فکرمیکنم همه اسم من را شنیده اید. من کارگرم . چرخ اقتصاد دنیا با بازوان من میچرخد. بار جامعه را شانه های من حمل میکنند. برای آسایش انسان شب و روز ندارم.
برایتان خانه ساختم. مبل و صندلی ساختمان و فرش بافتم. به خانه هایتان آب گرم و سرد کشیدم. برای راحتی شما ماشین ساختم. هر چه در زندگی انسان لازم است من  ساختم  ولی هیچ وقت نتوانستم زندگی خود و خانواده ام را بهتر کنم برای اینکه حقوقم حتی برای زندگی روزمره کفایت نمیکند. حتی بعضی روزها نان خالی برای بچه هایم پیدا نمیکنم. هیچ وقت بچه های من مثل بچه های شما با ماشین شخصی به مدرسه و دانشگاه نرفتند. اصلأ بچه های من به مدرسه نرفتند. میدانید چرا؟ برای اینکه پول دفتر و قلمشان را نداشتم. به من میگویند نباید از کسی شکایت داشته باشم. چون من کارگرم . میگویند کارگر را خداوند آفریده برای رفاه بقیه انسانها . میگویند کارگر باید درد و رنج کار و کمبودها راتحمل کند. بچه های من هم کارگر خواهد بود چون بچه کارگر هستند.چون نمیتوانند به مدرسه بروند و آینده ای داشته باشند. هیچ چشم اندازی در کار نیست که من به آن دل خوشباشم که بعد از این همه کار فرزندانم راحت باشند.
هر روز اربابم از من میپرسد چند تا بچه داری و چندتایشان کار میکنند. او حتی یک بارهم از من نپرسیده است که بچه هایت در کلاس چندم هستند. چون میداند که بچه های من توان به کلاس رفتن را ندارند. بله بچه های من نیز کارگر خواهند شد و کارگرخواهند ماند و کارگر خواهند مرد چون ارباب لامذهب ایندنیا قباله کارگری را به اسم ما نوشته است …
وقتی که سرکارهستم آنقدر بهم داد میزنند زودباش کار کن که تنها این را یاد گرفته ام که باید به زیردست داد زد … وقتی که از کار به خانه برمیگردم بچه هایم در خانه جلویم را میگیرند. قبل از اینکه بهم خسته نباشی بگویند ازم نمیپرسند که بابا برای ما چه خریدی؟ من هم که برای خرید نرفته بودم و پول هم ندارم که برای آنها چیزی بخرم بعد از ده ساعت کار اولین نیشم را در دم در ورودی به بچه هایم میزنم. سرشان داد میزنم که برایتان زهر مار خریدم ! وهمراه با داد زدنهای دیگر چون مناز بالاسرم همین داد زدن را یاد گرفته ام. چیزی دیگری یادنگرفته ام که به بچه هایم یاد بدهم.
بله وارد خانه میشوم زنم با قیافه گرفته ورنجورش تلاش میکند که خنده ای بر چهره خودش نمایان کند وهمراه با خنده بهم سلامی بکند. ولی او هم وقتی که مرا دستخالی میبیند همه مهربانی را که آماده کرده بود نثارم کند از یادش میرود. متوجه میشود که من نان نخریده ام. بازهم شکیبایی نشان میدهد. با اینکه بغض گلویش را فشورده است پیش قدم میشود. سلام میکند و خسته نباشی میگوید. من هم مثل او با هزار مکافات جوابش را میدهم ولی ولی میدانم اولین سئوالش این خواهد بود که نان خریده ای یا نه ؟ بچه ها از صبح تاحالا هیچی نخورد ه اند.
یک نگاه بهش میکنم و میگویم الان میروم نان بخرم. با شنیدن همین جمله چهره رنگ پریده اش از خوشحالی دوباره سرخ فام میشود . بعد میزنم به کوچه. از چند نفر از دوستان کارگرم میپرسم آیا کمی پول دارید به من قرض بدهید؟ خلاصه پول چندتا نان را پیدا میکنم دوباره به خانه برمیگردم این بار که نان به دست وارد خانه میشوم همخانم و هم بچه ها با خنده ازمن استقبال میکنند. دیگر گرسنه نخواهند ماند.
بله من کارگرم باید فردا صبح زود باز سرکاربروم. خانمم  میخواهد من را تسلی بدهد میگوید خدا کریم است . بچه ها دارندبزرگ میشوند از سال آینده به تو کمک خواهند کرد …. خلاصه ما تنها فکری که میکنیم این است کارکنیم و بچه هایمان بزرگ بشوند تا باهم کارکنیم. چون هیچ امیدی در کار نیست که ما را به یک زندگی انسانی ارتقا بدهد و راستش ما نیز به این زندگی چفت شده ایم . در طول سال تمام دل خوشی من و بچه هایم این است که یازده اردیبهشت روز کارگر وعید مان است. خیلی دوست داریم که در این عید شرکت کنیم چون تنها عیدی است که هیچ خرجی ندارد جز به دورهم جمع شدن . ما بقیه عیدها را اصلأ فراموشکرده ایم. فردا عید ما است. یازده اردیبهشت . اول ماه مه. اگر پلیس کتکمان نزند و دستگیریمان نکند پس فردا بازهم به سرکار خواهم رفت! و اما این کارگر میداند که زیر بنای اقتصاد جامعه در دست اوست و روزی که او و بقیه کارگرها بخواهند من و تو و دیگران نه خانه خواهیم داشت و نه ماشین و نه نان. پس روزی که کارگر به این قدرت پی ببرد بنیان این استثمار از بین خواهد رفت و این ما هستیم که پشیمان خواهیم شد تا دیرنشده به کمک کارگران بشتابیم زنده باد عید کارگر زیباترین عید زحمتکشان . خانباباخان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)