یک رشته قرینه های کاذب هست که نه تنها در مباحث عامیانه رد و بدل میشود، بل مقدار قابل توجهی از مقالات روزنامه ای و حتی نوشته های تحقیقی را هم سامان میدهد. این سخنان، از بس که دست به دست شده، بدیهی نما شده و متأسفانه عنایت نگاه نقادی را به خود جلب نمیکند. کلشان را میتوان ذیل سرفصل «فرهنگ عقاید رایج» که روزگاری فلوبر دستمایۀ نگارش فهرستی طنزآمیز کرده بود، گرد آورد. من در اینجا میخواهم فقط به سه تای آنها بپردازم که کمابیش به هم وابسته است و در میدان سیاست مورد استفاده قرار میگیرد و نه فقط مایۀ ملال است، میتواند خطرناک هم باشد و به هر صورت، نقداً اسباب اغتشاش ذهنیست.

 

رضا شاه یا خمینی

دم دست ترین و رایجترین دوگانه ای که ظرف این چهار دهه، سینه به سینه نقل شده، برابر هم نهادن رضا شاه و خمینی است. کدامیک از ماست که بار ها نشنیده باشد که رضا شاه بود که درست عمل کرد و امروز هم رضا شاهی لازم است تا آخوند ها را سر جایشان بنشاند و مملکت را به راه ترقی بیاندازد… کمتر کسی البته به این تکملۀ طنز آلود و عمیق هادی خرسندی توجه کرده است که البته بعد از رضا شاه هم محمدرضا شاهی لازم است که کار های پدر را دنبال بگیرد و در نهایت یک خمینی هم لازم است بیاید کار های هر دو را تکمیل کند.

کسانی که رضا شاه را واری خمینی میشمرند و البته آنهایی که دومی را واروی اولی میدانند، بیش از هر چیز به وجه ایدئولوژیک کار توجه میکنند. این دو شخصیت، از این بابت واروی هم بودند، ولی از بابت سیاسی، دو استبداد را در مملکت پایه گذاشتند که هم حق مردم را برد و هم به کشور لطمه زد و هم با سیاست خارجی نادرست مملکت را به فلاکت کشاند. در مقایسۀ دو چهرۀ سیاسی، معیار اصلی سنجش، سیاسی باید باشد و ایدئولوژی فقط بخشی از سیاست است و الزاماً مهمترین بخش نیست. درست که به این دو نگاه بکنیم، خواهیم دید که به رغم تفاوتهایشان و با وجود اینکه دو نوع استبداد متفاوت (اتوریتر و توتالیتر) را به ایرانیان عرضه کردند، به هیچوجه واروی هم نبودند. واروی میراث این هر دو، دمکراسی و آزادی است و برای بیرون آمدن از دور باطل انواع استبداد، باید بدینسو رفت. قرینه قلابی است و باید بی درنگ به دورش انداخت.

 

سیاست یا دین

مضار اختلاط سیاست و دین، با پیدایش جمهوری اسلامی، بر ما عیان گشته است. دلیل این آگاهی ناگهانی و بروز واکنشهای شدیدی که شاهدیم، فقط نفس در هم شدن سیاست و دین نیست. ایرانیان کمابیش ناخواسته، از حکومت محمدرضا شاهی که در آن دین و مذهب مسئلۀ روز نبود، به حکومتی جستند که دین را در مرکز سیاست قرار داد و کوشید تا تمامی ابعاد زندگانی فردی و اجتماعی ایرانیان را با ایدئولوژی دینی خود که بیان اسلام راستین میخواند، هماهنگ سازد. ضربتی که ما را به اشکال کار متوجه کرد، آنقدر اختلاط سیاست و دین نبود که ضربت پیدایش توتالیتاریسم اسلامی، وگرنه در رژیم قبلی و قبل از آن هم اختلاط بود، فقط سیاست دست بالا را داشت نه مذهب.

اگر چنانکه باید، نگاهی تاریخی به مشکل بیاندازیم، خواهیم دید که تاریخ ما از کهنترین ازمنه، تاریخ اختلاط سیاست است و دین. البته عملاً در تمامی طول آن، سیاست نیمۀ برتر این زوج بوده است و از موضع قدرت با دین معامله کرده، ولی این نه باید مانع دیدن اصل اختلاط شود و نه درک اینکه ریشۀ مشکل اینجاست،. باید توجه داشت که مشکل اساسی نفس اختلاط است، نه برتری این یا آن.

به عبارت ساده، سوار شدن دوبارۀ سیاست بر سر دین، کلید مشکل ما نیست. اینجا هم دور باطلی در کار است که اگر نخواهیم از آن سر بیرون کنیم، تا ابد گرفتارمان نگاه خواهد داشت. این برتریهای نوبتی که دردی از کسی دوا نمیکند، واروی هم نیست. جدایی دین و دولت، واروی این هر دوست و چارۀ‌ قاطع کار.

 

ایران قبل یا بعد از اسلام

ایران، تاریخی دوپاره دارد و نقطۀ شکاف بین دوبخش آن، حملۀ اعراب و تغییر دین است. حاصل اینکه تاریخ ایران را به دو دورۀ تاریخی بخش میکنیم: پیش و پس از اسلام. از این نوع دوره بندی ها در همه جا هست، ولی چرا این یکی این اندازه برای ما موجد مشکل شده؟ تاریخ دراز، معمولاً پر فراز و نشیب است و در بین ملل جهان، فقط ما در پی آمدن مهتری و کهتری را نیازموده ایم…

مشکل برخی از ایرانیان با بخش اسلامی تاریخ کشور، فقط بر سر تغییر دین نیست، و شاید بتوان گفت اساساً هم بر سر دین نیست. چون به رغم اینکه تصاویر ساده شده و ابتدایی از دین زرتشت مورد توجه بسیاری است، تمایل واقعی به بازگشت به دین زرتشت هیچگاه در ایران به خواست گسترده ای تبدیل نشده است. اگر شده بود، لااقل در عصر جدید، مانعی نبود و هر کس میخواست، میتوانست زرتشتی بشود. مشکل اصلی این است که دورۀ عظمت سیاسی ایران، دوران امپراتوری گسترده و در نهایت سروری ایران، در پیش از اسلام واقع شده و با ختمش، بازسازی کشور و احیای اعتبار آن تا صفویه طول کشیده است. به عبارت ساده: مشکل اساساً مذهبی نیست، سیاسی است، البته بیانی فرهنگی و مذهبی دارد، ولی ریشه اش سیاسی است. واقعیت تاریخی نامطبوع، فروافتادن از سریر بزرگی است.

ما بیشتر با وجه فرهنگی این دوگانه سازی آشناییم. دسته ای اصولاً مایلند که ایران اصیل را در دوران قبل از اسلام بجویند و این بخش از تاریخ را مرجع مطلق بشمارند. در صورتی که حتی نقطۀ پیدایش ایران را هم نمیتوان، صرفاً به این دلیل که در ابتدا قرار گرفته است، اصیل تر از باقی تاریخش شمرد. از این گذشته، قرار نیست که در بخش اسلامی تاریخ ایران، همه چیز اسلامی شده باشد و مهمتر از همه اینکه مذهب مرجع نهایی تعیین تحولات تاریخ نیست که قرار باشد تاریخ ما را در دو دورۀ آن شکل داده باشد.

البته این گرایش که اساساً سیاسی بوده ولی بعد بیان فرهنگیش غالب شده، در چند دهۀ اخیر که اسلام معنایی کاملاً سیاسی پیدا کرده، دوباره رنگ سیاست گرفته است. کورش نماد این سیاسی شدن دوباره است. بخش پادشاهی میراث مورد علاقۀ طرفداران سلطنت است و از آنجا که کورش از بزرگترین نماد ها رواداری در طول تاریخ است، ابراز ارادت به او، مختص به گروه اخیر نمانده است. بی توجه به اینکه نظام کشورداری کورش و جانشینانش تا حملۀ اعراب، قرنهاست که به تاریخ پیوسته و نمیتوان از آن الگویی برای ادارۀ امروز مملکت استخراج نمود.

ایران قبل و بعد از اسلام دو سرزمین جداگانه نیست. مرز بین این دو، مرزی است که از دیدگاه دوره بندی تاریخی ترسیم شده و همینقدر که در هر دو طرفش از «ایران» صحبت میکنیم، نشان میدهد که تداومی در کار است. اصرار بر بیگانه شمردن ایران قبل و بعد از اسلام، بیش از آنکه به تداوم و گسست دورانهای تاریخی نظر داشته باشد، دستاویز برپایی دو قطب ایدئولوژیک است که مرجعش سیاسی است و در زمینۀ فرهنگی عمل میکند، ولی میتواند در هر زمان بار سیاسی بگیرد، کمااینکه امروز گرفته و احیاناً بهانۀ پاکسازی فرهنگی هم بشود، چنانکه شده.

نگاه تاریخی جدی به ایران، تمامی طول تاریخ این کشور را شامل میگردد و نمیتواند به یک بخش محدود بماند یا اینکه یکی را از بابت اصالت بر دیگری برتری ببخشد. این نوع داوری، کار مورخ نیست و اگر هم کسی بکند، در حد ابراز سلیقه تلقی میشود، نه بیشتر. فروریختن امپراتوری ساسانی، فروریختن دولت بود که کشیدن بار تداوم را بر عهدۀ فرهنگ و جامعۀ ایران انداخت. اینها از عهده برآمدند و بالاخره دولت را بعد از قرنها احیأ کردند که تا به امروز هم سر پا مانده است. بخش عظیم آن فرهنگ غنی که ایرانیان بدان میبالند، در همین دوران «اسلامی» تاریخشان تولید شده است، البته بدون اینکه الزاماً محتوای اسلامی داشته باشد. بخش قبل از اسلام آن که به رغم اهمیتش، حجم محدودی دارد، برای ایرانیان امروز به طور مستقیم قابل دسترسی نیست و به هر صورت، محتوای هیچکدام این دو بخش، تکافوی امروز ما را نمیکند. برای همین هم هست که دو قرن است دست به دامن خارجی هستیم. اینرا هم اضافه بکنم که همگی ما در بخش اسلامی تاریخ ایران زندگی میکنیم. بیخود تصور نکنیم که جای دیگری قرار داریم. این قرینه سازی ها فقط ما را در بارۀ خودمان دچار توهم میسازد و با خود بیگانه مان میکند. ایران، کلی نیست که بتوان دلبخواه تکه و پاره کرد. علاقه به ایران، علاقه به تمامی آن است. آشتی مردم با خودشان و با کشورشان و با تاریخشان، نگاه درست و جامع تاریخی میطلبد و با دوگانه سازی های سست، انجام شدنی نیست.

 

حرف آخر

حرف آخر من این است که داشتن دید تاریخی و سیاسی درست، به هم بسته است و هر دو مستلزم وسعت نظر و فرا رفتن از این دوگانه های پوچ و مزاحم. باید قاطعاً دانست و پذیرفت که آیندۀ ما در ظرف گذشته مان نمیگنجد.

 این دوگانه های ابتدایی معمولاً به کار عرضۀ سخنان های سست و بی پایه ای میاید که همه جا دست به دست میشود و توهم تسلط بر داده های تاریخی و حتی تصور چاره یابی را ایجاد میکند. ولی این دوبینی، راه به چاره های ساده و دوگانه میبرد ـ هر دو نادرست.  برای درک درست واقعیت باید نگاه جامع داشت و برای یافتن چارۀ واقعی باید دست از این نقش افکنی های کودکانه برداشت.

 

۲ نوامبر ۲۰۱۹، ۱۱ آبان ۱۳۹۸

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)