سال‌ ها پيش بود. داشتم برای يک کار تحقيقی در مورد ايدز اطلاعات جمع می‌ کردم. به يک اينفورماتور فارسی زبان هم احتياج داشتم. با اتحاديه سراسری همپايی جنسی در سوئد تماس گرفتم، به من گفتند: چرا با انجمن هومان تماس نمی ‌گيری؟ انجمن دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی است.
(دفاع از حقوق همجنسگرايان ايرانی؟ زکی!!! حالا همه‌مون به حقوق‌مان رسيده‌ايم فقط اينمون مونده!! اينا بيمارن آقا!! اصلا يه چيزيشون می شه. اومدن خارج که انحراف های جنسی رو شايع کنند؟ خاک بر سرم. حالا لابد سوئدی ها فکر می کنند همه ايرانی ها يک چيزيشون می شه.)
ـ همجنس گرای ايرانی؟ نه مرسی.
ـ با آنها تماس بگير. بهت کمک می کنند خوب. مگر نگفتی نيازمند اينفورماتور فارسی زبان هستی.
(شماره تلفن جلوی رويم بود، با خودم کلنجار می رفتم. همجنسگرای ايرانی؟ همان بچه باز ها يعنی؟ که اينقدر جک و چرت و پرت در موردشان شنيده ايم؟)
رگ کنجکاوی ام به رگ اکراه م چربيد. زنگ زدم. مردی از آن سوی تلفن گفت: Hallo ja؟ (تقريبا بله بفرماييد)
(تو را به خدا جواب تلفن دادنش را ببين. اما چيزی نگفتم.)
ـ شماره شما را از آر. اف. اس. ال گرفتم.
ـ اوه بله. بفرماييد.
مرد با ته طنين فمينين حرف می زد. (مرتيکه اواخواهر ، لهجه ات را درست کن)
ـ می خواستم راجع به ايدز بپرسم.
صحبت آن شب ما ساعت ها به طول انجاميد. نادر سر به سرم می گذاشت. با مهارت خاصی که در صحبت داشت ته توی زندگی ام را در آورد. (گاهی فکر می کردم نکند به من نظر دارد) شوخی می کرد و جدی می شد و حرف می زد. در ابتدا وقتی لحن اکراه من را ديد گفت: لابد تو هم از آن دسته هستی که به من بچه کونی می گويند، ها؟ گفتم : اوه نه هرگز ، من بی ادب نيستم. اين حرفها چيه؟ گفت: آه اوکی. اواخواهر بهتر است. و حرف زد و حرف زدم و گفت و گفت و گفت.
فردايش او را ديدم. برای اولين بار بود که يک همجنس گرای ايرانی را از نزديک می ديدم. آنجور که فکر می کردم نبود. شاخ و دم نداشت. نگاهی محجوب و صدايی آرامبخش داشت. با هم در کنار رودخانه راه رفتيم و حرف زديم. از زندگی اش گفت. از ازدواج ناموفقش. از حس تحقيری که در زندگی نسبت به خود و همسرش حس می کرد. از جدا شدنش. از يافتن خودِ واقعی اش. و از اولين دوست پسرش. مرا از خودم شرمنده می کرد. آينه ای مقابل من قرار داده بود تا خودی را که نمی شناختم به گونه ای که هست بشناسم. با پيش داوری هايم. با ترسم از پذيرش انسانهايی که مثل من نيستند. دلم می خواست زمين دهان باز کند و بروم آن زير زير ها قايم شوم.
نادر کم کم به زندگی من و زير پوست من خزيد. وقتی از رابطه اش با دوست پسرش حرف می زد همان ظرافت و زيبايی رابطه ای هترو سکسوئل را در آن می ديدم. صدای Hallo ja که شيوه جواب دادن او در تلفن بود آواز خوش آيندی شد. با او از رازهايم می گفتم. کسی را که دوستم داشت و دوستش نداشتم. کسی را که دوست داشتم و دوستم نداشت. در آغوشش گريه می کردم تا آرام بگيرم و موهايم را نوازش می کرد و می گفت: دختر کوچولو. تو کی می خوای بزرگ بشی؟ نادر از احساسات مردانه برايم می گفت. احساساتی که تقريبا با آن نا آشنا بودم.
مرا با بچه ها ديگر همجنسگرای ايرانی آشنا کرد. اين يکی دکتر بود. آن يکی متخصص کامپيوتر. آن ديگری آشپز ماهری بود در يکی از بهترين رستوران های سوئد. يکی از دوستان لزبين کارشناس امور اجتماعی بود و ديگری پرستار. انسان هايی کاملا عادی با نيازی کاملا عادی. همان نيازی که من داشتم. اينکه دوست بدارند و دوستشان بدارند. اينکه عشق بورزند و مورد عشق باشند.
هر سال در استکهلم روزی است و راهپيمايی کارناوال مانندی برقرار است. همديگر را شير کرديم با پرچم ايران و شعار های فارسی و سوئدی در جهت همايت از حقوق همجنسگرايان ايرانی در تظاهرات شرکت کنيم. صف به راه افتاد. بچه ها با عينک و کلاه قصد داشتند از شناسايی شدن خودشان جلوگيری کنند. من عينک و کلاه نداشتم. بچه ها از شناسايی سفارت کمتر وحشت داشتند تا از شناسايی توسط خود ايرانيان مقيم استکهلم. در کنار صف تظاهرات که صف بسيار بزرگی بود همراه با موزيک و گروهای مختلف رقص و آواز، ايرانيانی که ايستاده بودند ما را بچه کونی و …صدا می کردند. چند تن ديگر از دوستان دگر جنس گرای ايرانی هم با ما همراه بودند.
در فستيوال بزرک يک هفته ای Europride در استکهلم نادر از من خواست تا در چادر مخصوص ايران به عنوان اينفورماتور ايرانی بنشينم. روزها بعد از کار به چادر می رفتم و در مورد وضعيت و محروميت های همجنس گرايان در ايران به زبان انگليسی و سوئدی با متقاضيان گفت و گو می کردم. برايم مسلم شده بود که حقوق همجنس گرايان جزئی از حقوق بشر است. و معتقد به اينکه دفاع از حقوق بشر بايد همه اجزاعش را در برگيرد.
روزی که نادر به من خبر داد که به زودی برای آغاز زندگی مشترک با دوست پسرش که در کشوری ديگر زندگی می کرد برای هميشه از سوئد اسباب کشی می کند، اشک در چشمم جمع شد. خنديد و گفت: ناجنس تو هم يه چيزيت می شه ها!! عاشقم شده بودی ها. گفتم: مگر تو عاشقم نشده بودی؟ و حقيقت اين بود که هر دو عاشق بوديم. نادر به من آموخت که انسان بهتری باشم. و هر کس که اين را به تو بياموزد سزاوار عشق توست.
نادر بيمار نيست. نادر انحراف اخلاقی ندارد. و هيچکدام از انسان هايی که در طول اين سالها به عنوان هموسکسوئل شناختم بيماری و انحراف ندارند. انسانهای آزادی هستند که برای پاسخ دادن به نياز انسانی خود، دوست داشتن و دوست داشته شدن، تحقير و توهين را تحمل کرده اند. دانش روانشناسی، همجنسگرايی را در دهه هشتاد ميلادی از زمره بيماری های روانی حذف کرده است و همجنس گرا با دريافت های علم جديد نه يک بيماری و انحراف اخلاقی بلکه روشی از زندگی شناخته می شود.
می دانم که اگر با نادر آشنا نمی شدم به هرحال دير يا زود به اين جا که امروز رسيده ام می رسيدم. ديده ام که بسياری از دوستانم بدون وجود نادری در زندگيشان همين راه را جسته اند. وجود نادر فقط راه مرا بسيار سريعتر کرد.
شخصيت نادر، مهربانی اش، خونگرمی اش و طنز و روحيات خاص انسانی اش، اولين ملاک من شد در تجديد نظر در پيشداوری هايم نسبت به انسان همجنس گرا.
هنوز… هر از گاهی به کشوری که به آنجا اسباب کشيده است زنگ می زنم. صدای Hallo ja؟ و لحن فمينينش که با شوخ طبعی اش آن را سه چندان غليظ می کند يکی از دوست داشتنی ترين صداهای مردانه زندگی من است.

زنانه‌ها www.zananeha.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)