پدر و پسر – شعری از مجید نفیسی

جمعه, 8ام اردیبهشت, 1402

منبع این مطلب ایرون

نویسنده مطلب: مجید نفیسی
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

 

برای آزاد در سالگرد تولدش

 

 

 

غافلگیرم کردی آزاد!
ناخواسته نطفه بستی
نارسیده چشم گشودی
و پیکرِ کوچکت را
در گهواره ی آغوش من نهادی:
“اینک من پسر و تو پدر.
تا چند می خواهی
کودکِ نافرمانِ خانه باشی؟”

من بر خطوطِ ناخوانای تنت خم شدم
با موی خیس و پوستی نوچ
به ماهی کوچکی می مانستی
که از دریاهای دور آمده است
تا این نهنگِ پیر و خسته را
به گردابهای سهمگین بکشاند.

خواستم بند ناف را ببُرم
ولی قیچی در گوشت پیش نمیرفت.
از پشتِ پلکهای بسته فریاد کشیدی:
“پدر! من اینجا هستم
نوچِ پوستم را
بر سرانگشت های خود حس نمیکنی؟”

پرستار گفت: “اینَف دَدی!
ایت هز اونلی اِ سیمبالیک مینینگ.”*

عصمت در زیرِ نور زرد
لبخند می زد
و به معمای شگفتی می نگریست
که در برابر من نهاده بود:
آیا اینک
۵
به مرگ نزدیکترم
یا دورتر؟

در خانه
معمای فلسفی را رها می کنم.
بوی تن تو
تنها جوابِ دلخواه من است.
چشمان زیبایت
با من حرف می زنند
کاکل سیاهت
نشانِ گردنفرازی توست
لبخندت از روی ریا نیست
گریه ات اعلامِ ساده ی درد است
و خمیازه ات
سهمی که خوابت از بیداری میرباید.
در آروغ های دلگشایت
به هوای تازه ی دمِ صبح پنجره میگشایم
و در گوزهای دلنشینت
بر بعدازظهرهای خنک تابستان غلت میزنم.
ای بادهای بد، بیرون شوید
بگذارید کودک من، آرام گیرد.

“لالای لای لای، گل بادوم!
بخواب آروم، بخواب آروم.
لالای لای لای، گلم باشی
همیشه همدمَم باشی.
لالای لای لای، گل انجیر!
مامان داره بپاش زنجیر
بپاش زنجیرِ صد خروار
چشاش خوابو دلش بیدار.”

به ایران که زنگ زدم
مادر گفت: “عاقبت پدر شدی.”
ولی صدای پدر را که شنیدم
۶
گریه امانم نداد.
پدر! این چه باریست که از دوش تو
بر شانه های خسته ی من نهاده میشود؟
سی و شش سال یاغی بودم
و اینک باید نقشِ میرغضب را بازی کنم
بگویم که این خوب است آن بد
این حق است آن باطل
این خداست آن شیطان
این نظم است آن طغیان.
آزاد جان! آیا میخواهی از من
دستاربند و زندانبان بسازی
دستِ مرا رو کنی
و بگویی که بازی تمام شده است؟
نه! من با تو خواهم آمد
و با چشمان تو خواهم کاوید
تا در تمامِ “باید”های جهان
“اما”یی بیابم.
من همراه با تو
در پسِ تلی از شیشه های خالی شیر
پوشکها و پیشبندهای کثیف
و رختهایی که هر ساعت، تنگتر میشوند
سنگر می گیرم
و اعلام می کنم
که ای بسا پدر که با پسر ماند
ای بسا پدر که بر پسر شورید.
من نیز باید این جهان را
از نو جستجو کنم
گَرد آن را بگیرم
چرک آن را بشویم
و در سرچشمه اش شستشو کنم.
تو در اندیشه ی پدر مباش
و من در اندیشه ی پسر نخواهم بود
دوست من!

۷
دلهای ما کافیست.

اکنون وقتِ شیر توست.
در یخچال را باز می کنم
شیشه ی شیر را بر می دارم
در آبگرم می گذارم
پیش بند سفید را
بر گردنت می آویزم
و قطره های شیرِ تازه را
بر لثه های بهم فشرده ات میدوانم.

آزاد من! همزاد من!
نازُک من! نازَک من!
بگذار زندگی و مرگ
در لبهای ما
لبخندی بگیرند.

مه ۱۹۸۸

*- “بس است بابا! اینکار تنها جنبه ی نمادین دارد.”

”Enough daddy! It has only a symbolic meaning.”
 

For Azad on the Anniversary of His Birth

 

Father and Son

by

Majid Naficy

 

You took me by surprise, Azad!

Unintentionally conceived

Prematurely born

You put your tiny body

In the cradle of my bosom:

“Now, I am the son and you are the father.

How long do you want to remain

The rebellious child of this house?”

I bent over the illegible letters of your body.

With wet hair and sticky skin

You resembled a little fish

Coming from a far away ocean

To drag this tired old whale

Into fearful whirlpools.

I wanted to cut your umbilical cord

But the scissors did not penetrate the flesh.

You cried out behind closed eyes:

“Dad, I am here.

Don’t you feel my sticky skin

On your fingertips?”

The nurse said: “Enough Daddy!

It has only a symbolic meaning.”

Esmat smiled under a yellow light

And looked at the strange riddle

She had put in front of me:

Am I now closer to death

Or further from it?

At home, I set aside my philosophical riddle.

The aroma of your body

Is my single favorite answer.

Your beautiful eyes talk to me

And your black bangs

Shine like a badge of courage.

Your smile is not fake

And tears simply signal your pain.

Your yawning is the portion

That your sleep steals from wakefulness.

With your refreshing burps

I open a window to the fresh air of early morning

And with your pleasant farts

I roll over the cool summer afternoons.

Oh, you bad gases, go out!

Let my child be calm.

“Lullaby, lullaby, my almond blossom!

Close your eyes, sleep calmly.

“Lullaby, lullaby, may you be my rose!

May you always be my companion!

“Lullaby, lullaby, my fig blossom!

Mama has heavy shackles on her feet

Her eyes are sleepy

But her heart is wakeful.”

When I called Iran

My mother said: “Finally

You became a father.”

But when I heard my father’s voice

Tears did not let me talk.

Father! What is this burden that from your shoulders

You put on my tired back?

I was a rebel for thirty six years

And now I should play the role of an executioner

Saying: This is good, that is bad

This is right, that is wrong

This is God, that is evil

This is order, that is chaos.

Ah, Azad, dear!

Do you want to change me

Into a mullah and jailor

Reveal my hand

And say the game is over?

No! I will come with you

And will search with your eyes

So that I can find “buts”

In all “musts” of the world.

I will barricade with you

Behind a pile of empty bottles of milk

Dirty diapers and bibs

And every-hour-tightening clothes

And will announce:

Many fathers remain with their sons

Many fathers rebel against their sons!

I, too, should explore

This world anew

Clean its dust

Cleanse its dirt

And wash myself in its fountainhead.

You should not think of a father

And I will not think of a son.

My friend!

Our hearts are enough.

Now it is your milk time.

I open the refrigerator

Take a bottle of milk

Put it in warm water

Hang a white bib

Around your neck

And let the drops of fresh milk

Drip over your squeezed gums.

My Azad! My buddy!

My darling! My little one!

Let life and death

Smile through our lips.

 

May 1988

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: تمام مطالب, فرهنگ

برچسب‌ها: |

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.