چه سرنوشت غم انگیزی که کرم ابریشم
تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود
                              حسین منزوی


حافظه تاریخی: بسیار شنیده یا گفته شده که مردم حافظه تاریخی ندارند و یا در بِزَنگاه های تاریخی توجه ای به حافظه تاریخی نمی کنند. نمی خواهم وارد این بحث شوم که چگونه ملتی و یا مردمی می توانند حافظه تاریخی نداشته باشند.  این گزاره را بیشتر نشانه عصبیَت می دانم تا یک گزاره اثباتی و مستدل. اما من هم با این نکته که حافظه تاریخی می تواند در بِزَنگاه های تاریخی به کمک یک ملت و یا یک نسل از یک ملت بیاید موافقم. مشروط به اینکه حافظه تاریخی یاد شده کارکردی همچون آژیر حمله هوایی و یا اخطارهای محیط زیستی از قبیل سیل و زلزله و … داشته باشد و از طریق متخصصین مربوطه مطرح شود.

روشنفکران عرصه عمومی در حرکت ها و تحولات اجتماعی، شاخک های حسی این حرکت ها و تحولات هستند. آنها باید آژیر حافظه تاریخی را برای حرکت ها و تحولات اجتماعی به صدا درآورند و آن ها را با مراجعه به حافظه تاریخی، و تجارب به دست آمده از آن، برای نتیجه بخش کردن رَوَندهای بعدی آماده سازند. قصوری اگر در مراجعه به حافظه تاریخی باشد در عدم ارجاع به آنها در بِزَنگاه هایی است که حرکت های سیاسی و تحولات اجتماعی در بستر آن جاری هستند.

درست به یاد دارم که در یکی از تظاهرات هایی که انقلاب ۵۷ در برآیند کُلی آنها به ثمر نشست، تعدادی دانشجو(در کرمانشاه) بر آن شدند که ابیاتی از تصنیف معروف عارف قزوینی:

خوابند وکیلان و خرابند وزیران/ بُردند به سرقت همه سیم و زر ایران

را به شعار تظاهرات تبدیل کنند. از آنجایی که شعر این ترانه بسیار آهنگین بود و با مضمون راهپیمایی نیز همخوانی داشت به سرعت تبدیل به شعار جمعیت راهپیمایان شد. اما عمر این شعار بیشتر از زمانی که راهپیمایان دَه متر به جلو حرکت کردند طول نکشید؛ زیرا با شعار تهاجمی بلندگو به دستان (که ابتدا غافلگیر شده بودند) مواجه شد: برادران از دادن شعارهای انحرافی پرهیز کنند و بعد هم شعار: نصرمن الله و فتح و غریب/ ننگ بر این دولت ظاهرفریب.

شاید این اولین و آخرین باری بود که در تظاهرات ها (چه پیش و چه بعد از انقلاب بهمن ۵۷) شاهد سردادن شعاری بودم که با شعارهایی که در تظاهرات های سازماندهی شده توسط روحانیون طرفدار خمینی سر داده می شد، تفاوت داشت. بعدها هم سیر اوضاع به سویی رفت که چپ ها و سایر نیروهای دمکرات و هنرمندان با شعار: اتحاد، اتحاد، رمزپیروزی، عرصه ی تظاهرات ها رابرای تسخیر کامل آنها، در اختیار خمینی و طرفدارانش، گذاشتند.

همان اوایل سال‌ ۵۶ کم نبودند شخصیت‌هایی که نیروهای چپ و دمکرات می توانستند با تکیه به آنها و با یک وفاق عمومی بین خود، به عنوان آلترناتیو در مقابل خمینی معرفی کرده و با تشکیل صف مستقل و با مراجعه به حافظه تاریخی در روند انقلاب، نقش مستقل و بسیار موثرتری را بازی کنند. درسال ۵۶ از نظر تاریخی حکومت مطلقه ی سلطنتی در شرایطی بود که می‌شد با تدبیر و دوراندیشی آن را به حکومت مشروطه  تبدیل و از سقوط اش در دامن ارتجاع دینی جلوگیری کرد و مطالبات معوقه ی انقلاب مشروطیت را بر آورده ساخت و شرایط گام به گام تحولات دمکراتیک را بوجود آورد.

 بیژن جزنی در تاریخ سی ساله‌اش مسأئل مهمی را در باره روحانیت و بخصوص شخص خمینی مطرح می‌کند. مضمون نظرات وِی در مجموع این است که در شرایط عدم آلترناتیو  در تحولات سیاسی آینده ی ایران، برنده اصلی روحانیت و خمینی خواهند بود. جالب اینجاست حتا همان بخش از جنبش فدایی که از نظرات جزنی پیروی می‌کردند هم به جوهر نظر یاد شده که همانا ایجاد صف مستقل  جدا از روحانیت در تحولات آینده ایران بود  توجه ای نکرد و نتوانست از آن یک استراتژی موثر بیرون بیاورد. جزنی در تحلیل‌های خود به دفعات به نقش ارتجاعی مذهب و روحانیت اشاره دارد. تحلیل‌هایی که مورد استقاده هیچ نیروی چپی واقع نشد. برعکس چپ در روند انقلاب، نیروهایش را بر علیه امپریالیسم و شاه در خیابان‌ها بسیج ‌کرد و بعد آن‌ها را دو دستی و بدون هیچ پیش شرطی  در اختیار خمینی و دارودسته اش گذاشت و در نهایت هم بخش بزرگ و موثری از این چپ  خود را به دامن حزب توده و استراتژی آن یعنی راه رشد غیر سرمایه داری انداخت.

امروز نمی‌توان بر اساس دترمینیسم (Determinism) تاریخی- اقتصادی، منفعلانه به ‌تاریخ نگاه و آن را توجیه کرد. انقلاب ۵۷ ایران یک فاجعه تاریخی برای ایران و برای منطقه خاورمیانه بود؛ نه فاجعه ای از این نظر که انقلابی بر علیه استبداد سلطنتی در جهت برقراری عدالت اجتماعی و دمکراسی بود بلکه از این نظر فاجعه بود که در نتیجه آن ارتجاع دینی با عنوان حکومت جمهوری اسلامی به قدرت رسید. تقویت و به روی صحنه آوردن رادیکالیسم اسلامی و دادن هویت تازه به آن، روی دیگری از این فاجعه بود .     

تعریف خاطره فوق و حواشی آن،  شاید قدری مختصر و ابتدایی به نظر برسد و با مراجعه به حافظه تاریخی بتوان مسائل و تحلیل های جامع‌تر و جدی تری را مطرح کرد. اما همین خود به سادگی نشاندهنده واقعیت یک سرانجام تاریخی بود که به ما نشان داد چگونه بدون ایجاد یک صف مستقل و عدم تلاش برای ایجاد آن (در قبل از انقلاب و یا اوایل آن) عملاً هیچ صدای دیگری  اجازه عرض اندام نیافت و اگر تلاشی هم صورت گرفت دیر هنگام وکوتاه مدت بود چون  ابتدا، به حاشیه رانده و بعد هم با سرکوب علنی، زندان و شکنجه و اعدام هم روبرو شد.

مراجعه به حافظه تاریخی از این مَنظَر مهم است که ما به علل شکست ها و پیروزی های یک ملت توجه کنیم و از آنها بیاموزیم. این حافظه تاریخی اساساً در انقلاب    ۵۷ و در تکوین قدم به قدم ارتجاع معارض با آن،  مورد توجه روشنفکران عرصه عمومی قرار نگرفت و اساساً کوچکترین ارجاعی به آن نشد. هیچ کس به نقش منفی و مخرب روحانیت در انقلاب مشروطیت نپرداخت و آن تجربه را در دستور کار خودش قرار نداد. نزدیک تر از آن کودتای ۲۸ مرداد و نقش روحانیت بود که اساساً برای تشکل سیاسی منتسب به مصدق یعنی جبهه ملی هم محلی از اِعراب نداشت و هشدارهای لازم داده نشد و اگر شخصی مانند بختیار هشدارهای لازم را داد او را تنها گذاشتند و از حزب طرد کردند.

نیروهای چپ هم که درگیر راه رشد غیر سرمایه داری و مواضع ضد امپریالیستی، ضد سرمایه داری کمپرادور! بودند و اکثریت آنها انتقاد از روحانیتِ آلوده به خرافات و نادانی را از افق انتقادی خود پاک کردند. در افق سیاسی ایشان، داشتن وجه ضدامپریالیستی و ضد حکومت سلطنتی، در درجه اول اهمیت قرار داشت. حافظه تاریخی در پیش از انقلاب به کمک هیچ کس نیامد و از آن استفاده نشد. حتی شاه و حکومت اش هم به آن رجوع نکردند. بحث بر سر این یا آن فرد نیست که در دوران یاد شده بر تجربه تاریخی انگشت گذاشتند بلکه ما از گرایش غالبِ یک رَوَند صحبت می کنیم.

اگر ما به تاریخ انقلاب بهمن ۵۷ مراجعه کنیم و آن را با دیده عبرت و درس آموزی مورد توجه قرار دهیم می‌بینیم که ترکیب انقلاب ایران در ابتدا نمی توانست نشاندهنده یک انقلاب اسلامی باشد چون نیروهای مختلف با هویت های مختلف در آن شرکت داشتند اما با کوتاه آمدن سایر هویت ها در مقابل یک هویت، یعنی هویت اسلامی(شیعی) شرایطی فراهم شد که این هویت با عنوان پرطمطراق «انقلاب اسلامی» پیشروی کند و آرم خود را بر انقلاب بزند.

حافظه تاریخی در انقلاب ایران به حاشیه مبارزه ضد سلطنتی – ضدامپریالیستی رانده و به فراموشی سپرده شد. گذشته چراغ راه آینده ما نشد. در شب های گوته در ایران نیز هیچ رد و نشانی و یا حتی اشاره ای به تاریخ مکتوب نشد و یا اگر شد نقش روحانیت در آن اساساً در نظر گرفته نشد. نویسندگان و شاعران شرکت کننده در شب های انستیتوی گوته به متفکران و نویسندگان منتقد اسلام و روحانیتِ نسل های پیش از خود هیچ اشاره‌ای نداشتند وآموزه ها وتجربه های انتقادی آن‌ها مورد استفاده اشان قرار نگرفت . خمینی که خود را رهرو شیخ فضل الله و کاشانی می دید و تعریف می کرد (و کتمان هم نمی‌کرد)، نیز نتوانست هشدارهای لازم را از طریق شاخک‌های حسی جامعه، یعنی روشنفکران عرصه عمومی، نویسندگان وشاعران به جامعه بِرسانَد. چون اکثر آنها هم متاثر از جو سنگین سیاسی بوجود آمده ضد سلطنتی – ضد امپریالیستی بودند، که  خود سهم به سزایی در پیدایش آن داشتند. همگی نیروهای غیر مذهبی که در انقلاب شرکت کردند در ابتدا و در تحلیل نهایی به سمپات های ضد امپریالیستی و ضد سلطنتی خمینی تبدیل شده بودند و او در چنین شرایطی بود که با  آپولوی انقلاب  بر روی ماه نشست و مردم دسته دسته انگشت به دهان،  به دنبال رویت چهره او در ماه می گشتند.

مراجعه به تجربه تاریخی برای جهت گیری درست آینده ی تحولات ایران به ما می آموزد که تحولات آتی را باید از هر گونه هویت مذهبی و ایدیولوژیک جدا کنیم وآنها را به عرصه خصوصی بکشانیم. جامعه ایران باید بتواند هویت ملی  خود را در قرن بیست ویکم باز تعریف کند؛ هویتی سکولار و پلورال که هم به سکولاریزم پایبند و هم بر وجوه یک پلورالیسم دمکراتیک مبتنی باشد.

 هویت ملی (ایرانی) فقط در همزیستی با هویت‌های قومی فرهنگی متنوع اقوام محتلف ایران باید و می‌تواند تعریف شود. و در صورتی که هرکدام از این هویت‌های قومی بخواهد خود را برتر از دیگری تعریف کند، به پیکره هویت ملی ضربه زده و مانع همبستگی ملی خواهد شد.

زمان آن فرا رسیده که ناسیونالیسم ایرانی که در تاریخ ما اکثرا به ناسیونالیسم آمرانه نیز تعبیر و تبدیل شده بود به سوی یک انتگراسیون  ملی فرا برود و خود را از قید ناسیونالیسم (آمرانه) و هویت اسلام شیعی (آمرانه) هم آزاد سازد.

 در یک انتگراسیون ملی هیچ هویت قومی- زبانی و هیچ هویت دینی نمی‌تواند خود را بر دیگری برتر بداند. در این انتگراسیون روابط بر اساس پلورالیسم دمکراتیک و سکولار استوار است. این انتگراسیون ملی باید بتواند بدون مداخله در امور سیاسی کشورهای همسایه تلاش خود رابرای ایجاد یک انتگراسیون منطقه ای بر اساس احترام متقابل و حقوق برابر دمکراتیک همه شهروندان با اهمیت بخشی به دیالوگ دفاع از حقوق بشر و مبانی دمکراسی،آنرا به بحث و تبادل نظر بگذارد.

این تعریف از هویت که اساس آن جدایی دین از دولت و سیاست است و دین را فقط در عرصه خصوصی تعریف می کند و هیچ آپارتاید جنسی، قومی و دینی را بر نمی تابد، می تواند تاثیر منفی انقلاب ۵۷ در منطقه را این بار به شکل مثبتی به بار بنشانَد و به روند آشوب زده منطقه ما در جهت ایجاد سکولاریسم و دمکراسی یاری رسانَد. با توجه به این مهم هست که می توان وظفیه روشنفکران عرصه عمومی، نویسندگان واندیشمندان و هنرمندان راتعریف کرد وبر آن انگشت گذاشت.

بدون شک اشاعه زبان سکولار توسط نویسندگان واندیشمندان و هنرمندان می تواند نقشی اساسی در این روند ایفا کند. پالودن دگم های مذهبی و سکولاریزه کردن عناصر و مفاهیم مذهبی زمانی در روندی پایا و موثر فعال می شود که با پالایش(پروسه سکولاریزه شدن) همزمان زبان و تغییر در ساختار زبان همراه و همگام شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)