واکنش و توضیح «شورای ملی مقاومت» (۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲) در مورد گزارش ۹۲، نامه‌ی سرگشاده به مسعود رجوی احکام طهارت و نجاست و «آب کر» در «رساله های عملّیه» را تداعی می‌کند.
در گذشته مسائلی چون طهارت ( پاکی و بهداشت) و نجاست (آلودگی) بیشتر در مباحث فقهی و حوزوی طرح می‌شد از همین رو در رساله های عملیه که در بردارنده مسائل و احکام فقهی مورد ابتلای مقلّدان است، موضوع آب قلیل و آب جاری و آب کُر و…به میان آمده است.
_________________
آب کُر نجس نمی‌شود مگر اینکه از آب بودن بیافتد.
مقدار آبى را که با حداقل سه وجب و نیم مکعب حجم (تقریبا ۳۷۷ لیتر)، رنگ و بو نگرفته باشد آب کر تعریف کرده و امثال مهندس بازرگان هم برای اثبات طهارت آن به قوانین علم تجربی (بیوشیمی، فیزیک، شیمی و فرمول های ریاضی) متوسل شده اند.
بگذریم که مبحث نجاست و طهارت در رساله‌هاى عملیه، برگرفته از معیارهاى علمى پیش از کشف باکترى و میکروب‌هاى آبزى است و همین حالا هم گفتمان سنتی و حوزوی عموماً آب کر و آب جارى را شرعاً طاهر می‌داند و به مسایل بهداشتى و بهزیستى و بهگوارى (بهداشت گوارشى) و به کیفیت باطنى آب که از جلوه‌های انقلاب پاستورى است توجه نمی‌شود.
این آسمان و ریسمان را بهم بافتم تا از ری و روم و بغداد به اصل مسأله برسم.
بر خلاف آب قلیل (مثل آب آفتابه) که هرگاه چیز نجس به آن برسد، نجس می‌شود (حتی اگر اوصاف آن را تغییر ندهد)، «آب کر نجس نمی‌شود الا بالتغیر»
یعنی اگر «نجاست»ی به آب کُر برسد، آن را نجس نمی‌کند، مگر آن که بو یا رنگ یا طعم آن را تغییر دهد.
چرا توضیح «شورای ملی مقاومت» در مورد «نامه سرگشاده ایرج مصداقی»، احکام طهارت و نجاست و «آب کر» در رساله های عملیه را تداعی می‌کند؟
فرض می‌کنیم نشان دادن دوگانگی‌ها در اظهارات و عملکرد مسئول اول مجاهدین، (بنا بر توضیح دبیرخانه شورا)، «همسویی با ولایت مطلقه فقیه…» و «مُهملبافی و دروغپردازی و یاوه های تکراری» است و آنچه او نوشته «تنها در خدمت ارتجاع و استعمار و رسانه ها و سرویس های مربوطه» بوده و خلاصه ناروا و از جنس «نجاسات» است. ولی مگر «شورای ملی مقاومت» از نوع آب آفتابه و «آب قلیل» است؟ اگر «آب»ی واقعاً «کر» باشد که نجس نمی‌شود.
برکه و مرداب کثیف می‌شوند، دریا اما با «پوز سگ» هم نجس نمی‌شود.
_________________
مبارزه با فراموشی یک وظیفه تاریخی است.
در نیمه‌ی دهه شصت بیشتر سازمان‌ها و احزاب چپ و غیرچپ، کم‌ و بیش، برخی در عمق و برخی در سطح، برخی بگونه‌ای پایه‌ای و در ارتباط با سیستم فکری و نظری و برخی فقط در سطح تاکتیک‌ها و اشتباهات این فرد یا آن فرد از رهبری، به نقد خویش پرداخته و در بعضی موارد نیز کار به تشکل‌های تازه کشیده شد و معمولاً هم نخست با ارسال گزارش و نامه‌های درون سازمانی انتقاد‌های خود را بیان کرده و سپس وقتی که گوشی شنوا پیدا نمی‌شد ‌آن‌ها را بیرونی می‌کردند.
اما در این میان، سازمان مجاهدین یک استثناء بود و بسیاری از اعضا و هواداران‌اش از آن‌ جدا شدند بی‌آنکه انتقاد‌های خود و دلایل‌ جدایی‌شان را برای عموم بیان کنند و همین موجب منفعل شدن بسیاری از آنان شد. تنها تک و توکی بی اعتنا به جوسازی‌ها و برچسب‌ها و صفحه هایی که پشت سرشان گذاشته می‌شد و می‌شود به مبارزه با فراموشی که یک وظیفه تاریخی است اقدام نموده، به کار سیاسی مستقل روی آوردند و یا به فعالیت‌های حقوق‌بشری و فرهنگی پرداختند.
همین خروسان بی محل بودند که بی ادعا، سر بزنگاهها رودرروی قاتلان زندانیان سیاسی نام و یاد شهیدان را زنده نگهداشتند و مرزبندی خودشان را هم با نوکران استعمار و ارتجاع حفظ نمودند. ضعف دفاع از خویش نداشتند و شریفتر از آن بودند که پلی بشوند تا جنایتکاران از روی آن عبور کنند.
________________
حرف حساب یا ناحساب ایرج مصداقی
ایرج مصداقی در نامه سرگشاده اش شخص مسعود رجوی را در ارتباط با آن‌چه به نظر او بر سر سازمان مجاهدین و اعضا و هواداران آن آمده، به پرسش گرفته و نظر خود را مطرح نموده و در هر نکته‌ای که بیان داشته است سندها و نشانه‌ها را داده و تأکید کرده آماده است در ارتباط با هر یک از انتقادهایی که مطرح ساخته، به بحث و مناظره بنشیند تا خیط شود! درست یا غلط او خواستار اصلاح سازمان مجاهدین شده و راه‌کار را از جمله، بررسی دلایل شکست‌ها و زمین‌گیر شدن سازمان می‌داند و به مسئول اول مجاهدین می‌گوید شما ۶۵ سال دارید و در این سن در کشورهای دموکراتیک رهبران سیاسی خود را بازنشسته می‌کنند.
او که ده سال از جوانی خود را برای دفاع از آرمان‌هایش و در پیوند با مجاهدین در زندان‌های رژیم گذرانده و از ابتلائات و کوره هایی گذشته که امثال «جان بولتون» و «خوزه‌ماریا اسنار» و… در مخیله شان هم نمی‌گنجد، او که پس از آمدن به تبعید نیز سال‌ها بطور تمام وقت با سازمان و شورای ملی مقاومت همکاری داشته است، بر خلاف کسانیکه با خودشان هم روراست نیستند، شهامت اخلاقی از خود نشان داده و با انتقاد از رهبری مجاهدین، دلایل جدایی خود را بیان می‌دارد، و از آنان می‌خواهد که قدر انتقاداتی که به آنها می‌شود را بدانند.
نویسنده کتاب «نه زیستن نه مرگ» در نامه‌اش می‌گوید که بخشی از حرفهایش را از دیرباز و درون‌سازمانی، مطرح می‌‌کرده است. یعنی یک روال طبیعی را که اعضا و هوداران دیگر سازمان‌ها و احزاب گذراندند، پیموده و سرانجام و به‌ناچار، آن‌ها را بیرونی کرده است تا شاید گره‌ای از کار گشوده شود. روی این واقعیت انگشت گذاشته که سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت، چه ما بخواهیم یا نه، وجود خارجی دارد و هم در داخل و هم در خارج دارای پیروان و هوادارانی است که نمی‌توان بر آن چشم بست. با واقع‌بینی نگاه می‌کند و از همین روی، در تمام ۲۳۰ صفحه نامه‌ی سرگشاده‌اش تلاش می‌کند در برابر اعضا و هواداران این سازمان و همچنین در برابر جنبش آزادی‌خواهانه مردم ایران، برخوردی مسئولانه داشته باشد و با فاکت‌ها و تحلیل‌های مشخص پیش برود و به همین دلیل، تا آن‌جایی که توان فکری و تجربه‌ اش اجازه می‌دهد، به نقد تئوریک و تشکیلاتی این سازمان می‌پردازد و در درجه نخست و بطور مشخص، مسئول اول آن را که از نظر او به مقام «قدیسی» و «رهبر عقیدتی» رسیده است و بنابراین نباید به کسی پاسخگو باشد، مسئول می‌داند و از او می‌خواهد که مسئولیت اعمال‌ و نظرات خودش را بپذیرد.
آیا واقعاً پاسخ این دیدگاه، تهمت و افترا است؟‌
حالا که کلانتر محله، استبداد زیر پرده دین است و مجاهدین می‌گویند آنتی تزش هستند و چیزی نه به بار است و نه به دار، ماست ترش با تغارش خود را نشان می‌دهد. مدارا و پاسخگویی، سازش و راست‌روی تلقی شده و تهمت و افترا حرف اول را می‌زند، فردا اگر ورق برگردد و انشاالله برمی‌گردد چی؟ و ﻗﺲ ﻋﻠﻲ ذﻟﻚ ﻓﻌﻠﻞ ﻓﺘﻔﻌﻠﻞ…
آیا در قدرت فقط به دادن چنین اطلاعیه‌ای بسنده‌ می‌‌شد یا منتقد و نویسنده به خاک سیاه می‌نشست و دمار از روزگارش درمی‌آوردید؟ آن‌هم انسان دردمندی که فقط صلاح امور یک سازمان‌ و تشکیلات را آرزو کرده است و نه نابودی و تخریب آن را.
آیا سرانجام و دستآورد چنین تفکری، به حکومتی دموکراتیک راه می‌برَد؟
آیا باید مبارزات مردم ایران بار دیگر به سرنوشتی تاریک و دردناک انجامیده و تراژدی همچنان تکرار شود؟…
_______________
دوران «جوردانو» و «یان هوس» گذشته است!
در مقاله صفحه روزگار، حرف حق را ضبط می‌کند.  به «جبر جو» اشاره نموده و یادآور شدم وقتی بفرموده قرار شد حزب توده انسان دردمندی چون خلیل ملکی را دراز کند، بودند کسانیکه به تهمت های حزب علیه او اعتقاد نداشتند و در درون خویش شجاعتش را می‌ستودند اما افترانامه علیه او را هم امضاء کردند.
رنجنامه خلیل ملکی (اوایل سال ۱۳۲۷) خطاب به عبدالحسین نوشین که به بی‌شخصیتیِ باشخصیت‌ترین روشنفکران اشاره می‌کند، به خوبی گویا است.
«جبر جو»، عبدالحسین نوشین نمایشنامه‌نویس، کارگردان تئا‌تر و شاهنامه‌پژوه ایرانی را هم به تأئید آنچه خود می‌دانست نارواست واداشت و آن انسان عزیز هم اعلامیۀ سخیف حزب توده علیه خلیل ملکی را امضا نمود.
از آنجا که ارزش و اهمیت پرسش بالاتر از پاسخ است با کمال احترام از خانم ها فیروزه اجاق، فلور صدودی، زینت میرهاشمی و…آقایان دکتر هزارخانی و قصیم و روحانی و سامع و رضا اولیا…و سایر اعضای شورای ملی مقاومت که دغدغه آزادی دارند می‌پرسم:
آیا امروز هم عهد بوق و قرون وسطی است که کشیشان مرتجع فتوی بدهند این یا آن رساله ضاله است و مردم هم بگویند به روی چشم. اطاعت می‌شود؟ مگر حالا زمان «جوردانو برونو» Giordano Bruno و «یان هوس» Jan Hus ‌است؟
_________________
میرزا احمدخان حیدری و سردار مفخم
حول و حوش مشروطه «میرزا احمدخان حیدری» (پیشخدمتی که وکیل شد و  در این کار برخلاف تاریخ زندگانی گذشته خود، با صحت و امانت رفتار کرد) به نکته مهمی اشاره کرد که شرح خواهم داد.
تقریبا یک سال پیش از اعلان مشروطیت، جماعتی از اشرار ترکمنستان، به چادرنشینان دور و بر قوچان حمله کردند. ۱۲ نفر را کشتند و ۶۲ زن و دختر را اسیر کردند و برای فروش به عشق‌آباد بردند. پس از اعلان مشروطیت و در اولین دوره مجلس ملی، مسئله مجازات عاملین واقعه به میان آمد و سردار مفخم (حکمران بجنورد) متهم شد که او یاغیان ترکمنستان را به خاک قوچان کشیده تا به بلوا و غارت اهالی دست بزنند…
میرزا احمدخان حیدری برای رفع سوء تفاهم و توجیه قبول وکالت  «سردار مفخم» در لایحه تقدیمی به محکمه نوشت:
«مقصود بنده از قبول این وکالت، حمایت از شخص سالار مفخم که در این واقعه مقصر به قلم رفته نیست… تکلیف وکیل در حضور قاضی قضیه، کشف حقیقت واقعه و حفظ حقوق است.»
چه نیکو است آقای روحانی جا پای میرزا احمدخان حیدری بگذارد و از حق «ایرج مصداقی» که اصلاً با سردار مفخم قابل مقایسه نیست دفاع کند.
من بر خلاف آقای روحانی حقوق نخوانده و وکیل نیستم. اما معتقدم که حتماً نباید صددرصد با کسی موافق باشیم تا از حق او دفاع کنیم. منش میرزا احمدخان حیدری هم همین بود.
خون پاکترین فرزندان ایران زمین به گردن شکنجه گران شقاوت پیشه (قبل و بعد از انقلاب) است و عملکرد غیرانسانی شان ابدا توجیه پذیر نیست اما حتی به آنان هم نباید نسبتهای ناروا داد و ستم شان را بدتر از آن چه بود جلوه داد. بزرگ‌نمایی، (چه در مورد دوست و چه در مورد دشمن) ما را به بیراهه می‌کشاند. نه کسانی که در برابر پستی و سیاهی قد علم کرده‌اند و ما دوستشان داریم، گل بی‌عیب هستند، و نه طرف مقابل ما شر مطلق و سیاهی محض.
چه بسا کسانی که از آنان اسطوره ساخته و سمبل دلیری و فرزانگی می‌دانیم آن‌چنان نباشند که می‌پنداریم. از سوی دیگر، ممکن است شناخت ما از رقیب یا دشمن (دشمنان آزادی) واقعی نباشد.
من بیشتر از هر کسی از «پرویز ثابتی» مسئول اول اداره سوم ساواک نوشته ام اما حاضر نیستم حتی در مورد او (چون نقطه مقابل ما بوده) پا روی حق بگذارم. برای همین بزرگنمایی و دروغهای امثال «هادی غفاری» و داستان مته و سوزاندن پای زندانیان را در ساواک زیر سئوال بردم…
از نگاه من حتی «عباس شهریاری» ظالم و تبه کار هم روز و روزگاری سودای آزادی داشته است. هیچ چیز و هیچکس شّر مطلق نیست. برای همین از پرده دری مسئول اول مجاهدین علیه «قربانعلی حسین نژاد» (غلام روابط) آزرده شدم. بسیاری از مجاهدین می‌دانند که غلام انسان خوبی بود.
بعکس، وقتی « سیمون هرش» علیه مجاهدین آن گزارش سخیف را داد که در صحرای نوادا توسط ارتش آمریکا آموزش می‌بینند و از این خزعبلات، بی توجه به شهرت و محبوبیت او، دروغ زشتش را با استدلال رد کردم.
حتماً نباید صددرصد با کسی موافق باشیم تا از حق او دفاع کنیم.
من نظرگاه فلسفی «ایرج مصداقی» را نداشته و در پاره ای از مسائل با ایشان  هم‌نظر نیستم. اما از حق مخالفت و حق پرسش آن انسان دردمند و شجاع دفاع می‌کنم هرچند به زیان خودم باشد.
_________________
پاسخ کلمه، کلمه است.
آیا انسان عزیزی مثل آقای روحانی که خود را پیرو دکتر محمد مصدق و میراث آن مرد بزرگ می‌دانند، صبر و تحمل وی را با منتقدینش از یاد برده اند؟ آیا دکتر مصدق باوجود کارشکنی های حزب توده، تظاهرات گسترده ضد دولتی، و سگ زنجیری امپریالیزم و عامل آمریکا خواندن وی… به مخالف کوبی و کژراهه افتاد؟ آنهمه در روزنامه ها به دولت و شخص وی توهین کردند ولی در دوران او هیچ «ماده واحده» ای برای توقیف و تحریم روزنامه ها عَلم نشد!
آیا کتب ارزشمندی چون «در دادگاه تاریخ» مددوف و «نقد و تحلیل جباریت» نوشته «مانس اشپربر»، برای ساکنین کره مریخ نوشته یا ترجمه شده است؟ آیا واقعاً مترجمین ارجمند این کتب (آقایان هزارخانی و قصیم) هم محکومیت انسان دردمندی چون ایرج مصداقی را امضاء کرده یا به آن رضا داده اند؟ اگرنه، پس چرا جام و باده هردو یکی است؟
جام و باده هر دو همرنگ آمدند
من ندانم این کدام است آن کدام
اگر آنچه «دبیرخانه شورای ملی مقاومت» (علیه نویسنده نامه سرگشاده) انتشار داده سر بر خود بوده و به منظور خاصی صورت گرفته و شورایی‌ها در جریان نبوده اند که داستان بُعد دیگری پیدا می‌کند…(…)…
اما اگر (اگر) با آگاهی و رضایت تک تک اعضا بوده، آنوقت باید پرسید آیا واقعاً همه، متنی را که محکوم کرده اند دقیقاً خوانده و بر تمامی موضوعات آن نامه (که مقولات ایدئولوژیک و تشکیلاتی و تاریخچه و نشستهای مجاهدین را هم در برمی‌گیرد) اشراف کامل دارند و مثلاً می‌دانند حدیث «لا حیاء فی الدین» که آقای رجوی در نشست ۵ دی سال ۹۱ به مصداق آن پرده دری نمود و ناروا گفت در دکان هیچ عطاری پیدا نمی‌شود و جعلی است؟
آیا واقعاً همه، متنی را که محکوم کرده اند دقیقاً خوانده و بر تمامی موضوعات آن اشراف دارند؟ واقعاً باید به این پُرکاری و دقت تک تک اعضای شورا تبریک گفت که باوجود مشغله زیاد توانسته اند ظرف دو روز همه پای کامپیوتر بنشینند و آن متن طولانی را بخوانند و نتیجه هم بگیرتد و اطلاعیه هم بدهند.
اگر مواردی که در نامه سرگشاده آمده صحت داشته باشد، همه کسانی که به اطلاعیه شورا رضا داده اند، در آن سهیم هستند و پَرش آنها را هم می‌گیرد. اگر هم صحت ندارد و او «جفنگ» گفته و «لیچار» بافته، بازهم پاسخ کلمه، کلمه است نه برچسب.
وقتی کلمه را با کلمه پاسخ نمی‌دهیم و به تهمت و افترا متوسل می‌شویم (یا با سکوت خویش رضا می‌هیم تا تهمت و افترا باب شود) وجدان خودمان هم ما را بازخواست می‌کند.
چه فایده دارد که جهانی را ببریم اما خود را ببازیم؟
_________________
اگر همیشه نور بود، ما چگونه به درک تاریکی نائل می‌شدیم؟
هر چیزی را در پرتو شناختن ضد آن، یا غیر آن، یا رقیب آن است که بهتر می‌توان شناخت. الزام این پذیرش، پذیرش حق مخالفی است که حتی با ما دشمنی هم می‌ورزد. ذهنیت خرد گریز و مخالف ستیز اما با این واقعیت بیگانه است و جز اینکه با نفی دیگران خود را اثبات کند، راه به جائی نمی‌برد.
به قول مولوی
پس به ضد نور دانستی تو نور
ضد، ضد را می‌نماید درصدور
تا ما اغیار و اضداد را نشناسیم، محال است به شناخت کامل اصل خود پی ببریم. جهان ما، جهان تنوع و اختلاف و اضداد و اعداد است، همه که نباید مثل «کله قند» یکسان و قالبی باشند. اگر این واقعیت را درک نکنیم، همه را از خود می‌رانیم. (کمااینکه رانده ایم.)
همه را از خود می‌رانیم و به قول حافظ «کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند.»
فسیل خواهیم شد و با هرآنکس که بگوید بالای چشممان ابرو است با اخم و تَخم و دندان قروچه حرف خواهیم زد، این قانونمندی است و برو برگرد هم ندارد. حتی به پیامبرش نیز هشدار داده شد که از مهر و رحمت فاصله نگیر، اگر تندخوئی و تنگ نظری کنی، همه از دور و برت پراکنده خواهند شد…
جریانی که خود را آب کُر می‌پندارد، از سخنانی که مدعی است یاوه و بی پایه است، چه باکی دارد؟ و چرا باید عکس العملی برخورد کند؟ آصلاً چرا باید همه تحلیل ما را داشته باشند؟
«سیروا فی الارض» خروج از تنگ نظری، ازخود بیرون آمدن و دعوت به مطالعه گونه گونی ها نیز هست.
_________________
شبهات و چون و چرا نیکو است.
شبهات و چون و چرا نیکو است. شبهات حتی اگر مبنائی جز غرض و مرض هم نداشته باشد، اثر معرفت شناختی دارند چون به ما می‌گویند که به گونه دیگر نیز می‌توان به عالم نظر کرد.
چون و چرا در مسائل ذوقی، در شناخت و درک زیبائی یک اثر هنری، یک رمان یا یک شعر… در قلمرو فلسفه، حتی در پهنه علوم تجربی… همواره راهگشا بوده است.
دعواهای هواداران نیوتون و لایپتنیس و انیشتین، یا جنگ و جدل های دانشمندانی که «فیزیک کوانتم» را بت می‌کنند، همچنین برخوردهای طرفداران پر و پا قرص هندسه اقلیدسی، با امثال «لباچفسکی» و «ریمان» و «موب یوس»… همه و همه در عین تلخی، شیرین است. تاریخ علوم مالامال از این دعواهای پربار است…
..
بنا بر فلسفه شرور، نزاعها و بگومگو ها میوه های شیرین دارد و جلبک و خرزره و خار هم، پر از زیبایی و خیر است.
شبهات و چون و چرا نیکو است. حتی ارزیابی دشمنانه ای را که با غرض و مرض رسانه ها و سایتهای غیر همراه است، نیز، باید به روی چشم گذاشت! اگر مثل کف های روی آب پوچ است که نگرانی تدارد. به قول قران « فَیَذْهَبُ جُفَاء » گور و گم می‌شود و اگرهم حقیقتی در آن نهفته است، چرا باید چشم و گوش خود را بست که مرغ یک پا دارد؟ ذهنیت خرد گریز و مخالف ستیز همه را خاضع و خاشع می‌خواهد…
_________________
شب‌پره ها می‌آیند و می‌روند اما آفتاب می‌ماند.
مبارزین و مجاهدینی که من در زندان شاه دیدم افتاده و فروتن و برنا و به‌روز بودند. پا روی انصاف نمی‌گذاشتند. از خویش در رنج بودند و دیگران از آنها در آسایش…
افسوس که تکرار نشدند. در کوچه باغهای عشق بلا بارید و آنان اسیر تیر بلا شدند و به خاک افتادند.
رفتند و دیگر تکرار نشدند.
محال بود آنزمان کسی به خواهر و برادر دردمندش که روز و روزگاری کنار هم مبارزه می کردند نامه بنویسد و با سقوط گفتارش دشمن را بخنداند و سر کیف آورَد. آنان برای وصل کردن آمده بودند و برای وصل کردن (و نه فصل کردن) خود را به آب و آتش می‌زدند. مثل درختان سرسبز و پر از بادام، سر به زیر و متواضع بودند و می شد زیر سایه شان نشست. اما رفتند. چون بوی گل نمی‌دانم، به کجا، رفتند…
حالا همه ما پر از باد و بروت شده‌ایم. نمی‌دانیم شب‌پره ها می‌آیند و می‌روند اما آفتاب می‌ماند.
(از صدر تا ذیل) پُر ازشاه و شاهک و شیخ و شیخک‌ یم. تک تک ما با کف و دف و های و هوی، بت ها و سیستم معیوب را ساخته و خدایگان ها را در رأس آن نشانده و باد زده و باد می زنیم. کرم قبل از همه در خود ما است.
وقتی مقابل آینه می‌ایستم جز لوش و لجن و یک «غریبه» در خودم نمی‌بینم و به هزار دلیل اول از همه باید یقه خودم را بگیرم.
در خاطرات خانه زندگان نیز آمده بود هیچکس تافته جدابافته و برتر از پرسش نیست. حتی خدا هم برتر از پرسش نیست تاچه رسد به راهبران و کسانیکه از رنج اسیران و خون شهیدان سپر می‌سازند تا پشت آن خود را بری از پرسش و حسابرسی نشان دهند. تا مرز بین دوست و دشمن و انتقاد و رذیلت را در هم آمیزند
نه مقاومت زیر شکنجه، نه سابقه سیاسی، نه شهرت و محبوبیت بین عوام، نه حسن نیت تنها، نه ایستادگی در برابر جباران، نه حساسیت شاه و شیخ و امپریالیستها روی یک نیرو، هیچکدام ملاک حقانیت نیست.
پل صراط، چگونگی برخورد یک نیرو با مخالف خویش است. با مقوله آزادی است. با آزادی مخالف. چگونگی برخورد با مخالف خویش.
اینجا است (و فقط اینجاست) که هرکسی، هر گروه و سازمانی امتحان خویش را پس می‌دهد.
سایت همنشین بهار
ایمیل

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)