وحشت عجیب مشاهده ی تسخیر شهر رم با ویروس کورونا

استیفن گرینبلات (استاد کرسی ادبیات دانشگاه هاروارد , از بنیانگذاران بوطیقای فرهنگی و نظریه ی تاریخ گرایی نوین)
چهارم مارس ۲۰۲۰

مترجم: ابراهیم آسترکی

منبع: مجله ی نیویورکر

دو هفته ی پیش ایمیلی از شهر رم ایتالیا فرستادم , جایی که از یک فرصت تحقیقاتی و مطالعاتی لذت میبردم , ایمیلی به دوستی در چین که در یکی از آن شهرهای با پنج , شش میلیون سکنه زندگی میکند , جایی بسیار دور از شهر ووهان , یعنی مرکز اصلی شیوع ویروس کورونا. در یادداشتم به او ذکر کرده بودم که خاطرجمعم که او بسیار دور از بحران جاریست , که با این وجود باز هم در فکر او بودم و بهترین آرزوها را برایش داشتم. او هم مودبانه پاسخ داده بود و از اینکه من از فرصت مطالعاتی ام ابراز رضایت کرده بودم , او هم ابراز خوشحالی کرده بود. در هر حال اگرچه او در سلامت بود , زندگی خودش و اطرافیانش آشفته و به هم ریخته شده بود. خیابان های شهرش خالی بودند و کار و کاسبی ها تعطیل , خودش و خانواده در خانه محصور بودند و یکی از آنها ممکن بود اجازه یابد با ماسک برای خرید مایحتاج بیرون برود , همه شان در ترس و خوف زندگی میکردند. در آن هنگام از حماقت مضحک ایمیل خود تا حدی شرمنده گشتم , اما هنوز به میزان حماقت خود کاملا پی نبرده بودم.

حال اما بدان حماقت واقفم , آنهم به لطف حوادث ایتالیا که میزان وخامت اوضاع را آشکار ساخت. گزارش های اولیه ی شیوع در چندین شهر شمالی کشور به اندازه ی کافی اخطار دهنده بود , اما آنهم هنوز اخباری بود که از دوردست ها می آمد. اما با سرعتی شگفت انگیز اوضاع بدتر شد , و به ترتیب و سرعت همه ی جوامع قرنطینه و اماکن بسته شدند , مدارس و کلیساها بسته و موزه ها و کاخ ها تعطیل گردیدند و کنسرت ها لغو گشتند. اگر کسی هنوز وخامت اوضاع را درنیافته بود , دو واقعه ی مترتب بر آن به طرز میخکوب کننده ای وخامت اوضاع را مشهود ساخت: بخش هایی از جشنواره ی هفته ی مد شهر میلان که نگین تاج بزرگترین موفقیت اقتصادی ایتالیاست به روی عموم بسته شد و شوم تر از آن , مسابقه ی فوتبال مابین تیم اینترمیلان و حریف همیشگی هماوردش به طرز بهت آوری در ورزشگاهی خالی از تماشاچی برگزار شد. همانطور که هر ایتالیایی میداند , فوتبال مقدس تر از مذهب است و جلوگیری از دسترسی هواداران پر و پا قرص به مسابقات , علامتی بارزتر و تمهیدی سخت تر در برابر بسته شدن موقت درهای کلیسای اعظم میلان به روی گردشگران و مومنین است.

جدای از ازدحام خرید ژل ضدعفونی کننده ی دست , در رم هنوز ویروس به سطح نیامده بود و علايم بسیار کمی از شرایط هشدار وجود داشت. اما همچنان که گزارش های نشریات و تلوزیون ها تجمیع میشد , حال و اوضاع عمومی نیز بلکل دگرگون گشت. اخباری که از شمال کشور می آمد و ما سعی میکردیم که نشر ندهیم , دیگر شبیه ضربات انفجار گلوله های توپخانه در جبهه ی جنگ , جایی آنسوی کوه ها بود , دور از نظر , اما دیگر آنقدرها دوردست نبود که شنیده نشود. و حال دیگر دشمن به طور مستمر به سمت لومباردی و ونتو و از جنوب به سمت توسکانی و آمبریا در حال پیشرفت بود. اما مدافعین ما کجا بودند؟ اگر به استعاره ی نظامی ادامه میدادیم , می بایست می پذیرفتیم که ونیز بدجور در خطر بود و بعد از آن برگامو و فلورانس , رم هم به زودی سقوط میکرد.

اما همچنانکه گفت و گویمان در باب ویروس ادامه می یافت و بیشتر نامحتمل بود درباره ی چیز دیگری حرف بزنیم , تصویر ارتشی پیشرو , راه را در تلاش برای درک آنچه در حال رخ دادن بود , باز میکرد. البته حتی در جراید محبوب عامه نیز پایانی برای مقالات اپیدمولوژیک نبود , اغلب آنها هم جدی , مبسوط و مشروح و تالیف کارشناسان امر , همراه با فهرستی از توصیه هایی آشنا : دست های خود را بشویید , صورتتان را لمس نکنید , تمامی سطوح را پاک کنید , مرتب دست های خود را بشویید و از افرادی که سرفه و عطسه میکنند دور بمانید , از جمع دوری کنید و سعی کنید حداقل یک متر از دیگران فاصله بگیرید. اما با وجود آگاهی بخش بودن این مقالات , ما حجم عظیمی از آنها را تنها در عرض چند روز سرسری می خواندیم , یعنی در شرایطی پر تنش , همانگونه که معمولا اینچنین است , این دست ادبیات قویترین روش های درک و برداشت آنچه در آینده رخ خواهد داد و یا از سر خواهد گذشت را به دست میدهد , نه در معنای دقیق بیولوژیکی آن , بلکه در روایتی آشکارکننده و پرده براندازنده. مکالمات ما به رمان کوری ژوزه ساراماگو , طاعون آلبر کامو , خاطرات سال طاعون دانیل دفو , نامزد اثر مانزونی و در راس همه ی این تصویرگری های داستانی , فصل آغازین دیکامرون اثر بوکاچیو چرخید.

مشکل اینجاست که هرچقدر هم این گزارشات درخشان باشند , فرهنگ ها را در میانه ی بحبوحه ی شیوع بیماری های واگیردار به گونه ای به تصویر می کشند که گویی در حال سقوطند و پیوندهای اجتماعی در حال از هم گسیختن و خشونتی عریان. اما این به هیچ وجه آنچه نبود که ما در روزنامه ها میخواندیم یا خودمان تجربه میکردیم. برای مثال در چین اگر گزارشات صحیح و دقیق باشد , چیزی کاملا متضاد این در جریان است: یک سخت گیری فوق العاده ی نظم اجتماعی که در نرم افزاری که دولت با آن سلامت و جابجایی بسیاری از شهروندان را رصد میکند , نمود و تبلور یافته است. در ایتالیا در عوض , سخت گیری قابل قیاسی صورت نپذیرفته و فارغ از فناوری , چنین کنترلی اساسا با روح ایتالیا نامانوس و بیگانه است , اما برعکس , گرمای مهربانی ای در اینجا هست که زندگی را بسیار هم مطلوب کرده , و این بر خلاف ناکارامدی سیاسی بدنام در اینجاست. گویی حس ذاتی و خودجوش درونی افراد این است که حتی اگر میزان سطح تنششان افزایش می یابد و اقتصادشان در حال غرق شدن است , حال اساس نوع نظم اجتماعی آنها بر شوخ طبعی , صبر , خلاقیت و انعطاف قرار می گیرد. مادر و پسری که دکه ی میوه و سبزیجات فروشیشان در بازار سرباز را میچرخانند , نابغه ای محلی که طعم و مزه ای بکر و نادر از بستنی ژلاتینیش می سازد , یا کارمند باشگاه ورزشی محله که جورهایی سعی میکند خاطرش بیاید یا حتی تظاهر میکند که خاطرش بیاید که من قبلا کارت موقت عضویتی در چهار سال پیش داشته ام و از هزینه ی اولیه ی راه اندازی عضویت من در باشگاه چشم پوشی میکند , به نظر می رسد همگی به گونه ای سعی می کنند به شیرینی و لطافت درونیشان وفادار بمانند.

این روایت و الگوی ادبی متفاوت است که یاری می کند مرا تا این سطور را بنگارم , آنهم نه در شهر رم , بلکه در پرواز بازگشت به سوی ایالات متحده. در طول اقامتم در ایتالیا , زندگی بر بالای تپه ای بلند , در محله ای که تردد گردشگران در آن نیست , در ابتدا متوجه چیز عجیبی نشده بودم , اما پس از آنکه در میانه ی بخش تاریخی شهر قدم نهادم , با چیزی سخت مواجه شدم: در چند هفته ی گذشته , همچنان که ویروس منتشر میگردید , شهر خالی از عابرین شد , جمعیتی که برای ورود به کلوسیم و تماشای فورم صف کشیده بودند قلیل گشتند , انبوه جمعیتی که در فواره ی تروی سنگ می انداختند یا از پلکان اسپانیایی بالا میرفتند , همگی پراکنده شدند , غذاخوری ها و میکده ها که همیشه مملو از مشتریان بودند , تقریبا خالی گشتند. البته این مرسوم است که نسبت به پدیده ی گردشگران انبوه در ایتالیا تاسف خورد , حتی گردشگران خود غصه می خورند و آرزو می کنند ای کاش می توانستند و چقدر خوب می شد اگر نمازخانه ی کلیسای سیستاین را در شکوه خلوت تنهایی ببینند , همچنانکه من دلم می خواست. اما تاثیر واقعی این تخلیه و قرنطینه حداقل به خاطر این علت در جریان , رعب انگیز است. سه شب پیش حول و حوش ساعت هشت برای شام به خانه ی دوستی رفته بودم , برای قدم زدن به میدان پیاتزا ناوونا رفتیم , که کاملا خالی از رهگذر بود.

الگوی ادبی در اینجا دی کامرون بوکاچیو نیست , که نعش کش ها در آن تابوت تخته ای اجساد را بر دوش حمل میکنند و جان به دربردگان در انزوای خانه های در بسته پناه گرفته اند و در یک گوشه نشینی طغیانگر , افراطی بیش از حد میورزند. در عوض این مرگ در ونیز اثر توماس مان است با قهرمانی محتوم , دیوانه وار عاشق پسرکی زیبا رو , غافل از آنکه تمامی مهمانان مهمانخانه از وحشت شیوع وبا گریخته اند. البته آنها که مهمانخانه را می چرخانند , نمی گریزند , این موطنشان است و انتخاب دیگری جز این ندارند. البته آشنباخ (قهرمان داستان) بیچاره می توانست به خانه برگردد , شاید طاعون آنجا هم به دنبالش بیاید , مسلما حداقل می توانست دوباره به دنیای خود بازگردد , همچنانکه من در آستانه ی آنم , آنگاه که پروازم بر زمین بنشیند.

پایان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)