چهار سال از تولد جنبش سبز میگذرد. این جنبش نوپا که در پی استیفای حقوق شهروندی و آزادی های مدنی و احقاق حق تعییین سرنوشت بود، در این چهارسال افت و خیزهای فراوانی را تجربه کرد. از  تظاهرات چند میلیونی تا حبس و حصر همراهان سبز. اما هم اکنون، و به دلیل فضای اختناق و همچنین پراکندگی نیروهای فعال آن، خبر چندانی از ظهور و بروز آن در سپهر عمومی دیده نمیشود. اما کمتر ناظر سیاسی را میتوان یافت که اعتقاد بر همگانی تر شدن مطالباتی که جنبش سبز در پی آن بود، نداشته باشد. وضعیت به غایت بغرنج اقتصادی مردم نیز، این روزها نه تنها بر ناظران بیطرف، بلکه بر فعالین سیاسی نزدیک به حکومت نیز پوشیده نیست و اظهارنظرهای گاه و بیگاه آنان در این زمینه، کمتر روزی است که در رسانه ای پوشش نداشته باشد.
چند ده روز دیگر تا انتخاباتی که چالشی بزرگ برای نظام شده، نمانده. انتخابات پیش رو، یا به اصطلاح صحیح تر، انتصاباتی که نظام در پی اجرای آن است، از آن رو تبدیل به چالش بزرگ برای حکومت گردید که خود نظام، تمام ابزارهای رقابت در آن را سر به نیست کرد. به دلیل اتحاد نسبی تمامیت خواهان در انتخابات گذشته، خطرات حذف تاثیر رای مردم در تغییر قدرت اجرایی، چندان به چشم حاکمان نیامد. آنان تمام هم و سعی شان آن بود که دولت برآمده از کودتای انتخاباتی را پیروز انتخابات معرفی نمایند. غافل از آن که، اجرای این سناریو، در گرو وجود حداقل هایی از همبستگی میان نیروهای طرفدار خود است. و اجرای چنین شو و نمایشی در آینده ای که طیف های قدرت از هم فاصله بگیرند، ممکن نخواهد بود. به عبارت ساده تر، حاکمیت با همان کودتای انتخاباتی، تیشه به ریشه هرگونه انتقال مسالمت آمیز قدرت اجرایی، که از طریق تن دادن به صندوق انتخابات میگذشت، زد. از همین رو، نگارنده اعتقاد راسخ دارد، از این پس، و به هیچ وجه من الوجوه، انتقال مسالمت آمیز قدرت اجرایی در دوران عمر این نظام، میسر نخواهد بود، مگر آن که به هر طریقی، حکومت دست به تغییر رویه بزند، و در را به روی اصلاح خود باز نماید. که در شرایط فعلی احتمال چنین تغییر رویه ای را میتوان قریب به صفر در نظر گرفت. تمامی اظهارنظرهای اطرافیان خامنه ای پیرامون کاندیداتوری محمد خاتمی و به ویژه اکبر هاشمی، موید این مطلب هست که رهبر نظام، چنین رویایی در سر ندارد.
بسیاری شاید هنوز باور نداشته باشند که خامنه ای و سپاه، آمدن هاشمی و خاتمی را نمی توانند تحمل کنند. این عده، هنوز آن دو را سوپاپ اطمینانی برای نظام میدانند. مشکل این افراد آن است که فکر میکنند محفل نشینان بر قدرت، به فکر منافع ملی و یا حتی به فکر منافع بلند مدت نظام هستند. اگر این گونه بود، بهترین گزینه برای نظام، ریاست جمهوری موسوی در انتخابات 88 بود. اما واقعیت آن است که امروز ما با محفل نشینانی سر و کار داریم که نه تنها از درک منافع نظامی که بر آن سوارند، عاجزند، بلکه حتی به واسطه نداشتن هیچگونه برنامه و سازمانی برای بلند مدت، از درک هر آنچه در بلند مدت برای شان مفید است نیز ناتوان هستند. به همین دلیل، منویات و خواسته های خود را که بر اساس برنامه های کوتاه مدت شان چیده شده، منافع نظام میپندارند. بدیهی است که چنین محفل نشینانی، برای ادامه تسلط خود، راه را بر هر رقیبی خواهند بست، از جمله ریاست جمهوری خاتمی یا هاشمی.
بدون افزودن بر مقدمه، به مطرح کردن سئوالی که این مقاله در پی یافتن به پاسخی به آن است، میپردازم. چه باید کرد تا بتوان دوباره بر تحولات تاثیر نهاد، و راهی برای نزدیک شدن به تحقق مطالبات جنبش سبز گشود؟
پاسخ به این سئوال را باید بر اساس ارزیابی صحیح از داشته ها، مقتضیات زمانی و احتمالات داد. جنبش سبز، زاییده یک فضای دوقطبی بود، و حیات آن نیز، بر امتداد چنین فضایی وابسته است. بی دلیل نیست که حاکمیت، این بار تمام سعیش را کرده است که فضای انتخاباتی 92، دو قطبی نباشد. پس اولین شرط احیای جنبش سبز، تلاش برای ایجاد چنین فضای دوقطبی است. در شرایط کنونی، تنها دو راه برای احیای شرایط دوقطبی، در برابر جنبش سبز قرار دارد، که هر دوی آن ها مستلزم فعال کردن بدنه اجتماعی جنبش است. هر دوی این گزینه ها، میتوانند فضای مشارکت فعالانه مردم در یک امر سیاسی را مهیا سازند، و غیر از این دو گزینه، راه دیگری برای به عرصه کشاندن مردم، متصور نیست. این دو راه عبارتند از:
1-     تحریم فعالانه انتخابات
2-     حمایت مشروط بر یک گزینه انتخاباتی
در باب تحریم فعالانه انتخابات، نکته بسیار مهمی وجود دارد، که بطور معمول از دید بسیاری از طرفداران این گزینه مغفول میماند. این نکته مهم، را باید در تفاوت معنایی رای ندادن و تحریم فعالانه جست. رای ندادن تنها به دلیل آنکه، رای ما مشروعیت برای نظام خواهد خرید، یکی از گزینه های غیرمنطقی هست که برخی، و عموما از سوی افراد احساسی، به کرات در مباحثات این روزها بیان میشود. اما، واقعیت قضیه آن است که نه رای دادن ما، و نه رای ندادن ما، به خودی خود، مشروعیت یا عدم مشروعیتی به همراه ندارد. اول آنکه، نظامی که قادر است تقلب در آن سطح وسیع که در 88 رخ داد، ترتیب دهد، نیازی به حضور مردم، برای دست کاری در آمار شرکت کنندگان ندارد. تنها نیاز به چند نمایش حضور دارد که هنوز به پشتوانه قدرت مادیش، آنچنان توانایی دارد که چنین نمایش هایی را در برابر دوربین های پروپاگاندای خودش در چند حوزه معدود ترتیب دهد. ثانیا، حتی حضور 99 درصدی مردم عراق (صحت این آمارچندان مهم نیست) هیچ مشروعیتی برای نظام بعثی عراق در سال آخر حکومت صدام، نیآفرید.
 بست نشینی در خانه در روز رای گیری، هدیه ای ست بزرگ برای حاکمیتی که از هر نوع حضور مردم در امری سیاسی هراس دارد. اما اگر قرار باشد، عدم شرکت در انتخابات، یک نمایش و برونداد بیرونی بیابد، آن گاه، اساس قضیه تفاوت خواهد داشت. چنین امری، مستلزم قبول پرداخت هزینه حضور خیابانی در روز رای گیری از سوی مردم است. سلب مشروعیت از انتصابات نظام زمانی رخ خواهد داد که دنیا ببینید، چند میلیون مردم در روز رای گیری در خیابان ها حضور یافته اند و عدم رای دادن شان و اعتراض شان به انتصابات را با حضور اعتراضی خود، فریاد زده اند. بدیهی است که وقوع چنین اعتراضاتی، به یک همدلی در سطح تمام نیروهای فعال جنبش سبز، و همچنین بالا بودن پتانسیل اعتراضی از سوی مردم، بستگی دارد. که واقعیت قضیه آن است که نه همدلی در این سطح در بین صفوف فعالان جنبش سبز در این مورد وجود دارد، و نه پتانسیل اعتراضی مردم آنچنان بالاست که بتوان به وقوع چنین اعتراضاتی امید بست.
و گزینه آخر، حضور فعالانه، در فضای انتخاباتی است. صحبت در این مورد، با توجه به آنچه در دور قبلی انتخابات گذشت، چندان راحت نیست. تصور رنج ها و دردهایی که بر قشر عظیمی از مردم پس از آن کودتای انتخاباتی رفت، هنوز مو بر تن آدم سیخ میکند. و دعوت به حضور در این فضا، خریدار چندانی نخواهد داشت. اما جدا از فضای احساسی پیرامون این قضیه، پرداخت منطقی و ارزیابی آن، امری واجب بر فعالان سبز می باشد. و اگر فعالان و تصمیم سازان جنبش سبز، بنا به هر دلیلی از پرداخت منطقی به آن فرار کنند، به دست خود، آینده جنبش سبز را به اما و اگرها خواهند سپرد. منظور از تصمیمات احساسی، تنها، تصمیم به عدم شرکت به هر ترتیب نیست. به همان میزان که چنین تصمیمی بر اساس احساسات گرفته شده، دعوت های بی حساب و منطق و بدون پشتوانه از یک کاندیدای انتخاباتی نیز، یک امر احساسی محسوب میشود.
واقعیت عرصه سیاسی پیش روی ما آن است که دو کاندیدا، خاتمی و هاشمی، به ترتیب بیشترین اجماع نیروهای اصلاح طلب، و نه جنبش سبز، را به خود اختصاص داده اند. آنگونه که خاتمی خود میگوید، نخواهد آمد. چرا که نمیخواهد آمدنش در برابر خواست خامنه ای باشد. هاشمی هم نه به صراحت گفته می آید نه آنکه گفته نمی آید. اما نگارنده، احتمال ورود هاشمی را نسبت به خاتمی بیشتر میداند. اما جدا از آن که چه کسی خواهد آمد یا چه کسی نخواهد آمد، جنبش سبز باید به دنبال بررسی این امر باشد که ورود کدام یک فضای کار بیشتری در اختیارش خواهد نهاد.
واقعیت آن است که خاتمی نه توان، و نه خواست درگیری با خامنه ای را دارد. بنابراین، آن شرط اساسی که سبب احیای جنبش سبز خواهد شد (یعنی دوقطبی شدن فضا) با آمدن خاتمی محقق نخواهد شد. با آمدن خاتمی، برخی از همراهان سبز به صفوف حامیان خاتمی خواهند پیوست و برخی هم به صف عدم شرکت منفعلانه! و آنچه در این میان به اضمحلال خواهد رفت، توان و سرمایه جنبش سبز!
اما آمدن هاشمی سبب ایجاد یک فضای دوقطبی (دوگانه هاشمی – خامنه ای) میتواند شود. البته هاشمی، هیچ گاه خود را در برابر خامنه ای طرح نکرده، اما کیست که نداند تمام انتقادات او از احمدی نژاد، به زیر سئوال بردن عملکرد خامنه ای ایست؟ کیست که نداند وقتی هاشمی از دست باز سپاه در تمام شئون کشوری حرف میزند، مستقیم به سیاست های خامنه ای در باز گذاشتن دست سپاه، انتقاد میکند. نگارنده اعتقاد دارد، ورود هاشمی اگر با سیاست و ظرافت فعالین جنبش سبز روبرو گردد، به ایجاد چنین فضایی میتواند منجر گردد. اما منظور از سیاست و ظرافت از سمت فعالین جنبش سبز چیست؟ منظور آن است که نامه های دعوتی بدون طرح هیچ پیش شرط و مطالبه ای، همان طور که نامه های فدایت شوم برای خاتمی نوشته شد، نوشته نشود و چک سفید به هاشمی داده نشود، و هم این که نسبت به حضور وی منفعلانه برخود ننماید. از همین الان، باید هاشمی مخاطب بیانیه ها، و نامه های فراوانی از سمت فعالین جنبش سبز گردد، که اولا شروط حمایت از وی را مطرح کنند. شروطی از قبیل این که اگر هاشمی وارد این فضا شد، فردای انتخاباتی در آن تقلب رخ داد، کنار نباید برود و بر ناسالم بودن انتخابات، ایستادگی نماید. و شروط دیگری از این جمله: که وی تا کجا پای مطالبات حداقلی جنبش خواهد ایستاد. ذکر این نکته هم مهم است که نسبت هاشمی، با جنبش سبز، نسبت بسیار دورتری از نسبت خاتمی با جنبش سبز میباشد. به همین دلیل، با ورود هاشمی، جنبش سبز بدون آن که هزینه حمایت تمام قد از وی بدهد، که سبب دو دستگی در صفوف آن خواهد شد، میتواند از فضای بوجود آمده، به بهره برداری ها خود بپردازد.
 اما مساله مهمتر، آن است که فعالین سبز، در این فضا، تماما به زیر سئوال بردن خامنه ای، سیاست های جنگ طلبانه وی، شکست برنامه های اقتصادی وی، و عدم بصیرت وی بپردازند. چنین حملاتی، یک فضای دوقطبی ایجاد خواهد کرد که امید به مشارکت مردم در یک امر سیاسی، فارغ از نوع کنش آن منجر خواهد شد. باید ورود هاشمی را به مثابه امکان ایجاد فضای استضاح عمومی خامنه ای تبدیل کرد، تا بدین طریق توان و انگیزه تغییر را در بین مردم بوجود آورد. بدون بوجود آمدن چنین انگیزه ای، مردم هیچ مشارکت فعالی در هیچ کنشی نخواهند داشت. بدیهی است که اگر چنین فضای دوقطبی در استیضاح عمومی خامنه ای صورت بگیرد، هر گونه عکس العمل اجماعی مردم، به عنوان یک سمبل برای استیضاح رهبری تفسیر خواهد شد. آن گاه، با توجه به فضا و اتفاقاتی که از امروز تا انتخابات مانده، میتوان تصمیم صحیح در شرکت یا تحریم فعالانه انتخابات را گرفت.
خلاصه: تنها دو گزینه در برابر جنبش سبز وجود دارد؛ تحریم فعالانه و شرکت مشروط در انتخابات. بدیهی است تحریم فعالانه، با عدم شرکت منفعلانه تفاوت های ماهوی و بنیادین دارد. اولی در حضور و مشارکت مردم در اعتراضات خیابانی متبلور میشود و دومی در خانه نشینی سوت و کور جلوه میابد. بدیهی است، در شرایط کنونی، هیچ امیدی نه به اجماع فعالان سبز و نه به پشتوانه اعتراضی مردم جهت برنامه ریزی برای اعتراضات خیابانی نمیتوان داشت. اما مشارکت مشروط در انتخابات، با ورود هاشمی، اگر در سر لوحه کار قرار گیرد، میتواند فرصت دو قطبی کردن فضا را مهیا کند. بدیهی است در این فضا باید تمام سعی و تلاش جنبش سبز، در راه اندازی یک فضای استیضاح عمومی علیه خامنه ای بر مبنای بی لیاقتی وی متمرکز گردد. در چنین فضای دوقطبی، احتمال مشارکت مردم در یک کنش جمعی افزایش خواهد یافت. این کنش جمعی در نهایت میتواند رای دادن به هاشمی باشد، یا تحریم فعالانه و اعتراضات خیابانی. اما آنچه مهم است، فراهم کردن بستر حضور و مشارکت مردم جهت طرح مطالبات.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)