احتمالاً برای بقیه می‌تواند مهم باشد که فروغ فرخزاد در ۱۳۱۳ ، یعنی دو سال قبل از آن‌که صادق هدایت بوف کور را بنویسد، متولد شد. در شانزده سالگی ازدواج کرد. در بیست و یک سالگی از پرویز شاپور طلاق گرفت. نویسنده و روشنفکری مهم که از قضا فامیل ِ فروغ فرخزاد هم بود. و البته، ظاهراً برای فرار از اختناق خانواده ازدواج کرد. برای فرار از همین اختناق، بعد از طلاق به اروپا سفر کرد.


سفر به اروپا حائز اتفاقات مهم برای فروغ است که به هر حال بسیار سفر باید! در این سفر، فروغ با اپرا و تئاتر آشنا می‌شود. با هنر اروپا درگیر می‌شود. فرانسه و آلمانی یاد می‌گیرد ، بعد هم که به ایران برمی‌گردد و با ابرهیم گلستان آشنا می‌شود و با زمینه‌هایی که دارد، اهل سینماگری می‌شود. از جزامیان تبریز فیلم می‌سازد. بازیگری می‌کند. سال چهل و پنج هم تصادف می‌کند و می‌میرد. یعنی در سی و دو سالگی.

گلستان نقطه عطف تحول اندیشه در فروغ بود. حالا این تحول می‌توانست خودش را در شعر هم نشان بدهد. در اخلاق و منش و رفتار هم. فروغ ِ کافه نشین ِ عاطفی، بعد از ابراهیم گلستان به یک عاصی و معترض تبدیل شده بود.

دردوره‌ای اززندگی فروغ، خط سیرِ فکری از شاعرانگیِ مطلق، به سمت نوعی عرفان ، از نوع عشق متوجه است و نمونه‌ی آن در مثنوی ها و شعرهای عاشقانه‌ی او دیده می‌شود و این درست پس از ایام آشنایی با جناب گلستان به منصه‌ی ظهور رسیده است.

از مسیر ابراهیم گلستان، فروغ با شعر الیوت آشنا می‌شود. با ادبیات انگلیس و سینما آشنا می‌شود. و تمام این‌ها یعنی: مواد اولیه‌اش برای سرایش شعر؛ ده‌ها برابر می‌شود.
به هر حال فروغ در چاپ مجموعه اول‌اش فقط هجده سال دارد:

امشب از آسمان دیده‌ی تو
روی شعرم ستاره می‌یبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد
شعر دیوانه‌ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش‌ها
پیکرش را دوباره می‌یسوزد
عطش جاودان آتش‌ها
آری، آغاز، دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می‌ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه، بگذار گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می‌خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو، می‌خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه‌ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

«یک نمونه از شعر متقدم فروغ»

از فروغ فرخزاد پنج مجموعه شعر مانده است که می‌توان آن‌ها را در دو بخش مجزا دید. اسیر و دیوار و عصیان: بخش اول شاعری ِ فروغ. و تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد: بخش دوم آن.

آنچه که در سه مجموعه اول اتفاق می‌افتد، چه از لحاظ فرمیک و چه از نظر محتوایی بسیار به هم نزدیک‌اند. قالب اکثر شعرها، چهار پاره است. حتی در وزن ِچهار پاره‌ها هم معمولاً از یکی دو وزن ِمشخص استفاده شده است. حتی در فرم چهار پاره‌ها هم شباهت‌هایی شدید هست. تقریباً در همه آن‌ها یک موضوع مشخص مدنظر قرار می‌گیرد. و بعد، هر بند توضیحاتی در مورد آن موضوع مشخص می‌دهد. هیچ تقدم و تاخری هم اهمیت ندارد. یعنی می‌توان جای بندها را عوض کرد و اتفاقی هم نمی‌افتد. حتی گاهی می‌توان‌ بندی را حذف کرد.

برخورد فروغ با زبان در مجموعه‌های اولیه‌اش، چنین است:

از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره‌ها‌ی الماس است
آنچه از شب بجای می‌ماند
عطر سکر آور گل یاس است

سکر آوریِ گل یاس و استعاره‌سازی از الماس، “رو” است. دست‌ساز فروغ نیست. هر چند به‌ جا و زیباست اما به قول معروف “چکش نخورده” است. اما در شعر متاخرش اینچنین نیست. وقتی از “ناتوانی دست‌های سیمانی” حرف می‌زند ما مستیقماً با یک ترکیب جدید طرف هستیم.

در سه مجموعه‌ی اول، آنچه به شعر فروغ شخصیت می‌دهد نه قالب است، نه زبان، و نه به طور کلی فرم. حتی محتوا هم گاهی آنقدر رو و دم‌دستی‌ است که موجب درک تمایزی بین فروغ و بقیه نمی‌شود. در سه مجموعه‌ی اول، تنها یک امر است که فروغ را متمایز می‌کند: جنسیت ِ شاعر (و مشخصاً نه جنس شاعر). به طور خلاصه جنسیت، مجموعه‌‌ی رفتارها، نقش‌های اجتماعی و ذهنیت‌هایی است که جامعه از یک جنس مشخص انتظار دارد.
در بخش دوم ِ شعر فروغ موضوع به غایت جدی‌تر می‌شود. هر شعر فرم مخصوص به خود و طرز روایت جدایی دارد. کاش فروغ انقدر زود نمی‌مرد. دو مجموعه‌ی آخر او نشان می‌دهد که نبوغ فروغ حالا حالاها جا داشت…

اما در شعر فروغ تمام این نقش‌ها را زن بر عهده می‌گیرد. با تمام ظرافت‌های زنانه. اگر عاشق است، تکیه‌گاه و آرامش و امنیت می‌خواهد (دقیقاً خلاف تلقی مردانه)؛ اگر اعتراض می‌کند (مانند شعر عصیان) مطالباتی زنانه دارد و حتی مطالبات عام‌تر را هم زنانه مطرح می‌کند. در دوره فروغ و حتی بعدتر، زن در چنان فاصله‌ای با جامعه قرار دارد که امر زیستی با فقدان آن مواجه است. مرد، زن را می‌بینند بی‌آنکه زنانگی‌اش در او مداخله کند. از نگاه فروغ زیست اجتماعی اگر به زن آغشته نگردد آن جامعه فقیر و بی‌کیفیت است:

می‌نشینم خیره در چشمان تاریکی
شب فرو می‌ریزد از روزن به بالینم
آه، حتی در پس دیوارهای عرش
هیج جز ظلمت نمی‌بینم، نمی‌بینم
(از شعر معروف عصیان خدایی، از مجموعه عصیان، مجموعه سوم فروغ)

فروغ حتی شاعرانه زندگی می‌کند. این زندگی عاشقانه در نامه‌هایش به «فریدون فرخزاد» به وضوح مشخص است. وقتی به برادرش می‌نویسد : “حالا اواسط بهمن‌ماه است. هوا سرد است. اما من هنوز نتوانسته‌ام بخاری بخرم!”

آنچه که در فروغِ متاخر مشهود است، تعهد او نسبت به جامعه ‌و شعریت شعر است. به این شکل که زبانیدن خاص او در شعر، از اندیشه‌ی او نشأت می‌گیرد که تلفیقی از مغاک و به زوال رسیدگی او در زندگی است.
شعر او باز نمای انسان شکست‌خورده و ناامید است و تلاش او در جهت نشان دادن این ناامیدی‌ها و به زوال رفتگی انسان معاصر است. اما از سوی دیگر، نگاه فروغ به عشق در چند شعر او کاملاً متفاوت و متعالی است ، به طوری می‌توان با پناه بردن به این عشق، از تمام دردها و رنج‌های زندگی فارغ شد و از حس زوال و ویرانی‌ای که شعرهای دیگر فروغ را تحت ‌تأثیر قرار داده است دوری گزید.
شاید بتوان گفت شعر “فتح باغ” زنده‌ترین شعر فروغ است که هیچ نشانی از «زوال و مرگ» در آن وجود ندارد و سراسر از عشق و تکامل سخن می‌گوید:

« همه می‌دانند
همه می‌دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ‌ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه‌ ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ‌ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره‌های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می‌سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور»
(تولدی دیگر، فتح باغ)

به هر حال تلقی مرگ‌باورانه از هستی هم یک امکان اندیشگانی است. اما نکته‌ای که در هر متنی، و به طور مشخص‌تر در شعر هست، این است که راوی درون متن و مولف الزاماً یک چیز نیستند. فی‌المثل ممکن است مولف یک فرد مذهبی و مقید به شرع باشد، اما از زبان راوی‌ای بنویسد که تا خرخره شراب خورده است!
هر چه شاعر در تولید متن و طرز روایت بتواند از خویشتن خویش فاصله بگیرد، خلاقیت هنری‌اش بیشتر نمود پیدا می‌کند (البته این در شعر سنتی موضوعیت ندارد. چون مولف اصل است).

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)