالاهای گوناگون، بیان کننده یکسان بودن کمیت آن عامل مشترک عیان می شود، تمامی این محصولات فرآورده های کار آدمی هستند و در حقیقت فرآورده های انواع گوناگون کار آدمی، که منجر به ایجاد خواص مختلف و متفاوت این محصولات شده است اما اگر ما ارزش مصرف کالاها را کنار گذاشتیم، این عمل به آن معنی است که عوامل پدیدآورنده آنها را نیز تجرید کرده ایم یعنی دیگر با فلان کار ویژه که محصول کار متمایز فلان رشته خاص تولیدی است، مواجه نیستیم بلکه تمام اشکال ویژه و انضمامی کار را کنار گذاشته و تنها با کار مجرد، کار ساده و بی تمایز انسان مواجهیم یعنی تنها با مصرف نیروی کار انسان بدون توجه به اشکال و تمایزات انضمامی آن.

به واقع این تجرید از شکل خاص کار انسانی، بیانگر آن است که در میزان متفاوت کالاهای گوناگونی که با هم قابل مبادله اند، میزان یکسانی از کار انسانی نهفته و یا نیروی کار یکسانی برای تولید آنها مصرف شده است.

در اینجا ما با دو مفهوم “کار مجرد” و “کار انضمامی” روبه رو هستیم. کار انضمامی، شکل ویژه و متمایز کار است که عامل پدید آوردن خواص گوناگون هر محصول است و در حقیقت این کار انضمامی است که خالق ارزش مصرفی است و در مقابل، کار مجرد با مصرف نیروی کار انسانی در شکل خالص خود، موجد ارزش و نیز شکل پایداری آن یعنی “ارزش مبادله ای” است.

مارکس بدین گونه اثبات می کند که آنچه موجب می شود تا بتوانیم مقادیر گوناگون کالاهای مختلف را با یکدیگر برابر بدانیم، وجود یک عامل مشترک است که همانا مصرف مقدار برابر نیروی کار انسانی در فرآیند تولید آنهاست.

دیدیم که در ساختمان منطقی استدلال مارکس نکته کلیدی، وجود عامل مشترکی بود که بر مبنای آن میزان کالاها در مبادله مورد سنجش قرار می گرفت و مارکس معتقد بود که این عامل “مصرف نیروی کار” است اما آیا تنها عامل مشترک بین کالاهای گوناگون، مصرف نیروی کار انسانی است؟

مارکس در ابتدای استدلال خود تاکید می کند که اگر چه ارزش مصرفی صرفا به صورت نسبی بیان می شود اما تفاوت دو ارزش مبادله ای (ارزش های نسبی) و یا میزان تغییر در یک ارزش مبادله ای خاص، یک شکل “مطلق” است. مفهوم چنین درکی از مساله آن است که صفات مشترکی را که  ذاتی یا پیوسته با کالا ست باید به صورت گوهر ارزش در نظر گرفت  و نیز این صفت را باید بتوان به صورت کمی بیان کرد یعنی در عین آنکه جزیی از کالاست، باید بتواند از آن جدا شود و پس از حذف صفات فیزیکی و شیمیایی (نظیر وزن، حجم، و …..) تنها ویژگی مشترکی که دارای چنین خصایصی است “محصول کار بودن” است و نه سایر موارد مشترک نظیر مطلوبیت یا کمیابی.

مارکس برای اثبات نظریه خود مبنی بر “کار ارزش مبادله ای کالاها” از روش تجزیه قیمت کالا ها به اجزاء تشکیل دهنده آن می پردازد.

قیمت فروش کالا مجموعه هزینه هائی نظیر، استهلاک ساختمان و ماشین آلات، مواد اولیه، مواد کمکی، دستمزد، سود، اجاره بها و ….. است، از مجموعه عوامل بالا، دو فاکتور دستمزد و سود، مستقیما ناشی از مصرف نیروس کار هستند و هزینه مواد اولیه ، کمکی، استهلاک، و…. را هم می توان با روند مشابه ای به عناصر سازنده تجزیه کرد.

به عنوان نمونه استهلاک ماشین آلات بخشی از قیمت ماشین است که طی فرآیند تولید به محصول نهائی منتقل می شود و لذا می توان برحسب قیمت کل ماشین و طول عمر مفید آن محاسبه شود، و قیمت خود ماشین هم مانند هر کالای دیگر از اجزاء مذکور تشکیل شده است و با تجزیه تک تک عناصر سازنده ، مشاهده کرد که در نهایت تمام هزینه ها به کار ساده انسانی تقلیل پیدا می کنند.

کفاشی را در نظر بگیرید که کفش هایی را که خود می دوزد شخصا به فروش می رساند، او هزینه های تولید یک جفت کفش را بشرح زیر فهرست می کند:

 

 

در محاسبه بهای یک جفت کفش، قیمت هزینه های غیر مزدی (مجموع هزینه های چرم، چسب، استهلاک، و…) نسبت ۱۰۰۰ بر ۱۳۰۰ را دارا است و هزینه دستمزد به نسبت ۳۰۰ به ۱۳۰۰ است.

حال ملاحظه می شود که بهای چرم و سایر اقلام در هزینه های غیر مزدی چگونه محاسبه شده است. مثلا بهای چرم شامل هزینه مواد اولیه (پوست) و هزینه نیروی کار برای تبدیل آن به چرم است، فرض شود بهای مواد اولیه ۵۰۰ ریال و ۳۰۰ ریال دیگر مربوط به هزینه مزد باشد. حال باید ببینیم هزینه مربوط به پوست چگونه محاسبه شده است؟

بهای چرم، شامل هزینه کار انسان (برای دباغی) و مواد اولیه (بهای پوست و غیره..) است و بهای گاو نیز شامل هزینه کار انسان (پرورش دهنده گاو) و هزینه های مربوط به علوفه و … است. اگر شیوه تفکیک هزینه ها را به همین شکل در باره هر کدام از فاکتورهای سازنده قیمت ادامه دهیم، نهایتا به جایی می رسیم که چیز دیگری به جز کار انسان و مواد اولیه موجود در طبیعت  باقی نمی ماند و مادامی که کار انسان نتواند آن مواد را استخراج یا آماده بهره برداری کند نمی توانند در مخارج تولید محاسبه شوند.

روش سومی که مارکس برای اثبات نظریه خود ارائه می کند، روش “تقلیل به امر پوچ” است. در این روش، فرض می شود که پیشرفت بشر به جایی برسد که در تمام شاخه های تولید و خدمات کارها بوسیله ماشین انجام شده و نیازی به کار انسانی نباشد. توجه به این نکته حائز اهمیت است که ما در باره مرحله گذار به چنین سطحی سخن نمی گوئیم، مرحله گذار که برخی از کارها یا حتی بخش عمده ای از آنها به ماشین محول شده، مورد نظر نیست، زیرا در چنین جامعه ای مالکان ابزار تولید در برخی شاخه ها از استخدام کارگران امتناع می کنند زیرا سود حاصل از آن در مقایسه با سود کسب شده از طریق به کارگیری ماشین کمتر است ولی در عین حال استخدام نیروی انسانی کماکان سودآور است. در شرایطی که کار نیروی انسانی از تمامی شاخه های تولید و خدمات به صورت کامل حذف شود، آنچه می دهد تولید انبوه کالایی است که خریداری ندارند، زیرا افراد درآمدی ندارند.

در چنین جامعه ای کالاها فاقد “ارزش” خواهند بود زیرا خریداری وجود ندارد و در چنین وضعی توزیع کالاها به صورت فروش نخواهد بود و اصولا فروش کالا به دلیل تولید انبوه ماشینی و نبود خریدار کاملا پوچ و بی معنی است. چنین شرایطی به مفهوم حذف “ارزش” به دلیل حذف نیروی کار انسانی خواهد بود.

به بیان دیگر در این شیوه استدلال نشان داده می شود که با حذف نیروی کار انسانی اصولا ارزشی در کار نخواهد بود و اما نکته دیگری که در این شیوه استدلال جالب توجه است، آن است که در صورت به وجود آمدن چنین سطح بالائی از تکامل فنی، دگرگونی مناسبات اقتصادی جامعه گریز ناپذیر خواهد بود، دگرگونی هایی که حتی در دوران گذار به چنین سطحی از پیشرفت تکنیکی نیز نیاز روز افزون شان محسوس است، بحران بی کاری به صورت فزاینده و در نتیجه خودکار شدن فرآیند تولید که به صورت گسترده شاهد آن هستیم، مسلمن نمی تواند از طریق ایجاد مشاغل جدید در حوزه های نو جبران شود و قطعا کاهش مداوم ساعات کار با مزد ثابت برای جذب افراد بیشتر نیز راه حلی همیشگی نیست، بی تردید در وضعیتی که کار انسان به طور کامل از فرآیند تولید حذف شود، مسکن هایی چون پرداخت بیمه بیکاری که به صورت موقت و در دوران بحران های ادواری تجویز می شوند، نمی توانند در حل بحران بیکاری ساختاری جدید که به دلیل جایگزینی کامل ماشین با نیروی کار انسان رخ می دهد، نقش داشته باشد و تنها راه حل واقعی مساله عبارت است از برقراری مناسبات نوین اقتصادی که بی شک با حذف حق مالکیت خصوصی بر ابزار تولید همراه خواهد بود.

نقد نظریه ارزش اضافی

شرح زندگی و احوال شخصیه مارکس نشان می دهد که او از ابتدای جوانی صاحب سری پر شور و انقلابی بوده، و پیش از تدوین جهان بینی خود که بنام مارکسیسم معروف است، اهداف مبارزه با استثمار و بهره کشی بهر شکلی را در ذهن داشته است.

مانیفست که در سال ۱۹۴۸ تهیه شده تمامی آرزوهای مورد توجه مارکس و نظامی که می تواند به مسیر این اهداف بیانجامد را توضیح می دهد. حتی تا آنجا جلو می رود که روش دستیابی به قدرت حکومتی را هم مشخص ، و در آخرین گزاره بیانیه، نیروی اجتماعی که باید مجری این ماموریت جهانی باشد را با شعار  «کارگران جهان، متّحد شوید!» روشن می کند.

توضیحات بالا بیانگر این نظر است که سال ها پیش از انتشار  “سهمی در نقد اقتصاد سیاسی (١۸۵٩)” و “سرمایه (ج ١، ١۸۶٧) ” ساختار تفکر مارکس شکل گرفته و در دهه ۵۰ و ۶۰ تنها در پی تئوریزه کردن اهداف خود در یک نظریه فراگیر بوده است.

نظریه ارزش اضافی در ابتدا بصورت کلی در نقد اقتصاد سیاسی ، بعد در جلد اول سرمایه بصورت خلاصه ، و بالاخره در جلد سوم سرمایه، که پس از مرگ مارکس منتشر شد با وضوح و توضیحات بیشتر ارائه شده است.

هسته مرکزی نظریه ارزش اضافی مارکس، بر این اساس استوار است، که منفعت حاصل از تولید و فروش محصولات و خدمات به کارگرانی تعلق دارد که در فرآیند ساخت آن مشارکت دارند. راه حل پیشنهادی مارکس جهت پایان دادن به این استثمار تاریخی، برچیدن مالکیت خصوصی و به تملک در آوردن کلیه وسایل تولیدی و مواد اولیه توسط جامعه است. مارکس با استفاده از سه روش استدلال به اثبات نظریه خود پرداخته که در فصل گذشته شرح داده شد و در اینجا به نقد آنها می نشینیم.

استدلال منطقی:

مارکس برای اثبات نظریه خود از ویژگی مبادله پذیر بودن کالا ها استفاده می کند. و بعنوان مثال

X واحد از کالای a با Y واحد از کالای b و یا Z واحد از کالای c و….. قابل مبادله است، به بیان دیگر ارزش های مصرفی گوناگون با نسبت های مختلف قابل تبدیل به یکدیگرند. پس یک کالای خاص دارای ارزش های مبادله متعدد است و در مقابل نیز آن ارزش های مبادله ای متعدد، ارزش مبادله ای آن کالای ویژه اند و در نتیجه خود با همان نسبت ها قابل معاوضه با هم هستند.

اگر X واحد از کالای Y = a واحد از کالای b

و اگر X واحد از کالای Z = a واحد از کالای C

پس: Z واحد از کالای Y = cواحد از کالای b

نتیجه دیگری که از بحث بالا به دست می آید آن است که ارزش مبادله تنها نمود یک عامل دیگر است یا به عبارت دیگر، عامل مشترکی در سه کالای فوق وجود دارد که X واحد از کالای a و Y واحد از کالای b و Z واحد از کالای c ، به میزان یکسانی از این عامل مشترک بهره مند هستند و البته واضح است که این عامل مشترک قاعدتن نباید ارتباطی با ارزش مصرفی کالاها یا در حقیقت خواص فیزیکی، شیمیائی، و …. آن ها داشته باشد. زیرا در جدائی از مجموعه این ویژگی کالاها ست که رابطه مبادله ای بین آنها شکل می گیرد.

برای نزدیک کردن استدلال مارکس مثال بالا را با کالاهای مشخصی می نویسیم.

۵۰ کیلو گندم = ۲۰ کیلو عدس

و اگر ۵۰ کیلو گندم = ۱۵ کیلو لوبیا  باشد

پس: ۱۵ کیلو لوبیا = ۲۰ کیلو عدس

ویژگی های مشترک سه کالای فوق، وجود، بذر، کود، زمین، کاشت، داشت، برداشت، خالص سازی، بسته بندی ، و حمل تا محل تحویل است. آیا وجود نهادهای یکسان در سه محصول می تواند، بیانگر مساوی بودن آنها باشد؟ بوضوح مشخص است این منطق استدلالی بر مبنای نتیجه گیری کبرا از همسانی با صغرا است ، که مردود است.

مارکس برای تشریح بیشتر این موضوع نحوه محاسبه مساحت چند ضلعی ها را در هندسه مسطحه مثال می زند، که ابتدا چند ضلعی را به چند مثلث افراز می کنند اما برای محاسبه مساحت مثلث ها از شیوه ای ظاهرا متفاوت بهره می گیرند، یعنی حاصل ضرب نصف قاعده در ارتفاع و به همین نحو ارزش های مبادله ای نیز باید به عنصری مشترک تبدیل شوند که در تمامی آنها با مقادیر متفاوت موجود باشد.

 

    

 قطعا هر خواننده که اندکی با ریاضیات آشنا باشد، می داند که قضیه بالا درست و برای هر شکلی قابل اجراست، اما استفاده از این منطق برای اثبات کار منشاء ارزش در کالاها ، نا مرتبط است.

 مارکس در راستای تکمیل استدلال منطقی خود می گوید، “در اینجا ما با دو مفهوم “کار مجرد” و “کار انضمامی” روبه رو هستیم. کار انضمامی، شکل ویژه و متمایز کار است که عامل پدید آوردن خواص گوناگون هر محصول است و در حقیقت این کار انضمامی است که خالق ارزش مصرفی است و در مقابل، کار مجرد با مصرف نیروی کار انسانی در شکل خالص خود، موجد ارزش و نیز شکل پایداری آن یعنی “ارزش مبادله ای” است.”

مارکس بدین گونه اثبات می کند که آنچه موجب می شود تا بتوانیم مقادیر گوناگون کالاهای مختلف را با یکدیگر برابر بدانیم، وجود یک عامل مشترک است که همانا مصرف مقدار برابر نیروی کار انسانی در فرآیند تولید آنهاست.

در بررسی ارزش مبادله ای و ارزش مصرفی، به وجوه زیر می توان توجه کرد:

  1. کالائی که خریدار نداشته باشد، ارزش مبادله ای ندارد، در عین اینکه می تواند ارزش مصرفی داشته باشد. مثل هوا
  2. کالا، محصول کار انضمامی همراه با نهاده های دیگر موجد ارزش مصرفی است.
  3. موجد ارزش مبادله ای کالا، ارزش مصرفی است، عکس قضیه صادق نیست.
  4. مقادیر در دسترس بودن یک کالا، در برابر مقادیر درخواست خرید، ارزش مبادله ای کالا را مشخص می کند، و تغییر در مقادیر در دسترس و درخواست خرید، موجب نوسان در ارزش مبادله ای کالا می شود.
  5. نکات بالا نشان می دهد، کار مجرد (انتزاعی) مستقل از سایر عوامل تولید، فاقد توانایی ارزش آفرینی است،

توضیحات ارائه شده، به روشنی بیانگر ذهنی بودن مفهوم کار انتزاعی است و در عمل به تنهایی قابلیت تولید ارزش را ندارد.

منطق دیگر مارکس در اثبات کار بعنوان تنها منشاء تولید ارزش ، روش تجزیه قیمت کالا ها به اجزاء تشکیل دهنده آن است. استدلال مارکس در این خصوص در فصل پیش توضیح داده شده است،

 

اگر شکستن هر جزء از یک کالا را کالای دیگری در نظر بگیریم ، و کالای جدید را به نهاده های تشکیل دهنده آن تجزیه کنیم، در نهایت مجموعه ای از کار بعلاوه مواد اولیه تهیه شده از طبیعت می رسیم، آیا مواد اولیه موجود در کره زمین بصورت بکر بدون ارزش است؟ قطعا بدون ارزش نیست. مثلا در منطقه ای که در آن نفت در زیر زمین است ، برداشت از آن بدون پرداخت ابتدایی امکان پذیر نیست، حتی اگر خریدار دارسی و فروشنده دولت فخیمه ایران باشد. پس پیش نیاز تولید کالا، کار همراه با سرمایه است، که در اینصورت نمی توان سهم سرمایه از منفعت حاصل از تولید و فروش کالا نادیده گرفته شود.

برهان سوم مارکس روش “تقلیل به امر پوچ” است. در این روش، فرض می شود که پیشرفت بشر به جایی برسد که در تمام شاخه های تولید و خدمات کارها بوسیله ماشین انجام شده و نیازی به کار انسانی نباشد.

مارکس می گوید اگر جامعه به نقطه مذکور برسد، تولید بی معنی می شود، چرا که افراد بعلت عدم اشتغال و به تبع آن عدم دریافت دستمزد، فاقد توانائی مالی برای خرید کالا هستند.

مارکس استدلال تقلیل به امر پوچ را احتمالا از مقابله کارگران با کارخانه های نساجی دریافته که با نیروی بخار به حرکت در آمده و ضمن افزایش تولید ، نیاز به کارگر کمتری داشتند که همین امر موجب حمله کارگران به ماشین آلات و تخریب آنها شد.

امروزه دغدغه روزافزونی در اذهان شکل گرفته است؛ اینکه با توجه به اتوماسیون یا همان خودکار سازی جنبه‌ های مختلف مشاغل، آیا در آینده فرصت ‌های شغلی کافی برای جویندگان کار وجود خواهد داشت؟ تاریخ نشان داده است که این نگرانی ‌ها محلی از اعراب ندارند؛ بازار کار در گذر زمان با تغییرات تقاضا برای نیروی کار که ناشی از پیشرفت ‌های فناورانه است، هماهنگ می‌شود. در صورتی که تاریخ را به‌ عنوان راهنما در نظر بگیریم، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که تا سال ۲۰۳۰ هشت تا ۹ درصد تقاضای نیروی کار در گونه‌ های جدید مشاغل اتفاق خواهد افتاد. مشاغلی که پیش از آن هرگز وجود نداشته‌ اند. تحلیل ‌ها ما را به این نتیجه می‌رسانند که با رشد اقتصادی قابل ‌قبول، تقویت نوآوری‌ ها و سرمایه‌ گذاری مناسب فرصت ‌های شغلی به اندازه کافی در دسترس خواهند بود تا تاثیر اتوماسیون مشاغل پیشین را خنثی کند، البته در برخی اقتصادهای پیشرفته ممکن است سرمایه‌ گذاری ‌های بیشتری موردنیاز باشد تا سناریوی کاهش خطر کمبود فرصت ‌های شغلی تقویت شود. اما چالش بزرگ‌ تر در سراسر دنیا تضمین این نکته است که کارگران مهارت‌ های لازم برای گذار به مشاغل جدید را داشته باشند و در فرآیند گذار حمایت کافی از آنها صورت بگیرد.

بررسی منحنی فراوانی سطح رفاه زندگی در کل سیاره زمین نشانگر افزایش فاصله طبقاتی بین ثروتمند ترین افراد با فقیر ترین افراد، همراه با گسترش طبقه متوسط در جوامع بشری است.

روند افزایش اتوماسیون، به کاهش ساعات کار حقوق بگیران ، در کنار ظهور مشاغل خدمات جدید می انجامد. برای پیدا کردن مثالی با ترکیب خاص زمانی خود، می توان از یونان باستان نام برد. که کلیه کارهای تولیدی و خدماتی جامعه توسط بردگان اجرا می شد و یونانیان به خوش گذرانی و امور فکری و ذهنی پرداخته که پیامدهای آن، گنجینه ای ماندگار برای بشریت از دوره یونان باستان است. حال در زمانی که کلیه کارهای تولیدی و خدماتی توسط ربات ها به انجام برسد، الزاما ساختار جامعه بایستی با شرایط نوین هماهنگ شده، و ربات ها به مالکیت دولت در آمده، و محصولات تولیدی و خدماتی آنها بر حسب ارزش هایی که در زمان خود مشخص خواهد شد، میان مردم تقسیم می شود.

خوشبختانه اتوماسیون و استفاده از ربات ها به صورت تدریجی افزایش پیدا می کند، و همین امر به جوامع بشری فرصت تطابق با شرایط جدید را می دهد.

 

 

جمع بندی:

موضوع نظریه ارزش افزوده که توسط مارکس در نوشته های اولیه و در جلد اول سرمایه درج شده با قطعیت تمام است، اما او در مکاتبات بعدی به جرح و تعدیل نظریه ارزش افزوده اولیه پرداخته، برای نهاده های دیگر تولید بجز کار شامل حق مالکانه زمین، تهیه و تدارک مواد اولیه، و مدیریت تولید سهمی قائل شده است. اما در جلد سوم سرمایه که پس از مرگ مارکس و توسط انگلس منتشر گردید، ارزش افزوده به همان شکل مندرج در جلد اول آورده شده و تعدیلات مورد نظر مارکس در آن لحاظ نشده است.

ما در یادداشت حاضر کوشیدیم تا در ابتدا دلایل ارائه شده از طرف مارکس برای تعلق صد در صد ارزش افزوده به نیروی کار بررسی و در پایان به نقد آنها پرداخته و بدون اینکه منکر تعلق سهمی از ارزش افزوده برای نیروی کار به سهم سایر نهاده های تولیدی اشاره شده است.

جهان در سطح و عمق در روند گسترش ارتباطات مستقیم انسان ها با یکدیگر است، پیشرفت در تکنولوژی، تنها تقاضا برای نیروی کار انسانی را کاهش نمی دهد، که سطح دانش و شعور فردی و اجتماعی مردمانی با رنگ، نژاد، جنس، سن، زبان، و عقاید مختلف را به یکدیگر نزدیک و جهان را به سوی نظام یکپارچه انسانی سوق می دهد. واقعه شیوع ویروس در جهان برای بار اول نیست که دست به کشتار جمعی آدمیان می زند، تفاوت اپیدمی ویروس کرونا در قرن ۲۱ با دوران گذشته، بروز مصیبت برای بخشی از جهان، ضرورتا تبدیل  به مشکل برای همگان  شده و مرزهای ساخته دست بشر را بدون اجازه در نوردیده است.

رویکرد مارکس به کار، یادآور رویکرد سرمایه داری به دست نامرئی بازار است، لذا همانطور که تقدس بخشیدن به دست نامرئی بازار، فرو رفتن در باتلاق مفاهیم خود ساخته بشر است، مقدس شمردن کار ، بشر را به کج راهه می کشاند. روشن است در آفرینش ارزش مبادله ای کالاها، کار یکی از بهاده های اصلی، و همچنین عرضه و تقاضای نهاده دیگر موثر در تعیین قیمت ها ست. حال فرد می تواند بگوید، تغییر قیمت بدلیل کاهش یا افزایش عرضه و تقاضا، حاصل خواست سود افزوده تر فروشندگان با بهره گیری از احتیاج خریداران ، و از طرف خریداران، پرداخت کمتر بعلت نیاز فروشندگان به فروش کالای خودشان است. این تعریف می تواند نادرست یا درست باشد، اما در واقعیت این واکنش ها بعنوان قاعده در معاملات پذیرفته شده و موجود است و نفی آن در تغییر واقعیت محلی از اعراب ندارد، و برای محو از جامعه بایستی ضرورت های سازنده آن حذف شود.

یکی از جریان های اصول گرای جمهوری اسلامی، در ابتدای پیروزی انقلاب به نمایندگی رجائی ، واقعیت عملکرد عرضه و تقاضا را نتیجه طمع آدم های نامومن به قواعد اسلامی دانسته و مدعی شد در نظام جمهوری اسلامی اجازه انجام اعمالی که خلاف اسلام باشد، داده نمی شود. حاصل این نگرش، ثابت نگاه داشتن نرخ ارزهای خارجی و قیمت کالاها به روش کنترل و نظارت، پیامد این سیاست، چند نرخی شدن ارز، و قیمت کالاها ، همراه با گسترش فساد اداری ، مالی ، و رانتی در جامعه بود.

نقدی که در این یادداشت به نظریه ارزش افزوده مارکس آمده به معنای نفی رویا و آرزوهای مارکس و انگلس برای ساختن جهانی عاری از استثمار نیست، چرا که تحولات در فن آوری تنها به تغییرات در حوزه مادی زندگی بشر منجر نشده که بعلت ارتباط ارزان و از نزدیک، انسان ها توانائی دانستن افکار و اعمال دیگران را در تمام سطوح طبقاتی پیدا کرده، و تبادل تجربه ها به هم افزایی جمعی در راستای به واقعیت رساندن خواسته های مردان و زنانی خواهد شد که در طول تاریخ بر برابر ظلم، جور، و استثمار ساکت ننشسته و کوشش خود را مبذول داشته اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)