« در دقیقه ۰:۵۷  این ویديو انتشار یافته توسط مجاهدین خلق در دقیقه ۵:۵۵ و…منصور مداح در حال فریاد زدن و کشاندن اعضا برای کشته شدن را نشان می دهد. این درحالی است که یک روز قبل از این عملیات انسیه گلدوست از فرماندهان ارشد شورای رهبری در جلو درب اشرف با حسرت و نیاز  گفته بود:« کجاست آن شهید طلایی؟»( اگر شهید بدهیم راه باز میشود برای جلب حمایت سیاسی و باقیماندن  در عراق و  اشرف) رجوی دنبال شهید می گشت و منصور مداح بر سر اعضا فریاد می کشید که بطرف ارتش و سربازان مسلح دولت مالکی بشتابند و در مقابل گلوله ها بأیستند » او همه را  روانه این کشار گاه می کرد … او به این دلیل فرمانده بود و همیشه فرمانده باقی ماند… او بارکش جنایت رجوی در اشرف و لیبرتی و آلبانی بود.

مجاهدین خلق بدون اینکه روز درگذشت او را بگوید نوشت:« روز شنبه۱۲بهمن ۹۸ با تشییع و تجدید پیمان یاران مجاهدش به‌خاک سپرده شد» یاد آوری ابوالفضل قنادی که بمدت چهل سال پای راستش از زیر زانو قطع شده بود،‌ درگذشت. او در طی این چهل سال در تمام عملیات مجاهدین و تهاجم جنایتکارانه دولت عراق برعلیه اعضای مجاهدین خلق در اشرف  شرکت داشت و چندین بار آسیب دیدهو مجروح شده  بود.؟ مجاهدین خلق از او بنام شهید صدیق یاد کردند اما نگفتند که او پس از سرنگونی صدام ازسازمان جدا شد و به تیف رفت( مکان جداشدگان از تشکیلات مجاهدین خلق در خارج از اشرف تحت مسئولیت ارتش امریکا).

 

ذبیح‌الله مداح (فرمانده منصور)  در بیمارستانی در آلبانی در اثر خون‌ریزی منتشر مغزی درگذشت، روز شنبه۱۲بهمن ۹۸ ب به‌خاک سپرده شد.

لینک اطلاعیه سایت مجاهدین خلق:

همان دم که خبر درگذشت منصور مداح را در سایت مجاهدین خلق را خواندم، از نام و عملکرد رجوی و آنچه بر سر اعضای خود آورد، روح و روانم در سکوت تب آلود، و مکثی  سنگین از زخم های سالیان نیرنگ و تباهی …و خاطرات دردناک خیانت به یک نسل و مردم در هم پیچید و دستانم از کار باز ایستاد.  به خودم گفتم:« سیامک!، میدانی اگر بعد از مرگ او بنویسی… از منظر های مختلفی ممکن است خوب نباشد…، ویا خانواده اش…و مادرش….اما چگونه سکوت کنم؟. امروز درسرچ از اینترنت دیدم خانواده و برادر او نیز در «انجمن نجات» وابسته به وزارت اطلاعات رژيم جمهوری اسلامی و خامنه ای جلاد برای دیدن او نامه نگاری کرده اند. بسا دردناک است که بسیاری از این خانواده ها، برای دیدن فرزندانشان به انجمن نجات رژیم مراجعه می کنند.؟ عبرت تاریخی این است که نه تنها بسیاری از این خانواده ها، بلکه جدا شدگان از مجاهدین خلق پس از سه دهه حضور درمجاهدین به رژیم پیوسته و با وزارت اطلاعات همکاری می کنند. به این دلیل که تفاوتی بین مجاهدین خلق با خمینی و خامنه ای نمی یابند و در طی این مدت رجوی نابکارانه آنها را فریب داده است. اگر چه خیانت رجوی یک حقیقت است اما این توجیهی برای رفتن بسوی رژیم و رهبر قاتل ( خامنه ای) نبوده و نیست. و این امر خیانت به مردم و مبارزه و اصول و ارزشهای انسانی و مبارزاتی است.

مستقل از عملکرد منصور مداح، ازنظر من خیانت و جنایت رجوی است که نسل ما را تبدیل کرد به عناصر سرکوبگر در درون تشکیلات رهبری عقیدتی در خارج از کشور و عراق و آلبانی، و یا عده ای دیگر بدلیل تن ندادن این اعضا به سرکوب و توتالیتاریسم هولناک تشکیلاتی و ایدئولوژیک رهبری عقیدتی، مورد شکنجه، تصفیه، و قتل و خودکشی ها… قرار گرفتند. در این زمینه درمصاحبه و مقالات پیشین تا حدّی روشنگری کرده ام.

سال ۱۳۷۵ به مرکز ۵ آمدم، منصور مداح افسر عملیات بود. از همان ابتدا با او مشکل داشتم، زیرا یک عنصر گوش بفرمان و سرکوبگر بود، و بدون هیچ روحی فرامین تشکیلات را پیاده می کرد، هیچکس با او خوب نبود. مردی که همیشه تنها بود، هیچ دوستی نداشت، باهیچکس دمخور نبود…او کاراکتر نمونه یک عنصر تشکیلاتی سرکوبگر اجرایی بود و تنها فرامین رجوی و تشکیلات  را با تمام قوا پیش می برد و به هر بهایی. همیشه می دوید، همیشه کار می کرد، همیشه چرت میزد، همیشه در نشست ها می خوابید …، چون خواب نداشت، شاید روزی۳یا ۴ساعت می خوابید. اما اگر یک لحظه از چرت بیدار می شد و اسم رجوی را می شنید نیشخند چاپلوسی و برده وار او باز میشد.

او از عناصر سرکوبگر تشکیلات بود. ازجمله در پروژه رفع ابهام و زندانی ساختن یک چهارم اعضای تشکیلات در سال ۱۳۷۳، و بعضی از این افراد را او دستگیر و به زندان تحویل میداد.

در ماه محرمسال ۱۳۷۶ ( این ماه بدلیل ویژگی اش یادم مانده است ) جهانگیر ( پرویز کریمیان ) فرمانده مقر تحت فرماندهی زهره شفایی، برای من نشست جمعی گذاشتند… دو روز در بنگال کنار سالن غذا خوری تنها چیزی که می شنیدم فحاشی و تهمت و لجن مال کردن و …بود. در مقالات پیشین نوشته بودم « ایرج علیپور ( در سطح تشکیلاتی ام – او) برای چند  و چندمین بار به من نزدیک می شد و درگوش من با نیشخند می گفت:« مادر ج…» « مادر ج…می خواهی اینجا ج…خانه باز کنی!»، « تو می خواهی مثل شیخ علی تهرانی اینجا یک مسجد به تو بدهند که خودت روضه بخوانی و تشکیلات را شخم بزنی» و….، حتی تحت مسئولین من را آوردند تا به من توهین کرده و فحاشی کنند….جهانگیر از اینکه تحت مسئولین من با من چنین کاری نمی کردند و ابا داشتند از توهین به من …، آنها را از پشت سر می گرفت و بطرف من و به روی من که روی صندلی نشسته بود پرتاب می کرد تا من را بدرند و فحاشی کنند؛ اما این افراد خودشان را پس می کشیدند و فقط نصیحت می کردند: برادر سیامک به حرفهای جهانگیر گوش کن و….

یکی از کسانی که آتش بیار معرکه، منصور مداح بود که هرگز با من سر سازش نداشت. زیرا مخالف رفتار و عملکرد بی عاطفه و انسانیت او با اعضای سازمان بودم و در این نشست ( دیگ ) او هم هیچ نقشی نداشت جز همان که رهبری عقیدتی از او می خواست« دریدن هر کسی که با رجوی و تشکیلات سرکوبگر و فاسد انتقاد کرده و روی حرفش بأیستد!»

این دو روز آنچه برمن گذشت در شعری که می توانستم با استعاره و به شکلی که تشکیلات متوجه نشود مضمون آنرا نوشتم و در سال ۱۳۹۳ ازلیبرتی به خواهرم در کانادا ارسال کردم و دستنوشته ها را نیز با خودم به آلبانی آوردم. این در حالی است که سازمان مجاهدین به هیچ کس اجازه نمی دهد حتی یک عکس و یا تکه کاغذ و یا حتی شامپو و ….( بدلیل امکان جاسازی در آن ) از لیبرتی خارج سازد. بدلیل اقدام به قتل و …سازمان ناگزیر شد به من حق السکوت بدهد و البته با جنگ و دعواهای بسیار و با طراحی مختلف توانستم شعرها را به خواهرم در کانادا ارسال کنم.

شعر را دست نخورده در اینجا می گذارم. این شعر نه از نظر بار شعری، بلکه برای من، بمثابه تنها امکان ثبت حقیقت بود. زیرا هر تهمتی برای درهم شکستن انسان مفید فایده رجوی بود، همچنانکه مفید فایده دیگر اعضا تا بدانند و ببینند که بر سر هر کسی که « زبان سرخ» و « دراز » دارد و « سرش بوی قرمه سبزی میدهد» چه خواهیم آورد( سخنان در گیومه از مسئولین سازمان مجاهدین است  که از همان بدو ورود من به تشکلات گفته میشد) و شندیدن این سخنان برای من بساتعجب انگیز بود زیرا من هر انتقاد و اشکالی را از این جهت بیان می کردم که تشکیلات و رجوی را دوست داشتم و عاشق بودم. و در شأن سازمان و رهبری آن نمی دیدم که اصول و ارزشها را زیر پا بگذاریم. اما نمی دانستم که رجوی عاشق نیست …، نمی توانستم بفهمم. النهایه اشکال را به گردن مسئولین می انداختم و نه رجوی . اما او عاشق هیچ کسی جز خودش نیست ده سال طول کشید تا در سال ۱۳۷۷ بفهمم این کین عقده رهبری عقیدتی ، همان رجوی نیست که من در ذهن و قلبم می پرستمش. او یک بی رحم،‌ خود پرست و تبهکار است. این شعر را به همان شکلی که سانسور شده است و در دفتر چه در همان سال ۱۳۷۶ نوشته ام ذیلاً می آورم:

” محکوم ”         ۱۳۷۶  ماه محرم

 

به تصویرهای ذهن

نقش آهنگر و  آن شوشتری

نت تکراری طبل هاست

 

همان انشاء دبستانی من

که بیزار بودم از نوشتن اش

” از ماست که بر ماست “

 

خبرنگار : پیداست که پیش از متهم شدن

محکوم را کشته ائید؟

 

در پریشان حالی

عکاس لحظه را در یافته

تصویر کرده مرا

در بهت مادرم

که نشناخت مرا.

مجبور بودم شعر را ، مصارع را، سانسور کنم و در ترکیب بندی شعر  مشخص نشود که موضوع  همین نشست کثیف «دیگ» است. رجوی بهترین اسم را برای نشست گذاشته است« دیگ» احتمالا این دیگ را از «تنور خولی » اخذ کرده است.

منصور مداح و سیامک نادری افسران عملیات و اطلاعات

سال ۱۳۷۶ افسر اطلاعات پرویز فرهمند بود،‌ قرار شد او به مرکز دیگری برود و من جای او بروم . پیش از این فرمانده دسته تانک بودم ( در دسته خودمان دو تانک تی ۵۵ روسی داشتیم ) الان یادم نیست که آیا تانک تی ۷۲ هم همان دوره بامن بود یا نه؟( چون در همان سال و یا سال ۷۱ ، ۷۳ ، ۷۶ و ۷۷ در جابجایی دسته ها و تغییر سازماندهی،‌ تانک چیفتن و کاسکاول نیز در دسته من وجود داشت. در ارتش آزادیبخش درمجموع سه تانک تی ۷۲ داشتیم و چون رانندگان آنها ثابت و تخصصی بودند، اگر این افراد به هر دسته و یگانی می رفتند این تانک را نیز با خود به همان یگان و دسته می بردند. و به همین دلیل این تانک در دسته من بود).

از همان تابستان مسئول افسر اطلاعات بودم و برای دیدن دوره  آموزشی «افسر اطلاعات» ( طبق آنچه در ارتشهای کلاسیک وجود داشت و از ارتش عراق الگو گرفته شده است) باید چند ماه در آموزش بسر می بردم و از قضا در یکی از این دوره ها،‌ منصور مداح مربی بود!( دو ماه پیش از این خودش به دروغ به من گفته بود: من تابحال هیچ آموزش اطلاعات  ندیدم و خود جوش و تجربی یاد گرفتم»؟ . زیرا من (نگارنده ) مایل نبودم بعنوان افسر اطلاعات کار کنم و در کنار منصور مداح ( افسرعملیات) قرار بگیرم. زیرا می بایست من نیز همین نقشی را که او در تشکیلات و ارتباط تنگا تنگ ستادی با مسئولین را  بازی می کرد، و من هرگز نه می خواستم و نه می توانستم به شکلی که او بعنوان مهره چشم و گوش بسته و بله بله گوی فرمانده مرکز باشم. همچنین از صبح تا شب زیر نظر آنها( مسئولین و شورای رهبری زنان) قرار بگیرم و این به معنی انهدام  روح و روان انسانی من بود که با جبر های ناگزیر تشکیلات و اجرای فرامین نمی خواند. اما به ناگزیر بمدت یکسال تا خرداد ۷۷ افسر اطلاعات مرکز بودم.

 

لطفا برای مشاهده ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)