رمان مادر، روایت آشنایی است از مادرانی که به واسطه فعالیت سیاسی فرزندانشان به دنیای پیچیده سیاست و مبارزات انقلابی کشیده می شوند و از آن فضا متاثر می شوند اما با پاکی و دل رحمی مادرانه خود، فضای سخت و خشن مبارزه را نیز تحت تأثیر عواطف خود قرار می دهند.

پلاگه(مادر) بعد از فوت همسر کارگرش متوجه می شود فرزند جوانش پاول برخلاف دیگر کارگران که بعد از کار پرمشقت کارخانه، در روزهای تعطیل به میخوارگی رو می آوردند از همنشینی با آنها خود داری میکند و با خواندن کتاب اوقات می گذراند این تفاوت رفتار فرزند با پدر و تغییر لحن او نسبت به خود، ذهن پلاگه را درگیر می کند که این چه «خیر مرموزی» است که این چنین فرزندش را متحول کرده است.

پاول بر اثر نگرانی و کنجکاوی مادر، افکار انقلابی خود را با مادر درمیان میگذارد و او را در جریان فعالیت های خود قرار می دهد. افکار فرزند چون پتکی ذهن مادر را تکان می دهد دنیایی پیشین عقاید مادر فرو میریزد. پلاگه به فکر فرومیرود و به خاطر می آورد که چگونه بیست سال تنها برای سیر کردن شکم همسرش زیسته است تا تنها او را راضی نگه دارد ولی دائما از دست او کتک خورده -جوری که زندگی پیش از ازدواجش را از خاطر برده – و امروز خود را در مقابل این سوال می بیند که آیا این سرنوشت «الزامی و اجتناب ناپذیر» بود؟ او به پیرامون خود نگاه می اندازد و می بییند همه کارگران همچون اون سرنوشت سخت و خشونت باری داشته اند و چنان تحولات زندگی بر آنها سخت گرفته است که به صورت غریزی از هر تغییری منزجر می شوند تا مبادا «آرامش پر مشقت» آنها را بر هم بزند.

پاول دنیایی مادر را تغییر می دهد و به او ریشه این بدبختی ها را نشان می دهد و می گوید:اگر کارگر نسبت به همسرش خشونت می ورزد ،اگر جوانان کارگر روزهای تعطیل خود را به میخوارگی و دعوا می گذرانند به خاطر این است که کارخانه ها روز به روز بزرگتر و بیشتر می شوند ولی تغییری در زندگی کارگران ایجاد نمی شود. کارگر خشونت می بینند و تحقیر می شود و خشم فروخورده خود را به خانه می آورد. اگر مردم اینگونه در عذاب هستند به این خاطراست که از عدالت محروم شده اند. مادر که تا دیروز مردم را به چشم حسودانی میدید که باید از گزند آنها مصون ماند ناگهان همه را فرزندان یک مادر می بینند و دیوار ترسش از مردم فرو می ریزد و به دنبال زندگی می رود تا رنج آنها را کاهش دهد.

در جریان مبارزه، فرزند به زندان می افتد و این مادر است که به گروه جوانان انقلابی می پیوندد تا راه او را ادامه دهد. او اگرچه از سوسیالیسم چیزی نمی داند اما حقیقت را با قلبش درک میکند و ظالم را می شناسد که «سینه مردم را با پنجه آهنین حرص خود شخم زده و تخم نفرت در آن کاشته» و با عقاید مسیحی خود با گروه هایی همراه میشود که باوری به مسیح و خدا ندارند ولی در نظر مادر این اختلافات ناچیز است حقیقت راه یکی است و آن تلاش برای کاهش رنج بشر.

ماکسیم گورکی این رمان را در سال ۱۹۰۶ در تبعید نوشته است و تلاش دارد شرایط روسیه را از دریچه نگاه یک مادر روایت کند و سیر تحولات انقلابی و افزایش خشم مردم را به تصویر بکشد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)