شك نيست كه امروزه همه ما احساس مي كنيم به نحوي مورد توهين قرار گرفته ايم. در اين ميان، حقيقتاً تشخيص مرز ميان نقد و توهين ناممكن است. آن هم از هر دو سو: هم فرد منتقد و هم كس يا چيزي كه موضوع نقد است، هيچ يك مطمئن نيست آنچه رخ داده توهين بوده يا نقد. ولي از قضا آنچه در اين ميان بيمارگونه است دقيقاً نفسِ همين پرسش و همين به اصطلاح ظن است، اين ظن كه «آيا او قصد توهين داشت؟» از مسافركشان خياباني گرفته تا كارمندان عالي رتبه دولت، همگي بي وقفه دچار چنين ظني مي شوند. جالب آنكه اين ظن، اين سندرم احساس «مورد توهين قرار گرفتن»، محصول جامعه اي است كه در آن روز و شب دم از «ضرورت انتقادپذيري» مي زنند، آن هم درست به خاطر فقدان اين خصيصه. طبق معمول، ما همان چيزي را ستايش مي كنيم كه هيچ گاه واقعاً به تجربه درنمي آيد، چيزهايي نظير «پژوهش»، «انديشه»، «توسعه»، «عشق»… انتقادپذيري نيز يكي از همان چيزهايي است كه بناست مرتب به تأخير بيفتد، زيرا كسي حاضر نيست بپذيرد «نقد» شده است، زيرا نقد مخرب را يا «توهين» و «لجن پراكني» (لفظي نوظهور و بسيار محبوب اهالي حساس فرهنگ) تعبير مي كنند، و يا با زدن انگ «سياسي بودن»، آن را فاقد ارزش «علمي» مي دانند. (در مورد دومي، بهترين نمونه همان واكنش يكي از نمايندگان مجلس به انتقاد گروهي از اقتصاددانان به برنامه ها و تصميمات اقتصادي اخير بود. اين انتقاد به صرف اينكه سياسي بود، ارزش پاسخ نداشت. ولي مگر اصلاً چنين نقدي مي تواند سياسي نباشد؟)
در جامعه اي بسته و تنگ، در جامعه اي كه همگان، و بالاخص سياستمداران و فرهيختگانش، پيوسته دچار احساس عميق ناامني اند، همه چيز رنگ توهين به خود مي گيرد، زيرا هرچيزي، و علي الخصوص نقد (و به ويژه نوع مخرب و راديكال آن)، بالقوه قادر است جايگاه نمادين متزلزل شخص را تهديد كند، جايگاه يك استاد معروف موسيقي، جايگاه يك استاد دانشگاه در رشته جامعه شناسي كه همه را به چشم شاگردان خويش مي بيند، جايگاه يك روانكاو مشهور كه كتاب هاي عجيب و غريبي هم در باره «مسائل مهم زندگي و مرگ» نوشته است، جايگاه يك سياستمدار، جايگاه يك كارگردان معروف و… در جامعه ما، اين جايگاه چنان سست و متزلزل و بي وفاست، و در عين حال چنان مهم و «ناموسي» است، كه شايد فلان استاد دانشگاه حق داشته باشد روز و شب احساس ناامني كند، احساسي كه بي شباهت به ترس يك سياستمدار جنجالي از ترور شدن نيست.

بيهوده هم نيست كه برخي نقدهاي «مخرب» را اصطلاحاً ترور شخصيتي مي نامند. «اساتيد» دقيقاً از همين حملات تروريستي مي ترسند، زيرا مواضع شان در دل استحكامات عرصه نمادين بيش از حد آسيب پذير و پوشالي است.
اما درست به همين دليل، يك نقد ويرانگر حتي براي آن كسي كه آماج آن است نيز واجد كاركردي رهايي بخش است، چرا كه دست كم تا اندازه اي همان شرط لازم براي آزادي را كه آدورنو ذكر مي كند، به شيوه اي ولو دردناك تحقق مي بخشد: فاصله گرفتن با جايگاه نماديني كه جامعه تحميل كرده است، في المثل جايگاه سترون و ملال آورِ «استاد». آنها بايد سپاسگزار باشند كه كسي پيدا مي شود از اين بند و زنجير نمادين نجات شان دهد، و البته قيمت آن نيز چيزي جز نوعي بي چيز شدن نمادين نيست.

در متن همين بي چيز شدن است كه شايد روزي بتوان به يك كنش حقيقتاً آزادانه و خلاق دست زد. در غير اين صورت، همه اساتيد مجبورند همان نقش تحميلي خويش را ادامه دهند، محبورند همچنان بر كومه ادبيات دست دوم درباره نشانه شناسي يا هرمنيوتيك يا شالوده شكني بيفزايند، و همچنان همان حرف هاي هميشگي را در يك برنامه تلويزيوني درباره فيلمي از هاليوود يا نسبت عدالت با عقل بشري بزنند يا دوباره و دوباره در يك همايش نصفه روزه زندگينامه نيچه يا بودريار را براي خلايق شيفته فلسفه تكرار كنند. (و متاسفانه بعضاً بابت همين كارها بهاي گزاف و نابرابري بپردازند.)
البته اين سندرم به حيطه فرهنگ و اهالي آسيب پذير و بينواي آن خلاصه نمي شود، كساني كه از قضا، به رغم همه چيز، ترس شان بي دليل هم نيست.
نمونه اخير اين سندرم احتمالاً همان مورد زين الدين زيدان و قضيه دعوايش با ماتراتزي است، قضايي كه فقط به لطف تلاش بي دريغ و عبث رسانه ها توانست به يك «مسئله» بدل شود. چند روز پيش در همين صفحه انديشه، امير احمدي آريان تلاش كرد رئوس «زيباشناسي شكست از منظر زين الدين زيدان» را نشان دهد. به زعم او، زيدان هيچ وقت بازي را جدي نمي گيرد، هيچ وقت بعد از زدن يك گل خوشحالي نمي كند. او به راحتي توانست تصوير نمادين خود را بشكند و زير كاسه همه چيز بزند. اما آريان فقط نيمي از حقيقت را گفته است. نيمه ديگر دقيقاً مربوط مي شود به آن «جدي گرفتن» اساسي اي كه حتي كسي مثل زيدان نيز دچار آن بود: احساس توهين. در ضمن، او فقط زماني احساس كرد كه «به او توهين شده است» كه مسئله به اصطلاح «ناموسي» شد، چيزي كه خود او بدان اذغان كرد. نظريه آريان در مورد شكوه شكست خوردن وقتي معنادار مي بود كه زيدان حركت راديكال و براندازانه خود را دقيقاً «بدون هيچ دليل خاصي»، و عاري از هر نوع ژست «شرافت» و «دفاع از هويت» صورت مي داد. اما او، درست مثل هر كس ديگري احساس كرد به او توهين شده است، و حتي آنقدر قدرت نداشت كه حمله خودش را دست كم چند دقيقه ديگر شروع كند. او به ساده ترين و مرسوم ترين كارها دست زد. اسطوره شجاعت زيدان احتمالاً فانتزي اي است براي كنار آمدن با شوكِ باختن فرانسه از ايتاليا و «زيبا شناختي كردن شكست».

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)