“جنبش های توتالیتر کشورشان را تنها به عنوان ادارات مرکزی موقتی یک جنبش بین المللی و منزلگاهی در راه فتح جهان تلقی می کنند و شکست و پیروزی را برمبنای قرن ها و هزاره ها ارزیابی می کنند و ادعا می کنند که منافع جهانی شان همیشه بر منافع محلی شان برتری دارد.”

در سال ۱۹۴۹ یعنی چهار سال بعد از شکست هیتلر، هانا آرنت کتابی را که پنج سال وقت خود را صرف آنکرده بود منتشر کرد. مسئله محوری کتاب این است، چگونه در نظام های توتالیتر سیاست ناممکن می شود وقلمروی عمومی تضعیف می شود. آرنت نقطه مقابل خشونت را سیاست می داند و در تعریف آرنت سیاست،نفی خشونت است و به میزانی که خشونت اعمال می شود سیاست ممکن نیست.

آرنت در جستجوی یافتن دلایل این قدرت ویرانگر نازیسم و استالینیسم، به نقد سنت سیاسی می پردازد و تلاش دارد نشان دهد چگونه نظام های توتالیتر با شکل دهی جوامع توده ای با «بی خویشتن selfnessless » کردن انسان ها به پیروزی می رسند و این موفقیت متکی به چه عناصر اجتماعی ،اقتصادی و فرهنگی در جوامع آلمان و روسیه است. پرسشی که ذهن بسیاری از متفکران هم دوره آرنت را به خود مشغول کرده بود این بود که چگونه جامعه آلمان با آن همه فلاسفه، شعرا و نخبگان اجتماعی سیاسی اش اسیر توحش نازیسم شد؟ و یهودی ستیزی بخشی از ایدئولوژِی نازیسم شد.

کتاب توتالیتاریسم آرنت را باید در کنار دو اثر دیگر این نویسنده یعنی «وضع بشر» و «انقلاب»، تفهیم وبررسی کرد تا نقد آرنت به مدرنیته و نگاه او به زندگی در قرن بیستم را به درستی درک کرد.
آرنت متاثر از آرای اقتصادی-سیاسی رزا لوکزامبورگ، نقش مهمی برای تحلیل طبقاتی قائل است و افول دولت-ملت در اروپا و نابودی نهاد های سیاسی را دو عامل مهم در ظهور توتالیتاریسم می داند. ظهور خصلت امپریالیستی دولت های بورژوازیی و تمایل آنها برای فتح سرزمین های دیگر، باعث می شود سلطه سیاسی امپریالیستی سلطه بر فرد و فردیت را هم به دنبال آورد و انحلال دولت-ملت در نهایت منجر به افول حقوق بشرمی شود و با ظهور نظام های توتالیتر،فردگرایی بورژوایی قربانی می شود. آرنت معتقد است پیش از به قدرت رسیدن نازیسم در آلمان، طبقات اجتماعی در از بین رفته بود و آلمان یک جامعه متلاشی بود ولی در روسیه پس از به قدرت رسیدن استالین، و به خاطر سیاست های او طبقات اجتماعی از بین رفتند و این دو کشور علیرغم شباهت های اساسی در نظام های خود مسیر مشابهی را طی نکردند.

در ادامه بخش هایی از کتاب می آید:

-اصطلاح توده ها، تنها به آن مردمی اطلاق می شود که ماهیتاً چیزی بیش تر از مجموعه ای از انسان های بیهویت و بی تفاوت نیستند. در نتیجه نمیتوان آن ها را در سازمانی مبتنی بر مصلحت مشترک یا در احزاب سیاسی و حکومت های محلی یا در سازمان های حرفه ای و اتحادیه های کارگری متشکل کرد.

-ویژگی اصلی انسان توده ای نه سنگدلی و نه واپسگرایی است است بلکه انزوا و نداشتن روابط اجتماعی بهنجار، ویژگی اصلی این انسان را می سازد.

-توده ها به خاطر دربه دری و پرشدن پیمانه صبرشان در برابر جنبه های تصادفی و ادراک ناپذیر زندگی،اسیر آرزوی گریز از واقعیت شده اند.

-شورش توده ها علیه «واقعه بینی» عقلم سلیم و همه «موجه نمایی های جهان » (به تعبیر برک) پیامد ذره ذره شدن آنها و گم گشتن پایگاه اجتماعی شان بود که بر اثر آن، همه آن روابط مشترک را که در چارچوب آن عقل سلیم می تواند معنی پیدا کند،نیز گم کردند.

-ضد یهودیگری به توده های ذره ذره شده و تعریف ناپذیر و بی ثبات و عبث، وسیله ای برای تعریف نفس وماهیت بخشید. به طوری که نه تنها احترام نفسی را که پیش از آن از قبل کارکردشان در جامعه به دست میآوردند جبران می کرد، بلکه یک نوع ثبات دروغین نیز در آنها می آفرید.

-رهبر توتالیتر نمی تواند انتقاد از زیر دستانش را تحمل کند زیرا آنها پیوسته به نام او عمل می کنند و اگر اوبخواهد خطاهایش را تصحیح کند باید آن هایی را که به خطاهای او عمل کرده اند از میان بردارد اینها پیامدشعار«اراده رهبر،قانون حزب است» می باشد.

-دولت عادی برای پاسداری از نظم سرمایه داری و مالکیت خصوصی از سوی نازی ها حفظ شده بود و درامور اقتصادی اقتدار تام داشت اما دولت ممتاز که متعلق به حزب بود، در امور سیاسی قدرت برتر را به دستگرفته بود.

-تفکر ایدئولوژیک از واقعیتی که ما با حواس پنجگانه مان در می یاییم آزاد می شود و بر واقعیتی “حقیقی تر” تاکید می کند که در پشت چیزهای قابل درک پنهان است. این واقعیت “حقیقی تر” که تنها با حس ششم میتوان از آن آگاه شد از همان نقطه ای که پنهان است امور قابل ادراک را تحت تسلط خویش می گیرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)