می گفت مدتی است که دیگر رنگ برنج را به چشمش ندیده است.

می گفت دیروز به پسرم گفته ام که دیگر نمی توانم هزینه باشگاه ورزشی ات را از این ماه به بعد بپردازم و بهتر است رهایش کنی.

من که نمی توانستم غرور شکسته یک مادر را نظاره گر باشم ، سعی کردم فرمان ماشین را محکم تر در دست بگیرم و به راهم ادامه دهم.

انگار که غم و غصه چنان فشاری به او می آورد که باید به نحوی درد دلش را جایی وا کند.

گفت شوهرم آنقدر کار کرده که دیگر توانی برایش نمانده.

گفتم خدا بزرگ است کمی تحمل کن شاید فردا بهتر شود.

گفت مگر امروز فردای دیروز نیست؟

من که داشتم کمی با خود فکر می کردم چه بگویم که کمی سبک شود اما در همین حال گفت

مادر دستت درد نکند من همین جاه پیاده می شوم .

در را که بست در حالی که به سمتی می رفت مدتی به او نگاه می کردم…..

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)