دیکتاتور شخص نیست. دیکتاتور فرهنگ است. یک راه و روش و شیوه ی خاصی از زندگی ست. اساس آن فرهنگ فرمانروایی ست و فرمانبری. مسلم است که دیکتاتور زاییده نمیشود. دیکتاتور نه در دامن مادر بلکه در دامن جامعه است که پرورش مییابد، در دامن باورها و ارزشهایی رشد میکند که نه از انسان بویی برده است و نه آزادی، مثل ارزشهای که از دین برخیزد، تسلیم و اطاعت، عبودیت و بندگی. اگر در ما، در باورها و ارزشهای ما، د ر خوی و عادات مان دیکتاتور حضور نداشت، چگونه میتوانستیم به نظام دیکتاتوری تن دهیم، یعنی به تقلیل خود از انسان به حیوان رضا دهیم و گوسفندوار زندگی کنیم و صدها سال از ابتدایی ترین حق انسانی خود یعنی «نه گویی» بگذریم و بی تفاوت بمانیم؟
واقعیت آنست که اطاعت و فرمانبری ارزشهایی هستند  که بواسطه دین در ذات ما نهادین گشته است و ارث و میراثی ست که پدران ما برای ما بجا گذارده اند. ما بخود شکنی، به پذیرفتن خواری و حقارت در مراسم عبادی خو میگیریم. همچنانکه به شباب و بلوغ میرسیم پرهیز از شک و تردید در ما نهادین میشود. ما ایرانیان و مسلمانان جهان، بر خلاف ژان ژاک رو سو (اندیشمند دوران  روشنگری در فرانسه در نیمه قرن 18) که فکر میکرد انسان آزاد پا به عرصه ی وجود میگذارد اما خود را همه جا در بند و زنجیر می بیند، (مسلمانان)  آزاد به این جهان وارد نمیشویم، ما از همان آغاز بنده بدنیا میآیم و از آغازین لحظات زندگی بندگی در سرشت ما کاشته میشود.  با نام الله، خدای یکتا و یگانه، نطفه ی ما بسته میشود. با نام او ست که  زندگی را آغاز نموده و به تدریج راه و روشی را میآموزیم که از آغاز تا پایان، از نامگذاری تا خاکسپاری، دین الله بر آن سلطه افکنده است. در دامن این فرهنگ  نه تنها فرمانبری و تسلیم و اطاعت را زشت نمی شمریم بلکه بدان نیز افتخار میکنیم.
بعضا بر آنند که این باور که الله یکی ایست بجز او هیچکس نیست بعنوان زیربنای فرهنگ استبداد، در قبل از اسلام هم وجود داشته است و لزوما نمیتوان آنرا به دین تازیان نسبت داد. البته که جای تردی است که بتوان اهورامزدا را با الله مورد مقایسه قرار داد. چرا که ایده ی اهورامزدا از تمدنی بر خاسته است که بخش مهمی از جهان را به تصرف خود در آورده بوده است، یعنی تمدنی بس پیشرفته، حال آنه الله از فرهنگ بادیه نشینان قبایل تاری ناشی گردیده است.
هیچ دیکتاتوری هرگز دیکتاتور زاییده نشده است و نمیشود، بلکه در این جهان است که دیکتاتور میشود. دیکتاتور نمیتواند در فرهنگی پرورش یابد که آزادی محور زندگی اجتماعی ست،  تعریف و تعیین کند آنچه انسانی ست. دیکتاتور تنها در فرهنگی میتواند رشد و تکامل یابد که نفی کننده ی آزادی است و خود فرمانفرمایی، انسان را بنده ای بیش بشمار نیاورد و از او چیزی بیشتری جز اطاعت و فرمانبرداری، حمد و ستایش و عبودیت، نخواهد.
مارکسیست ها دیکتاتوری را از مقوله رو بنایی جامعه و باز تابنده شیوه تولید زندگی مادی میخوانند. اگرچه مارکس اینجا و آنجا از اهمیت فرهنگ و سلطه ذهن مردگان بر زندگان سخن میراند با این وجود چندان اهمیتی برای فرهنگ قائل نمیشود و فرهنگ را باز تابنده منافع طبقه ای میداند که حاکم بر جامعه است.  تاریخ ما شاهد که  شیوه تولید تغییر کرده است، اما رو بنای فرهنگی از جمله ساختار سیاسی، اگر تغییری کرده است نه بسوی رهایی و آزادی انسان بلکه بسوی اسارت و بنده ساختن جامعه به پیش رانده است.
دیکتاتور میرا ست و دیکتاتورها آمده اند و رفته اند. اما دیکتاتوری ادامه پیدا کرده است. البته بآن دلیل است که نهادهای بنیادی آن تنومند پا برجا مانده اند. درست به آن دلیل که فرهنگی که از یک نسل به نسل دیگر انتقال یافته است، آغشته است با مطلق گرایی و مطلق پرستی و در نتیجه تعصب عمیق و عدم تحمل دیگری و انزجار از دگر اندیشی و دگر باشی.
در 1375 نظام شاهی به پایان رسید، اما، دیکتاتوری نه تنها ادامه یافت بلکه مضاعف گردید، شاه به ولایت تبدیل شد. ولایت، نه ظل خدا بلکه به خداوند یکتا و یگانه، به جلوه الله تبدیل گردید. حکومت ولایت شد حکومت الله. حال دیکتاتور دیگر شاه نبود بلکه فقیهی بود که به یک دست شریعت داشت و در دست دیگر شمشیر، با خود دستگاه ارشاد آورد و سازمان های امر به معروف و نهی از منکر. حجاب داری و یا نوشیدن و خوردن و شنیدن و گفتن به حرامی دیگر یک امر دینی و عمل بدان دلبخواهی نبود. زنی که حجاب را از سر برگیرد، تنها قواعد شرع اسلام را زیر پا نگذارده است بلکه نظم جامعه را نیز بخطر انداخته است. حجاب هم شرع است و هم سیاست. چه میشود اگر به یکتایی و یگانگی الله بخود تردید راه دهی و اقتدار و احترام کتابی که قرآن نامیده میشود، مورد بی اعتنایی قرار دهی؟ مجرم سیاسی هستی و یا دینی و یا هر دو با هم.
روشن است که  تا به ویرانی فرهنگی که دیکتاتور زا ست، دست نزنیم ، دیکتاتوری دیگر پا به میدان گذارده و سنگین تر و گرانبار تر از گذشته سلطه افکن گردد. در 1357 ملت ایران نه برای رهایی و آزادی بود که برخاستند و دستگاه شاهنشاهی  را واژگون ساختند. بلکه شاه، دیکتاتوری بود که به ضعف گراییده بود. او به خطای خود اعتراف کرده بود و از مسند خدایی فرود آمده بود.این است که به استقبال خمینی “مقدس ” و زاهد و ریاضت کشیده رفتند که نماد معصومیت بود و اقتدار آسمانی. نماد شریعت و شمشیر اسلامی. در نتیجه دیکتاتور امروز با شمشیری گردن میزند که به شریعت آغشته شده است. خشم و خشونت، بیرحمی و کین خواهی تقدس یافته است و یکی گشته است با جهاد و شهادت. امروز نمیتوانی  مرگ را بر دیکتاتور وارد آوری بدون آنکه خود را از بند و اسارت شریعت رها سازی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)