این روز‌ها شاهد تشدید در گیری‌ها بین سران کودتاچی در باندهای مختلف رژیم مذهبی حاکم بر ایران هستیم که همانند گرگ‌های گرسنه دایره وار دورتا دور یکدیگر حلقه زده و در انتظار کوچکترین غفلتی از رقیب هستند تا اورا بدرند!

از همان ابتدای خیزش ۵۷ مرتجعینی که انقلاب مردم را به سرقت برده بودند با استفاده از کثیف ترین ابزار و روش‌ها سعی در حذف تمامی نیروهای آگاه و مردمی نمودند ولی در حال حاضر همان ابزار و روش‌ها بلای جان خودشان هم شده است.

با نگاهی به چهل و چهار سال گذشته و پاکسازئی که در بین نیروهای بظاهر خودی نظام ولائی صورت گرفته به درستی این گفته بیشتر پی میبریم و البته همانگونه که می‌بینیم هرچه به پایان این حکومت نزدیک تر میشویم این تسویه حساب‌ها تشدید می‌شود!

رژیم جمهوری اسلامی از ابتدای شکل گیری برای پیش بردن اعمال تروریستی خود چه در داخل و چه درخارج از کشور مجبور شدحتی برای دور زدن قانون خود نوشته هم دست به تشکیل نیرو‌های آنار شیستی همانند حزب الله و سایر گروهائی بزند که چشم و گوش بسته فرمان ببرند و بالاجبار با جمع آوری اراذل و اوباش مرد و حتی زنان (کارگران جنسی) دسته جان آتش به اختیاری تشکیل داد و به آنها اجازه داد در محلات خود آزادانه شرارت میکردند و خود را قانون بنامند!

در کنار این نیروهای بظاهر خودسر از بین همین نیروهای حزب الهی جوانانی بدنبال تحصیل رفتند و با مراوداتی که با جهان متمدن داشتند دریافتند برای پیش رفت باید به قوانین بین المللی هم پایبند باشند هرچندچون ریشه فکری آنها همان حکومت ولائی بود نمیتوانستند از بدنه اصلی نظام فاصله بگیرند و این به گونه بود که بصورت علنی نظام دو شقه شد و اصلاح طلب و اصولگرا بوجود آمد و رژیم اسلامی همانند ماری دوسر به حرکت خود ادامه داد با تمام درگیری هائی که بین این دو جناح وجود دارد هیچکدام از دوسر نمیتواند ضربه کارئی به دیگری بزند چون میداند به خون کشیده شدن یک سرمساویست با نابودی کل بدنه نظام!

در حال حاضر با قانو نمندتر شدن بیشتر روابط بین المللی تقریبا” تمامی دولتمردان حتی رهبری نظام به این واقعیت رسیده‌اند که با روش چماقداری دیگر راه بجائی نمیبرند اما راهی هم برای مهارنیروهای خودسر ندارند، همه مسئولین درسخنرانی‌ها مجبورند یکی به نعل بزنند و یکی به میخ اما سوال اصلی اینجاست تا به کی؟!

عزیز نسین نویسنده بزرگ ترک داستانی دارد بنام ساس که شاید بتوان گفت گویای حال و روز حاکمان مستبد این روز‌های ایران است:

در شهری نزدیک و در زمان‌های نچندان دور، پادشاهی حکم میراند که در سالهای آخر زندگی دقدقه بزرگی داشت و آن هم نداشتن فرزند ذکوری بود که جانشین او شود، حاکم در بستر بیماری بود و نجبا نگرام امور مملکت القصه سلطان از دنیا رفت و ملک بدون رهبر ماند ریش سفیدان بنشستند و شور کردند و در نهایت تصمیم گرفتند قوی ترین و خوش اندام ترین مرد شهر را البته با رأی مردم بعنوان حاکم جدید انتخاب کنند.

برهمگان هم واضح و مبرهن بود که این فرد هم کسی نبود جز پهلوان نامی شهر، به همین منظور نجبا بین خود شور کرده اورا به جانشینی حاکم قبلی برگزیدند اما برای اینکه بازار رقابت گرم باشد طبق قانون مجبور بودند کاندیدی دیگر هم معرفی کنند اما به هر که پیشنهاد دادند از ترس پهلوان شهر و البته تمسخر مردم نپذیرفت!

نخبگان مجبور شدند دوباره دور هم جمع شده و باز هم شور کنند و اینبار در نهایت به این نتیجه رسیدند که به هر شکلی شده باید کاندید جدیدی پیدا کنند حتی اگر شده بزور چون با یک نامزد که نمیتوان انتخابات برگزار کرد به همین منظور چند گزمه را با داروغه شهر روانه کردند که بروند و تمامی گوشه‌های شهر را بگردند و فرد مورد نظر را به هر شکل که شده بیابند آنها هم رفتند و گشتند تا در نهایت در گوشه قبرستان شهر یک بخت برگشته رنجور و لاغری و را یافتند بنام ” ابو گدا ” این شخص جد اندر جد گدا بود و همانند اسلافش در گورستان شهر قبور را می‌شست و برای التیام دل بازماندگان چند کلمه‌ای هم ورد و دعا میخواند؛ فرستادگان بسراغش رفتند اما چون در مقابل تقاضای نامزدی در انتخابات از او تعجب و مخالفت دیدند بزور کتک مجبورش کردند بیاید و بگوید میخواهد رهبر شود!

ابو گدا در نهایت و از روی ناچاری و اجبار قبول کرد و هیئت هم اورا رسما” بعنوان یکی دیگر از مدعیان رهبری به همگان معرفی نمود!

ازفردای آن روز کاندیدای اجباری جرئت نمی‌کرد که از خانه خارج شود چون مورد خنده و تمسخرمردم واقع میشد به همین دلیل دیگر خانه نشین شده بود شب انتخابات کاندیدای ناخواسته درکنج خانه نشسته بود و منتظر برگزاری مراسم نمایش فردا به این امید که ماجرا تمام شود و نفسی به راحتی بکشد و به زندگی فقیرانه و البته معمولی قبلی‌اش ادامه دهد.

مردک مفلوک در همان حال و هوا بود که ساسی آمد وکنارش نشست و از او پرسید چه خبره چرا اینقدر غمگینی ابو گدا با خشم نگاهی به او کرد و گفت حتی تو هم مسخره‌ام میکنی همه عالم و آدم میدانند چه بر سرم آمده ساس در حالی که لبخند میزد گفت میخواهی تو بعنوان رهبر انتخاب شوی ابو گدای مغموم با عصبانیت نگاهی به او کرد و ساس ادامه داد من تو را به مقام سلطانی میرسانم و ازتو هم هیچ نمی‌خواهم فقط انتظار دارم غذای مرا تامین کنی مردک بیچاره در حالیکه با خشم به ساس نگاه میکرد برای اینکه از شرش خلاص شود به او گفت باشدقبول حال برو و هر غلطی که می‌توانی بکن.

ساس رفت و وارد خانه پهلوان شهر شد و اورا در خواب ناز یافت، از صورت خندان قوی ترین مرد شهر معلوم بود که در چه رویا‌ی شیرینی غوطه ور است ساس رفت و در کنارش نشست و آهسته آهسته شروع به مکیدن خون او کرد، صبح که ریش سفیدان رفتند تا حاکم جدید را آماده انتخابات فرمایشی نمایند اورا در بستر مرده یافتند.

نجبا نشستند و مشورت کردند و کتاب قانون را ورق زدند و در نهایت دیدند هیچ چاره‌ای ندارند جز انتخاب کاندیدای دیگر که آن هم کسی نبود جز مرد لاغرو رنجور و زارترین فرد شهر یعنی ابو گدا، نخبگان بالاجبار به سراغ مردک زاعه نشین رفته و اورا که در بهت و حیرت فرو رفته بود و فریاد میزد: خون باید گریست به حال مردمی که من رهبرشان باشم!

با تشریفات به کاخ آورده و بر تخت نشانند.

فردای آن روز که رهبر جدید بر تخت نشسته بود خبر آوردند که یک ساس کنار قصر آمده و تقاضای شرف یابی دارد رهبر دستور داد لباسی نو بر تن او کنند و با احترام به حضورش برسانند و در همان زمان هم دستور دادمیزی پر از اغذیه و اشربه‌های متعدد آماده پذیرائی از او کنند!

ساس خندان وارد اتاق مخصوص شد و ابو گدا که حال رهبر و سلطان شده بود با خوشحالی اورا در برگرفت رهبر که از دیدن منجی خود شاد و مسرور شده بود گفت چه آرزوی داری بگو تا بر آورده کنم ساس گفت هیچ فقط به قولت عمل کن و غذای مرا تأمین کن سلطان اشاره به میزی کرد که روی آن انواع غذا‌ها و اشربه چیده شده بود و به ساس گفت هر چه میخواهی از خودت پذیرائی کن، ساس گفت تو که میدانی غذای من که اینها نیست حاکم نو رسیده پرسید مگر تو چه میخوری ساس گفت معلوم است همه میدانند من فقط خون میخورم رهبر گفت من خونم کجا بود بود ساس گفت من نمی‌دانم تو قول داده‌ای و باید به قولت عمل کنی در حالی که سلطان در حال فکر کردن بود ساس ادامه داد یادت نیست زمانی که کاندیدانتخابات بودی ازترس تمسخر عده‌ای نادان جرئت نداشتی از خانه بیرون بیائی، در همان حال برقی در چشمان رهبر درخشید و در جا فرمان داد تمامی آن لودگان را بزندان بی افکنند و به ساس هم بعنوان رئیس زندان دستور داد تا آنها را تحویل بگیرد، ساس هم راضی و خندان رفت تا به محکومینش برسد.

اما پس از چندی ساس دوباره بدیدن رهبر آمد و گفت تمام شدندسلطان با عصبانیت گفت کمی قناعت میکردی چه خبر است ساس گفت همین کار را کردم ولی خوب دیگر تمام شدند و حالا هم گرسنه‌ام کنارت می‌نشینم تا تکلیف مرا معلوم کنی، رهبر که دید مجبور است به پیمانش عمل کند کمی فکر کرد و سپس دستور داد هر که در خیابان‌های شهر راه میرود و به سمت راست نگاه میکند دستگیرش کنند و به زندان بی اندازند و به این شکل زندان‌ها دوباره پر شد و ساس هم راضی به سر کارش برگشت، باقی مانده مردم شهر هم که از موضوع خبر دار شدند با بستن چشم راست در خیابان‌ها تردود میکردند!

ولی هنوز چندی از این فرمان نگذ شته بود که ساس دوباره هن هن کنان به کاخ آمد او بحدی چاق و فربه شده بود که بزور از درب وارد شد و رفت در کنار رهبر نشست، شاه نگاهی به او کرد و نگذاشت حرفی بزند گفت می‌دانم تمام شدند!

حاکم همان لحظه دستور داد هر که در خیابان راه میرود و به سمت چپ نگاه میکند به زندان بیفکنند، ساس بزور خم شدو دست شاه را بوسید و خنده کنان بسمت زندان شهر به راه افتاد و بازماندگان مردم شهر هم مجبور شدند با چشمان بسته در شهر کور کورانه رفت و آمد کنند!

چند روز بعد رهبردر کاخ نشسته بود که دید درب اطاقش از چهار چوب بدر آمد پشت درب هم ساس بود که از فرط چاقی دیگر از درب رد هم نمی‌شد، رهبر به او گفت همان جا بمان میدانم چه میخواهی بعد فرمان داد که سربازان به شهر بروند و هرکه را میبینند به زندان بیفکنند گزمه‌ها به رفتند و مردم بخت برگشته را هم که از ترسشان کور کورانه راه میرفتند را دستگیر و روانه زندان میکردند و در مقابل سوال مردم که به چه گناهی دستگیر میشوند میگفتندبه زندان که رفتی همانجابرایت یک جرم مشخص میشود وبدین سان دوباره زندان‌ها پر شدند و ساس مشغول و رهبر هم برای چندی راحت شد.

پس از مدتی یک روز که آقا در سالن مخصوص نشسته بود از بیرون کاخ فریاد گوش خراش ساس راشنید به بالکن آمد و او را دید که بسیار فربه و چاق شده بود، ساس فریاد زد حال دستور میدهی که مرا به قصر راه ندهند؟! رهبر گفت نگاهی به هیکل بی قواره‌ات بینداز جدیدا” هر وقت به کاخ میـآئی همه جا را ویران میکنی حالا کارت را بگو، ساس گفت یعنی شما نمیدانی کارم چیست، رهبر به او گفت انگار از فرط پر خوری کور هم شده‌ای آخر مگرمردمی هم در شهر مانده که تو تقاضای خوردن خون اورا داری؟!

ساس گفت مگر رهبر بجز مردم دشمن دیگری هم داشتند، آقا فکری کرد و گفت نه، ساس هم گفت پس این ارتش و علم و هشم را برای چه میخواهی بگذاری پاک سازیشان کنم تا خزانه مملکت بیخودی خالی نشود رهبر هم که با یک عمرگدائی دیوانه ثروت شده بودساس را بعنوان رهبرسپاه انتخاب کرد و نظامیان را به او سپرد!

ساس هم دستور داد همه نظامیان در پادگان‌ها جمع شوند و بخاطر شرایط امنیتی حق خروج هم ندارند چون دشمن خارجی هر آن ممکن است به ملک و سرزمین رهبر حمله کند!!!

پس از چندی سلطان که در حالی که در اطاق مخصوص قصرش مشغول استراحت بود فریادی دیوانه وار او را ازخواب ناز پراند آقا به کنار پنچره آمد و ساس را دید که فرط چاقی مثل توپ گرد شده، سلطان با طعنه به او گفت چه شده دیگر راه هم نمی‌توانی بروی ساس گفت چرا به موقعه‌اش حتی میتوانم بدوم.

سلطان به ساس گفت دیگر چه میخواهی مگرکس دیگری هم در این ملک مانده است؟ ساس گفت من از رهبرم متعجبم که چرا این همه نان خور اضافی دور بر خود جمع کرده چه هستند این همه بیکار و السلطنه، علاف السطنه، مشاورخوردن، مشاور خوابیدن و….. بگذار تکلیفشان رامعلوم کنم و رهبرم را راحت!

آقا هم که دل خوشی از نجبا و بادمجان دور قاب چینان نداشت دستور داد درب قصر را باز کنند تا ساس داخل شود؛ ساس هم از همان طبقه پائین دست بکار شد شاه کمکم تنها شد چون ساس در حال و یرایش اطرافیان حاکم بود دیگر نه همدمی مانده بود و حتی نه آشپزی که برایش غذا تهیه کند فقط خودش بود و البته تمام خزائن و اموالش که تنها دلخوشی او بود چون ضدای ذجه و شیون اطرافیان آزارش میداد درب‌های اطاق مخصوص را بسته بود تا فریاد‌های آنان را نشنود تا اینکه یک روز ساس با ضربه‌ای درب اطاق سلطان را شکست و بزور وارد شد و کنارش نشست رهبر که از بی غذائی و تنهائی مثل زمان سابق رنجور و نحیف شده بود گفت دیگر چه میخواهی مگر کس دیگری هم در این ملک مانده ساس گفت بله و تا ابوگدای بخت برگشته خواست که بجنبد ساس بروی او غلطید و آهسته آهسته خونش را مکید.

بله ابزاری که باعث ماندگاری مرتجعین شد! حال، این روز‌ها بلای جان خودشان هم شده است!

سید محمد سیدی

SEYEDMOHAMMAD SEYEDI

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)