این روزها در حالیکه سپاه پاسداران (سپاه شخصی و گارد محافظ آیت الله خامنه ای) همچون «زبل خان اینجا آنجا همه جا» با ادا و اطوارهای نوجوانان تازه بالغ شده و علاقمند به ایجاد رابطه در فضای مجازی و غیر مجازی همواره با گروهانی دوربین به دست همه جا حضور دارد و اظهار وجود می کند و اصرار دارد که خود را نقش آفرین میدان در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی هنری و اخیرا بهداشتی درمانی نشان دهد. ژنرال های ارتش در سکوتی عمیق و پرمعنی فرو رفته اند. از قرنطینه کرونا گرفته تا ضدعفونی معابر، از نقد و تحلیل موتور سواری دو ترکه در سریال پایتخت گرفته تا دفاع از مواضع چین و ماچین. از دوخت و دوز ماسک گرفته تا دوخت و دوز جاهای دیگر، از ساخت سد گرفته تا ساخت موشک، از تولید و پخش پوشک گرفته تا… بقول قدیمی ها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد (البته گرفتن جان آدمیزاد!) در چنته فرماندهان سپاه یافت می شود. در مقابل وقتی از کنار پادگان های ارتش رد می شوی همچون عبور شبانه از کنار یک گورستان متروک دچار هول و وحشت می شوی. سایه فرماندهان ارتش از پشت پنجره های بسته پادگان ها بیشتر شبیه به اشباحی است که مردم آنها را ارواح سرگردان می خوانند و از ترس آنها سعی می کنند بعد از تاریک شدن هوا گذرشان به قبرستان ها نیفتد. اگر فرقی میان این دو گروه باشد اینکه از ارواح گاها صداهایی شنیده می شود اما از فرماندهان ارتش ایران هرگز. زبانشان را موش خورده است و خاموش همچون سنگ تنها نظاره گر فجیع ترین و سیاه ترین روزهای تاریخ ایران و ایرانی هستند.
این فضای هولناک برای من که در دل خانواده ای نظامی بزرگ شده ام و در تمام طول دوران کودکی و نوجوانی در گوشم خوانده اند که ارتش ملی بزرگ ترین و مستحکم ترین تکیه گاه همیشگی مردم است. بسیار عجیب و غیر قابل باور و مایه تاسف و تالم و تامل است. تا یاد دارم اعضای خانواده و اطرافیان که همگی از فرماندهان ارتش بودند به لزوم پویایی ارتشیان در فضای سیاسی اجتماعی تاکید می ورزیدند و اصلی ترین نشان و مدال افتخار برای خود را بودن در کنار مردم در لحظه های سخت و در بزنگاه های تاریخی در کنار ایران می دانستند. ظاهرا این آرمان ها همچون بسیاری از دیگر آرمان ها در حکومت اسلامی به رویاها و آرزوها و آرمان های بر باد رفته بدل گردیده. زمانی پدرم (با شوخ طبعی همیشگی اش) ستاره های روی دوش معدودی از افسران و امرای ارتش شاهنشاهی را ستاره های «. . .!» می نامید و می گفت این ستاره ها و مدال ها و نشان ها بیشتر حاصل تلاش های شبانه همسران آنها است تا رشادت و شهامت و غیرت ملی خود آنها. از این منظر ظاهرا این روزها برخی از عزیزان حسابی به زحمت افتاده اند! بگذریم
روانشناسان علایم بارز افسردگی را لالی انتخابی، در خود مانده گی، ناتوانی در ایجاد رابطه اجتماعی و ترس از حضور در مجامع عمومی می دانند. علایمی که در میان فرماندهان ارتش ایران نمود ظاهری و باطنی زیادی دارد. بر این اساس تشخیص افسردگی مزمن در ارتش ایران نزدیک ترین و منطقی ترین تشخیص ممکن است. این لالی انتخابی و در خود مانده گی تا جایی پیش رفته است که مدتها است مردم فرماندهان ارتش را در جامعه ندیده اند. اقتدار آنها که جای خود دارد حتی شکل و شمایل لباس و درجات آنها را نیز از یاد برده اند. سالی یک بار در روز ارتش در بهشت زهرا دور هم جمع می شوند، کمی پشتک و وارو زدن و پریدن از برج شهیاد و میلاد و… خلاصه بازی هایی که بیشتر به شامورتی بازی در سیرک ها می ماند و در نهایت حنجره پاره می کنند که: “این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده” و بر می گردند به پادگان ها. به اعتقاد من باز می گردند به بازداشتگاه هایی که در آن، دوران ۴۱ ساله بازداشت خود را طی نمودند. به زبان دیگر ارتش ایران ۴۱ سال است که در بازداشت و حصر خانگی بسر می برد. اما حتی ۴۱ سال حصر و طرد شدن هم نتوانسته کینه معممین را نسبت به ارتش بزداید و یا حتی کاهش دهد. جالب اینکه حتی سربازهایی که برای دوران خدمت وظیفه ثبت نام می کنند در صورت افتادن محل خدمت به پادگان های ارتش احساس کسی را دارند که به خانه ارواح اعزام می شود. خود را تبعیدی می دانند و دوره خدمت را ماه های در تبعید.
کرختی و فترت در طول زمان بر جسم و روح پینه می بندد. سلول های زیر محل پینه بسته زنده اند اما علایم حیاتی اشان قابل رویت نیست. کافی است پوست مرده یا همان پینه را بتراشیم تا دوباره سرزندگی و شادابی و علایم حیاتی خودنمایی کند. مدتهاست که فرماندهان نالایق و بله قربان گو در ارتش ایران همچون پینه بر بدنه ارتش ملی چسبیده اند و روح و جسم آن را تحلیل برده اند. همان بادمجان دورقاب چین های حرفه ای که از نظامی گری فقط دست بالا زدن و پا کوبیدن را آموخته اند. همان هایی که در مراسم و مناسبت های مختلف در بیت رهبری تسبیح به دست و با جای مهر بزرگی بر پیشانی چهار زانو زیر پای آیت الله می نشینند و به امید ستاره ای برایش فریاد «هایل خامنه ای» سر می دهند. اما قلبا باور دارم بدنه ارتش از مردم است. بدنه ارتش ملی ایران زنده است. و با تراشیدن این پینه زبر و خشن، این پوست مرده و راکد، باز هم نقش آفرین فضای سیاسی ایران خواهد بود. ارتش در آینده نزدیک و در بزنگاه های تاریخی پیش رو بدون هیچ شک و شبهه ای باز هم پشتیبان ملت و تکیه گاه ایران خواهد بود. در آینده نزدیک فرماندهان میانی ارتش ژنرال های تاریخ ساز ایران خواهند شد. همان هایی که این روزها در گمنامی مطلق مترصد فرصت و مهیای نقش آفرینی در میدان هستند.
همین وضعیت در باره بدنه سپاه نیز صادق است. چرا که بدنه سپاه از متن و بطن همین مردم است. فرماندهان میانی سپاه بخوبی می دانند که از مدتها قبل جایگاه مردمی خود را از دست داده اند. بودجه های کلانی که رسما به سپاه اختصاص داده می شود، پاداش های گاه و بی گاه آیت الله خامنه ای به مناسبت های مختلف و سرمایه گذاری های قانونی و غیر قانونی سپاه در داخل و خارج در تمامی بخش های تجاری اقتصادی پرمنفعت، دست فرماندهانش را برای پرداخت حقوق و مزایای چشمگیر به بدنه آن باز می گذارد اما این حاتم بخشی نه تنها برای آنها احترام و اعتقاد بدنبال نداشته که بیش از پیش آنها را نزد مردم بی اعتبار می کند. پول برای فرماندهان میانی سپاه رفاه و آسایش می آورد اما احترام و اعتبار هرگز. و دقیقا به همین خاطر این روزها همچون اسپند روی آتش بالا و پایین می پرند و از فداکاری های خود در راه کمک به مردم می گویند و فیلم پخش می کنند.
در فیلم های سینمایی و تیزرهای تبلیغاتی اتفاقات غیر قابل باور زیاد می افتد. گاهی کاراکتر نفرت انگیز شخصیت منفی فیلم برای مخاطب جذاب تر از شخصیت مثبت فیلم می شود. پیشرفت تکنولوژی و فنآوری مدرن و اسپشال افکت به باورپذیری لحظه ای حوادث در فیلم ها کمک شایان توجهی می کند اما این باورپذیری از این واقعیت نشات می گیرد که مخاطب خود می خواهد در فیلم غرق شود و اتفاقاتش را در ضمیرناخوآگاهش هضم کند. در مورد فیلم های سینمایی و تبلیغات چندش آور سپاه در این روزهای سخت و تلخ ایران هیچکس تمایلی به باور کردن ندارد. حتی یک قدم فراتر اگر اتفاقا قدم مثبتی هم برداشته باشند مردم پذیرای آن نخواهند بود و با تمسخر به آن می نگرند.
مردم برای روزی که آرم ارتش ایران از «ارتش جمهوری اسلامی ایران» به «ارتش ملی ایران» تغییر کند لحظه شماری می کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)